تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳۶ - فراقت بر دلم بار آورد بار
فراقت بر دلم بار آورد بار
گل بختم همه خار آورد خار
چو زلف سرکشش شوریده حالم
چرا پیوند ما را بشکند یار
مرا بر دل بسی بُد بار ایام
منه بر دل مرا هجران به سر بار
بگو کز گلشن وصلت نگارا
نصیب من چرا باشد همه خار
مکن زین بیش بر من جور و خواری
برو شرمی بدار آخر ز دادار
وفا و مردمی در پای بردی
نگه دار عهد ما باری به یاد آر
دلم بردی و بشکستی چو زلفت
چو دل بردی ز ما نیکش نگه دار
ز دست روز هجرانت دلم را
مدارش همچو زلف خود نگونسار
به بازار غم عشقت گذشتم
شدم از جان و دل او را خریدار
جهان را رونقی چندان نباشد
از این بهتر بدارش ای جهاندار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۴۰ - مرا چون خاک راهت خوار مگذار
مرا چون خاک راهت خوار مگذار
تویی یارم مرا بی یار مگذار
اگر یاری تو با من کار ما را
به کام خاطر اغیار مگذار
دلم دزدید زلف دلفریبت
نگهدارش بدان طرّار مگذار
اگر زلفت به روی تو برآشفت
ز لعلش کن دوا بیمار مگذار
چه سرمستست چشم دلفریبت
دلم دردست آن خونخوار مگذار
دلم مجروح شد از جور ایام
دل ما را چنین افگار مگذار
دو زلف دلفریبت را ز خوبی
به روی خویشتن بسیار مگذار
عزیزی دیده ام ای دیده ی من
ز لطفت این چنینم خوار مگذار
گل وصل تو ای سلطان خوبان
ازین پس تو به دست خار مگذار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۴۷ - به جان آمد دلم از جور دلدار
به جان آمد دلم از جور دلدار
غمم افزون شد از اندوه غمخوار
مرا گویی که غمخواری نداری
من از غمخوار گشتم این چنین خوار
چه می پرسی که از عشقش چه داری
دل و جانی ز درد و غصّه افگار
به کنج محنتی با درد هجران
بمانده بی دل و بی صبر و بی یار
نه با درد فراق امید درمان
نه از بیم رقیب امکان گفتار
قرینم ناله و افغان چو بلبل
که وقت گل جدا ماند ز گلزار
بلی هرکس که خواهد صحبت گل
بناچارش بباید ساخت با خار
سگان را بر درت بارست و ما را
نباشد بار از آن دارم به دل بار
تو را از من فراغت حاصل و من
به دوری از تو خرسندم به ناچار
نگارا مرغ دل در دام زلفت
مقید گشت در بندش نگهدار
تو آزادی و از شوقت جهانی
به دست محنت هجران گرفتار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵۴ - تو تا کی همچو سرو از ما کشی سر
تو تا کی همچو سرو از ما کشی سر
نیاری جز جفا از بهر ما بر
نمی گویم که تا چندم گذاری
من بیچاره را چون حلقه بر در
منم بر بستر هجران فتاده
تو در عیش و طرب با یار دیگر
به تاریکی زلفت درفتادم
به بویش گر توانم گشت رهبر
مگر خورشید رویت را ببینم
اگرچه نیستم جانات در خور
من بیچاره هستم در فراقت
ز چشم و دل میان آب و آذر
اگرچه نیستت با ما عنایت
ز جان گوید جهان کز عمر برخور
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۷۳ - در افتادم به عشق او ز تقدیر
در افتادم به عشق او ز تقدیر
مسلمانان مسلمانان چه تدبیر
چنانم بر وصالش آرزومند
که بگذشتست از تحریر و تقریر
خداوندا تو یاد عشق خوبان
ز جان ما به لطف خویش برگیر
چرا در عشق او از خود خبر نیست
چه چاره چون چنین رفتست تقدیر
چه بازی می کند بنگر تو از دور
فغان از جور این چرخ کهن پیر
به جان آمد دل من از فراقش
شده مهر رخ خوبش جهانگیر
عجب گر نشنوی ای نور دیده
فغان و ناله های ما به شبگیر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۸۲ - صبا با گل بگو از من دگر باز
صبا با گل بگو از من دگر باز
به بستان آمدی با برگ و با ساز
ربودی دل به دستان از بر ما
درآمد بلبل خوش گو به آواز
به عشق روی گل سرو از چمنها
خرامیدند باری از سر ناز
که تا گل سرو بیند سرو در گل
کند نرگس ثنای خویش آغاز
گل خوش بو به سرو ناز می گفت
چه باشد کز درم آیی شبی باز
جوابش داد سرو بوستانی
که گفتم با صبا بسیار ازین راز
که تا آورد بویت سوی بستان
شدم از بوی جان بخشت سرافراز
ز عشق رنگ و بویت در چمنها
درآمد بلبل جانم به پرواز
گل و سرو چمن را نیست رونق
درین بستان جهان با خار می ساز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۰۱ - نمی باید مرا منّت ز هرکس
نمی باید مرا منّت ز هرکس
که روزی ده تویی در عالم و بس
کسی خود نیست در عالم چو دیدم
مگر لطفت رسد فریاد هرکس
ز ناکس راه کس پیدا نباشد
جدا کن راه هرکس را ز ناکس
چو ما را در جهان غیر از تو کس نیست
به فضل خویشتن فریاد ما رس
منم چون خس به بجر بی کرانت
که روی بحر ممکن نیست از خس
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۱۲ - صبا از رخ بکش یک دم نقابش
صبا از رخ بکش یک دم نقابش
که تا بینم رخ چون آفتابش
مگر بر حالم اندازد زمانی
نظر زان چشم مست نیم خوابش
دو ابروی کماندارش ببیند
که باشد با دلم پیوسته تابش
اسیر بند زنجیر خودم کرد
کمند بند زلف پر ز تابش
شدم در کوی او خوارای عزیزان
ندیدم نوبتی از هیچ بابش
اگر روزی به مهمان من آید
برآنم کز جگر سازم کبابش
در این عالم ندیدم هیچ عاقل
که چون من نیست شیدا و خرابش
خط زنگار گونش چون بخواندم
نبشتم من ز خون دل جوابش
ببیند در جهان چشمم که روزی
به رغم دشمنان بوسم رکابش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۱۸ - دلم بر آتشست از لعل نوشش
دلم بر آتشست از لعل نوشش
بدان تا که بیابم پای بوسش
ز من بربود صبر و هوش و آرام
مسلمانان به چشم می فروشش
بخورد او خون جانم را به غمزه
که همچون شیر مادر باد نوشش
قسم دارم بر آن چشمان مخمور
بر آن لعل لبان باده نوشش
بر آن روی چو ماه و زلف شبرنگ
بدان بالا و برز حلّه پوشش
که خواب و خور ندارم در غم او
جهان را بر فلک برشد خروشش
چه باشد ای صبا کز روی یاری
رسانی حال زار ما به گوشش
بگو مشکن دلم را ای دلارام
به یکباره ببردی صبر و هوشش
تو را گر یوسف مصری به دستت
به قلبی گر خریدت می فروشش
نه قلبی کاو بود بر دل ورا نام
به گوش دل چنین گوید سروشش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۲۰ - نگار چابک مه روی مهوش
نگار چابک مه روی مهوش
بت سیمین عذار شوخ سرکش
ز زلف تابدار و رنگ رخسار
نهد هر لحظه نعل من در آتش
چو زلف سرکشت جانا ازین بیش
مکن حال دل ما را مشوّش
خوشش بادا نسیم صبحگاهی
که کرد از بوی زلفت وقت ما خوش
به تیغم گر زند زان دست و بازو
شوم قربان نمی گویم به ترکش
اگر باد آورد بویی ز کویش
به بوی خاک کویش می کنم غش
به یاد آنکه اندر برکشی یار
جهان حالی بلای هجر می کش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۲۹ - ز مهرویان بود گویا وفا خوش
ز مهرویان بود گویا وفا خوش
که نبود از نکورویان جفا خوش
نسیم زلف یارم بود گویی
که من بویی شنیدم از صبا خوش
طبیب دردمندانی و دانی
که بر دردم بود از تو دوا خوش
غباری کز سر کوی تو خیزد
به چشم ما بود چون توتیا خوش
به پیش ما خرام ای جان که باشد
قد سرو سهی در پیش ما خوش
چه خوش باشد به روز وصل جانا
زمانی گر برآید یار ما خوش
ز دست روز هجرانت بگردد
ز آب دیده ی ما آسیا خوش
به خاک ره نشینم بر امیدت
سهی سرو منی از در، درآ خوش
جهان از ظلمت هجران بفرسود
مه ده دچار من امشب برآ خوش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۳۲ - بیا تا در برت گیرم چو جان خوش
بیا تا در برت گیرم چو جان خوش
دهم در پای تو جانا روان خوش
به چوگان دو زلفم زن که چون گوی
دوم در پای اسبت سر دوان خوش
بیا در گلستان تا گوشه گیریم
که باشد موسم گل بوستان خوش
به سوی ما خرام ای جان که دانم
بود در پای سرو آب روان خوش
به بانگ بلبل و قمری سحرگاه
نگارا هست طرف گلستان خوش
نوای چنگ و عود و ناله نای
نباشد هیچ بی آن دلستان خوش
اگر باشد وصال دوست باری
که باشد آن همه با دوستان خوش
فرو ریزد ز درد روز هجران
ز دیده اشک من چون ناودان خوش
جهان در وقت گل خوش گشت لیکن
مبادا بی تو کس را در جهان خوش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۳۳ - چو خندد صبحدم گل در چمن خوش
چو خندد صبحدم گل در چمن خوش
نماید چون رخت در چشم من خوش
به بستان تا قد رعنات دیدم
به چشمم برنیامد نارون خوش
نگارا تا برفتی از بر من
دمم بر می نیاید از بدن خوش
تن چون گل به پیراهن مپوشان
که بر گل می نیاید پیرهن خوش
رخت همچون گلست و یاسمن تن
که باشد سرخ گل با یاسمن خوش
به لعل تو نظر کردست یاقوت
از آن رو برنیاید از عدن خوش
به حشرم ار بود امّید دیدار
بخفتم من به بویت در کفن خوش
جهانم بر دو دیده تار و تنگست
فراقت چون کنم بر خویشتن خوش
به پیش ما خرام ای جان که باشد
قد سرو سهی اندر چمن خوش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۳۵ - چرا کردی مرا از دل فراموش
چرا کردی مرا از دل فراموش
گرفتی دیگری جز من در آغوش
نو پنداری که ما اینها ندانیم
به راهت ما همه چشمیم و هم گوش
نه شرط مردمی باشد نه یاری
که در سختی کند یاری فراموش
چه پوشانی به رویت برقع ای دوست
نشاید کرد آتش زیر سر پوش
به هجران سوختم بنوازم از وصل
که گه زهر آید از زنبور و گه نوش
به جان آمد جهان از بردباری
بگو تا کی شود در هجر خاموش
بگفتا شربت هجران که تلخست
چو داری در قدح حالی تو می نوش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۳۶ - گرم بوسی دهی از لعل پرنوش
گرم بوسی دهی از لعل پرنوش
غلامی گردم از جان حلقه در گوش
که را باشد چنان چشم و لب و خد
که را آن عارض و زلف و بناگوش
که دیده همچو تو ماهی کله دار
که دیده همچو تو سروی قباپوش
مده خارم خدا را از گل وصل
مزن نیشم خدا را از لب نوش
چو دیگ از آتش عشقت شب و روز
به یاد تو فرو ننشینم از جوش
ز سر بگذشت اشکم از فراقت
چه دانی سرگذشت ما شب دوش
چرا بار غمم بر دل نهادی
چرا کردی تو عهدم را فراموش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۳۷ - به خوابش دیده ام زلف تو را دوش
به خوابش دیده ام زلف تو را دوش
شدم زان بو بدین سان مست و مدهوش
چه باشم از در من گر درآیی
که بر راه تو دارم چشم و هم گوش
نیم از یاد تو خالی زمانی
چرا کردی به یکبارم فراموش
من امشب با فراقت چون بسازم
چو یاد آرم زمانی از شب دوش
جهان زنهار چون اهل دلی تو
ز دست جور هر نااهل مخروش
نگارم فارغست از ما نگویی
تو چون دیگی به غم تا کی کنی جوش
مپوشان رخ ز چشمم ای پری زاد
نشاید کرد آتش زیر سرپوش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۳۹ - به جان آمد دل من از جفایش
به جان آمد دل من از جفایش
خدا را با که گویم ماجرایش
من آن دستانهای او چه گویم
چه ها دیدم من از جور جفایش
به خاطر هجر جانم را خراشید
گلی کی چیدم از باغ رضایش
دلم با عشق او خو کرد عمری
کنون از هجر می باید جزایش
دلا دانی که شاهی کامکاری
چه غم باشد ز احوال گدایش
مسلمانان به غم مسکین دل من
چه جوری می کشد دایم برایش
به کنج عافیت ننشست باری
هرآن کاو بد کند بیند سزایش
چو سرو ار بگذرد روزی به سویم
کنم در چشمه های چشم جایش
خبر دارد نگار بی وفایم
که از جان شد جهانی مبتلایش
اگر در کلبه احزانم آید
کنم جان را نثار خاک پایش
نثار گل برافشان بر سر ای دل
که چندانی نمی باشد بقایش
رسیدش جان به لب رنجور عشقت
چه باشد گر کنی از لب دوایش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۴۲ - تو جوری می کنی بر من ز حد بیش
تو جوری می کنی بر من ز حد بیش
مکن زین بیش و از آهم بیندیش
مرا ریشست دل از جور ایام
تو هم بر ریش من جانا مزن نیش
نمک از لب مزن بر ریش جانم
نمک مشکل توان زد بر سر ریش
بیا ای عید روی ماهرویان
که تا قربان شوم هر دم درین کیش
جفا تا کی برم در درد عشقت
من بیچاره از بیگانه و خویش
تو سلطانی و من درویش مسکین
ز بهر حق نظر می کن به درویش
به دل گفتم برو گر بینیش روی
فدا کن در جهان جان و میندیش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۴۳ - نگارینا مکن بر من ستم بیش
نگارینا مکن بر من ستم بیش
مزن زین بیش تو بر ریش من نیش
ز وصلم کام دل می ده خدا را
مجو زین بیشتر کام بداندیش
تو خویشی بیش ازین ما را میازار
که فرقی باشد از بیگانه تا خویش
به ترکش چون توان کز تیر مژگانش
اگر قربان شوم بهتر درین کیش
مرا داغ فراقت هست بر جان
نمک واجب نباشد بر سر ریش
چه گویم مدّعی بد سرانجام
چه با من در میان بودش ازین پیش
تو سلطان جهانداری خدا را
مشو غافل دمی از حال درویش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۶۸ - ندارم در غم عشقت ز کس باک
ندارم در غم عشقت ز کس باک
بلی هستم ز هجران تو غمناک
اگر یاری دگر داری به جایم
ندارم جز تو من دلدار حاشاک
تو سرو جان مایی در گلستان
کند روزی گذر هم سرو بر خاک
منم خاشاک راه ای بحر معنی
نباشد بحر هم خالی ز خاشاک
صدف دارم درون سینه معمور
به ذکر و مدح تو ای گوهر پاک
مرا جان بر لب آمد میل ما کن
ندارد سود بعد از مرگ تریاک
بپرهیز ای خداوند جهانش
به لطف خویشتن از چشم ناپاک