تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - درین زمانه نه یاری نه غمگساری هست
درین زمانه نه یاری نه غمگساری هست
غریب کشور خویشیم روزگاری هست
شکسته خار کهن آشیان گلزارم
همین شنیدهام از بلبلان، بهاری هست
ز شوخ چشمی طناز طفل بدخویی
به دامن مژه ام، اشک بی قراری هست
ز ابر دست تو منت نمی کشم ساقی
تو گر قدح ندهی، چشم می گساری هست
شب وصال شکایت ز بخت داشت حزین
خبر نداشت دلم، درد انتظاری هست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۲ - ز لنگر دل دیوانه، عشق بند گسست
ز لنگر دل دیوانه، عشق بند گسست
گرانی غم من جذبه را کمند گسست
در آتش تو برآمد نهیب ناله من
رگ فغان به دل نازک سپند گسست
حدیث آن لب نوشین در انجمن کردم
مگس کمند هوس، از وصال قند گسست
کدام صبح نفس، گرم ناله پردازی ست
که رشتهٔ نفس شمع مستمند گسست؟
ز قصر رفعت دل دست کوته است حزین
کمند همّت ازین کنگر بلند گسست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - گل خزان زده ام، زندگی ملال من است
گل خزان زده ام، زندگی ملال من است
شکسته رنگی من ترجمان حال من است
اگر به کعبه وگر دیر می گذارم گوش
حدیث حسن تو و عشق بی زوال من است
بود که در رمضان هر دمی دو عید کنم
خیال گوشه ی ابروی او هلال من است
به چشم دام تو ای عشق، ناتوان مرغم
اگر چه بیضه ی گردون به زبر بال من است
حزین ، نمی رود از مجلسم سخن بیرون
که روی صحبت من با زبان لال من است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - از آن، سرم به هوای تو مایل افتاده ست
از آن، سرم به هوای تو مایل افتاده ست
که آرزوی تو چون شعله در دل افتاده ست
چو نور در بصر و روح در دلی و هنوز
میان ما و تو صد پرده حایل افتاده ست
شهید کوی محبت شوم که هر گامی
هزار خضر در او، نیم بسمل افتاده ست
کسی که سجده به بیت الحرام عشق نکرد
ز قدر کعبه ی دیدار، غافل افتاده ست
ز یاد زلف تو، صد آرزو به دل گره است
که را به عشق چنین کار مشکل افتاده ست؟
حزین ، امید شفاعت زکس به حشر مدار
که عذر ما همه در گردن دل افتاده ست؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - تو را چه غم که به درد تو مبتلایی هست؟
تو را چه غم که به درد تو مبتلایی هست؟
مراست غم که ندانسته ای وفایی هست
به آفتاب چرا تیغ مطلعم نکشد
مرا که در نظر، ابروی دلگشایی هست
چه بسته ای ره پیغام، محرمان چو شدند
کبوتر حرمی، قاصد صبایی هست
به دیده، از مژه گلگون تر است هر خارش
به راه کوی تو، رند برهنه پایی هست
سماع خاطر شوریدگان به مطرب نیست
به وادی ای که منم، ناله ی درایی هست
خراب می کند آخر ز سیل گریه مرا
میانه ی من و دل، طرفه ماجرایی هست
حزین به خاطر خود یاد خیر، ره ندهی
درون خلوت دل یار آشنایی هست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - به گل ترانهٔ مرغان بی نوا عبث است
به گل ترانهٔ مرغان بی نوا عبث است
فسون دوستیم با تو بی وفا عبث است
دلم به سینه کنون کز تغافلت خون شد
تسلّیم به نگه های آشنا عبث است
به هرزه، داد به دیوان آسمان نبری
که پیش مدّعیان عرض مدّعا عبث است
چنان که گشته تو را شیوه، پاس بوالهوسان
شکایتم به تو بیگانه آشنا، عبث است
بد از رفاقت نیکان نکو نخواهد شد
سموم را سر همراهی صبا عبث است
زبان تیغ به نرمی نمی شود کوتاه
ملایمت به حریفان بی حیا عبث است
تلاش دولت اکسیر رنگ زرد حزین
نگشته تا مس قلب تو کیمیا عبث است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشت
غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشت
میان آینه و عکس من صفا نگذاشت
خیال جلوه نازش، بهانه می طلبید
به سینه شیشهٔ دل را شکست و پا نگذاشت
تو آمدی و من از خویش منفعل ماندم
نثار راه تو جان داشتم، حیا نگذاشت
هلاک گوشهٔ دامان بی نیازی تو
به شمع کشتهٔ من منت صبا نگذاشت
کرشمه نیم نگه کرده بود با مردم
مروّت دل بیگانه آشنا نگذاشت
شبانه شکر تو را داشت زیر لب نفسم
به حیرتم که چرا چشم سرمه سا نگذاشت
حزین از آن سگ کو، تا به حشر ممنونم
که استخوان مرا زلّهٔ هما نگذاشت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - تو را نمودم و گفتم به دل، که یار این است
تو را نمودم و گفتم به دل، که یار این است
به خون خود زده ای دست، اگر نگار این است
کف بریدهٔ بی نسبت پرستاران
به بستر تو گل افشانده، خار خار این است
میانهٔ تو و آیینه شد صفای خوشی
میانهٔ من و دل، هر نفس غبار این است
مگر به آن لب شیرین رسد پیام دلم
چو نی حلاوتم از ناله های زار این است
ستم رسیدهٔ اوییم و فارغ است دلش
یکی ز جمله ستم های بی شمار این است
به هر چه دیده گشودیم رفت و داغ بجاست
چمن فروزی گل های اعتبار این است
ز هر که ذائقه گیرد، عوض دهد نعمت
یکی ز بی مزگی های روزگار این است
حزین به صفحهٔ گیتی به یاد دیده وران
نوشتم این دو سه مصرع که یادگار این است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - دمی که حرف وداعت به گوش می آید
دمی که حرف وداعت به گوش می آید
دلم به رنگ جرس در خروش می آید
نگاه مستِ که دارد سر خرابی ما
که اشک از مژه، طوفان به دوش می آید
زتاب می مگر آن چهره ارغوانی شد؟
که خون مشرب طاقت به جوش می آید
عبث، چه زخمه فلک می زند به تار تنم؟
مرا که از سر هر مو خروش می آید
دلم چو ساغر سیماب می تپد یا رب
کدام رند ز مستی به هوش می آید؟
نسیم مصر وصال آنقدرگلوسوز است
که بوی پیرهنش، شعله پوش می آید
دو روز با فلک سنگدل بساز حزین
که عاقبت به در می فروش می آید
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - سحر ز هاتف میخانه ام سروش آمد
سحر ز هاتف میخانه ام سروش آمد
که بایدت به در پیر می فروش آمد
به جان چو خدمت میخانه راکمر بستم
سرم ز مستی آسودگی به هوش آمد
چو ره به گشت گلستان وحدتم دادند
نوای بلبل و زاغم، یکی به گوش آمد
به پای مغبچه گر جان دهم غریب مدان
که خون مشرب یک رنگیم به جوش آمد
برآور از قفس ای بلبل خزان زده سر
که فصل گل شد و ایام عیش و نوش آمد
دگر خموش نشستن به خانه، بی دردیست
که قمری از سر هر شاخ در خروش آمد
سرم به قیصر و خاقان فرو نمی آید
از آن زمان که سبوی میم به دوش آمد
کسی زبان نتواند به راز غیب گشود
جرس به قافلهٔ اهل دل خموش آمد
به دست پیر خرابات توبه کرده حزین
که مست از در میخانه خرقه پوش آمد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۰ - شبی ز هجر تو ما را به سر نمی آید
شبی ز هجر تو ما را به سر نمی آید
که پارهٔ جگر از چشم تر نمی آید
به رنگ مو، ز سرم خار پا برون آمد
چها که در ره عشقت به سر نمی آید
نکوست هر چه کند با من فلک زده دوست
که بد، به دیدهٔ صاحب نظر نمی آید
مگر به رنگ سبو، می به کام ما ریزند
ز دست بستهٔ ما کار بر نمی آید
حزین بی خبر از خود، ز خود خبردار است
تو را که با خودی، از خود خبر نمی آید
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۱ - بفشه چون ز بناگوش یار برخیزد
بفشه چون ز بناگوش یار برخیزد
خروش بلبل وبوی بهار برخیزد
چه دولت است که در پای خم چو بنشینم
به جلوه، ساقی مشکین عذار برخیزد؟
به این کرشمه که از خاک کشتگان گذری
هزار ناله ز سنگ مزار برخیزد
ز دامن مژهٔ چشم سرمه ای پوشش
به صید دل نگه جان شکار برخیزد
ز ریزش مژه کز فیض اشک سیراب است
هزار رنگ گلم، ازکنار برخیزد
درین چمن سرکلک تو سبز باد حزین
که شور بلبل ازین شاخسار برخیزد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۱ - دمی که از رخ ساقی خوی حجاب چکد
دمی که از رخ ساقی خوی حجاب چکد
مرا ز هر بن مو، موج پیچ و تاب چکد
به یاد آن لب میگون چو ناله پردازم
به جای اشک ز مژگان من شراب چکد
اگر ز جور تو نالم به چرخ سنگین دل
سپهر خون شود از چشم آفتاب چکد
سپاه هوش جهان را دهد به موج فنا
کرشمه ای که از آن چشم نیم خواب چکد
به محفلی که زنی نشتری به ناله حزین
به جای نغمه شرار از رگ رباب چکد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۳ - چو سنبل تو به طرف سمن فرو ریزد
چو سنبل تو به طرف سمن فرو ریزد
دل شکسته اش از هر شکن فرو ریزد
به شیوه ای که ز گلبرگ تر چکد شبنم
نمک ز لعل تو شیرین سخن، فرو ربزد
نقاب زلف ز عارض اگر براندازی
صنم ز طاق دل برهمن فرو ریزد
خرام ناز تو ای شاخ گل، قیامت را
به خاک عاشق خونین کفن فرو ریزد
به سجده گاه تو، سر بر زمین چنان کوبم
که لرزه بر جگر اهرمن فرو ریزد
به کاوش مژه نازم که از جراحت دل
به خاک کوی تو خون یمن فرو ریزد
به بیستون قدم آهسته تر نهم، ترسم
که پاره های دل کوهکن فرو ریزد
نشاط بی تو همانا، حرام گشته به دل
که باده، خون شود از چشم من فرو ریزد
ز چین طره آن نازنین غزال، حزین
چه نافه هاکه به جیب ختن فروریزد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۹ - حریف عیش جهان بی دماغ می ماند
حریف عیش جهان بی دماغ می ماند
پیاله می رود از دست و داغ می ماند
چنین که عشق زند ره، فقیه و زاهد را
کدام مرد، به کنج فراغ می ماند
ز خوی آتش عشق غیور، بوالعجب است
که آشیانهٔ بلبل به باغ، می ماند
چنان ز زلف تو آشفته است خاطر من
که بوی نافه به موی دماغ می ماند
به سفله، عالم افسرده، باد ارزانی
خزان چو گشت، گلستان به زاغ می ماند
چو آمدی ز رخت باغ سرخ رو گردید
ز رفتنت به کف لاله، داغ می ماند
من از حریص شرابی، کفم تهی ست حزین
خوش آنکه درد مِی اش در ایاغ می ماند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۰ - رخ تو رونق صبح بهار می شکند
رخ تو رونق صبح بهار می شکند
کرشمه تو، دل روزگار می شکند
غرور گریهٔ دریا مدار مستی ما
پیاله بر سر ابر بهار می شکند
هلاک غمزه آن ترک می پرست شوم
که دشنه در جگر روزگار می شکند
به بزم وصل تو، پیمانه را به سنگ زنم
که رنگ آل تو، پشت خمار می شکند
حزین شکستی اگر آیدت شگفت مدار
که آسمان، گهر آبدار می شکند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۲ - دلم که شاهد امّید، در کنار ندید
دلم که شاهد امّید، در کنار ندید
جبین صبح شب تار انتظار ندید
در آفتاب قیامت به سر چگونه برد
کسی که سایهٔ آن سرو پایدار ندید؟
دلم که بوی گلش بر دماغ بود گران
چه فتنه ها که در آن زلف تابدار ندید
شمرده زد نفس خو هرکه در عالم
چو صبح، آینهٔ خاطرش غبار ندید
حزین ، به بلبل آواره زآشیان رحم است
که در خزان ز چمن رفت و نوبهار ندید
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۷ - بهار شد که چمن جام ارغوان گیرد
بهار شد که چمن جام ارغوان گیرد
ز جوش سبزه زمین رنگ آسمان گیرد
به طرف باغ بساط زمردی فکنند
ز لاله برهمن خاک، طیلسان گیرد
به دوش نامیه دیبای بهمنی فکنند
ز غنچه تارک شاخ، افسر کیان گیرد
صبا ز جیب سمن بوی پیرهن آرد
نشان نکهت گل، گرد کاروان گیرد
چو آفتاب زند خیمه لاله در هامون
سحاب بر سر کهسار سایبان گیرد
مغنی، از دم گرمت ترانهای خواهم
که آتشم به نیستان استخوان گیرد
کجا رواست درین فصل غم زدا، دل را
غبار کلفت ایام در میان گیرد؟
مگر عنایت ساقی کند سبکدستی
پیاله، کین من از دور آسمان گیرد
سهی قدان چمن جلوه های ناز کنند
نهال رقص به گلبانگ بلبلان گیرد
شود به لخلخه سایی، نسیم نوروزی
مشام عالم افسرده بوی جان گیرد
به من ستیزهٔ چرخ کهن نه رسم نوی ست
که شاهباز فلک، صید ناتوان گیرد
نشاط، غاشیه دار سبک روی ست حزین
که چون نسیم صبا راه گلستان گیرد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۳ - کشم چو آه، دل ناتوان بیاساید
کشم چو آه، دل ناتوان بیاساید
خدنگ چون سفری شد کمان بیاساید
مجال دیده گشودن درین غبارکجاست؟
مگر که از تک و تاز آسمان بیاساید
چو موج قافلهٔ عمر را درنگی نیست
کسی چگونه درین کاروان بیاساید؟
بساط سبزه وگل را نچیده برچیدند
چگونه بلبل این بوستان بیاساید؟
فغان که در غم عشق، اضطراب دل نگذاشت
خدنگ غمزهٔ نامهربان بیاساید
به گوش، رشک برد دل، حدیثت ار شنوم
برم چو نام خوشت را زبان بیاساید
حزین از آن سگِ کو، تا برید پیوندم
چو نی نشد ز فغان استخوان بیاساید
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۴ - اگر نسیم نباشد که زلف بگشاید؟
اگر نسیم نباشد که زلف بگشاید؟
به عاشقان رخ معشوق را که بنماید؟
ز شمع، شب نشود روز، قدر وقت بدان
طلوع شعشعه ی آفتاب می باید
معاشران به نشاط بهار، خنده زنید
مجال نیست که گل ساغری بپیماید
به دست کوتهم آن طرّهٔ رسا نفتاد
چه شد که پرچم آهم به عرش می ساید
به بانگ بربط و می بادهٔ مغانه بکش
که واعظ نفس افسرده، ژاژ می خاید
رسد چو دور به زاهد، قدح برافشانید
پیاله گر نکشد، دامنی بیالاید
دلم ز غنچه پیکان او شکفت حزین
خوشا دلی که ز فیضش دلی بیاساید