تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۸۳ - عجب که درد مرا هیچ کس دوا سازد
عجب که درد مرا هیچ کس دوا سازد
مگر که چاره ی بیچارگان خدا سازد
دلم به درد و بلا انس کرده است چنانک
ز عافیت بگریزد به ابتلا سازد
به کیش عشق دلش زنده ی ابد باشد
که جان خود هدف ناوک بلا سازد
نظر به شاهی هر دو جهان نیندازد
کسی که بر در او خویشتن گدا سازد
دلی که یافت خلاصی ز قید کبر و ریا
وطن بساخت اقلیم کبریا سازد
به حق سپار دل آهنین خود کانرا
به صیقل کرم آیینه ی بقا سازد
مراد خویش ز جانان کسی تواند یافت
که در طریق وفا جان خود فدا سازد
حسین را طرب و ساز و عیش در پیش است
نگار من چو به عشاق بینوا سازد
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۸۶ - نگار سرو قد گلعذار من آمد
نگار سرو قد گلعذار من آمد
قرار جان و دل بیقرار من آمد
مرا ز طعنه ی خلق و ز جور دور فلک
چه غم کنون که بت غمگسار من آمد
مهی که از بر من رفته بود چندی وقت
ز سیر چرخ کنون بر کنار من آمد
سزد که بیش ننالم ز ریش نیش جفا
کنون که مرهم جان فکار من آمد
چه احتیاج مرا بعد از این به سرو و چمن
کنون که سرو قد گلعذار من آمد
هزار شکر که بار دگر بر غم حسود
مراد خاطر امیدوار من آمد
رسید یار و حسین شکسته میگوید
چه غم ز دشمنم اکنون که یار من آمد
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۸۷ - کسی که شیفته ی روی آن صنم باشد
کسی که شیفته ی روی آن صنم باشد
ز طعن و سرزنش دشمنش چه غم باشد
برای دیدن دیدار دوست از دشمن
توان کشیدن اگر صد هزار الم باشد
به هیچ رو ز در او نمی روم باری
گدا ملازم درگاه محتشم باشد
رقیبم از سر کویش به جور می راند
گدای شهر مبادا که محترم باشد
کسی که قدر شب وصل دوست نشناسد
اگر ز هجر بمیرد هنوز کم باشد
هر آنکه سر غم عشق بر زبان راند
زبان بریده سیه روی چون قلم باشد
بگفت با تو دمی هم نفس شوم روزی
ندانم آن دم خرم کدام دم باشد
اگر به حال من خسته دل کند نظری
ز عین مردمی و غایت کرم باشد
حسین خسته جگر را سزد که بنوازد
به گوشه ی نظری گر چه صبحدم باشد
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۸۸ - علاج عاشق مسکین حبیب می داند
علاج عاشق مسکین حبیب می داند
که داروی دل غمگین طبیب می داند
غریب نیست اگر حال ما نمی دانی
که حال زار غریبان غریب می داند
غمی که می کشم از درد دوست می دانم
که درد دوری گل عندلیب می داند
تو لذت غم عشق حبیب کی دانی
کسی که دارد از این غم نصیب می داند
دلی که عاشق رخسار دلبری باشد
عذاب دیدن روی رقیب می داند
ز من بپرس تو آداب عشق نی ز فقیه
از آنکه علم و ادب را ادیب می داند
سواد دیده کند از بیاض شعر حسین
کسی که حسن مدیح و نسیب می داند
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۹۳ - نظر کنید که آن شهسوار می گذرد
نظر کنید که آن شهسوار می گذرد
قرار جان من بی قرار می گذرد
اگر نه قصد هلاک منش بود در دل
چنین کرشمه کنان بر چه کار می گذرد
دریغ صید نزارم از آن بزاری زار
مرا بکشت و برای شکار می گذرد
کمان کشیده کمین خسته چون کند جولان
خدنگ غمزه اش از جان زار میگذرد
هزار طایر قدسی کند ز سینه هدف
ز شوق تیر که از شست یار می گذرد
اگر چه گرد برانگیخت دردش از جانم
هنوز بر دلش از من غبار می گذرد
شد آشنا و بصد عشوه ام بخویش کشید
کنون چه بد که چو بیگانه وار می گذرد
به جرم آنکه شبی آستان او بوسید
حسین از در او شرمسار می گذرد
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۹۴ - اگر طریقه تو جمله ناز خواهد بود
اگر طریقه تو جمله ناز خواهد بود
وظیفه ی من شیدا نیاز خواهد بود
مرا چه دیده به روی تو باز شد در دل
به غیرت از سر غیرت فراز خواهد بود
چراغ مجلس هر کس مشو وگرنه چو شمع
نصیب من ز تو سوز و گداز خواهد بود
نظر به قامت تو زان قیامت جان ها
مرا وسیله ی عمر دراز خواهد بود
چه غم خورد دل بیچاره ام ز درد و بلا
اگر عنایت تو چاره ساز خواهد بود
تو شاه ملک جهانی و بنده، بنده ی خاص
ز بنده تا به کیت احتراز خواهد بود
غلام حضرت معشوق اگر چه بسیار است
کدام بنده چو عاشق نیاز خواهد بود
به جان خویش تعلق از آن همی ورزم
که او فدای چو تو دلنواز خواهد بود
پس از وفات ز یمن وفات قبر حسین
چو کعبه مقصد اهل حجاز خواهد بود
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۹۸ - سلام من سوی آن شاه سرفراز برید
سلام من سوی آن شاه سرفراز برید
پیام من بر آن ماه دلنواز برید
به نازنین جهانی نیازمندی ما
از این شکسته ی مهجور پر نیاز برید
به بارگاه سلاطین پناه معشوقی
حقیرمندی و مسکینی و نیاز برید
از این ستمکش محروم از آن حریم حرم
حکایتی به سوی محرمان راز برید
حدیث مختصری چون دهان او گوئید
نه همچو غصه ی من قصه ی دراز برید
چو عقل بر محک عشق کم عیار آمد
درون بوته ی دردش پی گداز برید
ز روی بنده نوازی حدیث درد حسین
به خاک درگه آن شاه سرفراز برید
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۰۴ - بر آستان خرابات عشق مستانند
بر آستان خرابات عشق مستانند
که نقد هر دو جهان را به هیچ نستانند
براق همت عالی به تازیانه ی شوق
در آن فضا که به جز دوست نیست می رانند
ز هر چه هست به کلی دو دیده بردوزند
ولی ز روی دلارام خویش نتوانند
نظر حرام شناسند جز به روی حبیب
به غیر دوست خود اندر جهان نمی دانند
گدای کوی نیازند و خاک راه ولیک
فراز مسند اقلیم عشق سلطانند
شهان بی حشم و مفلسان محتشمند
از این طوایف رسمی به کس نمی مانند
فتاده بی سر و پایند بر در دلدار
ولی به گاه روش سروران می دانند
چو لاله گرچه بسی داغ بر جگر دارند
ز شوق چون گل سوری همیشه خندانند
برای آنکه ز غیرت به غیر دل ندهند
بر آستانه ی دل چون حسین دربانند
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۰۵ - صباح عید ز بهر صبوح برخیزند
صباح عید ز بهر صبوح برخیزند
بر آتش دل ما آب زندگی ریزند
به حال گوشه نشینان به غمزه پردازند
هزار فتنه به هر گوشه ای برانگیزند
نفس نفس چو مسیحا ز لب شفا بخشند
زمان زمان به جفا چون زمانه بستیزند
چو عشق کشته ی خود را حساب تازه دهد
ز کشته گشتن خود عاشقان نپرهیزند
کسی ز خویش چو ره در حریم یار نبرد
ز باده مست شوند و ز خویش بگریزند
چو لوح عالم علوی قرارگاه شماست
در این رصدگه خاکی چو می برانگیزند
حسین چون ز هوای حبیب خاک شود
عبیر و عطر بهشتی ز خاکش آمیزند
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۰۶ - ز شست عشق چو تیر بلا روان کردند
ز شست عشق چو تیر بلا روان کردند
نخست جان من خسته را نشان کردند
کسی که زد قدمی در ره وفاداری
به هر جفا و به هر جورش امتحان کردند
مس وجود دهی کیمیای عشق بری
بیا بگو که در این ره که رازیان کردند
هزار جان گرامی به یک نفس دادند
اگر چه دل بربودند و قصد جان کردند
به سر نکته ی اوحی الیه ما یو حی
رموز عاشق و معشوق را بیان کردند
برای جلوه ی حسن و جمال خویش حبیب
چو ساخت آینه ای نام او جهان کردند
جمال دوست بر عارفان بود پیدا
اگر چه در نظر غافلان نهان کردند
مرا به بندگی از هر دو کون داده خلاص
تو را فریفته بند این و آن کردند
خلیل عشق مگر در دل حسین آمد
کز آتش دل او باغ و گلستان کردند
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۰۸ - دلا بنال که یاران نازنین رفتند
دلا بنال که یاران نازنین رفتند
به غم نشین که رفیقان بی قرین رفتند
به اهل دهر میامیز و گوشه ای بنشین
که همدمان وفاپیشه گزین رفتند
دل شکسته ی ما را بر آتش افکندند
اگر چه خود به سوی روضه ی برین رفتند
سهی و گل ز زمین می دمد ولیک دریغ
ز گلرخان سهی قد که در زمین رفتند
هنر مجوی که بازار فضل رایج نیست
از آن جهت که بزرگان خورده بین رفتند
عجب مدار که گر نقد دین شود کاسد
که نافذان جواهرشناس دین رفتند
بسوز بر در حرمان در انتظار حسین
که محرمان سراپرده ی یقین رفتند
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۰۹ - امیر قافله کوس رحیل زد ای یار
امیر قافله کوس رحیل زد ای یار
چرا ز خواب بطالت نمیشوی بیدار
میان بادیه تو خفته ای و از هر سو
برای غارت عمر تو قاصدان در کار
دلا نگر که رفیقان همنفس رفتند
تو منقطع ز رفیقان بوادی خونخوار
بشوق بند ز میقات صدق احرامی
که تا شوی همه عمره ز خویش برخوردار
وقوف در عرفات شریف عرفان کن
طواف کعبه حق از سر صفا بگذار
اگر بصدر حرم ره نمیتوانی برد
نمای سعی که اندر حریم یابی یار
چرا نمیکنی ای دوست جان خود قربان
چو دست داد ترا عید اکبر از دیدار
بگوی ترک سر و پای از طریق مکش
گرت کشند بزاری و گر کشند بدار
حسین چون سفر راه کعبه در پیش است
بهیچ یار مده خاطر و بهیچ دیار
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۱۰ - زهی بوعده وصل تو جان ما مسرور
زهی بوعده وصل تو جان ما مسرور
بیا که چشم بد از تو همیشه بادا دور
چگونه دیده بدوزم ز منظرت که ندید
نظر نظیر تو در کائنات یک منظور
کسی که طلعت حسن عذار عذرا دید
بود هر آینه وامق به پیش او معذور
بدور باده چشانی چشم مخمورت
چگونه مستی ارباب دل بود مستور
از آن خم آر شرابی برای دفع خمار
روا بود چو تو ساقی و ما چنین مخمور
مثال کعبه و مانند بیت معمور است
خرابه دل ما چون بعشق شد معمور
چگونه کنه جمال ترا کند ادراک
اگر دو دیده ز دیدار تو نیابد نور
چو مردن از پی تو بخت پایدار آمد
ز پای دار نترسد حسینی منصور
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۱۱ - ترا ز حال من زار مبتلا چه خبر
ترا ز حال من زار مبتلا چه خبر
که شاه را ز غم و درد هر گدا چه خبر
تو نازنین جهانی و ناز پرورده
ترا ز سوز درون و نیاز ما چه خبر
چو دل ز مهر نگاری نهشته ای ایمه
ترا ز حالت عشاق بینوا چه خبر
ترا که نیست بغیر از جفا و جور آئین
ز رسم دوستی و شیوه وفا چه خبر
اگر ترا سر یاری و دوستی باشد
ز طعن و سرزنش دشمنان ترا چه خبر
بدشمنم منما رخ از آنکه اعمی را
ز حسن و منظر و از لذت و لقا چه خبر
حسین را که بدرد و غم تو انس گرفت
چه احتیاج بشادی و از دوا چه خبر
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۱۵ - اگر طریقه آن دلرباست عشوه و ناز
اگر طریقه آن دلرباست عشوه و ناز
وظیفه من آشفته نیست غیر نیاز
منم چو شمع و غم عشق دوست چون آتش
مرا نصیبه از آن آتش است سوز و گداز
گهی ز فکر دهانش مراست عیشی تنگ
گه از هوای قد او مراست عمر دراز
دلا چو دیده بدوزی ز دید هر دو جهان
چو شاهباز کنی دیده بر رخ شه باز
کسی که سر حقیقت شناخت میداند
که در طریقت عشاق عشق نیست مجاز
نیاز و درد بود زخت عاشق صادق
نمیخرند ببازار عشق زهد و نماز
قمارخانه رندان پاکباز اینجاست
بیا و نقد دو عالم بضربه ای در باز
حجاب خویش توئی چون بترک خود پوئی
درون خلوت خاصت کنند محرم راز
حسین بندگی دوست کار عشاق است
ز بندگیست که عاشق کشد ز دلبر ناز
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۱۶ - بیار ساقی گلرخ شراب ناب امروز
بیار ساقی گلرخ شراب ناب امروز
که همچو نرگس مستت شوم خراب امروز
بیا که حاصل عمرم زمان صحبت تست
بسان عمر برفتن مکن شتاب امروز
مرا که کعبه سر کوی تست ممکن نیست
ز آستان تو رفتن بهیچ باب امروز
گرت بود سر عشرت بیا که هست مرا
ز دیده جام شراب و ز دل کباب امروز
ز تاب هجر تو جانم بکام دشمن سوخت
بدوستی که رخ از دوستان متاب امروز
بصبحدم نفس سرد میزند خورشید
مگر ز چهره برافکنده ای نقاب امروز
فروغ روی تو آفاق را چنان بگرفت
که احتیاج ندارم بآفتاب امروز
مگر ملک بدعای حسین آمین گفت
که شد دعای دل خسته مستجاب امروز
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۲۱ - اگر تو محرم عشقی مگوی اسرارش
اگر تو محرم عشقی مگوی اسرارش
چو جان خویش ز خلق جهان نگهدارش
ز سر عشق خبر دار نیست هر عاشق
حدیث عشق ز منصور پرس و از دارش
چو لاله تا ز غمش داغ بر جگر دارم
فراغتی ست مرا از بهشت و گلزارش
که جستجوی نمود و به کام دل نرسید
بجو سعادت آن تا شوی طلبکارش
تو پر و بال چو پروانه پیش شمع بسوز
که شد پدید جهان از فروغ انوارش
ز وصل یار گرامی اثر نمی یابد
دلی که آتش سودا نسوخت آثارش
ز من برید دل خسته و به عشق آویخت
ز دست عشق ندانم که چون شود کارش
حسین میل نکردی به روضه ی رضوان
اگر به روضه نبودی امید دلدارش
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۲۲ - دلی که عشق حقیقی کند سرافرازش
دلی که عشق حقیقی کند سرافرازش
سزد که باز نگوید به هیچ کس رازش
دلا دو دیده بدوز و به غیر شه منگر
اگر ز غیرت او واقفی و از نازش
اگر سواره عشقی و طالب معراج
براق برق روش یافتی همی تازش
مدار در قفس فرشی آنچنان مرغی
که برتر است ز عرش مجید پروازش
چو عشق ساقی مجلس شود کدام خرد
شود خلاص ز صهبای عقل پروازش
رسید دوش به گوشم به عالم معنی
که هر چه بند طریق تو شد براندازش
حسین حال دل خود به کس نگفت ولیک
سرشک لعل و رخ زرد گشت غمازش
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۲۶ - سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
اگر تو طالب یاری به جان و دل بخروش
مگوی راز بهر کس چو دیک منمائی
دهان بسته برآور چو خم صهبا جوش
بخواب دیده که از دوست گشته ای مهجور
بمال چشم که چشم است مرتو را روپوش
خوش آندمی که ز خواب گران چو برخیزی
نگار خویش تو بینی گرفته در آغوش
بیار ساقی گلرخ شراب دوشینه
که باز مست بدوشم کشید چون شب دوش
عقله گشت مرا عقل ساقیا برخیز
عقال عقل بدران بداروی بیهوش
از آن شراب بیاور که روح قدسی را
نسیم جرعه آن میکند چو من مدهوش
بیا حریف خرابات عشق و زین ساقی
به جز شراب خدائی خویشتن مفروش
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۳۵ - ز حد گذشت فراق تو ای فرشته خصال
ز حد گذشت فراق تو ای فرشته خصال
بیا و تشنه دلان را بده زلال وصال
ز من بریدی و رفتی ولیک پیوسته
خیال روی تو میگرددم بگرد خیال
اگر نه از سر کوی تو میکند گذری
چرا حیات دهد مرده را نسیم شمال
فنای خویش همی خواهم از خدا که مرا
ز عمر باقی خود هست بی رخ تو خلال
ز بار غم الف قدم ار چو دال شود
گر از تو روی به پیچم بود ز عین ضلال
چگونه شیفته ماه عارضت نشوم
که نیست در همه عالم ترا نظیر و مثال
من از تو چشم مودت نمی توانم داشت
که هست از تو امید وفا خیال محال
مباد ماه عذار ترا خسوف و محاق
مباد مهر جمال ترا کسوف و زوال
در آرزوی وصالت حسین دلخسته
ز مویه گشت چو موی و ز ناله گشت چو نال