تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۱۲ - آهم ز سرکشی بتلاش اثر نرفت
آهم ز سرکشی بتلاش اثر نرفت
هر جا ندید روی دل آنجا دگر نرفت
چون یافت اینکه شربتش از خون عاشقست
بیمار چشم تو که طبیبش بسر نرفت
با آنکه در رهت ز دو عالم گذشته ایم
یک گام آشنائی ما پیشتر نرفت
جز خون دل که رنگ حنا داشت از وفا
دیگر چه داشتم که ز دستم بدر نرفت
بگریخت بخت و روشنی از دیده رخت بست
بیروی تو چها که ازین چشم تر نرفت
خود را به پیچ و تاب هزار آرزو نداد
آسوده آنکه از پی تاب کمر نرفت
دیگر بخواب، تشنه چه بیند بغیر آب
مردیم و شوق تیغ تو ما را ز سر نرفت
شعر بلند را چه غم از کاو کاو دخل
آب گهر بسفته شدن از گهر نرفت
از آستین خامه والای من کلیم
یکبار دست خواهش معنی بدر نرفت
هر جا ندید روی دل آنجا دگر نرفت
چون یافت اینکه شربتش از خون عاشقست
بیمار چشم تو که طبیبش بسر نرفت
با آنکه در رهت ز دو عالم گذشته ایم
یک گام آشنائی ما پیشتر نرفت
جز خون دل که رنگ حنا داشت از وفا
دیگر چه داشتم که ز دستم بدر نرفت
بگریخت بخت و روشنی از دیده رخت بست
بیروی تو چها که ازین چشم تر نرفت
خود را به پیچ و تاب هزار آرزو نداد
آسوده آنکه از پی تاب کمر نرفت
دیگر بخواب، تشنه چه بیند بغیر آب
مردیم و شوق تیغ تو ما را ز سر نرفت
شعر بلند را چه غم از کاو کاو دخل
آب گهر بسفته شدن از گهر نرفت
از آستین خامه والای من کلیم
یکبار دست خواهش معنی بدر نرفت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۱۴ - جز قامتت بچشم و دلم جای گیر نیست
جز قامتت بچشم و دلم جای گیر نیست
مهمان خانه های کمان غیر تیر نیست
دنیا و آخرت بره او دو نقش پاست
دلبستگی بنقش قدم دلپذیر نیست
جائیکه من فتاده ام، آنجا که می رسد
از بیکسی مدان اگرم دستگیر نیست
تا گشته ام ز آمد و رفت نفس ملول
وادید و دید هیچکسم در ضمیر نیست
بر دل نهم چو دست کفم پر گهر شود
گر دست مفلس است ولی دل فقیر نیست
طرز فلک بهیچ دلی جا نمی کند
پیری به بی مریدی این چرخ پیر نیست
عیب از نهاد سخت دلان در نمی رود
ای خواجه موی کاسه چو موی خمیر نیست
محروم باد چشم کلیم از رخت اگر
گلدسته بی تو در نظرش دسته تیر نیست
مهمان خانه های کمان غیر تیر نیست
دنیا و آخرت بره او دو نقش پاست
دلبستگی بنقش قدم دلپذیر نیست
جائیکه من فتاده ام، آنجا که می رسد
از بیکسی مدان اگرم دستگیر نیست
تا گشته ام ز آمد و رفت نفس ملول
وادید و دید هیچکسم در ضمیر نیست
بر دل نهم چو دست کفم پر گهر شود
گر دست مفلس است ولی دل فقیر نیست
طرز فلک بهیچ دلی جا نمی کند
پیری به بی مریدی این چرخ پیر نیست
عیب از نهاد سخت دلان در نمی رود
ای خواجه موی کاسه چو موی خمیر نیست
محروم باد چشم کلیم از رخت اگر
گلدسته بی تو در نظرش دسته تیر نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۱۵ - بر دل ز بس غبار کدورت نشسته است
بر دل ز بس غبار کدورت نشسته است
بیچاره ناله در ته دیوار مانده است
مرغ از قفس پرید و بفانوس شمع سوخت
دل همچنان بسینه گرفتار مانده است
دل را تو بردی و غم دل همچنان بجاست
آئینه در میان نه و زنگار مانده است
پرهیز چون نمی کند از خون عاشقان
چشم ترا سزاست که بیمار مانده است
چون همنشین آن برو رو گشته آبله
شبنم در آفتاب چه بسیار مانده است
سررشته هزار موافق ز هم گسیخت
ربط ردای شیخ بزنار مانده است
از زور رعشه پنجه خورشید می برد
از باده گرچه دست من از کار مانده است
باشد نشان پختگی افتادگی کلیم
آن میوه نارسست که بر دار مانده است
بیچاره ناله در ته دیوار مانده است
مرغ از قفس پرید و بفانوس شمع سوخت
دل همچنان بسینه گرفتار مانده است
دل را تو بردی و غم دل همچنان بجاست
آئینه در میان نه و زنگار مانده است
پرهیز چون نمی کند از خون عاشقان
چشم ترا سزاست که بیمار مانده است
چون همنشین آن برو رو گشته آبله
شبنم در آفتاب چه بسیار مانده است
سررشته هزار موافق ز هم گسیخت
ربط ردای شیخ بزنار مانده است
از زور رعشه پنجه خورشید می برد
از باده گرچه دست من از کار مانده است
باشد نشان پختگی افتادگی کلیم
آن میوه نارسست که بر دار مانده است
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۲ - دل کار خود به طالع ناساز واگذاشت
دل کار خود به طالع ناساز واگذاشت
شمع اختیار خویش به باد صبا گذاشت
با ماندگان بساز که کفر طریقتست
رهرو اگر نشان قدم را بجا گذاشت
گل را شکفته در چمن دهر کس ندید
تا غنچه خنده را به لب یار وا گذاشت
خونم ز بس سرشته مهر و وفا شدست
رنگش نرفت آنکه به دست این حنا گذاشت
نفس پیش چو خامه سیه شد ز دود دل
سرگرم اشتیاق تو هر جا که پا گذاشت
از هر کرانه برق بلا در وزیدنست
باید کلیم بخت سیه را به ما گذاشت
شمع اختیار خویش به باد صبا گذاشت
با ماندگان بساز که کفر طریقتست
رهرو اگر نشان قدم را بجا گذاشت
گل را شکفته در چمن دهر کس ندید
تا غنچه خنده را به لب یار وا گذاشت
خونم ز بس سرشته مهر و وفا شدست
رنگش نرفت آنکه به دست این حنا گذاشت
نفس پیش چو خامه سیه شد ز دود دل
سرگرم اشتیاق تو هر جا که پا گذاشت
از هر کرانه برق بلا در وزیدنست
باید کلیم بخت سیه را به ما گذاشت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۴ - ایدل دویدن از پی آن بیوفا بسست
ایدل دویدن از پی آن بیوفا بسست
گر تو هنوز سیر نگشتی مرا بسست
خواهی بدیده تا یکی آن خاکپا کشید
ای ساده لوح کور شدی توتیا بسست
فیض دم مسیح بدل مردگان گذار
آمد طبیب مرگ تلاش دوا بسست
ایدل ز موج اشک سیاهی مبر ز چشم
صیقل مزن که آینه ام بی جلا بسست
منت ز خضر با همه کوری نمی کشم
در کف ز استقامت طبعم عصا بسست
مژگان چون هست چشم تو، ما را چه می کند
دارد هزار عاشق رو بر قفا بسست
زین بیشتر تلاش جدائی مکن کلیم
در قرب ناتوان نشدی این ترا بسست
گر تو هنوز سیر نگشتی مرا بسست
خواهی بدیده تا یکی آن خاکپا کشید
ای ساده لوح کور شدی توتیا بسست
فیض دم مسیح بدل مردگان گذار
آمد طبیب مرگ تلاش دوا بسست
ایدل ز موج اشک سیاهی مبر ز چشم
صیقل مزن که آینه ام بی جلا بسست
منت ز خضر با همه کوری نمی کشم
در کف ز استقامت طبعم عصا بسست
مژگان چون هست چشم تو، ما را چه می کند
دارد هزار عاشق رو بر قفا بسست
زین بیشتر تلاش جدائی مکن کلیم
در قرب ناتوان نشدی این ترا بسست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۵ - آن بلبلم که عقده دل دانه منست
آن بلبلم که عقده دل دانه منست
آبی که هست در قفسم آب آهنست
طالع نگر که کشت امیدم ز آب سوخت
در کشوری که برق هوادار خرمنست
او را ز حال دیده حیران چه آگهی
کی آفتاب را خبر از چشم روزنست
در گلشن امید نچیدم اگر گلی
از وصل خار صد گل جا کم بدامنست
گفتی چه سود، کاتش شوقت بما چه کرد
احوال خانه سوخته بر خلق روشنست
هر کس مرا شناخت زهمراهیم رمید
نشناخته است سایه هنوزم که با منست
در چار موسمش نبود رنگ و بو کلیم
این عالم فسرده که نزد تو گلشنست
آبی که هست در قفسم آب آهنست
طالع نگر که کشت امیدم ز آب سوخت
در کشوری که برق هوادار خرمنست
او را ز حال دیده حیران چه آگهی
کی آفتاب را خبر از چشم روزنست
در گلشن امید نچیدم اگر گلی
از وصل خار صد گل جا کم بدامنست
گفتی چه سود، کاتش شوقت بما چه کرد
احوال خانه سوخته بر خلق روشنست
هر کس مرا شناخت زهمراهیم رمید
نشناخته است سایه هنوزم که با منست
در چار موسمش نبود رنگ و بو کلیم
این عالم فسرده که نزد تو گلشنست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۷ - امسال نوبهار قدم پیشتر گذاشت
امسال نوبهار قدم پیشتر گذاشت
گل نیز از بساط چمن پا بدر گذاشت
سوسن بوصف باغ زبانرا کبود کرد
نرگس ز شوق در قدح لاله سر گذاشت
برگ شکوفه رقعه معشوق باغ بود
زان بوسه داد نرگس و بر چشم تر گذاشت
شیرینی تبسم هر غنچه را مپرس
در شیر صبح خنده گلها شکر گذاشت
گل را غرور مشت زر خویش بس نبود
ابر بهار بر سر آن زر گهر گذاشت
نگذاشت یادگار بجز خرمن گلی
بر هر گل زمین که شکم ابرتر گذاشت
می آورد بسان گل زرد سر برون
نتوان بخاک گلشن کشمیر زر گذاشت
رمزیست اینکه عاشق و معشوق یکدلند
در پای خویش بید موله چو سر گذاشت
کوتاه ماند دست کلیم از گل مراد
هر چند آرزو بسر یکدگر گذاشت
گل نیز از بساط چمن پا بدر گذاشت
سوسن بوصف باغ زبانرا کبود کرد
نرگس ز شوق در قدح لاله سر گذاشت
برگ شکوفه رقعه معشوق باغ بود
زان بوسه داد نرگس و بر چشم تر گذاشت
شیرینی تبسم هر غنچه را مپرس
در شیر صبح خنده گلها شکر گذاشت
گل را غرور مشت زر خویش بس نبود
ابر بهار بر سر آن زر گهر گذاشت
نگذاشت یادگار بجز خرمن گلی
بر هر گل زمین که شکم ابرتر گذاشت
می آورد بسان گل زرد سر برون
نتوان بخاک گلشن کشمیر زر گذاشت
رمزیست اینکه عاشق و معشوق یکدلند
در پای خویش بید موله چو سر گذاشت
کوتاه ماند دست کلیم از گل مراد
هر چند آرزو بسر یکدگر گذاشت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۹ - شیب و شباب راه عدم را مراحلست
شیب و شباب راه عدم را مراحلست
عمر تو راه دور و درازش دو منزلست
وارسته را ز جذبه دهد امتیاز قرب
کی کهربا رباید کاهی که در گلست
چشمت هنوز حلقه تعلیم ساحریست
سحرش بدور خط تو هر چند باطلست
عشق از هوس جدا کن و زاری شناس باش
در گریه فسرده دلان آب داخلست
در مرگ هست آنچه در آب حیات نیست
آسان زیاد مرگ شود هر چه مشکلست
افتاده ام بصید گهی در دیار عشق
کانجا بقید دام و قفس مرغ بسملست
از بستگی کار درین روزگار تنگ
چیزی اگر گشاده شود دست سایلست
دوری اگر بود همه یک کام می کشد
ماهی جدا ز آب هلاکش بساحلست
در دعوی وصول بحق شیخ شهر را
ترک نماز و روزه گواهان عادلست
عمر کلیم صرف ببازی شد و هنوز
آن بیخبر ز بازی ایام غافلست
عمر تو راه دور و درازش دو منزلست
وارسته را ز جذبه دهد امتیاز قرب
کی کهربا رباید کاهی که در گلست
چشمت هنوز حلقه تعلیم ساحریست
سحرش بدور خط تو هر چند باطلست
عشق از هوس جدا کن و زاری شناس باش
در گریه فسرده دلان آب داخلست
در مرگ هست آنچه در آب حیات نیست
آسان زیاد مرگ شود هر چه مشکلست
افتاده ام بصید گهی در دیار عشق
کانجا بقید دام و قفس مرغ بسملست
از بستگی کار درین روزگار تنگ
چیزی اگر گشاده شود دست سایلست
دوری اگر بود همه یک کام می کشد
ماهی جدا ز آب هلاکش بساحلست
در دعوی وصول بحق شیخ شهر را
ترک نماز و روزه گواهان عادلست
عمر کلیم صرف ببازی شد و هنوز
آن بیخبر ز بازی ایام غافلست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۵۲ - این سطرهای چین که ز پیری بروی ماست
این سطرهای چین که ز پیری بروی ماست
هر یک جدا جدا خط معزولی قواست
دل در جوانی از پی صد کام می دود
پیری که هست موسم آرام کم بهاست
چشم دگر ز عینک گیرم بعاریت
اکنون که وقت بستن دیده ز ماسواست
ضعفم بجا گذاشته از خرمن وجود
کاهی که در برابر صد کوه غم بجاست
سامان ساز و برگ سراپا کجا بود
در کلبه ام که موجه سیلاب بوریاست
کی می دهد رهم بر آن پادشاه حسن
این بخت دون که پست تر از همت گداست
دستی که وانشد ز قناعت بنزد خلق
انگشت او بیمن به از شهپر هماست
خون حیا بگردن اهل طلب بود
قتل گدا بقصد قصاص حیا رواست
غم می خورم بجای غذا چون کنم کلیم
اینست آن غذا که نه محتاج اشتهاست
هر یک جدا جدا خط معزولی قواست
دل در جوانی از پی صد کام می دود
پیری که هست موسم آرام کم بهاست
چشم دگر ز عینک گیرم بعاریت
اکنون که وقت بستن دیده ز ماسواست
ضعفم بجا گذاشته از خرمن وجود
کاهی که در برابر صد کوه غم بجاست
سامان ساز و برگ سراپا کجا بود
در کلبه ام که موجه سیلاب بوریاست
کی می دهد رهم بر آن پادشاه حسن
این بخت دون که پست تر از همت گداست
دستی که وانشد ز قناعت بنزد خلق
انگشت او بیمن به از شهپر هماست
خون حیا بگردن اهل طلب بود
قتل گدا بقصد قصاص حیا رواست
غم می خورم بجای غذا چون کنم کلیم
اینست آن غذا که نه محتاج اشتهاست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۵۷ - آن صید پیشه فکر مدارا نکرده است
آن صید پیشه فکر مدارا نکرده است
گر سربریده رشته ز پا وانکرده است
امروز در بهشتی اگر بی تعلقی
هرگز کریم وعده بفردا نکرده است
از روزگار خاک گل و آدمست و بس
خاکی که عشق او به سر ما نکرده است
تا راه برده است خرابی بخانه ام
یک سیل رو بجانب دریا نکرده است
زاهد که برنداشته دست از عصای شید
دارد گمان که تکیه بدنیا نکرده است
عقل این ملایمت که برین سرکشان کند
در هیچ دور پنبه به مینا نکرده است
عقل این ملایمت که برین سرکشان کند
در هیچ دور پنبه به مینا نکرده است
بی برگی نهال محبت به بین که دل
از نخل آه سایه تمنا نکرده است
سالک اگر بکوی تعلق در آمده
چون تیر خانه ساخته و جا نکرده است
دل برده از کلیم و بود زلف او برو
دزدیکه شحنه او را پیدا نکرده است
گر سربریده رشته ز پا وانکرده است
امروز در بهشتی اگر بی تعلقی
هرگز کریم وعده بفردا نکرده است
از روزگار خاک گل و آدمست و بس
خاکی که عشق او به سر ما نکرده است
تا راه برده است خرابی بخانه ام
یک سیل رو بجانب دریا نکرده است
زاهد که برنداشته دست از عصای شید
دارد گمان که تکیه بدنیا نکرده است
عقل این ملایمت که برین سرکشان کند
در هیچ دور پنبه به مینا نکرده است
عقل این ملایمت که برین سرکشان کند
در هیچ دور پنبه به مینا نکرده است
بی برگی نهال محبت به بین که دل
از نخل آه سایه تمنا نکرده است
سالک اگر بکوی تعلق در آمده
چون تیر خانه ساخته و جا نکرده است
دل برده از کلیم و بود زلف او برو
دزدیکه شحنه او را پیدا نکرده است
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۶۲ - آن جنگجو که هیچ ملال از جفا نداشت
آن جنگجو که هیچ ملال از جفا نداشت
صلحش بسان رنجش عاشق بقا نداشت
دل از هجوم درد تو شرمندگی کشید
ویرانه حیف درخور سیلاب جا نداشت
شمعم زباد دامن فانوس می کشد
آن محنتی که در ره باد صبا نداشت
ازهای های گریه من تا دلش گرفت
دیگر چو آب تیغ سر شکم صدا نداشت
بر سینه خط زخم چه خوانا نوشته ای
داغ ارچه بود حاجت این نقطه ها نداشت
روزی هزار بار اگر گریه دیده را
می شست بیتو خانه چشمم صفا نداشت
گر آب و دانه در قفس مرغ دل نبود
صیاد را چه جرم، قفس این فضا نداشت
از گریه ام که زیب عروسان گلشنست
پای گلی نبود که رنگ حنا نداشت
دل ترک آشنائی ما زود کرد و رفت
زان شد پسند یار که عیب وفا نداشت
دست جنون لباس چو کند از بر کلیم
چون غنچه رخت زیر بزیر قبا نداشت
صلحش بسان رنجش عاشق بقا نداشت
دل از هجوم درد تو شرمندگی کشید
ویرانه حیف درخور سیلاب جا نداشت
شمعم زباد دامن فانوس می کشد
آن محنتی که در ره باد صبا نداشت
ازهای های گریه من تا دلش گرفت
دیگر چو آب تیغ سر شکم صدا نداشت
بر سینه خط زخم چه خوانا نوشته ای
داغ ارچه بود حاجت این نقطه ها نداشت
روزی هزار بار اگر گریه دیده را
می شست بیتو خانه چشمم صفا نداشت
گر آب و دانه در قفس مرغ دل نبود
صیاد را چه جرم، قفس این فضا نداشت
از گریه ام که زیب عروسان گلشنست
پای گلی نبود که رنگ حنا نداشت
دل ترک آشنائی ما زود کرد و رفت
زان شد پسند یار که عیب وفا نداشت
دست جنون لباس چو کند از بر کلیم
چون غنچه رخت زیر بزیر قبا نداشت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۶۳ - دل دامن مجاورت چشم تر گرفت
دل دامن مجاورت چشم تر گرفت
با طفل اشک صحبت دیوانه در گرفت
نقشم ز یمن فقر بافتادگی نشست
نتوان بسان سایه ام از خاک برگرفت
بیطالع از زلال خضر خون خورد که شمع
جان کاستن وظیفه ز فیض سحر گرفت
در باغ دهر جز بر پژمردگی نداد
گوئی نهال بخت من آب از شرر گرفت
آبی ز آبله برخ پای خفته زن
باید ز پیش رفته رفیقان خبر گرفت
زنگ از دلت بصیقل سامان نمی رود
خواهی اگر ز آینه خود را زبر گرفت
از دل حدیث آرزویت چون بنامه رفت
از اشتیاق مور رقم بال و پر گرفت
صحبت میان صافدلان هم بسر نرفت
در روزگار ما دل آب از گهر گرفت
چون کشور وجود عدم گرچه تنگ نیست
آسوده تر کسی است که جا بیشتر گرفت
صندل بخامه مال ز خوناب دل کلیم
کز حرف اشتیاق منش دردسر گرفت
با طفل اشک صحبت دیوانه در گرفت
نقشم ز یمن فقر بافتادگی نشست
نتوان بسان سایه ام از خاک برگرفت
بیطالع از زلال خضر خون خورد که شمع
جان کاستن وظیفه ز فیض سحر گرفت
در باغ دهر جز بر پژمردگی نداد
گوئی نهال بخت من آب از شرر گرفت
آبی ز آبله برخ پای خفته زن
باید ز پیش رفته رفیقان خبر گرفت
زنگ از دلت بصیقل سامان نمی رود
خواهی اگر ز آینه خود را زبر گرفت
از دل حدیث آرزویت چون بنامه رفت
از اشتیاق مور رقم بال و پر گرفت
صحبت میان صافدلان هم بسر نرفت
در روزگار ما دل آب از گهر گرفت
چون کشور وجود عدم گرچه تنگ نیست
آسوده تر کسی است که جا بیشتر گرفت
صندل بخامه مال ز خوناب دل کلیم
کز حرف اشتیاق منش دردسر گرفت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۶۹ - دلها بیک نظاره ز نظارگان گرفت
دلها بیک نظاره ز نظارگان گرفت
از یک گشاد تیر بلا صد نشان گرفت
بی اختیار می بردم اشک چون کنم
خاشاک سیل را نتواند عنان گرفت
می خواست روسفیدی آماجگاه تو
گر شعله فراق کم استخوان گرفت
یک کوکبش رعیت بختم نمی شود
آهم اگرچه کشور هفت آسمان گرفت
ای مست ناز اگر همه باید بخاک ریخت
یکبار ساغر از کف ما می توان گرفت
دایم زمانه در پی تفتیش حال ماست
پیوسته راهزن خبر از کاروان گرفت
حال کلیم و عیش گوارای او مپرس
گر آب خورد در گلویش استخوان گرفت
از یک گشاد تیر بلا صد نشان گرفت
بی اختیار می بردم اشک چون کنم
خاشاک سیل را نتواند عنان گرفت
می خواست روسفیدی آماجگاه تو
گر شعله فراق کم استخوان گرفت
یک کوکبش رعیت بختم نمی شود
آهم اگرچه کشور هفت آسمان گرفت
ای مست ناز اگر همه باید بخاک ریخت
یکبار ساغر از کف ما می توان گرفت
دایم زمانه در پی تفتیش حال ماست
پیوسته راهزن خبر از کاروان گرفت
حال کلیم و عیش گوارای او مپرس
گر آب خورد در گلویش استخوان گرفت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۷۰ - کردست تیغت از سر خصم ابتدای فتح
کردست تیغت از سر خصم ابتدای فتح
اینست ابتدا چه بود انتهای فتح
ای از ازل بقامت شمشیر نصرتت
همچون غلاف آمده چسبان قبای فتح
آمد ز بحر لطف الهی بدرگهت
چون موج سوی ساحل فتح از قفای فتح
بر دوش باد سیر کند همچو بوی گل
در گلشن جهان خبر غمزدای فتح
سرها که همچو غنچه نشکفته چیده اند
مشت گلیست از چمن دلگشای فتح
بر آب کس بنا ننهد، دست قدرتت
دایم بر آب تیغ گذارد بنای فتح
سوفار را چو غنچه زبان تر زبان شود
در عرصه ای نبرد ز شوق صلای فتح
مردان کار همچو نی تیر یک بیک
پا کرده سخت و بسته کمر از برای فتح
ابرو مثال موی دمد از زبان تیغ
از بس کند برای دلیران دعای فتح
تیغ و سنان بحال زره رشک می برند
کو از هزار دیده به بیند لقای فتح
گلزار رزم شاه جهان پادشاه را
آن بلبلم کلیم که دارم نوای فتح
اینست ابتدا چه بود انتهای فتح
ای از ازل بقامت شمشیر نصرتت
همچون غلاف آمده چسبان قبای فتح
آمد ز بحر لطف الهی بدرگهت
چون موج سوی ساحل فتح از قفای فتح
بر دوش باد سیر کند همچو بوی گل
در گلشن جهان خبر غمزدای فتح
سرها که همچو غنچه نشکفته چیده اند
مشت گلیست از چمن دلگشای فتح
بر آب کس بنا ننهد، دست قدرتت
دایم بر آب تیغ گذارد بنای فتح
سوفار را چو غنچه زبان تر زبان شود
در عرصه ای نبرد ز شوق صلای فتح
مردان کار همچو نی تیر یک بیک
پا کرده سخت و بسته کمر از برای فتح
ابرو مثال موی دمد از زبان تیغ
از بس کند برای دلیران دعای فتح
تیغ و سنان بحال زره رشک می برند
کو از هزار دیده به بیند لقای فتح
گلزار رزم شاه جهان پادشاه را
آن بلبلم کلیم که دارم نوای فتح
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۷۸ - دولت بملک عشق بهر سر نمی رسد
دولت بملک عشق بهر سر نمی رسد
سر تا بریده نیست بافسر نمی رسد
جائیکه عارض تو بدعوی طرف شود
میراث آینه بسکندر نمی رسد
ناامن گشته میکده از دست رهزنان
می از حجاب شیشه بساغر نمی رسد
هر جا که تشنه ایست رسد گر بکام خویش
زین بحر قطره نیز بگوهر نمی رسد
پیدا نمی کند نمک شور رستخیز
تا گریه ام بدامن محشر نمی رسد
بر سر زن آنقدر که رسد کف بآبله
دستت اگر بساغر دیگر نمی رسد
بیگانه پی بدقت معنی نمی برد
جز آشنا بداد سخنور نمی رسد
تا غنچه دهان ترا نقش بسته اند
تنگی دل بعاشق بی زر نمی رسد
چشم اثر کلیم ندارم ز آه خویش
آری ز نخل سوخته نوبر نمی رسد
سر تا بریده نیست بافسر نمی رسد
جائیکه عارض تو بدعوی طرف شود
میراث آینه بسکندر نمی رسد
ناامن گشته میکده از دست رهزنان
می از حجاب شیشه بساغر نمی رسد
هر جا که تشنه ایست رسد گر بکام خویش
زین بحر قطره نیز بگوهر نمی رسد
پیدا نمی کند نمک شور رستخیز
تا گریه ام بدامن محشر نمی رسد
بر سر زن آنقدر که رسد کف بآبله
دستت اگر بساغر دیگر نمی رسد
بیگانه پی بدقت معنی نمی برد
جز آشنا بداد سخنور نمی رسد
تا غنچه دهان ترا نقش بسته اند
تنگی دل بعاشق بی زر نمی رسد
چشم اثر کلیم ندارم ز آه خویش
آری ز نخل سوخته نوبر نمی رسد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۸۲ - تا بخت بد زهمرهی ما جدا شود
تا بخت بد زهمرهی ما جدا شود
خواهم که جاده در ره وصل اژدها شود
چشم گشایش از فلکم نیست زانکه بخت
در کار نفکند گرهی را که وا شود
با خویشتن بخاک، دلا حسرت وصال
چندان ببر که توشه راه فنا شود
ناسازگاری زمانه بهر کس که رونهد
گر بر گل زمین گذرد خار پا شود
شد وقت آنکه در چمن از مقدم بهار
مانند غنچه شیشه سر بسته وا شود
شرط رهست تشنه لبی در طریق عشق
گر نقش پای چشمه آب بقا شود
نفس دنی که عاشق جا هست، خوشدلست
در کشتی شکسته اگر ناخدا شود
اشکم باد شعله بالای او کلیم
از دیده ام برنگ شرر در هوا شود
خواهم که جاده در ره وصل اژدها شود
چشم گشایش از فلکم نیست زانکه بخت
در کار نفکند گرهی را که وا شود
با خویشتن بخاک، دلا حسرت وصال
چندان ببر که توشه راه فنا شود
ناسازگاری زمانه بهر کس که رونهد
گر بر گل زمین گذرد خار پا شود
شد وقت آنکه در چمن از مقدم بهار
مانند غنچه شیشه سر بسته وا شود
شرط رهست تشنه لبی در طریق عشق
گر نقش پای چشمه آب بقا شود
نفس دنی که عاشق جا هست، خوشدلست
در کشتی شکسته اگر ناخدا شود
اشکم باد شعله بالای او کلیم
از دیده ام برنگ شرر در هوا شود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۹۳ - هرگز سر شکایت من وا نمی شود
هرگز سر شکایت من وا نمی شود
این در گرفته شد بزدن وا نمی شود
روی تو بر بهار زبس کار تنگ کرد
یک غنچه در فضای چمن وا نمی شود
بستم بسی ببال هما بهر امتحان
یکبار بختنامه من وا نمی شود
خمیازه در خمار گشاید مگر لبم
ورنه بحرف و صوت دهن وا نمی شود
خاک وطن کلیم زبس غم فزا شده است
گل تا بود مقیم چمن وا نمی شود
این در گرفته شد بزدن وا نمی شود
روی تو بر بهار زبس کار تنگ کرد
یک غنچه در فضای چمن وا نمی شود
بستم بسی ببال هما بهر امتحان
یکبار بختنامه من وا نمی شود
خمیازه در خمار گشاید مگر لبم
ورنه بحرف و صوت دهن وا نمی شود
خاک وطن کلیم زبس غم فزا شده است
گل تا بود مقیم چمن وا نمی شود
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۹۸ - چشم از جهان که بست که آن دیده ور نشد
چشم از جهان که بست که آن دیده ور نشد
قطع نظر که کرد که صاحبنظر نشد
گرد از رخ گهر نتوان شست زاب او
رفع ملال خاطر ما از هنر نشد
درمان روزگار چه دردیست جانگداز
کو صندلی که مایه صد دردسر نشد
یکجا مرا ترقی طالع نگه نداشت
حالم کدام روز که از بد بتر نشد
در حیرتم که تفرقه سازی روزگار
چون در پی جدائی شیر و شکر نشد
در راه شوق خود قدم از سر نهاده ایم
ورنه کسی زعشق تو زیر و زبر نشد
عمرم بسر شد و شب هجران بسر نرفت
آبم زسر گذشت و لب خشک تر نشد
سرگشته هر که نیست بجائی نمی رسد
تا راه گم نگشت خضر راهبر نشد
از کار خود فتاد زبان، سوده شد لبم
دیگر مگو کلیم، دعا کارگر نشد
قطع نظر که کرد که صاحبنظر نشد
گرد از رخ گهر نتوان شست زاب او
رفع ملال خاطر ما از هنر نشد
درمان روزگار چه دردیست جانگداز
کو صندلی که مایه صد دردسر نشد
یکجا مرا ترقی طالع نگه نداشت
حالم کدام روز که از بد بتر نشد
در حیرتم که تفرقه سازی روزگار
چون در پی جدائی شیر و شکر نشد
در راه شوق خود قدم از سر نهاده ایم
ورنه کسی زعشق تو زیر و زبر نشد
عمرم بسر شد و شب هجران بسر نرفت
آبم زسر گذشت و لب خشک تر نشد
سرگشته هر که نیست بجائی نمی رسد
تا راه گم نگشت خضر راهبر نشد
از کار خود فتاد زبان، سوده شد لبم
دیگر مگو کلیم، دعا کارگر نشد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۰۶ - گر همتم کناره ز دنیا نمی کند
گر همتم کناره ز دنیا نمی کند
تقلید گوشه گیری عنقا نمی کند
تا ناخن از پلنگ نگیرد بعاریت
ایام از دلم گرهی وا نمی کند
از جور آشنا نرمد هر که آشناست
ساحل ز تیغ موج محابا نمی کند
گر پی برد که گوشه نشینی چه راحتیست
سیلاب سیر دامن صحرا نمی کند
رفت آنکه چشم حسرت ما وقف گریه بود
امروز غیر خنده بدریا نمی کند
نخوت نمی خرد ز کسی تنگدست فقر
سرمایه چون ندارد سودا نمی کند
دل را بآرزوی لبت نیست دسترس
مسکین نمک بدیگ تمنا نمی کند
عزت گل ملایمتست ارنه پنبه را
ایام تاج تارک مینا نمی کند
در تنگنای خلوت غم می کند کلیم
وجدی که گردباد بصحرا نمی کند
تقلید گوشه گیری عنقا نمی کند
تا ناخن از پلنگ نگیرد بعاریت
ایام از دلم گرهی وا نمی کند
از جور آشنا نرمد هر که آشناست
ساحل ز تیغ موج محابا نمی کند
گر پی برد که گوشه نشینی چه راحتیست
سیلاب سیر دامن صحرا نمی کند
رفت آنکه چشم حسرت ما وقف گریه بود
امروز غیر خنده بدریا نمی کند
نخوت نمی خرد ز کسی تنگدست فقر
سرمایه چون ندارد سودا نمی کند
دل را بآرزوی لبت نیست دسترس
مسکین نمک بدیگ تمنا نمی کند
عزت گل ملایمتست ارنه پنبه را
ایام تاج تارک مینا نمی کند
در تنگنای خلوت غم می کند کلیم
وجدی که گردباد بصحرا نمی کند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۱۳ - دل چون ز خاک راه طلب توتیا کشد
دل چون ز خاک راه طلب توتیا کشد
از روی میل خار مغیلان بپا کشد
ما را نه زور جذبه شوقی بود که مرگ
دامان آرزوی تو از دست ها کشد
یکره بروی جان بلب آمده بخند
تا باده ای ز ساغر تبخاله ها کشد
چون جنگ سنگ و شیشه با آن ستیزه خوی
جنگی نمی کند که بصلح و صفا کشد
می داشت کاش قوت دندان لقمه خای
حرصم که طعمه از دهن اژدها کشد
سنجد مرا بمهر و وفا چون بمدعی
ای کاش از ترازوی تیر جفا کشد
غافل بود ز سایه دیوار کنج فقر
آن را که دل بسایه بال هما کشد
سوزن درین ره آفت تجرید سالک است
از خار تازه خار کهن را زپا کشد
کاهیده ام چنینکه من از غم، عجب مدار
از تن گر استخوان مرا کهربا کشد
آشفتگی ز صحبت ما چون شود ملول
آید دمی بسایه زلف تو وا کشد
خونم که از در تو بشستن نمی رود
خواهد ترا بجانب اهل وفا کشد
آنرا که هست رایحه مردمی هوس
این بوی خوش کلیم ز مردم گیا کشد
از روی میل خار مغیلان بپا کشد
ما را نه زور جذبه شوقی بود که مرگ
دامان آرزوی تو از دست ها کشد
یکره بروی جان بلب آمده بخند
تا باده ای ز ساغر تبخاله ها کشد
چون جنگ سنگ و شیشه با آن ستیزه خوی
جنگی نمی کند که بصلح و صفا کشد
می داشت کاش قوت دندان لقمه خای
حرصم که طعمه از دهن اژدها کشد
سنجد مرا بمهر و وفا چون بمدعی
ای کاش از ترازوی تیر جفا کشد
غافل بود ز سایه دیوار کنج فقر
آن را که دل بسایه بال هما کشد
سوزن درین ره آفت تجرید سالک است
از خار تازه خار کهن را زپا کشد
کاهیده ام چنینکه من از غم، عجب مدار
از تن گر استخوان مرا کهربا کشد
آشفتگی ز صحبت ما چون شود ملول
آید دمی بسایه زلف تو وا کشد
خونم که از در تو بشستن نمی رود
خواهد ترا بجانب اهل وفا کشد
آنرا که هست رایحه مردمی هوس
این بوی خوش کلیم ز مردم گیا کشد