تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۰ - ما در هوای وصل تو شیدای عالمیم
ما در هوای وصل تو شیدای عالمیم
پیوسته با خیال تو شادان و خرمیم
ما در خیال زلف پریشان بیقرار
آشفته خاطریم و بسودای محکمیم
مونس کجا شویم به زهاد چونکه ما
در میکده بشاهد و می یار و همدمیم
محروم از جمال تو یک دم نبود جان
چون در حریم انس بوصل تو محرمیم
چون حسن عارض تو نیاید بشرح و وصف
ما در بیان حسن و جمال تو ابکمیم
جانرا ز درد فرقت جانان خبر کجاست
از وصل او همیشه چو دلشاد و بی غمیم
تا حسن تو نقاب اسیری ز رخ فکند
در پرتو جمال تو حیران عالمیم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۳ - ما در طریق عشق تو جانباز بوده ایم
ما در طریق عشق تو جانباز بوده ایم
از عاشقان خانه برانداز بوده ایم
شهباز وار در پی صید همای وصل
ما در هوای قدس به پرواز بوده ایم
درد است و سوز و ساز ره عاشقان حق
ما در طریق عشق بدین ساز بوده ایم
از زاهد فسرده نهانست راه عشق
خوش وقت ما که محرم این راز بوده ایم
ما در سماع شوق تو در نغمه و نوا
با ارغنون عشق هم آواز بوده ایم
ما در حریم حرمت جاه و جلال عشق
با سوز و ساز محرم و دمساز بوده ایم
مااز سر نیاز اسیری براه فقر
پیوسته بی تکبر و بی ناز بوده ایم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۰ - زین دام تن گهی که چو شهباز برپرم
زین دام تن گهی که چو شهباز برپرم
بالی بهم زنم ز سماوات بگذرم
نهصد هزار دوره عظمی ورای عرش
طیران کنم که جز برخ دوست ننگرم
هر لحظه بحسن دگر صدهزار بار
بینم جمال عارض آن ماه پیکرم
در هر تجلیی ز جمالش شوم فنا
کلی حجاب هستی خود را ز هم درم
چندین هزار دور برآید در آن فنا
تا از بقای خویش کند زنده دلبرم
از خلعت منی چو مرا یار عور ساخت
آنگه لباس هستی خود کرد در برم
دیدم که هر چه هست منم، نیست هیچ غیر
هر ذره گشته پرده برروی انورم
آئینه جمال جهان سوز روی ماست
از حیز عدم بوجود آنچه آورم
حالات مابشرح نیاید اسیریا
تا لطف نوربخش جهان گشت رهبرم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۳ - ما در ازل بعشق تو افسانه بوده ایم
ما در ازل بعشق تو افسانه بوده ایم
تا مست رند و عاشق و فرزانه بوده ایم
نام و نشان لیلی و مجنون نبد که ما
از عشق عقل سوز تو دیوانه بوده ایم
پیش از ظهور عالم و آدم ببزم انس
با تو حریف ساغر و پیمانه بوده ایم
ماآشنای عشق تو از روز فطرتیم
نه همچو مدعی ز تو بیگانه بوده ایم
زنار عشق تا که چو کفار بسته ایم
در کفر و دین عشق تو مردانه بوده ایم
(مخمور و بیخودیم ازآن چشم پرخمار
مست چنین نه از می میخانه بوده ایم)
(مادر لباس فقر اسیری ز چشم غیر)
(دایم نهان چو گنج بویرانه بوده ایم)
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۶ - ما حسن روی یار زهر روی دیده ایم
ما حسن روی یار زهر روی دیده ایم
رمز اناالحق از همه عالم شنیده ایم
پیوسته ایم با تو ازآن دم که خویش را
از هر چه غیرتست بکلی بریده ایم
سودای سود کرده ببازار عشق تو
یکدم لقا بملک دو عالم خریده ایم
در عاشقی دل از دو جهان برگرفته ایم
جان داده ایم تا که بجانان رسیده ایم
گویند مرگ سخت بود ما فراق دوست
سختر ز مرگ خویش بصدبار دیده ایم
شاید که جان بریم ز دست غم فراق
عمری بجست و جوی وصالش دویده ایم
تا روی نوربخش تو بینیم بی نفاب
از قید کفر و دین چو اسیری رهیده ایم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۱ - ما از غم تو بی سر و سامان نشسته ایم
ما از غم تو بی سر و سامان نشسته ایم
بی وصل تو بماتم هجران نشسته ایم
زان دم که خط دوست بپوشید روی او
با دود دل ز آتش پنهان نشسته ایم
اندر هوای چشم و دو زلف سیاه او
بیمار و ناتوان و پریشان نشسته ایم
چون چشم مست اوست مرا ساقی از ازل
سرمست و پرخمار بدوران نشسته ایم
عمری در انتظار که روشن شود دلم
از شمع روت با دل سوزان نشسته ایم
تا روی چون چراغ تو شد شمع مجلسم
در پرتو جمال تو حیران نشسته ایم
چون بلبلان بموسم گل با هزار درد
اندر هوای روی تو نالان نشسته ایم
فارغ ز مدعی و ز اغیار بوده ایم
بی زحمت حسود بیاران نشسته ایم
همچون اسیری در غم آن سرو سیم بر
با روی زرد و دیده گریان نشسته ایم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۲ - روشن ز ماه روی تو شد منزل دلم
روشن ز ماه روی تو شد منزل دلم
وز زلف سرکشت همه سوداست حاصلم
گشتم غریق بحر غم و در تعجبم
گر لطف بیکران نکشیدی بساحلم
فکر دقیق من بمیان تو ره نبرد
وز سر غیب آن دهن تنگ غافلم
حقا که ورد من بشب و روز ذکرتست
زیرا که فارغ از همه افکار باطلم
گیرم ز مصحف رخت آیات محکمات
گر ساعد چو سیم تو گردد حمایلم
دوری ز مهرروی تو مارا هلال ساخت
ای وای برمن ار تو نیائی مقابلم
آزاده شد اسیری ز قید بهشت و حور
تا گشته است کوی تو مأوا و منزلم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۴ - تا در طریق عشق تو من جان فشان شدم
تا در طریق عشق تو من جان فشان شدم
بی جان شدم ولیک جهان در جهان شدم
زان دم که باختم دل و جان در قمار عشق
از هر چه عقل فرض کند، بیش از آن شدم
شهباز همتم چو پر و بال برگشاد
بالاتر از زمین و زمان و مکان شدم
تا با نشان شوم مگر از یار بی نشان
نام و نشان گذاشتم و بی نشان شدم
چون در فنا ز هستی خود نیست آمدم
در عالم بقا بخدا جاودان شدم
تا گشته ام گدای گدایان کوی تو
در ملک فقر پادشه شه نشان شدم
آزاده چون که گشت اسیری ز قید خویش
مطلق بکوی عشق و جنون داستان شدم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۹ - ای یافته ز پرتو رویت جهان نظام
ای یافته ز پرتو رویت جهان نظام
پیوند گیسوی تو شده جان خاص و عام
ذرات حامدند و تو محمود عالمی
زان در جهان محمد و احمد شدی بنام
چون در مقام قرب تو کس را نبود راه
جبریل هم ز پیش تو آرد بتو پیام
بهر کمال نورالهی نمود دور
آخر بنقطه تو شد این دایره تمام
زان انشقاق مه بجهان گشت معجزه
کو را بانشراح دلت نسبتی است تام
عکس رخ چو ماه تو و زلف شب مثال
در آینه جهان بنمودست صبح و شام
هستی تو خواجه دو جهان و همه جهان
از جان شدند همچو اسیری ترا غلام
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۹ - جانا ز درد عشق تو چون من فغان کنم
جانا ز درد عشق تو چون من فغان کنم
از چشمه های چشم جهان خون روان کنم
عهدیست در ازل بتو ما را که تا ابد
برهر چه رای عشق بود من همان کنم
ناصح چه منعم از می و معشوق میکنی
من رندم و مباد که کاری چنان کنم
سر نهان عشق که ایمان جان ماست
کفرست نزد خلق جهان گر عیان کنم
خورشید و مه ز شرم رخ آرند در کسوف
گر شمه ز تابش حسنش بیان کنم
زینسان که آفتاب رخ او عیان بود
ای بی بصر ز طعن تو من چون نهان کنم
کس با خودی ببزم وصالش چوره نیافت
در راه عشق ترک اسیری از آن کنم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۳ - پیداست حسن دوست ز ذرات کن فکان
پیداست حسن دوست ز ذرات کن فکان
از بس که ظاهرست نماید چنین نهان
آن یار بی نشان چو بخود کرد جلوه
در عرصه ظهور نمود این همه نشان
معشوق هر زمان چو بحسن دگر نمود
هر عاشقی نشان دگر میدهد نشان
حقا که نیست در دو جهان غیریار کس
عین العیان بجو که عیانست در عیان
یار است هرچه هست و جهان جز نمود نیست
بود و نمود هر چه بود اوست، کو جهان؟
خورشید روی دوست ز هر ذره رو نمود
مرآت حسن اوست اگر کون و گر مکان
در عاشقی چو کرد اسیری ز سرقدم
در کاینات عشق از آن گشت داستان
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۵ - آن یار رو ز ما بچه رو می کند نهان
آن یار رو ز ما بچه رو می کند نهان
چون روی خوبش از همه رو دیده ام عیان
جان مگو نهان بجهان شد جمال او
زیرا که روی دوست عیانست از جهان
وحدت بنقش و صورت کثرت ظهور یافت
یک ذات بیش نیست چه پیدا و چه نهان
پیدا بنقش جمله عالم نمود یار
از غیر او نه نام توان یافت نه نشان
نقش دویی نمود ولی جز یکی نبود
این اختلاف صورت و معنی جسم و جان
حسنش بشکل هر دو جهان چون که جلوه کرد
عالم نمود ورنه چه کون و کجا مکان
جایی رسید جان اسیری براه عشق
کانجا نه نام کشف و عیان بود و نه نشان
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۸ - رخسار دوست بنگر و حسن و جمال بین
رخسار دوست بنگر و حسن و جمال بین
رفتار او نظر کن و غنج و دلال بین
دل در هوای وصل تو صد بال و پرگشاد
شهباز همتش نگر و پر و بال بین
حال دلم ز شوق رخت سوز و زاریست
ای نور دیده رحم نما، سوی حال بین
اول قدم بلاست بعشق و دوم فنا
عاشق بحال ما نظری کن مآل بین
تا باتو هست هستی تو ره بوصل نیست
فانی شو از خودی و پس آنگه وصال بین
جانا کمال عشق طلب گر کنی، بیا
از عقل پرعقیله گذر کن کمال بین
برحال بیقراری جان اسیریم
آشفتگی زلف چو جیم تو دال بین
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۹ - کردم نثار مقدم عشق تو عقل و دین
کردم نثار مقدم عشق تو عقل و دین
من رند مطلقم نه مقید بآن و این
برخیز زاهدا ز سر زهد و نام و ننگ
رندانه رو بمیکده با عاشقان نشین
خواهی که سرفراز و عزیز جهان شوی
برآستان فقر بنه روی برزمین
زادالمسافرین چه بود عجز و نیستی
ما را براه عشق ندادند غیر ازین
مهر و تواضع است مرا مذهب و طریق
در دین ما چو کفر حقیقی است کبر و کین
ای دل چو چشم عقل نه بیند لقای دوست
از عشق دیده وام نما حسن یاربین
گر وصل دوست میطلبی بدگمان مباش
شو خاک راه اهل خدا از سر یقین
شوخ است و فتنه جوی و ستمکار و بیوفا
در دلبری کجاست دگر یار همچنین
ما در سماع شوق جمالش اسیریا
برملک هر دو کون فشاندیم آستین
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۲ - مرآت روی دوست نظرکن جهان ببین
مرآت روی دوست نظرکن جهان ببین
درآینه جهان نگر او را عیان ببین
خورشید حسن اوز همه ذره رونمود
تابان رخش زمشرق کون و مکان ببین
آن یار بی نشان که نهان بود از همه
آمد عیان بصورت نام و نشان ببین
کوری آن کسان که شدند منکر لقا
دیدار دوست ازهمه فاش و عیان ببین
با عقل کم نشین که بود جای ترس و بیم
همراه عشق شو همه امن و امان ببین
گر عاشقی وصال طلب کن نه حور عین
بگذر ز فکر جنت و روی جنان ببین
بگذر اسیریا بره عشق از دلیل
معشوق را برون ز یقین و گمان ببین
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۸ - آئینه جمال تو شد صورت حسن
آئینه جمال تو شد صورت حسن
هر بی بصر کجاست ز معنی این سخن
در آرزوی دیدن روی تو مرغ جان
خواهد جداشد عاقبت از آشیان تن
دل با خیال روی تو هرگز نمی کند
نه میل حور و جنت و نه باغ و یاسمن
در جست و جوی دوست مراعمر شد بسر
جویم هنوز تا رمقی هست در بدن
جانم نبود بی غم عشق تو یک زمان
زیرا که عشق را دل عاشق بود وطن
دوری مجو زماکه مرابی تو صبر نیست
ای نور هر دو دیده و ای شمع انجمن
اغیار کاینات مرا یار گشته اند
زان دم که گفته که اسیری است یارمن
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۲ - ای ز آفتاب روی تو روشن جهان جان
ای ز آفتاب روی تو روشن جهان جان
وز پرتو جمال تو تابان شده جهان
اندر نقاب شاهد رویت نهان هنوز
وصف جمال او بجهان گشاه داستان
بگشای دیده زاهد و بنگر که ظاهرست
عکس جمال دوست زمرآت جسم و جان
بویی ز عاشقی نشنیدست عاشقی
کاندر طریق عشق نبودست جان فشان
ازنام وصل یافت نشانی کسی که او
از خود ببزم وصل بکل گشت بی نشان
این طرفه بین که یار در آغوش و من چنین
در جست و جوی او بجهان گشته ام دوان
لذت ببین و عیش که عمری ز جور یار
هرگز ز دست غصه نبودم دمی امان
بیرون ز شرح جلوه روی تو دیده ام
زان رو ز وصف حسن تو کوتاه شد زبان
بنگر علو مرتبه از محض موهبت
دارد مکان همیشه اسیری بلامکان
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۶ - از حد گذشت نوبت هجران جان ستان
از حد گذشت نوبت هجران جان ستان
وقت است کز وصال تو گردیم شادمان
تا با خودی ز وصل نخواهی شنید بو
واصل گهی شوی که نیابی ز خود نشان
وصل تو نیست لایق زهاد خودپرست
این دولتی است در خور عشاق جان فشان
ره می نمود جانب هستی خرد ولی
عشقم بسوی فقر و فنا برد موکشان
چون در طریق عشق حجابست کبر و ناز
دارم همیشه روی نیازی برآستان
زنگ خیال و وهم زمرآت دل زدای
تا روی جانفزاش نماید درو عیان
از جام عشق جان اسیری چو مست شد
فارغ ز هست و نیست ز سود آمد و زیان
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۴ - ما چون بعشق روی تو کردیم دل گرو
ما چون بعشق روی تو کردیم دل گرو
ای آرزوی جان و دل از ما جدامشو
بی درد عشق قیمت دل کی شود پدید
دل را که عشق نیست نیرزد به نیم جو
مطرب حدیث عشق سراید ببانگ ساز
ز آواز نی روایت سر خدا شنو
بی روی تو دمی دل ما را قرار نیست
ای دلنواز از براین بیدلان مرو
تشبیه آفتاب برویت نمود راست
کج بود نسبت خم ابرو بماه نو
با یاد دوست مونس و همراه عشق باش
اندر پی هوا و هوس بیش ازین مدو
مست است ورند جان اسیری و پاکباز
با هر که نرد عشق ببازد برد گرو
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۶ - ای هر دوکون لمعه از نور ذات تو
ای هر دوکون لمعه از نور ذات تو
وی کاینات بوده نمود صفات تو
عکس جمال روی تو پیداست از جهان
مرآت حسن روی تو شد کاینات تو
دارند روبروی تو در هر مقام و حال
مؤمن ز کعبه کافر ازین سومنات تو
هر ذره گر چه مظهر خورشید ذات شد
دارد ظهور خاص بهر جای ذات تو
چون روی تو جمال نمود از منات و لات
شد بت پرست عابدلات و منات تو
مخمور و بیخودیم بده ساقی از کرم
یک جرعه از شراب لب چون نبات تو
از تاب مهر نور جمال حبیب شد
از قید هست و نیست اسیری نجات تو