تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۷ - با سپاه مژه از قتل که باز آمده ای
با سپاه مژه از قتل که باز آمده ای
که بخون غرقه تو چون چنگل باز آمده ای
غاشقان تو چو پیرامن تو شعله شمع
محفل افروز ولی دوست گداز آمده ای
بحرم خانه دلهای خرابت ره نیست
که تو ای شیخ همه ره بحجاز آمده ای
حال دل با خم زلفش سحر آهسته بگو
چون تو ای باد صبا محرم راز آمده ای
ره مده شانه و مقراض بخود بهر خدای
چون تو ای زلف مرا عمر دراز آمده ای
چو نیاز آرمت ای قبله عشاق به پیش
که سراپای همه عشوه و ناز آمده ای
طوف کعبه نبود فخر تو را فخر آنست
بردر میکده گر خود به نیاز آمده ای
با همه مستیت ای نرگس جادوی نگار
در محراب چرا بهر نماز آمده ای
تا که طغرات بمهر که بودای خط سبز
که بخون دو جهان خط جواز آمده ای
ننوازی دل آشفته چرا ای خم زلف
گر تو ای سلسله دیوانه نواز آمده ای
بر در میکده ای عرش کنی طوف بسر
چه شدت تا زنشیبی بفراز آمده ای
اندر این خانه مگر پرتو حیدر دیدی
که بخاک در او بهر نیاز آمده ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۱ - گوی داند که بچوگان کسی افتاده
گوی داند که بچوگان کسی افتاده
که بسر رفته بمیدان و بسی افتاده
حالت عاشق بی دین و دل آری داند
هر که را کار دل و دین بکسی افتاده
همه تن حیرتم از آب و هوای ره عشق
که هما از چه شکار مگسی افتاده
دل مجنون بفغان ناقه لیلاش زپی
کاروان از پی بانگ جرسی افتاده
دل ببوی سر زلف تو شکار نظر است
درد شب بین که بدست عسسی افتاده ‏
عقل اندوخته خرمن بره پرتو عشق
در ره برق عجب مشت خسی افتاده
توئی آن نور که از طور ولایت جستی
که کلیمت بشعاع قبسی افتاده
غم فردا مخور آشفته که کارت بعلیست
داد خواهی بعجب دادرسی افتاده
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۶ - گر تو پروانه بآتش نکنی بازی به
گر تو پروانه بآتش نکنی بازی به
بخطر گر تو پر خویش نیندازی به
خوی شمعست که پروانه بسوزد ناچار
یار اگر با تو نسازد تو باو سازی به
گرچه منزلگه دلدار بود سینه ولی
خلوت دل اگر از غیر بپردازی به
قصه عشق که فرجام ندارد ایدل
گر از این قصه سخن هیچ نیاغازی به
یار یکتا بود و عشق چنان بی انباز
ننهی مایه در این عقد بانبازی به
بر سردار چه خوش گفت بمستان منصور
سر در این راه نهادن زسرافرازی به
منم از هر دو جهان روی به تو آورده
بنده مخلص دیرین چو تو بنوازی به
منکه از تیر نظر لاجرم افتم از پای
گرم از غمزه تو از پای در اندازی به
گرچه دل خون شد و اغیار از او بی خبرند
اگر ای دیده نیائی تو بغمازی به
گل رخساره ساقی است زبستان خوشتر
مطرب از بلبل گلشن بخوش آوازی به
صفت عشق زهر عاشق صادق نه نکوست
گوید ار این سخن آشفته شیرازی به
عشق چه مظهر حق نور علی سر ازل
گر از این کار بهر کار نپردازی به
خوشتر از شعر عرب نیست بقانون ادب
میتوان گفت که این پارسی از تازی به
مس نگداخته کی قابل اکسیر شود
کیمیا عشق و تو مس هر چه که بگذاری به
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۸ - زابروان تیغ دو سر بر مه و مهر آخته ای
زابروان تیغ دو سر بر مه و مهر آخته ای
رتبه خود چه توان کرد که نشناخته ای
هیچکس راه نبرده که کجا منزل تست
چون کلیسا و حرم هر دو بپرداخته ای
گفتی ای عقل که با عشق کنم ساز نبرد
پنجه ای صعوه بشاهین زچه انداخته ای
مطربا راست نوازی ره عشاق بیار
اینچنین نغمه از این پرده تو ننواخته ای
این صف آرائی مژگان سیه حاجت نیست
که بیک غمزه تو کار دو جهان ساخته ای
دین و دل صبر و خرد رفت بتاراج نظر
تا تو ای عشق دو اسبه بسرم تاخته ای
نوبت سلطنت امروز بزن کز خم زلف
پرچم از غالیه بر مهر و مه افروخته ای
سروناز که در این باغ شده جلوه گهت
که تو را طوق بگردن بود و فاخته ای
شاید آشفته ای که اکسیر مرادت بزنند
زانکه در بوته اخلاصش بگداخته ای
کعبه دل زعلی جا چه دهی نقش بتان
بازی عشق و چنین نرد دغل باخته ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۱ - ما نداریم نظر بر می و بر میخانه
ما نداریم نظر بر می و بر میخانه
کز لب و چشم تو می میکشم و پیمانه
نظره ساقی مستان پی مستی کافیست
مست این نشئه گریزد زمی و میخانه
طاق ابروی تو را تا که مهندس بوده
کش بود کعبه باطراف و میان بتخانه
چکند آدم بیچاره که از ره ببرد
اهرمن زلف و بهشتت رخ خالت دانه
لب نوشین تو شکر به نمکدان دارد
درد ودرمان تو غیر تو کجا همخانه
همه مستغرق وصل تو و نالان از هجر
آشنائی بجهان وز همه کس بیگانه
هم جنون خیزد از آن زلف دو تا هم زنجیر
زآن گرفتار تو شد عاقل و هم دیوانه
شمع و گل راست اگر بلبل و پروانه ندیم
خود تو هم شمعی و گل بلبل و هم پروانه
گفت آشفته که جان تحفه بجانانه ببر
چون نکو دید تو هم جانی و هم جانانه
من بیکتائیت ای دست خدا بستایم
گر چه جز ذات خداوند کسی یکتانه
چند زین زن صفتان منت بیهوده بریم
دست من گیر تو ای دست خدا مردانه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۳ - شهر بیدار از آن مردم خواب آلوده
شهر بیدار از آن مردم خواب آلوده
خلق سرمت از آن مست شراب آلوده
جز دو چشم تو که صد قافله دل بسته به بند
نشنید است کسی رهزن خواب آلوده
زاهد وعارف و عامی زنگاه تو خراب
نبود کس که نشد از تو خراب آلوده
گر به پیرانه سرم شب ببر آئی سرمست
سازیم باز به تشریف شراب آلوده
گر حصاری زولای تو بود گرد جهان
هیچ طوفان نکند خاک بآب آلوده
من گرفتم نکنم دعوی خونم بر خلق
چه توان کرد بآن دست خضاب آلوده
شعر رنگین و تر آشفته گرت میباید
دفتر خویش بکن ازمی ناب آلوده
نبری ذوق از آن لب که برد نام رقیب
نوش داروست پس از زهر مذاب آلوده
هر کرا حب علی نیست بدیوان عمل
دفتر اوست بدیوان حساب آلوده
گر برانی زسگان در خویشم بعتاب
سر نهادیم بر آن حکم عتاب آلوده
ممکن است و نگرفته است صفات امکان
بوتراب است نگشته به تراب آلوده
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۵ - دوش بی ما صنما ساغر صهبا زده ای
دوش بی ما صنما ساغر صهبا زده ای
نوش بادت می دوشینه که بی ما زده ای
می گلرنگ پسندیده بود خاصه بهار
سخن اینجاست که اینجا نه دگر جا زده ای
بی تو ما جرعه ننوشیم تو خمخانه زنی
سخت بی مهری بدعهدی تنها زده ای
من و مخموری و دردسر شب تا دم صبح
عیش تو خوش که سبو از بت مینا زده ای
تلخ کامی مرا یاد کن و بوسه بیار
زآن دهانی که می و نقل مهنا زده ای
من و آن شعله که از طور دلم جست کلیم
ارنی گوی تو بر سینه سینا زده ای
پر زلیلی است همه برزن و کوی ای مجنون
بعبث بیهده تو خیمه بصحرا زده ای
چون نصیب تو نشد آب خضر اسکندر
تیغ از خشم چه بر پهلوی دارا زده ای
از من خسته سلامی برسان باد صبا
چون تو خود را بسراپرده سلما زده ای
سر موهوم لبت بود معمای حکیم
بیش حرفی زپی حل معما زده ای
گاه از زلف کشی اژدر موسی در دم
گه زلب طعنه بر اعجاز مسیحا زده ای
دست از دامن امکان نگسل آشفته
تا بدامان علی دست تولا زده ای
تا بمیخانه رحمت شده ای محرم راز
پشت پا بر حرم و دیر و کلیسا زده ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۸ - تو که در چشم چنین غمزه کافر داری
تو که در چشم چنین غمزه کافر داری
دین اسلام توانی زمیان برداری
سجده آرند به تو شیخ و برهمن با هم
که دو محراب به بتخانه آذر داری
حاجیان گرد حرم صف زده کاین خانه تست
تو مگر جز دل ما خانه دیگر داری
گاه از چهره کنی آتش نمرود عیان
گاه گلزار خلیل و لب کوثر داری
بار ده تا گذرد در خم زلف تو نسیم
خواهی ار ساعت گلزار معطر داری
چون بریزد زمژه خون دلم در مژگان
بر رگ مردم چشمم همه نشتر داری
هندوان بت نپرستند بفرخار دیگر
این ملاحت که توای لعبت کشمر داری
کشتگانت بقیامت چو بمحشر آیند
از پس حشر تو خود محشردیگر داری
نبری نام رقیبان زتغافل بر لب
زهر آمیخته با قند مکرر داری
شاید ار شیردلان صید کمند تو شوند
تا بکف تیغ کج شاه مظفر داری
ابروی تست که بر ما کشیده شمشیر
تو که از مشک ختن جوشن مغفر داری
نصرت دولت و دین مالک ملک جمشید
که زخاک درش آشفته تو افسر داری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۴۰ - ایکه بر عارض افروخته بر دل ناری
ایکه بر عارض افروخته بر دل ناری
از چه رحمت بدل سوختگانت ناری
بت پرستان جهان راست حمایل زنار
بر بت و چهره تو از زلف کنی زناری
گر زلیخا نگرد روی تو بی پرده به مصر
حاش لله که به یوسف بودش بازاری
مار زلفین تو عمدا بزند زخم بجان
عقرب آسوده شود تا نکند آزاری
لوث زهدت نرود از دل و جان ای زاهد
تا بکفاره شوی خاک بود در خماری
لاجرم سلطنت کون و مکانش بخشند
هر که بر بندگی عشق کند اقراری
وه که در ساحت دل نیست جز اقلیم خراب
زآنکه جز عشق در این خانه بود معماری
تهمت دل به که بندم که بسینه گم شد
که در این خانه بجز تو نبود دیاری
تا که آشفته حدیث سر زلف تو نوشت
طبله مشک ختن را نخرد عطاری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۴۳ - آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنی
آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنی
آوخ ای غمزه جادو که چه پر مکر و فنی
سبحه زاهد و زنار مغان هر دو گسست
که نه زاهد دل و دین دارد و نه برهمنی
من کجا دعوی پرهیز کجا توبه کدام
که اگر خاره شود توبه تواش میشکنی
به بناگوش و خطت مشگ و سمن شاید گفت
هم اگر غالیه سایند به برگ سمنی
گر بود رستم دستان که بود پا بستت
گر از آن زلف تواش رشته بگردن فکنی
الله الله که چه پیوسته ای ای سیل فراق
که اگر کوه بود صبر زجایش بکنی
من نظر وقف بر آن نرگس زیبا کردم
تا خلایق همه دانند که منظور منی
حرف در جوهر فرد دهنت هیچ مگوی
که در آن نقطه موهوم نگنجد سخنی
یارم از لعل شکرخند اگر شیرینست
در وفاداریش آشفته تو هم گو نکنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۴۹ - فصل گل گفته واعظ نکنی می نوشی
فصل گل گفته واعظ نکنی می نوشی
وقت آنست که سجاده بمی بفروشی
چشم مست تو زنو عربده آغاز کند ‏
زلف و ابروی تو گفتند زبس سر گوشی
چون بخود آیم و هشیار شوم کاندر بزم
ساغر چشم توام داد می بیهوشی
خیز چون ساغر می لب بلب یار بنه
چند با این دل پرخون تو چو خم در جوشی
چنگ زد در خم آن زلف زقلب آشفته
جای آنست که چون چنگ بجان بخروشی
مه من گر شودت مشتری ای یوسف مصر
خویشتن را چو غلامان حبش بفروشی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵۴ - زاهد خام بهرزه چو برآرد نفسی
زاهد خام بهرزه چو برآرد نفسی
هست معذور که دروی نگرفته قبسی
کی رود شوق لبت از سرم از گفته شیخ
طالب قند گریزد زهجوم مگسی
تار مطرب شکند شیخ که اینست صواب
نفس تار ار شکنی عین صواب است بسی
هر که را شحنه عشق است بمنزلگه دل
نیستش بیم زعقل ارچه گمارد عسسی
کی کنند از در انصاف زباغش بیرون
گرد گلزار هم ار سر بزند خاروخسی
روح آشفته پی طوف حریم شه طوس
همچو مرغی که بگلشن بپرد از قفسی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۰۴ - دوشم اسباب طرب جمله مهیا بودی
دوشم اسباب طرب جمله مهیا بودی
شاهد و نقل و می و عیش مهنا بودی
چنگ و نی ناله کنان بربط و دف در افغان
خنده ساغر و هم گریه مینا بودی
مطربان هر طرفی نغمه سرا چون داود
همه خوش لحن تر از بلبل شیدا بودی
کرده از صوت حسن محو اثر باربدی
در مزامیر چه استاد نکیسا بودی
شاهدان رقص کنان دست زنان پاکوبان
همه غلمان بهشتی همه حورا بودی
شمع آن نور که در طور تجلی میکرد
ساحت انجمنش سینه سینا بودی
میر مجلس که یکی مغبچه ترسائی
که بلب معجزه بخشای مسیحا بودی
اژدر گیسوی او سحر خور و جادوکش
دربناگوش جمالش ید و بیضا بودی
می در آن بزم نه ساغر نه سبو خمخانه
محفل از موج قدح غیرت دریا بودی
وه چه می آتش سیاله طلای محلولی
کان یاقوت کزو قوت روانها بودی
تا فشاند بسر مجلسیان شب شاباش
دامن چرخ پر از لؤلؤ لالا بودی
راست خواهی بمثل بود بهشت دنیا
زآنکه آن جنت موعود هم آنجا بودی
هر حریفی بظریفی شده سرگرم طرب
لیک آشفته در آن واقعه تنها بودی
جنگ از چنگ همی سرزد و رجمر خمار
دوست دشمن شده محفل صف هیجا بودی
پرنیان پوش بتی ساده و ساده زحریر
فرش کویش همه از اطلس و دیبا بودی
ترک چشمش بخورد خون سیاوش چون می
مژه اش چاک زن پهلوی دارا بودی
قامت معتدلش غیرت سرو کشمر
غمزه متصلش آفت دلها بودی
زابرو و زلف و رخ آن لعبتک فرخاری
صاحب کعبه و محراب و کلیسا بودی
نوش بادا همه دشنام شد و حلقه گسیخت
عیش دوران بنگر کش چه تقاضا بودی
ساقی دور بمستان می زهر آگین داد
ورنه این نشئه کجا درخور صهبا بودی
نازم آن باده که پیمود مغ باده فروش
بحریفان که از این لوث مبرا بودی
وه چه باده می توحید ولای حیدر
که شعاع قدحش آتش سینا بودی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۱۱ - بکن آن باده رنگین بایاغم ساقی
بکن آن باده رنگین بایاغم ساقی
که بود نشئه او تا بقیامت باقی
مستی می چو خمار آرد و هشیاری و رنج
مست شو مست ولی از لب و لعل ساقی
باده ی نوش که فانی کندت در ساقی
تاز مطرب شنوی نغمه انت الباقی
باده ی ریز بجامم همه لبریز زعشق
تا بشوئیم زدفتر سخن الحاقی
حنظل بادیه ات را همه شهد رطب است
زهر عشق تو بمسموم کند تریاقی
طلق محلوب ولای تو بتن مالیدم
تا که دوزخ نکند بر بدنم حراقی
توئی آن علت غائی علی خیبرگیر
که ببزم دل آشفته شدستی ساقی
بحسابم برس ای مفرده فرد وجود
نیست جز مهر تو دردفتر ما اطلاقی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۱۴ - از چه ای عشق تو در سینه ما جا کردی
از چه ای عشق تو در سینه ما جا کردی
دل تاریک مرا سینه سینا کردی
گر سر قتل نداری تو زابرو و مژه
خنجر و تیر و سنان از چه مهیا کردی
خواهی ار کس نشناسد که تو خونخوار منی
ناخن از خون دلم از چه محنا کردی
با خیال لب ساقی چه غم از رنج خمار
نقل و می داشتی و عیش مهیا کردی
لب نهادی بلب ساغر زین رشک ببزم
لاجرم خون جگر در دل مینا کردی
شعله طور بود دلبر تو خود چو خسی
وصل او را زچه آشفته تمنا کردی
سرمه از خاک در میکده کردی زاهد
کور بودی زکجا دیده بینا کردی
خوردی از دست علی باده ی تو چند مگر
اهل صورت بدی و رخنه بمعنا کردی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۱۵ - اول ای عشق گمانم که تو سودا بودی
اول ای عشق گمانم که تو سودا بودی
عاقبت آفت دل دشمن جانها بودی
گاه در طلعت یوسف بتجلی در مصر
گاه شور افکن مجنون شده لیلا بودی
گفته بودم که بدانائی از اوجان ببرم
چون بدیدم بکمین دل دانا بودی
رخنه در کوه چو فرهاد بسی کردم آه
سخت تر ای دل سنگین تو زخارا بودی
مدتی پرده فکندی زعذرا عذرا
گاه در ربع و دمن مظهر سلمی بودی
جام جمشید شدی آینه اسکندر
گاه خنجر شده در پهلوی دارا بودی
رفتن و آمدنی بود به تبدیل لباس
اول و آخر ای عشق تو تنها بودی
گه شدی روح و دمیدی بدم روح قدس
گه بلب معجزه بخشای مسیحا بودی
ارنی گوی شدی گه بلباس موسی
گاه در وادی طور آتش سینا بودی
بد و نیک تو بمقدار بصیرت گویند
ورنه از پای بسر تو همه زیبا بودی
بیشتر عشق بود باعث رسوائی تو
گرچه آشفته از آغاز تو رسوا بودی
مگر ازعشق توئی سر خداوند حکیم
فاش گویم که علی عالی اعلا بودی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۱۸ - این چه رویست که تو ای بت ترسا داری
این چه رویست که تو ای بت ترسا داری
بت و آتشکده مهراب وکلیسا داری
گر بهشتی زچه هند و بچه داری بکنار
ور کنشتی زچه محراب و مصلی داری
تو اگر کعبه ی ایزلف به بت سجده مکن
ور بتی ای رخ در کعبه چه مأوا داری
میکشی از خط مشکین رقمی بر گل تر
تا که بر خون که از غالیه طغرا داری
من گرفتم که بسوزی تو بیک جلوه زدوست
تو که پروانه ی از شمع چه پروا داری
گر بود عشق چه فرقت زبهار و زخزان
بلبل از رفتن گل بهر چه غوغا داری
نظمت آشفته پریشان بود و شور انگیز
سر سودای که برگو بسویدا داری
غم بی سیم و زری از چه خوری ای درویش
تو که در هر دو جهان تکیه به مولا داری
از گناه دو جهانت چه غم و بی عملی
تو که بر حیدر و اولاد تولا داری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۲۱ - صبح عید است شبی کز در من بازآئی
صبح عید است شبی کز در من بازآئی
زآنکه شب را نبود صبح باین زیبائی
نبود حاجت صبحم بشبان یلدا
گر بناگوش بزیر خم مو بنمائی
اوفتادت بقضا حلقه آن زلف رسا
میزند با قد تو لاف زهم بالائی
خونم ار هیچ بود لیک کند ناخن رنگ
تا بکی پنجه بخون دگران آلائی
پیکر تست نه مردم که بچشمان بیند
میدهد عکس تو در دیده من بینائی
امتحانم چه کنی خسته تیر نظرم
تابکی از نظرم میروی و میآئی
بعد از این در برخ مدعیان باید بست
شایدت سیر توان دید در آن تنهائی
آسمان بسته برویم در رحمت امشب
وقت آن شد که در میکده را بگشائی
گفتی افسوس از آن سر که نشد خاک درم
ما ستاده بغرامت تو چه میفرمائی
حسن رخسار تو زآرایش کس مستغنی است
از خط و خال چه حاجت که جمال آرائی
گر هوائی بجز از مهر علی هست تو را
بهل آشفته عبث باد چه میپیمائی
در جهان کس نشنیدم که بود همتایش
کوفت بر بام حرم کوس چو بر یکتائی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۲۸ - وقت آنست که پاکوبی و می نوش کنی
وقت آنست که پاکوبی و می نوش کنی
شادی آری و غم رفته فراموش کنی
جامه عاریت سلطنت از تن بنهی
کسوت فقر از زیب برو دوش کنی
صوفی آسا بسماع آئی چون اشتر مست
خم صفت کف بلب آری و بسی جوش کنی
یکدو جرعه بکش از آن قدح هوش زدا
تا که خود را زقدح سرخوش و مدهوش کنی
ایگل ار پرده کشی از رخ و آواز کشی
پرده گل بدری بلبل خاموش کنی
چه ای عشق ندانم که چو زنبورعسل
با همه نیش بکامم اثر نوش کنی
دست در سلسله زلف دلاویزش کن
تا بزنجیر جنون دست در آغوش کنی
بکف آری بدمی معرفت مائی را
اگر این زمزمه از نی بنوا گوش کنی
روز را نیست خطر از شب یلدا چندان
که تو از زلف بر آن صبح بناگوش کنی
همچو آئینه صافیت نماید رخ دوست
گربهر سنگ و گلی خود نظر از هوش کنی
شاید آشفته که سر حلقه شوی رندانرا
حلقه بندگی شاه چو در گوش کنی
ذره ی مهر علی کرده سبکبار تو را
گنه خلق جهان گر همه بر دوش کنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۳۶ - آفت عرصه خاکی و مه افلاکی
آفت عرصه خاکی و مه افلاکی
با چنین لطف که گوید که زآب و خاکی
گر کست خواند پریزاد نه چندین عجب است
کادمیزاده ندیدیم بدین چالاکی
دام کوته نظران چون شدی ایحلقه زلف
که بصید دل صاحب نظران فتراکی
مرغ دل میطپد از حسرت یکنظره بخون
خنک آنسینه که از تیر نظر صد چاکی
چکنی پرده نبیند بجز از حق بینت ‏
که تو زآلایش این نفس پرستاران پاکی
میخوری خون دل خلق بدستان هر روز
بی مهابا صنما چند باین بیباکی
چون دو مار سیه از هر طرف زلف نژند
ای لب لعل شکرخند مگر ضحاکی
لعلت آن جوهر فردی که نگنجد در وهم
صف تو نتوانم که برون زادراکی
جلوه یار تمنا چکنی آشفته
که بود آتش سینا و تو خود خاشاکی