تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۵۲ - سهی سروا گذاری سوی ما کن
سهی سروا گذاری سوی ما کن
امید ناامیدی را روا کن
به جان آمد دلم از درد دوری
بیا درد دل ما را دوا کن
جفا تا کی کنی بر من نگارا
خلاف رای خود روزی وفا کن
ز روی لطف و یاری رحمت آور
بدین بیچاره و تندی رها کن
بهار آمد زمانی خوش برآسا
عزیز من به ترک ماجرا کن
به عشق روی تو شد مبتلا دل
به وصلت چاره این مبتلا کن
الا ای مردم چشم جهان بین
به محراب دو ابرویش دعا کن
ز خوان وصل تو بس بی نواییم
ز لطفت رحمتی بر بینوا کن
به کوری حسودان یک دو روزی
بیا جانا و رو در روی ما کن
تویی شاه جهان و من گدایی
نظر گر می کنی سوی گدا من
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۵۳ - بیا دردم به وصل خود دوا کن
بیا دردم به وصل خود دوا کن
ز لعلت کام جان ما روا کن
به وصلم وعده ی بسیار دادی
یکی زان وعده ها آخر وفا کن
خلاف بی وفایی کز تو دیدم
وفا داری کن و ترک جفا کن
مکن بیگانگی با ما ازین بیش
مرا با خود زمانی آشنا کن
که گفتت ای نگار شوخ دلبر
چو چشم بد مرا از خود جدا کن
مرا از وصل خود بنواز یک شب
نظر ای دوست آخر بر خدا کن
به صلح آخر شبی از در درآیم
اگر مردی به ترک ماجرا کن
تو سروناز بستانی حقیقت
شدم خاکت گذر بر سوی ما کن
طبیب من تویی از روی احسان
جهانی را ز وصل خود دوا کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۵۷ - خداوندا به حال ما نظر کن
خداوندا به حال ما نظر کن
ز حال نیک و بد ما را خبر کن
ز لطف خویشتن بنواز ما را
هوای شور و شر از سر بدر کن
رهی گم کرده ام در ظلمت شب
به بوی زلف خویشم راهبر کن
نظر بر حال زارم چون نداری
روال کار ما زین خوبتر کن
به خاک ره نشینم در فراقت
سهی سروا به کوی ما گذر کن
هر آن کم خون دل از دیده پالود
ز قهر خویش خونش در جگر کن
گذر کن سوی ما ای نور دیده
بگویش رو جهان زیر و زبر کن
به زاری با صبا این راز می گفت
به چشم مردمی در ما نظر کن
که با هجر تو حال زار ما را
ببین دردم ز درد ما حذر کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۵۸ - نگارا بر من مسکین نظر کن
نگارا بر من مسکین نظر کن
ز آب چشم مظلومان حذر کن
الا ای باد صبح ار می توانی
نگارم را ز حال ما خبر کن
بگو ای سرو ناز بوستانی
ز لطفت یک زمان بر ما گذر کن
دلا در دام عشق او اسیری
مرادت بر نمی آید سفر کن
سفر کردن دوای درد عشقست
برو یا عشق او از سر بدر کن
سنان غمزه اش خونریزتر گشت
توانی جان و دل پیشش سپر کن
غم هجرانش چون استاد عشقست
بیا دل قصّه عشقش ز بر کن
تو تا کی در جهان سرگشته گردی
برو دستی در آن آر و کمر کن
ز سودا زود در زلفش درآویز
شکنج طره اش زیر و زبر کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۵۹ - دمی در کوی درویشان گذر کن
دمی در کوی درویشان گذر کن
به حال زار مسکینان نظر کن
اگرچه سرو نازی بر لب جوی
دمی ناز ای پسر از سر به در کن
دلا در پیش آن ابرو و غمزه
دل و جان جهانی را سپر کن
شبی در کلبه احزان گر آید
نثار از دیدگان بر وی گهر کن
وگر گوهر به چشمش در نیامد
ز دیده سیم بار و رخ چو زر کن
وگر دستت نگیرد در شب وصل
برو در کوی هجرانش سفر کن
وگر برگیرد از تو دل دلارام
هوای کوی دلداری دگر کن
جوابم داد دل گفتا که جانا
برو درس وفای او ز بر کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۹۷ - ندارم دل که دل بردارم از تو
ندارم دل که دل بردارم از تو
اگرچه هست بس آزارم از تو
گل وصلت به دست دیگرانست
نصیب آخر چرا شد خارم از تو
عزیز بس کسی بودم نگارا
کنون چون خاک باری خوارم از تو
بپرس از روی زرد و آه سردم
کنون چون گرم شد بازارم از تو
اگر یاری و دلداری چنین است
برو جانا که من بیزارم از تو
چرا باری نباشد بر درت بار
ولی بر دل بود بس بارم از تو
نهال قامتت خوش در برآمد
بحمدالله که برخوردارم از تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۹۸ - صبا باز آ که در مان دارم از تو
صبا باز آ که در مان دارم از تو
به دردم منّت جان دارم از تو
طبیب من تویی مشکل توانم
که درد خویش پنهان دارم از تو
بیا و بوی زلفینش بیاور
بگو اشکی چو باران دارم از تو
نگویی تا به کی ای بی وفا یار
دو چشم بخت گریان دارم از تو
بسی مشکل که در را هم نهادی
من بیچاره آسان دارم از تو
بده کام دلم از وصل ورنه
به هر کویی من افغان دارم از تو
نشد خالی ز من خیل خیالت
درون دیده مهمان دارم از تو
گهر از دیده و دینارم از رخ
به هجران نیک ارزان دارم از تو
اگر جور جهان آید به رویم
نگردم زانکه پیمان دارم از تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۹۹ - نگارینا دل پر دردم از تو
نگارینا دل پر دردم از تو
سرشک سرخ و روی زردم از تو
مرا خون دل اندر دامن جان
بود ای نور دیده هردم از تو
ز حد بگذشت در دم تا تو دانی
که تسکینی بود بر دردم از تو
ندارم بی تو خواب و خورد یارا
بیا چون هست خواب و خوردم از تو
به سر گردم چو پرگار از غم ای یار
بسی بر دل نشیند گردم از تو
تویی با خرّمی با دیگری جفت
من بیچاره دایم فردم از تو
منم همچون قلم در اشتیاقت
به سر گرد جهان می گردم از تو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۶۱ - گرفت از رشک رویت ماه تابی
گرفت از رشک رویت ماه تابی
که چون رویت نباشد ماهتابی
به ظلمات شب هجران اسیرم
مگر روزی برآید آفتابی
در این آتش که من بودم ز هجران
نزد بر روی من جز دیده آبی
به امید خیال روی خوبت
به جان تو که مشتاقم به خوابی
دلم بر آتش هجرت کبابست
ز وصلت شکّری ده یا کبابی
ندارم چاره ای با چشم مستش
ز عشقش می کشم هر دم عذابی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۶۲ - دلا این عشق بازی تا به کی بی
دلا این عشق بازی تا به کی بی
شب هجرش درازی تا به کی بی
سهی سروا مکن جز راستی هیچ
بهل بازی که بازی تا به کی بی
زبان با ما دلت با دیگرانست
بگو این حقّه بازی تا به کی بی
دلم در بوته هجران به زاری
نگویی جان گدازی تا به کی بی
کبوتروار شد در مهربانی
مجو دوری که بازی تا به کی بی
مکن مر دوستان را خوار و غمخوار
چنین دشمن نوازی تا به کی بی
نیاز ما به وصلت هست بسیار
تو را این بی نیازی تا به کی بی
سرافکندست نرگس پیش چشمت
ترا این سرفرازی تا به کی بی
مرا خرقه به خون دیده پالود
به خون جامه نمازی تا به کی بی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۶۷ - چه کردم تا زمن دل برگرفتی
چه کردم تا زمن دل برگرفتی
به جایم دیگری دلبر گرفتی
چه دیدی از من ای دلدار آخر
که رفتی همدمی دیگر گرفتی
چرا ای نور چشم از خون دیده
رخ چون لاله ام در زر گرفتی
جفا کردی و آنگه بی وفایی
نگارینا دگر با سر گرفتی
دلت چون داد ای دلدار آخر
که جز من دیگری در بر گرفتی
نمی دانم چرا از هر دو رخسار
جهانی را تو در آذر گرفتی
گناهی جز وفاداری ندارم
چرا جانا دل از ما برگرفتی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۷۳ - ز کوی دوست آمد شاد بادی
ز کوی دوست آمد شاد بادی
ولی از ما نکرد او باز یادی
نگشتم شادمان از وصل و هردم
مرا بر دل ز غم باری نهادی
به شاگردی وصلش جان بدادم
ندیدم زین صفت من اوستادی
از ایامم چو جز غم نیست روزی
مرا خود کاشکی مادر نزادی
اگرنه همچو خاکم خوار کردی
به باد جور ما را چون بدادی
وگرنه مرغ زیرک بودی این دل
به دام عشق رویت کی فتادی
جهان را سر به سر پیمود دیده
ندیده مثل تو یک حور زادی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۷۴ - دلا در عشق بازی نیک مردی
دلا در عشق بازی نیک مردی
چرا از غم چنین با آه و دردی
مگر هجران تو را از پا درآورد
که با چشم پر آب و روی زردی
نه شرطی کرده بودی با من ای دل
که گرد کوی مهرویان نگردی
به قول خود وفا ننمودی آخر
چنینم زار و دشمن کام کردی
به خاک ره نشستم زآتش دل
به هجران آب روی ما ببردی
چو از وصلش نگشتم یک زمان شاد
چرا ما را به دست غم سپردی
نگارینا جهان بی تو نخواهم
که هم دردی و هم درمان دردی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۷۹ - دلا خود را به مه رویی چه بندی
دلا خود را به مه رویی چه بندی
مرا حیران و سرگردان پسندی
چنین زار و نزارم در فراقش
بگو تا کی به عشقش کار بندی
یقین تو بار نابی از در دوست
که همچون آهوی سر در کمندی
صبا از ما بگو با آن ستمگر
نگویی در پی آزار چندی
چرا مهر از من مسکین بریدی
چرا شاخ امید از بیخ کندی
بگو من چند گریم در فراقت
به سان ابر تو چون گل بخندی
جهانا تا به کی چون مرغ زیرک
به دام زلف دلبر پای بندی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۸۵ - مگر با ما سر یاری نداری
مگر با ما سر یاری نداری
بگو تا کی کشم این بردباری
ز من دل بستدی کردی مرا خوار
چنین باشد نگارا شرط یاری
عزیز من عزیزم داشت دایم
تحمّل چون کنم زین بیش خواری
دلم بردی و کردی قصد جانم
نباشد این طریق دوستداری
چو سلطانان که در صحرا بتازند
فرس را در پی شیر شکاری
بیفکندی و بر فتراک بستی
دلم را و مرا کشتی به زاری
به آب دیده پروردم گلی را
که کرد اندر جهان این بردباری
کنون زان گل نصیبم نیست جز خار
نگویی آخر ای دل در چه کاری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۸۹ - بگو تا کی دلم را تنگ داری
بگو تا کی دلم را تنگ داری
جهانی را تو با نیرنگ داری
نداری رحمتی بر حال زارم
دلی بس سخت همچون سنگ داری
مرا صلحست با روی تو جانا
چرا دایم تو با ما جنگ داری
نگارینا چرا در عشق بازی
ز نام عاشقانت ننگ داری
به جان ورزم وفایت را ولی تو
همیشه بر جفا آهنگ داری
اثر در آهت ای دل نیست باری
که بر آئینه ی جان زنگ داری
به گل گفتم ز روی خوب یارم
به خوش بویی تو بوی و رنگ داری
بگفت ای بلبل مست جهانگیر
که در عشق رخش آهنگ داری
مرا خار جفا بر جای جانست
تویی کان گلستان در چنگ داری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۹۰ - چرا بی جرم با ما جنگ داری
چرا بی جرم با ما جنگ داری
همه سوی جفا آهنگ داری
نگویی کز چه رو ای دوست جانا
چو گل یک هفته بو و رنگ داری
دل ما با دهان تست از آن روی
دهانی چون دل ما تنگ داری
مرا نام لبت کام زبانست
تو نامم بشنوی زان ننگ داری
چو چشمت در جهانداری نگارا
هزاران شیوه و نیرنگ داری
دلا در چنگ غم چون نی همی نال
که باد از وصل او در چنگ داری
به چشم دل نمی بینی جهان را
که بر آیینه دل زنگ داری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۹۱ - نگارینا ز نامم ننگ داری
نگارینا ز نامم ننگ داری
به خون جان مرا آهنگ داری
نبخشی بر من رنجور مهجور
چرا آخر دلی چون سنگ داری
مرا با تو سر صلحست باری
اگر با ما تو رای جنگ داری
دلم بردی و در خونش فکندی
به دستان صد چنین نیرنگ داری
دلت بر من نمی سوزد همانا
که بر آئینه دل زنگ داری
به غور حال زار عاشقان رس
که هوش و رای با فرهنگ داری
نظر کن بر گدای خویش زیراک
ز شاهی در جهان اورنگ داری
دلا گر عاقلی در موسم گل
دو گوش هوش را بر چنگ داری
ببردی آبروی من از آن روی
که باد از وصل او در چنگ داری
چرا بی روی خوبت ای دلارام
جهان بر من چو زندان تنگ داری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۹۴ - صبا بازآ که درمانم تو داری
صبا بازآ که درمانم تو داری
نسیم زلف جانانم تو داری
منم رنجور و مهجور از فراقت
دوای این دل و جانم تو داری
طبیبان از علاجم خسته گشتند
شفای درد من دانم تو داری
بیاور بوی زلفت تا شوم خوش
که در هجران پریشانم تو داری
بگویش از من مسکین خدا را
منم سرگشته سامانم تو داری
نگویی ای بت دلخواه تا کی
چنین بی هوش و حیرانم تو داری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۹۸ - نگارا رسم دلداری نداری
نگارا رسم دلداری نداری
دمی با ما سر یاری نداری
دل مسکین من گشت از غمت خون
تو خود آئین غمخواری نداری
رهی غیر از جفاجویی نجویی
طریقی جز ستم کاری نداری
نپرسی حال یاران وفادار
مگر رای وفاداری نداری
تو هر شب تا سحر در خواب و مستی
خبر از ما و بیداری نداری
چه حاصل زاری من چون تو رسمی
به غیر از مردم آزاری نداری
ندانستم که آن عادت که عهدی
که می بندی بجای آری نداری
جهان و جان نهادم بر سر تو
تو خود رسم جهانداری نداری
دلا خواری کش و تن در قضا ده
چو قسمت جز جگر خواری نداری