تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قائم مقام فراهانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۴۲ - در سال شکست چوپان اوغلی گفته و بر روی توپ هایی که از لشکر عثمانی گرفتند حک کردند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۹ - بگذاشتم به هم بد و نیک زمانه را
بگذاشتم به هم بد و نیک زمانه را
آزاده ام، نه دام شناسم، نه دانه را
سرمای سرد مهری گل بود در چمن
آتش زدیم خار و خس آشیانه را
کنج قفس بایمنی او بهشت نیست
بی دام دیده ایم ازین گوشه دانه را
از حلقه های زلف تو داغم که می دهند
انگشتر سلیمان انگشت شانه را
تیر مراد من به هدف بر نمی خورد
در خانه ی کمان بنهم گر نشانه را
خواهم اگر زگوشه ی عزلت برون روم
گم می کنم زنابلدی راه خانه را
در کوی یار سربنه و خود برو، کلیم
با خود مبر امانت این آستانه را
آزاده ام، نه دام شناسم، نه دانه را
سرمای سرد مهری گل بود در چمن
آتش زدیم خار و خس آشیانه را
کنج قفس بایمنی او بهشت نیست
بی دام دیده ایم ازین گوشه دانه را
از حلقه های زلف تو داغم که می دهند
انگشتر سلیمان انگشت شانه را
تیر مراد من به هدف بر نمی خورد
در خانه ی کمان بنهم گر نشانه را
خواهم اگر زگوشه ی عزلت برون روم
گم می کنم زنابلدی راه خانه را
در کوی یار سربنه و خود برو، کلیم
با خود مبر امانت این آستانه را
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰ - تا یافتم رسایی دست کشیده را
تا یافتم رسایی دست کشیده را
آورده ام به چنگ مراد رمیده را
عریان تنی خوشست ولی ذوق دیگرست
جیب دریده دامن در خون کشیده را
کاری اگر ز صورت بی معنی آمدی
می بود دلبری خم زلف بریده را
خاری اگر به پای طلب ناخلیده ماند
از سر مگیر راه به پایان رسیده را
منکر شدن ز صحبت پنهان چه فایده
نتوان نهفت خون، لب لعل گزیده را
آنجا که شمع روی تو افروخت باغبان
دامن زند چراغ گل نو دمیده را
جایی که کار دانه کند قطره ی شراب
آرد به دام طبع ز عالم رمیده را
در گردن هزار تمنا فکنده ای
ای شیخ شهر دست ز دنیا کشیده را
اشک سبک عنان به رفیقان نایستاد
در ره به جا گذاشته رنگ پریده را
این بخت بی تصرف ما رام خود نکرد
یک ره کلیم دلبر عاشق ندیده را
آورده ام به چنگ مراد رمیده را
عریان تنی خوشست ولی ذوق دیگرست
جیب دریده دامن در خون کشیده را
کاری اگر ز صورت بی معنی آمدی
می بود دلبری خم زلف بریده را
خاری اگر به پای طلب ناخلیده ماند
از سر مگیر راه به پایان رسیده را
منکر شدن ز صحبت پنهان چه فایده
نتوان نهفت خون، لب لعل گزیده را
آنجا که شمع روی تو افروخت باغبان
دامن زند چراغ گل نو دمیده را
جایی که کار دانه کند قطره ی شراب
آرد به دام طبع ز عالم رمیده را
در گردن هزار تمنا فکنده ای
ای شیخ شهر دست ز دنیا کشیده را
اشک سبک عنان به رفیقان نایستاد
در ره به جا گذاشته رنگ پریده را
این بخت بی تصرف ما رام خود نکرد
یک ره کلیم دلبر عاشق ندیده را
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۹ - با هر که بد شوی فکنی از نظر مرا
با هر که بد شوی فکنی از نظر مرا
منظور بودنی است بس است اینقدر مرا
بوی گلست موی دماغ ضعیف من
ناصح مده ز صندل خود دردسر مرا
اشکی ز دیده ای نچکاند حدیث من
شمعم که هست دود و دمی بی اثر مرا
هر وقت هست قیمت من نقد می شود
گر می توان بهیچ ز دوران بخر مرا
چون داغ گر بقدرشناسی شوم دچار
مشکل زدست اگر بگذارد دگر مرا
طالع نگر که سبز شود هم زاشک من
خاری که دهر می شکند در جگر مرا
چون شیشه شکسته بمیخانه وجود
لب از شراب کام نگردیدتر مرا
سرمایه ای جز آبله و خار پای نیست
قسمت کنند راهزن و راهبر مرا
تنها نیم کلیم چو پروانه تیره روز
چون شمع بهره نیست ز شام و سحر مرا
منظور بودنی است بس است اینقدر مرا
بوی گلست موی دماغ ضعیف من
ناصح مده ز صندل خود دردسر مرا
اشکی ز دیده ای نچکاند حدیث من
شمعم که هست دود و دمی بی اثر مرا
هر وقت هست قیمت من نقد می شود
گر می توان بهیچ ز دوران بخر مرا
چون داغ گر بقدرشناسی شوم دچار
مشکل زدست اگر بگذارد دگر مرا
طالع نگر که سبز شود هم زاشک من
خاری که دهر می شکند در جگر مرا
چون شیشه شکسته بمیخانه وجود
لب از شراب کام نگردیدتر مرا
سرمایه ای جز آبله و خار پای نیست
قسمت کنند راهزن و راهبر مرا
تنها نیم کلیم چو پروانه تیره روز
چون شمع بهره نیست ز شام و سحر مرا
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۳ - تا خانمان ما همه بر باد داده آب
تا خانمان ما همه بر باد داده آب
مانند اشک از نظر ما فتاده آب
چیزیکه متصل بود امروز، اشک ماست
اجزای دهر را همه از هم گشاده آب
دیوار و در، فتاده چو مستان بهر طرف
کردست در نهاد جهان کار باده آب
جز خانه حباب دگر منزلی نماند
تا روی در خرابی عالم نهاده آب
چون آفتاب سرزده آید بخانه ها
مانند فرش در همه منزل فتاده آب
دایم ز آب مدحت نواب خان تر است
کس چون کلیم تیغ زبان را نداده آب
مانند اشک از نظر ما فتاده آب
چیزیکه متصل بود امروز، اشک ماست
اجزای دهر را همه از هم گشاده آب
دیوار و در، فتاده چو مستان بهر طرف
کردست در نهاد جهان کار باده آب
جز خانه حباب دگر منزلی نماند
تا روی در خرابی عالم نهاده آب
چون آفتاب سرزده آید بخانه ها
مانند فرش در همه منزل فتاده آب
دایم ز آب مدحت نواب خان تر است
کس چون کلیم تیغ زبان را نداده آب
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶ - از پیچ و تاب فکر تنم صد شکن گرفت
از پیچ و تاب فکر تنم صد شکن گرفت
آسان نمی توان سر زلف سخن گرفت
بر تشنگان عقیق لبت را حلال کرد
خطت که آمد و سر چاه ذقن گرفت
بر عارض تو چهره شدن حد شمع نیست
گریان ز بزم رفت و سر خویشتن گرفت
بر روی آب رخصت سجاده گستری
اول نداشت موج، ز مژگان من گرفت
معشوق خردسال بود سازگارتر
سروی که قد کشیده دلش از چمن گرفت
دارم تبی چنانکه سرانگشت را طبیب
برداشت تا زدست من اندر دهن گرفت
بر حرف من کلیم نگفتی گرفت نیست
این چیست کاتش از نفست در سخن گرفت
آسان نمی توان سر زلف سخن گرفت
بر تشنگان عقیق لبت را حلال کرد
خطت که آمد و سر چاه ذقن گرفت
بر عارض تو چهره شدن حد شمع نیست
گریان ز بزم رفت و سر خویشتن گرفت
بر روی آب رخصت سجاده گستری
اول نداشت موج، ز مژگان من گرفت
معشوق خردسال بود سازگارتر
سروی که قد کشیده دلش از چمن گرفت
دارم تبی چنانکه سرانگشت را طبیب
برداشت تا زدست من اندر دهن گرفت
بر حرف من کلیم نگفتی گرفت نیست
این چیست کاتش از نفست در سخن گرفت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷ - هرگز دلت نشان گذار وفا نداشت
هرگز دلت نشان گذار وفا نداشت
سنگی که ره فتاد بر او نقش پا نداشت
دل از هجوم درد تو شرمندگی کشید
ویرانه حیف درخور سیلاب جا نداشت
شمعم ز باد دامن فانوس می کشد
آن محنتی که در ره باد صبا نداشت
از های های گریه ی من تا دلش گرفت
دیگر چو آب تیغ، سر شکم صدا نداشت
بر سینه خط زخم چو خوانا نوشته شد
داغ ارچه بود حاجت این نقطه ها نداشت
روزی هزار بار اگر گریه دیده را
میشست بی تو خانه ی چشمم صفا نداشت
جز خاک کوی دوست که نتوان ازو گذشت
از چاک سینه بستن خونم دوا نداشت
گر آب ودانه در قفس مرغ دل نبود
صیاد را چو جرم قفس این فضا نداشت
از گریه ام که زیب عروسان گلشنست
پای گلی نبود که رنگ حنا نداشت
سنگی که ره فتاد بر او نقش پا نداشت
دل از هجوم درد تو شرمندگی کشید
ویرانه حیف درخور سیلاب جا نداشت
شمعم ز باد دامن فانوس می کشد
آن محنتی که در ره باد صبا نداشت
از های های گریه ی من تا دلش گرفت
دیگر چو آب تیغ، سر شکم صدا نداشت
بر سینه خط زخم چو خوانا نوشته شد
داغ ارچه بود حاجت این نقطه ها نداشت
روزی هزار بار اگر گریه دیده را
میشست بی تو خانه ی چشمم صفا نداشت
جز خاک کوی دوست که نتوان ازو گذشت
از چاک سینه بستن خونم دوا نداشت
گر آب ودانه در قفس مرغ دل نبود
صیاد را چو جرم قفس این فضا نداشت
از گریه ام که زیب عروسان گلشنست
پای گلی نبود که رنگ حنا نداشت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۹ - پیچیده تر ز طره ی او دود آه ماست
پیچیده تر ز طره ی او دود آه ماست
برگشته تر از آن مژه بخت سیاه ماست
در راه او به خون خود از بس که تشنه ایم
هرکس که چاه می کند او خضر راه ماست
ما را چو کاه تکیه به دیوار خلق نیست
خاکیم و بردباری پشت و پناه ماست
یک کس به سوی مقصد خود ره نمی برد
دنیا زبس که تیره ز بخت سیاه ماست
ما را چو سوختی تو هم افزوده می شوی
ای شعله سرکشیت ز مشت گیاه ماست
کوتاه می شود همه شمعی ز سوختن
شمعی که سر به عرش رسانیده آه ماست
تا دیده ای به گلشن رخسار او کلیم
همچون نسیم نکهت گل با نگاه ماست
برگشته تر از آن مژه بخت سیاه ماست
در راه او به خون خود از بس که تشنه ایم
هرکس که چاه می کند او خضر راه ماست
ما را چو کاه تکیه به دیوار خلق نیست
خاکیم و بردباری پشت و پناه ماست
یک کس به سوی مقصد خود ره نمی برد
دنیا زبس که تیره ز بخت سیاه ماست
ما را چو سوختی تو هم افزوده می شوی
ای شعله سرکشیت ز مشت گیاه ماست
کوتاه می شود همه شمعی ز سوختن
شمعی که سر به عرش رسانیده آه ماست
تا دیده ای به گلشن رخسار او کلیم
همچون نسیم نکهت گل با نگاه ماست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۶۷ - ضعفم مدد ز قوت صهبا گرفته است
ضعفم مدد ز قوت صهبا گرفته است
دستم عصا ز گردن مینا گرفته است
کلک قضا مداد خط سرنوشت ما
گوئی ز درد آتش سودا گرفته است
این نه صدف زگوهر آسودگی تهیست
آهم خبر ز عالم بالا گرفته است
تخم نهال سرد شود دانه های اشک
تا قامتش بچشم دلم جا گرفته است
چیزیکه باز پس طلبند از جهان مگیر
عاقل همین کناره ز دنیا گرفته است
دارم رهی به پیش که انگشت خارها
از من حساب آبله پا گرفته است
صبحیست عارضت که دل از آب و رنگ آن
سامان اشگ ریزی شبها گرفته است
زان برق حسن کافت هر گوشه گیر شد
آتش در آشیانه عنقا گرفته است
غیر از زبان ندیده براه طلب کلیم
گر زانکه قطره داده و دریا گرفته است
دستم عصا ز گردن مینا گرفته است
کلک قضا مداد خط سرنوشت ما
گوئی ز درد آتش سودا گرفته است
این نه صدف زگوهر آسودگی تهیست
آهم خبر ز عالم بالا گرفته است
تخم نهال سرد شود دانه های اشک
تا قامتش بچشم دلم جا گرفته است
چیزیکه باز پس طلبند از جهان مگیر
عاقل همین کناره ز دنیا گرفته است
دارم رهی به پیش که انگشت خارها
از من حساب آبله پا گرفته است
صبحیست عارضت که دل از آب و رنگ آن
سامان اشگ ریزی شبها گرفته است
زان برق حسن کافت هر گوشه گیر شد
آتش در آشیانه عنقا گرفته است
غیر از زبان ندیده براه طلب کلیم
گر زانکه قطره داده و دریا گرفته است
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۶۹ - عارف که جا بجز سر کوی فنا نساخت
عارف که جا بجز سر کوی فنا نساخت
جائیکه سیل راه ندارد سرا نساخت
افلاک را بفکر من انداخت وصل او
کم بخت را سعادت بال هما نساخت
در ملک زندگی دل بیشور عشق نیست
آری بدهر کس جرس بیصدا نساخت
زان کوی پا کشیدم و رفتم ز یاد او
داروی ناگوار صبوری مرا نساخت
عاشق که چشم حسرت او وقف آن لبست
تا داشت دسترس بنمک توتیا نساخت
دانی کرا ز شیردلان، مرد گفته اند
آنرا که تنگدستی، بیدست و پا نساخت
گفتم که دل بدست من آمد زترک عشق
دل کز تو شد جدا بمن بینوا نساخت
شمشیر امتیاز جهان را برش نماند
یک جوهری درو خزف از هم جدا نساخت
در روزگار تنگدلی عام شد کلیم
زانسان که شمع در دل فانوس جا نساخت
جائیکه سیل راه ندارد سرا نساخت
افلاک را بفکر من انداخت وصل او
کم بخت را سعادت بال هما نساخت
در ملک زندگی دل بیشور عشق نیست
آری بدهر کس جرس بیصدا نساخت
زان کوی پا کشیدم و رفتم ز یاد او
داروی ناگوار صبوری مرا نساخت
عاشق که چشم حسرت او وقف آن لبست
تا داشت دسترس بنمک توتیا نساخت
دانی کرا ز شیردلان، مرد گفته اند
آنرا که تنگدستی، بیدست و پا نساخت
گفتم که دل بدست من آمد زترک عشق
دل کز تو شد جدا بمن بینوا نساخت
شمشیر امتیاز جهان را برش نماند
یک جوهری درو خزف از هم جدا نساخت
در روزگار تنگدلی عام شد کلیم
زانسان که شمع در دل فانوس جا نساخت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۷۲ - صبرم حریف دوری طاقت گداز نیست
صبرم حریف دوری طاقت گداز نیست
شام غمست این سر زلف دراز نیست
گر کوتهست دست امیدم عجب مدار
در دعوی گزاف زبانم دراز نیست
برخاستن ندارد، افتادنم چو شمع
از صد نشیب بخت مرا یک فراز نیست
در دیده ایکه آن برورو جلوه می کند
یک قطره اشک نیست که آئینه ساز نیست
عادت بشام بخت سیه بسکه کرده ام
چشمم بروز چون پرپروانه باز نیست
باشد پسند اهل جهان رد اهل دل
آب قبول در گهر امتیاز نیست
آب آنقدر که دست بشوئیم از سخن
در جویبار خانه معنی طراز نیست
زینسان که در میان حوادث فتاده ایم
در معرض خطر سپر تیغ باز نیست
هر که کلیم دست دهد سر بپایش نه
وقت معینی ز پی این نماز نیست
شام غمست این سر زلف دراز نیست
گر کوتهست دست امیدم عجب مدار
در دعوی گزاف زبانم دراز نیست
برخاستن ندارد، افتادنم چو شمع
از صد نشیب بخت مرا یک فراز نیست
در دیده ایکه آن برورو جلوه می کند
یک قطره اشک نیست که آئینه ساز نیست
عادت بشام بخت سیه بسکه کرده ام
چشمم بروز چون پرپروانه باز نیست
باشد پسند اهل جهان رد اهل دل
آب قبول در گهر امتیاز نیست
آب آنقدر که دست بشوئیم از سخن
در جویبار خانه معنی طراز نیست
زینسان که در میان حوادث فتاده ایم
در معرض خطر سپر تیغ باز نیست
هر که کلیم دست دهد سر بپایش نه
وقت معینی ز پی این نماز نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۷۴ - گردون در آتش از حسد جوهر منست
گردون در آتش از حسد جوهر منست
پرواز من بلندتر از اختر منست
شبنم ببال جذبه خورشید می برد
کس را چه حد بستن بال و پر منست
پامال و خاکسار و زهر باد بیقرار
نقش قدم براه وفا همسر منست
سهلش مبین که سکه مردان همین بود
نقش حصیر فقر که بر پیکر منست
سالک بمقصد از ره تجرید می رسد
در راه عشق رهزن من رهبر منست
گر در غم تو بگذرد از سر چه فایده
خوناب دل که صندل دردسر منست
از آتشی که در ته پایم نهاده شوق
اشکم بدیده سوخته چون اخگر منست
از سایه می هراسم از آئینه می رمم
هر گه دو کس بهم رسد آن محشر منست
بد نام فسق زاهد میخانه ام، کلیم
وز باده روزه دار لب ساغر منست
پرواز من بلندتر از اختر منست
شبنم ببال جذبه خورشید می برد
کس را چه حد بستن بال و پر منست
پامال و خاکسار و زهر باد بیقرار
نقش قدم براه وفا همسر منست
سهلش مبین که سکه مردان همین بود
نقش حصیر فقر که بر پیکر منست
سالک بمقصد از ره تجرید می رسد
در راه عشق رهزن من رهبر منست
گر در غم تو بگذرد از سر چه فایده
خوناب دل که صندل دردسر منست
از آتشی که در ته پایم نهاده شوق
اشکم بدیده سوخته چون اخگر منست
از سایه می هراسم از آئینه می رمم
هر گه دو کس بهم رسد آن محشر منست
بد نام فسق زاهد میخانه ام، کلیم
وز باده روزه دار لب ساغر منست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۷۹ - یک شهر سنگدل را یک سخت جان بسست
یک شهر سنگدل را یک سخت جان بسست
جائی که صد خدنگ بود یک نشان بسست
زلفت هزار حلقه کمان را چه می کند
گر صید دل مرا بود یک کمان بسست
دل زان تست بر سر جان گر سخن بود
قسمت کنیم با تو مرا نیم جان بسست
گمراه آنکه پیرو ارباب عادتست
خضر ره تو ماند ازین کاروان بسست
با دهر جنگ، شیشه بسنگ آزمودنست
با روزگار صلح کن، این امتحان بسست
گر نیک بنگریم غبار وجود ما
از بهر چشم بستن این خاکدان بسست
در پیش سر فکندن نرگس اشاره ایست
یعنی دگر نظاره این بوستان بسست
بند دگر بپای دلت از وطن منه
بیرون نرفتن از قفس آشیان بسست
خواهد گسیخت رشته طاقت ز پیچ و تاب
دیگر کلیم آرزوی آن میان بسست
جائی که صد خدنگ بود یک نشان بسست
زلفت هزار حلقه کمان را چه می کند
گر صید دل مرا بود یک کمان بسست
دل زان تست بر سر جان گر سخن بود
قسمت کنیم با تو مرا نیم جان بسست
گمراه آنکه پیرو ارباب عادتست
خضر ره تو ماند ازین کاروان بسست
با دهر جنگ، شیشه بسنگ آزمودنست
با روزگار صلح کن، این امتحان بسست
گر نیک بنگریم غبار وجود ما
از بهر چشم بستن این خاکدان بسست
در پیش سر فکندن نرگس اشاره ایست
یعنی دگر نظاره این بوستان بسست
بند دگر بپای دلت از وطن منه
بیرون نرفتن از قفس آشیان بسست
خواهد گسیخت رشته طاقت ز پیچ و تاب
دیگر کلیم آرزوی آن میان بسست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۸۲ - از من غبار بسکه بدلها نشسته است
از من غبار بسکه بدلها نشسته است
بر روی عکس من در آئینه بسته است
اندیشه ای زتیر و کمان شکسته نیست
زآهم نترسد آنکه دلم را شکسته است
خوار است آنکه تا همه جا همرهی کند
نقش قدم بخاک ازین رو نشسته است
روشندلان فریفته رنگ و بو نیند
آئینه دل بهیچ جمالی نبسته است
وحشی طبیعتم، گنه از جانب منست
نامم اگر ز خاطر احباب جسته است
بر توسن اراده خود کس سوار نیست
در دست اختیار عنان گسسته است
کار کلیم بسکه ز عشقت بجان رسید
ناصح بآب دیده ازو دست شسته است
بر روی عکس من در آئینه بسته است
اندیشه ای زتیر و کمان شکسته نیست
زآهم نترسد آنکه دلم را شکسته است
خوار است آنکه تا همه جا همرهی کند
نقش قدم بخاک ازین رو نشسته است
روشندلان فریفته رنگ و بو نیند
آئینه دل بهیچ جمالی نبسته است
وحشی طبیعتم، گنه از جانب منست
نامم اگر ز خاطر احباب جسته است
بر توسن اراده خود کس سوار نیست
در دست اختیار عنان گسسته است
کار کلیم بسکه ز عشقت بجان رسید
ناصح بآب دیده ازو دست شسته است
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۹۰ - صبح شکفتگی ز شفق کم بهاترست
صبح شکفتگی ز شفق کم بهاترست
خو کن به گریه، خنده ز گل بی وفاترست
رسم رهش ز همت اهل جهان مخواه
طفلند و دستشان به دهن آشناترست
ما اجر از عبادت ناکرده می بریم
هر طاعتی که فوت شود بیریاترست
در باغ دهر از خنکی های روزگار
هر جا سموم بیش وزد خوش هواترست
بر ساز بخت تار کشیدست عنکبوت
طنبور ما ز دست تهی بینواترست
لخت جگر به کوی تو نگرفت قدر اشک
آتش ز آب در همه جا کم بهاترست
دیدم کلیم، فقر غنی، کلبه ی فقیر
ویرانه ی جنون ز همه دلگشاترست
خو کن به گریه، خنده ز گل بی وفاترست
رسم رهش ز همت اهل جهان مخواه
طفلند و دستشان به دهن آشناترست
ما اجر از عبادت ناکرده می بریم
هر طاعتی که فوت شود بیریاترست
در باغ دهر از خنکی های روزگار
هر جا سموم بیش وزد خوش هواترست
بر ساز بخت تار کشیدست عنکبوت
طنبور ما ز دست تهی بینواترست
لخت جگر به کوی تو نگرفت قدر اشک
آتش ز آب در همه جا کم بهاترست
دیدم کلیم، فقر غنی، کلبه ی فقیر
ویرانه ی جنون ز همه دلگشاترست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۹۱ - پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت
پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
باریک بینیت چو ز پهلوی عینک است
باید ز فکر دلبر لاغر میان گذشت
وضع زمانه قابل دیدن دو بار نیست
رو پس نکرد هر که از این خاکدان گذشت
در راه عشق گریه متاع اثر نداشت
صد بار از کنار من این کاروان گذشت
از دستبرد حسن تو بر لشکر بهار
یک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت
حب الوطن نگر که ز گل چشم بستهایم
نتوان ولی ز مشت خس آشیان گذشت
طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی
یا همتی که از سر عالم توان گذشت
مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود
آن سر که خاک شد به ره از آسمان گذشت
در کیش ما تجرد عنقا تمام نیست
در قید نام ماند اگر از نشان گذشت
بی دیده راه گر نتوان رفت پس چرا
چشم از جهان چو بستی از او می توان گذشت
بدنامی حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم با تو بگویم چه سان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و زان گذشت
ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
باریک بینیت چو ز پهلوی عینک است
باید ز فکر دلبر لاغر میان گذشت
وضع زمانه قابل دیدن دو بار نیست
رو پس نکرد هر که از این خاکدان گذشت
در راه عشق گریه متاع اثر نداشت
صد بار از کنار من این کاروان گذشت
از دستبرد حسن تو بر لشکر بهار
یک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت
حب الوطن نگر که ز گل چشم بستهایم
نتوان ولی ز مشت خس آشیان گذشت
طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی
یا همتی که از سر عالم توان گذشت
مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود
آن سر که خاک شد به ره از آسمان گذشت
در کیش ما تجرد عنقا تمام نیست
در قید نام ماند اگر از نشان گذشت
بی دیده راه گر نتوان رفت پس چرا
چشم از جهان چو بستی از او می توان گذشت
بدنامی حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم با تو بگویم چه سان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و زان گذشت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۹۲ - پیوسته دل ز قطع امید آرمیده است
پیوسته دل ز قطع امید آرمیده است
راحت درین چمن بر نخل بریده است
صبرم به جستن دل گمگشته رفته است
طفل سرشک در پی رنگ پریده است
با گریه خنده رویم و با ناله گرم خون
باز از شراب غصه دماغم رسیده است
شاد است بخت بد که به مفتم زدست داد
گوئی مرا فروخته یوسف خریده است
بی مزد دست، خار ز پایی نمی کشد
همراهی زمانه بدین جا کشیده است
تا چند نیش عقربی از دخل کج خورم
کسب کمال شعر دلم را گزیده است
رنگین سخن گمان نبری خویش را، کلیم
کز خامه بریده زبان خون چکیده است
راحت درین چمن بر نخل بریده است
صبرم به جستن دل گمگشته رفته است
طفل سرشک در پی رنگ پریده است
با گریه خنده رویم و با ناله گرم خون
باز از شراب غصه دماغم رسیده است
شاد است بخت بد که به مفتم زدست داد
گوئی مرا فروخته یوسف خریده است
بی مزد دست، خار ز پایی نمی کشد
همراهی زمانه بدین جا کشیده است
تا چند نیش عقربی از دخل کج خورم
کسب کمال شعر دلم را گزیده است
رنگین سخن گمان نبری خویش را، کلیم
کز خامه بریده زبان خون چکیده است
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۹۳ - آزادگی ز منت احسان رمیدنست
آزادگی ز منت احسان رمیدنست
قطع امید دست طلب را بریدنست
بحریست زندگی که نهنگش حوادثست
تن کشتی است و مرگ به ساحل رسیدنست
سیر ریاض عالم جان با حجاب تن
گلزار را ز رخنه ی دیوار دیدنست
در دور ما زخست ابنای روزگار
دشوارتر ز مرگ، گریبان دریدنست
در کوی دوست خاک نشینی ز حد گذشت
ای تیغ جور، نوبت در خون تپیندست
تدبیر تنگدستی جستم ز عقل، گفت
دستی که کوتهست علاجش بریدنست
افتاد پیش در سخن آن کس که ایستاد
عیب کمیت خامه درین ره دویدنست
در بند خانه با همه آزادگی، کلیم
از اشتیاق پای به دامان کشیدنست
قطع امید دست طلب را بریدنست
بحریست زندگی که نهنگش حوادثست
تن کشتی است و مرگ به ساحل رسیدنست
سیر ریاض عالم جان با حجاب تن
گلزار را ز رخنه ی دیوار دیدنست
در دور ما زخست ابنای روزگار
دشوارتر ز مرگ، گریبان دریدنست
در کوی دوست خاک نشینی ز حد گذشت
ای تیغ جور، نوبت در خون تپیندست
تدبیر تنگدستی جستم ز عقل، گفت
دستی که کوتهست علاجش بریدنست
افتاد پیش در سخن آن کس که ایستاد
عیب کمیت خامه درین ره دویدنست
در بند خانه با همه آزادگی، کلیم
از اشتیاق پای به دامان کشیدنست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۹۵ - ما را طپیدن از غم دنیا شعار نیست
ما را طپیدن از غم دنیا شعار نیست
صد شکر کاب طینت ما موج دار نیست
بی جذبه جنون نرسد کس به هیچ جا
سالک به راه ماند اگر نی سوار نیست
روشندلان حباب سفت دیده بسته اند
روزن چه احتیاج اگر شیشه تار نیست
آن را که دل ز مشرب منصور آب خورد
کشکول فقر را به جز از چوب دار نیست
قطع امید کرده نخواهد نعیم دهر
شاخ بریده را نظری بر بهار نیست
دل را که باشد آتش شوقی، به غم چه کار
آیینه ی گداخته جای غبار نیست
مجلس فروز گبر و مسلمان یک آتشست
در سنگ دیر و کعبه بجز یک شرار نیست
لوح مزار خویش ز دیوان خود کنم
یعنی مرا به غیر سخن یادگار نیست
در گلشنی که عشق بود باغبان کلیم
جز آشیان سوخته بر شاخسار نیست
صد شکر کاب طینت ما موج دار نیست
بی جذبه جنون نرسد کس به هیچ جا
سالک به راه ماند اگر نی سوار نیست
روشندلان حباب سفت دیده بسته اند
روزن چه احتیاج اگر شیشه تار نیست
آن را که دل ز مشرب منصور آب خورد
کشکول فقر را به جز از چوب دار نیست
قطع امید کرده نخواهد نعیم دهر
شاخ بریده را نظری بر بهار نیست
دل را که باشد آتش شوقی، به غم چه کار
آیینه ی گداخته جای غبار نیست
مجلس فروز گبر و مسلمان یک آتشست
در سنگ دیر و کعبه بجز یک شرار نیست
لوح مزار خویش ز دیوان خود کنم
یعنی مرا به غیر سخن یادگار نیست
در گلشنی که عشق بود باغبان کلیم
جز آشیان سوخته بر شاخسار نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۴ - روزی طلب مکن تو چه دانی که آن کجاست
روزی طلب مکن تو چه دانی که آن کجاست
تیر از چه افکنی چو ندانی نشان کجاست
در کوی دوست باش و مفید بجا مشو
پروانه را بباغ جهان آشیان کجاست
مسند نشین بزم جهان بی تکلیفست
کاگه نشد که صدر کدام آستان کجاست
صد بار دل ز همرهی زلف تا کمر
رفت و نشان نیافت که موی میان کجاست
هر کس بحرف و صورت گرفت از تو کام خویش
ای روزگار قسمت این بیزبان کجاست
صیاد آرزو بهوای تو پیر شد
ای طایر مراد ترا آشیان کجاست
هرکس شناخت قدر مرا، قیمتم شکست
گوهرشناس بیغرضی در جهان کجاست
امشب که یار مست بود در برت، کلیم
لب بر لبش گذار و ببین آن دهان کجاست
تیر از چه افکنی چو ندانی نشان کجاست
در کوی دوست باش و مفید بجا مشو
پروانه را بباغ جهان آشیان کجاست
مسند نشین بزم جهان بی تکلیفست
کاگه نشد که صدر کدام آستان کجاست
صد بار دل ز همرهی زلف تا کمر
رفت و نشان نیافت که موی میان کجاست
هر کس بحرف و صورت گرفت از تو کام خویش
ای روزگار قسمت این بیزبان کجاست
صیاد آرزو بهوای تو پیر شد
ای طایر مراد ترا آشیان کجاست
هرکس شناخت قدر مرا، قیمتم شکست
گوهرشناس بیغرضی در جهان کجاست
امشب که یار مست بود در برت، کلیم
لب بر لبش گذار و ببین آن دهان کجاست