تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - چون شامِ قدر بر همه مستور می‌شود
چون شامِ قدر بر همه مستور می‌شود
زین روی پای تا به سرش نور می‌شود
می‌خواستم رهی به تو نزدیکتر به خود
تا می‌روم ز خویش رهم دور می‌شود
مرهم بنه ز نیش که جای خدنگ او
زخمی است کز معالجه ناسور می‌شود
گر چینی دلم ز خدنگ نگاه تو
گردد چو خاک، کاسه فغفور می‌شود
مظلوم بعد مردن ظلم رسد به فیض
ماری چو مرد روزی صد مور می‌شود
قصاب دید چون خم ابروی یار گفت
رزقش حواله از دم ساطور می‌شود
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - هر دل که تیر غمزه او را هدف شود
هر دل که تیر غمزه او را هدف شود
باران ابر رحمت حق را صدف شود
افلاک را منازل اول کند حساب
آن رهروی که بر در شاه نجف شود
موجش برد به دوش از این بحر بر کنار
هرکس سبک ز بار تعلق چو کف شود
کسب کمال می‌بردش چون نگین به گور
خوب است لعل سعی کند تا خزف شود
همچون گیاه جاده مرا آرزو به دل
تا سر زند، به پای حوادث علف شود
آخر دوید بر رخم اشگ بهانه‌جوی
یا رب مباد طفل کسی ناخلف شود
ای نای تنگ خاطر قصاب را ز لطف
بنواز نغمه تا قد دشمن چو دف شود
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - ای تیغ غمزه تو به وقت غضب لذیذ
ای تیغ غمزه تو به وقت غضب لذیذ
هنگامه غم تو به وقت طرب لذیذ
چین جبین چو موج تبسم تمام شهد
پیکان تیر غمزه چو شهد رطب لذیذ
لب‌ها چو آب چشمهٔ کوثر تمام فیض
گفتار پرطراوت و عناب لب لذیذ
در بزم عشق باده‌پرستان شوق تو
زهر آب در پیاله چو آب عنب لذیذ
لذات نقد داغ تو در دست عاشقان
باشد چنان‌که در کف مفلس ذهب لذیذ
با دل زبان‌درازی مژگان شوخ تو
در چشم اهل حال بود چون ادب لذیذ
قصاب همچو شمع در این بزم جانگداز
در نزد ماست سوختگی‌های شب لذیذ
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۵۷ - صبح وصال را اثر آمد هزار شکر
صبح وصال را اثر آمد هزار شکر
شام فراق را سحر آمد هزار شکر
دلبر رسید خرم و می خورد و بوسه داد
نخل مراد بارور آمد هزار شکر
چون آفتاب از ره روزن به روی ماه
ناخوانده‌ام به کلبه درآمد هزار شکر
می‌کردم از سپهر سراغ هلال عید
ابروی یار در نظر آمد هزار شکر
از چار موج دجله اضداد کشتی‌ام
بیرون ز ورطه خطر آمد هزار شکر
طفل سرشگ تا سر مژگان ز دل دوید
این نورسیده با جگر آمد هزار شکر
قصاب داغ زلف سیاهی به دل رسید
امشب عزیزم از سفر آمد هزار شکر
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۵۹ - ای خرم آن زمان که بود یار در کنار
ای خرم آن زمان که بود یار در کنار
گل در کنار باشد و اغیار در کنار
جامی به کنج خلوت و گردیده مست عشق
سر در میان فتاده و دستار در کنار
سجاده را فکنده و بگرفته دامنش
تسبیح را نهاده چو زنّار در کنار
با دوست راز درد شب هجر درمیان
جز وی کتاب و مخزن و اسرار در کنار
چندین هزار گوهر توحید بر زبان
سیل سرشگ و دیدهٔ خون‌بار در کنار
جزو سیاه‌ نامه اعمال در بغل
امّید جرم‌پوشی دادار در کنار
یا رب شود نصیب از این‌ها که گفته‌اند
قصاب را از آن همه یک‌بار در کنار
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - دارم بتی ز کج کلهان کج‌کلاه‌تر
دارم بتی ز کج کلهان کج‌کلاه‌تر
رویش چو ماه لیک ز هر ماه ماه‌تر
طرز نگاه کردنش از آهوی ختا
باشد هزارمرتبه وحشی‌نگاه‌تر
خالی که می‌نمایدش از عارض چو ماه
چون عنبر است لیک ز عنبر سیاه‌تر
در عدل و داد و منصب خوبی نگار من
هست از جمیع پادشهان پادشاه‌تر
بی‌طالعم وگرنه به درگاه یار نیست
در جرگ عاشقانش ز من بی‌گناه‌تر
کشتی فکنده‌ام به محیطی که می‌شود
هردم ز بادهای مخالف تباه‌تر
قصاب ای دریغ که در آستان دوست
از هرکه بی‌پناه، تویی بی‌پناه‌تر
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - ای دل همیشه طالب دیدار یار باش
ای دل همیشه طالب دیدار یار باش
آیینه گرد و بر رخش امیدوار باش
سیلاب‌وار تند روی بر کنار نه
یک قطره باش و همچو گهر آبدار باش
راضی مباش همچو خزان در شکست غیر
در هر چمن که پای گذاری بهار باش
چون لاله در میان جوانان این چمن
خواهی که روشناس شوی داغدار باش
مانند برق خنده دندان‌نما مکن
گریان به کشت خویش چو ابر بهار باش
در دست روزگار مبادا سبک شوی
بنشین چو کوه و پیش بلا پایدار باش
گردد بلند مرتبه ز افتادگی غبار
خواهی که سرفراز شوی خاکسار باش
قصاب زین وفا که من از دهر دیده‌ام
گو دست غیر در کمر روزگار باش
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - قانع دلا به خشگ و تر روزگار باش
قانع دلا به خشگ و تر روزگار باش
آسوده‌خاطر از خطر روزگار باش
گر زیرکی قناعت کنج قفس گزین
فارغ ز آفت شجر روزگار باش
از بوی آشنایی مردم دماغ گیر
ایمن همی ز دردسر روزگار باش
تو پای از این محل خطر بر کنار کش
گو دست غیر در کمر روزگار باش
جنسی که باب منزل عیش است بی غمی است
فارغ ز قید سیم و زر روزگار باش
غافل مشو ز گردش این روز و شب مدام
بیدار چشم فتنه‌گر روزگار باش
قصاب آه و ناله به جایی نمی‌رسد
لال از برای گوش کر روزگار باش
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - ماییم و درد و داغ دل بی‌قرار خویش
ماییم و درد و داغ دل بی‌قرار خویش
وامانده‌ایم در همه کاری به کار خویش
چون نحل موم حاصل ما در خزان ماست
هرگز نچیده‌ایم گلی از بهار خویش
از سیلی‌ای است کز کف ایام خورده‌ایم
رنگی که داده‌ایم به روی عذار خویش
روشن ز نور عشق همین استخوان ماست
شمعی که می‌بریم برای مزار خویش
خود را چو باد بر سر هر شعله می‌زدیم
می‌داشتیم گر نفسی اختیار خویش
چون دانه خُردناشده زین کهنه آسیا
بیرون نمی‌نهیم قدم از حصار خویش
قصاب چند بیت ز ما ماند در جهان
چیزی نداشتیم جز این یادگار خویش
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۸۹ - عشق آمد و مرا ز الم می‌کند خلاص
عشق آمد و مرا ز الم می‌کند خلاص
شوق غم توام ز ستم می‌کند خلاص
شور جنونت ار برسد یک‌ جهت مرا
از ورطه وجود و عدم می‌کند خلاص
یاری کند اگر مژه در راه کوی دوست
ما را ز دست نقش قدم می‌کند خلاص
یک جلوه تو ای مه من بت‌پرست را
یک‌بارگی ز قید صنم می‌کند خلاص
وصلت دچار گر شود ای دل‌ربا مرا
از جستجوی دیر و حرم می‌کند خلاص
ما را دل از نظاره گل‌های داغ تو
از آرزوی باغ ارم می‌کند خلاص
قصاب اگر نقاب گشاید ز رخ نگار
دست مرا ز دامن غم می‌کند خلاص
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۹۲ - ای پای تا به سر همه عضوت تمام، فیض
ای پای تا به سر همه عضوت تمام، فیض
لعل لب و زبان و دهان و کلام، فیض
چشم تو ساقی‌ای است که در بزم عاشقان
ریزد به جام باده گلگون به جام، فیض
آن نخل سرکشی تو که در گلستان دهر
می‌ریزد از قد تو به وقت خرام، فیض
آن دستهٔ گلی که در این باغ هر نفس
از عارض تو می‌رسدم بر مشام، فیض
چشمت تمام فتنه و ابرو تمام ناز
مژگان تمام عشوه و لب‌ها تمام، فیض
بی روی دوست در چمن خلد زاهدا
بر تو حلال عشرت و بر ما حرام، فیض
قصاب وصف زلف و بناگوش چون کند
بسیار دیده است از این صبح و شام، فیض
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - چندان‌که حمد و سجده بود در نماز فرض
چندان‌که حمد و سجده بود در نماز فرض
باشد میان ما و تو ناز و نیاز، فرض
مشق حقیقت است تماشای صنع دوست
باشد به طالبان تو عشق مجاز، فرض
بی‌رنج، راحتی نتوان یافت زین سفر
در راه کوی تو است نشیب و فراز، فرض
شب‌ها چنان‌که سوختن آید به کار شمع
باشد به اهل بزم تو سوز و گداز، فرض
الفاظ شوخ، زینت روی معانی است
باشد عروس بکر سخن را جهاز، فرض
قصاب می‌رویم به طوف حریم دوست
بر ما شده است رفتن راه حجاز، فرض
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۹۸ - چون سبزه از کنار گلستان دمیده خط
چون سبزه از کنار گلستان دمیده خط
یا هاله گرد عارض ماهت کشیده خط
افتاده سایه پر طوطی بر آینه
یا قدرت‌آفرین به رخت آفریده خط
بس نازک است پشت لبت را کبود کرد
گردانده سنگ لعل تو را نامکیده خط
سربرزد از کنار گلستان حسن تو
گل تا ز باغ عارض ماه تو چیده خط
بیرون چو خضر کرده سر از چشمه بقا
آب حیات از لب لعلت چشیده خط
قصاب گرد چشمه جان سبزه رسته است
یا در کنار لعل لب او دمیده خط
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۰۴ - هم در زمین و هم به سما می‌کنم سماع
هم در زمین و هم به سما می‌کنم سماع
چون نخل شعله در همه‌جا می‌کنم سماع
چون کاه باد برده به هر جا که می‌روم
در اشتیاق کاهربا می‌کنم سماع
جام میم پر از می و در دست رعشه‌دار
دور از صدای ساز و نوا می‌کنم سماع
چون ذره‌ای که می‌شود از آفتاب دور
تا گشته‌ام ز یار جدا می‌کنم سماع
در چشم اهل دل اثرم هست و بود نیست
عکسم من و در آینه‌ها می‌کنم سماع
یک‌جا عروسی است و دگرجای ماتم است
من در میان خوف و رجا می‌کنم سماع
قصاب طرفه شور جنونی است بر سرم
در آرزوی دار صفا می‌کنم سماع
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۲۸ - تا بار عشق بر دل پرغم گذاشتیم
تا بار عشق بر دل پرغم گذاشتیم
چندین هزار غم به سر هم گذاشتیم
روزی که غمزه تو ز کین برکشید تیغ
ما دست رد به سینه مرهم گذاشتیم
دادیم سر به حکم تو از بهر قتل خویش
انگشت تا به دیده پرنم گذاشتیم
گردید ثبت دفتر غم سرنوشت ما
تا پای در قلمرو آدم گذاشتیم
یک‌باره ز اهل شوق گرفتند خوش‌دلی
بر محضر زمانه چو خاتم گذاشتیم
قصاب انتخاب نمودیم درد عشق
خوش منتی به مردم عالم گذاشتیم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - تا خون خویش در ره جانانه ریختیم
تا خون خویش در ره جانانه ریختیم
آبی به پای آن بت فرزانه ریختیم
کردیم ظرف دیده لبالب ز خون دل
این باده را ز ظرف به پیمانه ریختیم
دادیم جای مهر تو را در زمین دل
تخمی به خاک این ده ویرانه ریختیم
اندوه و داغ و درد و غم و آتش فراق
کردیم جمع و در دل دیوانه ریختیم
قصاب آب اشگ ندامت نداشت سود
چندان که پیش محرم و بیگانه ریختیم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۳۵ - در عشق عاقبت به بلا مبتلا شدیم
در عشق عاقبت به بلا مبتلا شدیم
تا پایبند آن سر زلف دوتا شدیم
تا آمدیم بر سر سودای دوستی
دادیم نقد دل به تو و مبتلا شدیم
بیگانگی ز مردم عالم ضرر نداشت
از خود برآمدیم و به خلق آشنا شدیم
گیریم تا ز سفره افلاک توشه‌ای
چون دانه خرد در دل این آسیا شدیم
دادیم صبر و هوش و گرفتیم داغ هجر
تا همنشین به آن صنم بی‌وفا شدیم
از ما کنند خلق تماشای عالمی
در عشق همچو آینه گیتی‌نما شدیم
بردیم ره به عیش و گرفتیم کام دل
قصاب چون‌که ما و تو بی‌مدعا شدیم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - کارم ز عقل راست نشد بر جنون زدم
کارم ز عقل راست نشد بر جنون زدم
سنگی به شیشه فلک واژگون زدم
رنگین نشد ز گریه مردانه چهره‌ام
پیمانه را ز میکده دل به خون زدم
بنیاد هستی‌ام ز نگاهی به باد رفت
تا چون حباب خیمه به دریای خون زدم
برخواستم ز آتش شوق تو چون سپند
گرم آن‌چنان که نعره ندانم که چون زدم
قصاب برنخاست صدا از یک آشنا
چندان که حلقه بر در دنیا دون زدم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - با آنکه در قلمرو هستی یگانه‌ام
با آنکه در قلمرو هستی یگانه‌ام
بر گوش روزگار، گران چون فسانه‌ام
نه دشمنم به پهلوی خود جا دهد نه دوست
در آب همچو موج و در آتش زبانه‌ام
هرجا که دام وا شود آنجا مجاورم
هرجا خدنگ بال گشاید نشانه‌ام
مشتاق پایمردی برق است خرمنم
محتاج دستگیری مور است لانه‌ام
چون ذرّه جانب وطنم بازگشت نیست
آتش زده است عشق تو بر آشیانه‌ام
جز شرح حال من نبود ورد عندلیب
در نزد اهل دل غزل عاشقانه‌ام
گه چون غبار همدم باد است هستیم
گه چون حباب بر سر آب است خانه‌ام
گاهی روم به آتش و گاهی شوم به آب
القصه طفل پادو این کارخانه‌ام
دل چاک گشت و دولت زلفش نداد دست
قصاب داغ‌دار ز اقبال شانه‌ام
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - ساقی بیا و در قدح از لطف باده کن
ساقی بیا و در قدح از لطف باده کن
رحمی به حال عاشق از پا فتاده کن
باری غبار کلفتم از لوح دل بشوی
این لوح را چو صفحه آیینه ساده کن
دارم من از خیال تو در سینه شعله‌ای
بنمای روی و آتش ما را زیاده کن
واصل به او نگشته عبادت درست نیست
در کعبه گر نماز گذاری اعاده کن
اول ز درد توشه راهی به هم رسان
آنگاه عزم رفتن و تحصیل جاده کن
معلوم ما شده است که از سر گذشته‌ای
قصاب راه صلح ز دلدار اراده کن