تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۰ - به دردت داروی دردم نباشد
به دردت داروی دردم نباشد
ز دردت جز رخی زردم نباشد
ز روی لطف خود دریاب ما را
که گر جویی دگر گردم نباشد
به میدان وفا و عشق بازی
کسی دیگر هماوردم نباشد
فراق روی تو ای نور دیده
به جان تو که در خوردم نباشد
مرا بگرفت دم در درد هجران
تحمّل بیش از این دردم نباشد
به غیر از وصل روح افزایت ای جان
تو دانی داروی دردم نباشد
بده کام دلم یک دم ز وصلت
که تا درد سرت هر دم نباشد
جگر گر هست ما را در غم عشق
بگو تا چون دم سردم نباشد
مسلمانان مرا جز سینه ی ریش
از آن ماه جهان گردم نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۱ - مرا با درد عشقت غم نباشد
مرا با درد عشقت غم نباشد
که ما را چون تو دلبر کم نباشد
تو رفتی بر سرم یاری گزیدی
بتر زاین پیش ما ماتم نباشد
نهادی بر دلم داغی که هرگز
بجز وصل توأش مرهم نباشد
مرا دردیست از دل بر فراقت
که یک دم طاقت دردم نباشد
به درد عشق رویت ای ستمگر
به غیر از غم کسم همدم نباشد
هرآن کاو نیست مشتاقت یقین دان
که از نسل بنی آدم نباشد
مرا عشق تو چون کوهست بر دل
نگویی از جهانت غم نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۲ - چرا درد مرا درمان نباشد
چرا درد مرا درمان نباشد
چرا جان مرا جانان نباشد
ز روز وصلت ای سلطان خوبان
سر ما را چرا سامان نباشد
ز حد بگذشت درد اشتیاقت
شب هجر تو را درمان نباشد
مرا جانی و تا کی دور باشی
همانا صورت بی جان نباشد
همی گویی به ترک عشق ما گیر
بر ما ترک جان آسان نباشد
چوبید از درد دوری یک زمان نیست
که دل در سینه ام لرزان نباشد
به بوی وصلت ای دلدار طنّاز
دلم چون در جهان جویان نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۴ - دل خوبان چنین سنگین نباشد
دل خوبان چنین سنگین نباشد
جفا بر بی دلان چندین نباشد
به چین بر مه نهند از زلف پرچین
ولی چون زلف تو در چین نباشد
میان عاشقانت گر بپرسی
یکی همچون من مسکین نباشد
کسی کز سرّ عشقت نیست آگه
مر او را هم دل و هم دین نباشد
به فرّ دولت وصلت نگارا
مرا فکری از آن و این نباشد
جفا بر عاشقان آید ز معشوق
ولیکن در میانه کین نباشد
وفادارت منم ای جان اگرچه
جهان را جز وفا آیین نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۷ - مرا جز عشق تو کاری نباشد
مرا جز عشق تو کاری نباشد
چو تو در عالمم یاری نباشد
دلم بردی و دلداری نکردی
حقیقت چون تو دلداری نباشد
غمم دادی و غمخوارم نگشتی
چه گویم چون تو غمخواری نباشد
فدایت کرده ام جانرا همانا
که از من بر دلت باری نباشد
نظر کن سوی من کز پادشاهان
ترحّم بر گدا عاری نباشد
کنم یکباره خود را خاک راهت
گرم بر درگهت باری نباشد
جهان را ظلمت هجر ارچه بگرفت
چو زلف تو سیه کاری نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷۸ - مرا جز عشق تو کاری نباشد
مرا جز عشق تو کاری نباشد
چو تو در عالم یاری نباشد
روا باشد که در ایوان وصلت
من بیچاره را باری نباشد
ترا باشد به جای من همه کس
مرا غیر از تو دلداری نباشد
به روز هجرت ای یار جفا جوی
غم بسیار و غمخواری نباشد
مرا بارست بسیار از تو بر دل
اگرچه از منت باری نباشد
اگر از لطف خوشم بنده خوانی
مرا زان بندگی عاری نباشد
مگر روزی رسی فریاد جانم
که از خاک من آثاری نباشد
شبی در خلوت وصل تو خواهم
که جز من هیچ اغیاری نباشد
که تا حال جهان گویم به زاری
چو از اغیار دیاری نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۸۷ - مرا تا دل به رویت مهربان شد
مرا تا دل به رویت مهربان شد
ز دیده خون دل گویی روان شد
دلم بر خاک کویت زار بنشست
روان تا قامت سرو روان شد
به بوی آنکه پایت را ببوسد
بدان امّید خاک آستان شد
دل بیچاره ساکن گشت آنجا
فدای خاک کوی دلبران شد
چرا آن دلبر طنّاز باری
پری وار از دو چشم ما نهان شد
مسلمانان نمی دانم که دلبر
چرا با ما چنین نامهربان شد
نگارینا خبر داری ز حالم
که جان از درد دوری ناتوان شد
نخورده شربتی از جام نوشین
به بخت ما چرا او سرگران شد
چو سرو ناز سوی ما گذر کن
که تا گویم جهان از نو جوان شد
بتم تا غمزه ی غمّاز بنمود
بسی فتنه ز چشمش در جهان شد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۹۵ - بحمدالله شب هجران سرآمد
بحمدالله شب هجران سرآمد
درخت وصل جانان در بر آمد
به کوری دشمنان سرو سمن بوی
ز ناگاه از در بختم درآمد
صبوحی را به چشم بخت منظور
نظر ما را به روی دلبر آمد
عجب دیدم ز بخت واژگونم
که سرو قد یارم در بر آمد
ز سودای دو زلف تابدارش
قلم سان دودم از دل بر سر آمد
به تیر غمزه ی شوخش مرا کشت
به دل بردن ز عالم بر سر آمد
به فتراکم ببست آن شوخ دیده
به دامم گفت صیدی لاغر آمد
رخم زر گشت از هجران و اشکش
به مروارید غلطان بر زر آمد
برآمد ماهم از مطلع سحرگاه
مرا چون جان شیرین درخور آمد
ببردی دل ز ما یکباره باری
جهانی در غمت از دل برآمد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۰ - دل من عشق بازی نیک داند
دل من عشق بازی نیک داند
لبت عاشق نوازی نیک داند
چو بر بازیست دل در کار عشقت
به جان تو که بازی نیک داند
دلم در بوته ی هجران رویت
بر آتش جان گدازی نیک داند
خیالت را دو دیده مردم چشم
به مهمان ترک تازی نیک داند
مرا با روی تو عشقی حقیقیست
ولی مهرت مجازی نیک داند
تو محمودی و جان در بندگیت
تو خود دانی ایازی نیک داند
دل من چون کبوتر می طپد زان
که عشقت شاه بازی نیک داند
جهان در کار عشقت کرد جان را
چرا کاو عشق بازی نیک داند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۳ - مرا با درد عشقت آفریدند
مرا با درد عشقت آفریدند
میان عاشقان ما را گزیدند
دل و جان در سر کار تو کردیم
جهانی قصه ی دردم شنیدند
بسی گشتند در بستان فردوس
چو بالایت سهی سروی ندیدند
عجب نامهربانی با من ای دوست
چرا مهر تو را از ما بریدند
برآمد ماه رویش شام بر بام
همه چشمی در او از دور دیدند
چو دیدند آن مه خورشید منظر
سرانگشت تعجّب را گزیدند
بگفتم ماه رویا بی وفایا
بگفت آری بدین عیبم خریدند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۵ - دلم در شست زلفت گشت پابند
دلم در شست زلفت گشت پابند
شده در بند زلفت نیک خرسند
من دلخسته در هجرانت گویم
جفا بر عاشق دلداده تا چند
گره بگشای از زلف زره پوش
ندارم بیش از این ای دوست در بند
ز صبرم تلخ شد کام دل ریش
بکن درمانم از لبهای چون قند
نگارینا مرنجانم از این بیش
ستم بر بنده ی بیچاره مپسند
مرانم چون ز جانت بنده گشتم
که نتوان رفتن از پیش خداوند
چه کردم کان جهان بینم به یکبار
درخت دوستی از بیخ برکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۳ - مرا در عشق تو دیوانه خوانند
مرا در عشق تو دیوانه خوانند
به شمع روی تو پروانه خوانند
هرآن پروا که جز عشق تو باشد
ز روی عقل آن پروا نه خوانند
ز جانم آشنا در کوی عشقش
چرا آخر مرا بیگانه خوانند
چو غم یکدم ز ما غافل نباشد
کنون با غم مرا همخانه خوانند
هرآن عاشق که سر در غم نبازد
نه عشقست آن که آن افسانه خوانند
دلم مرغیست در زلفت وطن ساخت
که آنرا عاشقان آشانه خوانند
اگرچه راه وصلت مشکل افتاد
فراقت در جهان آسان نه خوانند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۱ - جهان را دولت و بختی جوان بود
جهان را دولت و بختی جوان بود
چو با وصل تو ای آرام جان بود
خوشا روزی که بودم در کنارت
میان ناز و دشمن بر کران بود
مرا با قامت و رخسار خوبت
فراغی از گل و سرو روان بود
کنون در هجر چون نتوان صبوری
چو با وصل توأم حال آنچنان بود
ندانم کی علی رغم بداندیش
توانم از وصالت شادمان بود
رقیب از من ندانم تا چه جوید
چو با من بیش از اینش در میان بود
دل از دستم روان شد صبرم از دل
چنین بی صبر و دل تا کی توان بود
چو مقصودیست هرکس را ز دوران
مرا وصل تو مقصود از جهان بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۱ - مگر روزی شب هجران سرآید
مگر روزی شب هجران سرآید
درخت وصل جانان در برآید
مگر سرو قد دلدارم از در
شبی از روی غمخواری درآید
بگفتم ترک عشق او کنم لیک
کنم ترک غمش گر دل برآید
شب هجران چو زلفش تیره رنگست
چو عمر دشمنت هم آخر آید
مریض عشق جانانم چه باشد
گرم دلبر به پرسش بر سر آید
بجز جانی ندارم در وفایش
به پایش افکنم گر دلبر آید
جهان را کس نماند بی خداوند
چو خصمی رفت خصمی دیگر آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۲ - نشستم تا مگر ماهی برآید
نشستم تا مگر ماهی برآید
نگاری نازنین از در درآید
دلم چون برده ای از در درآیم
که جانت را وصالت درخور آید
مکن زین بیش بر ما جور و خواری
که دور حسن تو هم با سرآید
چو خوشه سرکشیدن نیست راهی
که دانه گر بیفتد واسر آید
برو در صبر کوش ای دل یقین دان
که سرو ناز ما از در درآید
کنم جان و جهان ایثار پایش
اگر مهمان ما آن دلبر آید
اگر جور و جفایش این چنین است
جهان از دلبر و از دل برآید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۹ - مرا زین بیش درد دل نباید
مرا زین بیش درد دل نباید
وگر دردم دهی دیگر نشاید
نشاید جور با یاران یکدل
اگرچه دوستی در دل فزاید
چو سروش بر دو چشم خود نشانم
به سوی ما اگر یک لحظه آید
اگر تخم جفا کارد به جانم
به دم مهر گیاهِ او برآید
نگردم از وفایش تا توانم
به عهدش گر جهان بر من سرآید
ز جورش گویم ای دل ترک او کن
بر اینم جان من گر دلبر آید
دلا در راه عشقش سر فدا کن
به پیش ما دمی کان دلبر آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۲ - نصیب دشمنم بادا چنین عید
نصیب دشمنم بادا چنین عید
نپندارم چنین عیدی که کس دید
دلش هرگز ز روی مهربانی
بر این بیچاره ی مسکین نبخشید
نپرسید از من رنجور مهجور
مگر مسکین عیادت هم نیرزید
به جانان گفتم ای جانم فدایت
به جان و دل از این معنی برنجید
به زلفش گفتم ای عنبر غلامت
چو ماری بر خود از غیرت بپیچید
بر اسباب جهان دل شد مخیر
بجز مهر جمالت هیچ نگزید
طبیب ما چنان نامهربان بود
که از بیمار خود هرگز نپرسید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۸ - من از جام غمت مستم دگر بار
من از جام غمت مستم دگر بار
ز دست عقل وارستم دگر بار
مرا دل خسته بود از روز هجران
ببرد آن دلبر از دستم دگر بار
من این دانم که آن یار گل اندام
به خار هجر خود خستم دگر بار
به وصلم دست نگرفت آن پری زاد
به زلف خویش پا بستم دگر بار
به باد عشق بردادم جهان را
چو خاک ره چرا پستم دگر بار
به دل بسیار بودم داغ هجران
به جان داغی نهادستم دگر بار
دلم بربود و رفت از پیش و جانم
به فتراک غمش بستم دگر بار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳۱ - من مسکین نه دل دارم نه دلدار
من مسکین نه دل دارم نه دلدار
به دل دارم ز دلدارم بسی بار
تویی فارغ ز حال دردمندان
منم سرگشته در عشقت چو پرگار
تو خوش در خواب صبح و شب همه شب
دو چشم من چو بخت یار بیدار
نه از چنگ غمت یک دم رهاند
نه بر وصلم امیدی می دهد یار
نظر بر من نیندازد زمانی
اگرچه گشته ام چون خاک ره خوار
مدامم دیده ی جان در فراقت
بریزد اشک همچون ابر آذار
چو دستم نیست بر وصل تو باری
برای روز هجرانم نگه دار
ملامت می کنم در عشق بازی
چو منصورم ز عشقش بر سر دار
همه خویشان ز من بیگانه گشتند
ز بهر یارم و یارم شد اغیار
رقیب از من نمی دانم چه خواهد
چو دل رفت و به دستم نیست دلدار
به هجرانم مکش یکباره زین بیش
به وصل خویشم آخر شاد می دار
نگارینا مرا از روی یاری
به کام خاطر اغیار مگذار
به فریاد دل بیچارگان رس
جهانی در غم عشقت گرفتار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳۲ - چو چشمانت منم پیوسته بیمار
چو چشمانت منم پیوسته بیمار
به محراب دو ابرویت گرفتار
ز هجران تو بیمارم طبیبا
به وصل خود مرا تیمار می دار
مرا تا کی چنین سرگشته داری
به قرطاس فراقت همچو پرگار
برفت از پیشم آن سرو سمن بوی
کجا سرو روان آمد به رفتار
ربود از من دل آن ماه سخنگوی
شنیدستی که ماه آید به گفتار
تو خوش خفته به خواب صبحگاهی
منم بیچاره در عشق تو بیدار
گرم بر باد غم چون خاک برداد
منم از جان و دل او را خریدار
جواز بار هجرانت ز جانم
به لطف خویشتن ای دوست بردار
من از جان و جهان و شادکامی
شدم بی وصل تو از جمله بیزار