تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱ - یارم از خانه برون آمد سرمست و خراب
یارم از خانه برون آمد سرمست و خراب
جام می برکف و می گفت خذوا یا احباب
جام جم کی بنظر آرد و لذات دو کون
هرکه یک جرعه بنوشید از آن باده ناب
هرکه از پرده پندار نیامد بیرون
روی آن یار کجا بیند و آن جام شراب
مجلسی بس عجب و عشرت و عیش است و طرب
ساقی و جام می و مطرب و آواز رباب
یار بی پرده بما روی نماید هردم
بخدا یکسر مو نیست مرا هیچ حجاب
گر چه هر ذره بود پرده خورشید رخست
شاهد حسن ترا بین که چو ما هست نقاب
ای که جوئی ز ورق دانش و اسرار یقین
بخدا در دو جهان نیست چو تو هیچ کتاب
طالع سعد کجا دولت بیدار کجاست
تا شبی طلعت چون ماه تو بینیم بخواب
گر تو جویای لقایی و طلبکار وصال
راه رندان طلب و زود اسیری دریاب
جام می برکف و می گفت خذوا یا احباب
جام جم کی بنظر آرد و لذات دو کون
هرکه یک جرعه بنوشید از آن باده ناب
هرکه از پرده پندار نیامد بیرون
روی آن یار کجا بیند و آن جام شراب
مجلسی بس عجب و عشرت و عیش است و طرب
ساقی و جام می و مطرب و آواز رباب
یار بی پرده بما روی نماید هردم
بخدا یکسر مو نیست مرا هیچ حجاب
گر چه هر ذره بود پرده خورشید رخست
شاهد حسن ترا بین که چو ما هست نقاب
ای که جوئی ز ورق دانش و اسرار یقین
بخدا در دو جهان نیست چو تو هیچ کتاب
طالع سعد کجا دولت بیدار کجاست
تا شبی طلعت چون ماه تو بینیم بخواب
گر تو جویای لقایی و طلبکار وصال
راه رندان طلب و زود اسیری دریاب
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۷ - دلم ز شوق رخت بی سرو سامان است
دلم ز شوق رخت بی سرو سامان است
جان ز سودای سر زلف تو سرگردانست
عالم از پرتو حسن تو نماید روشن
همه ذرات ز مهر رخ تو تابانست
بخدا هرکه دلیلی طلبد گو بخود آ
یار پیداست چه محتاج دگر برهانست
وه چه رخسار و چه حسنست و چه ناز و شیوه
که دل و جان جهان جمله درو حیرانست
هر زمان تازه جمالی بنماید رخ دوست
زانکه حسن رخ او بیحد و بی پایانست
شاهد حسن تو از پرده ذرات جهان
چون عیان گشت نگویی که چرا پنهانست
هرکه صاحب نظر آمد چو اسیری بیند
که جهان پرتو خورشید رخ جانانست
جان ز سودای سر زلف تو سرگردانست
عالم از پرتو حسن تو نماید روشن
همه ذرات ز مهر رخ تو تابانست
بخدا هرکه دلیلی طلبد گو بخود آ
یار پیداست چه محتاج دگر برهانست
وه چه رخسار و چه حسنست و چه ناز و شیوه
که دل و جان جهان جمله درو حیرانست
هر زمان تازه جمالی بنماید رخ دوست
زانکه حسن رخ او بیحد و بی پایانست
شاهد حسن تو از پرده ذرات جهان
چون عیان گشت نگویی که چرا پنهانست
هرکه صاحب نظر آمد چو اسیری بیند
که جهان پرتو خورشید رخ جانانست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۷ - هرکه از سر عشق آگاهست
هرکه از سر عشق آگاهست
محرم عاشقان درگاهست
با جمال تو میل حور و بهشت
نکند هر که مرد آگاهست
هرکه در بحر ذات فانی شد
او غریق فناء فی الله است
هرکه فانی ز خود، بحق باقی است
بر سریر شهود او شاهست
چون برید از خود و بحق پیوست
واصل حق و سالک راهست
عشق ورزی ارادت دل ماست
عشق جانم نه کار اکراهست
جاه دنیا بنزد اهل یقین
چاه باشد بصورت ارجاهست
ره مطلوب می برد طالب
در طلب گر بعشق همراهست
هان اسیری بوصل دوست شتاب
میرود عمر و روز بیگاهست
محرم عاشقان درگاهست
با جمال تو میل حور و بهشت
نکند هر که مرد آگاهست
هرکه در بحر ذات فانی شد
او غریق فناء فی الله است
هرکه فانی ز خود، بحق باقی است
بر سریر شهود او شاهست
چون برید از خود و بحق پیوست
واصل حق و سالک راهست
عشق ورزی ارادت دل ماست
عشق جانم نه کار اکراهست
جاه دنیا بنزد اهل یقین
چاه باشد بصورت ارجاهست
ره مطلوب می برد طالب
در طلب گر بعشق همراهست
هان اسیری بوصل دوست شتاب
میرود عمر و روز بیگاهست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - جهان عکس رخ مه پیکر ماست
جهان عکس رخ مه پیکر ماست
همه ذرات ازآن رو رهبر ماست
جمالش چون بخوبان گشت ظاهر
ازآن سودای خوبان در سرماست
گشا چشم بصیرت تا به بینی
که حسن دلبران از دلبرماست
دلم چون عاشق آن روی زیباست
همه زشت و نکواندر خورماست
چو رویش از همه اوراق دیدم
ازآن رو جمله عالم دفترماست
چو غیر از من بعالم نیست ظاهر
همه ذرات عالم مظهر ماست
اسیری را کجا کثرت حجابست
چو وحدت دایما در منظرماست
مرا مطلوب از آن روگشت حاصل
که قطب و غوث اعظم سرور ماست
ز فیض نوربخش هر دو عالم
همه سر جهان پیدا برماست
همه ذرات ازآن رو رهبر ماست
جمالش چون بخوبان گشت ظاهر
ازآن سودای خوبان در سرماست
گشا چشم بصیرت تا به بینی
که حسن دلبران از دلبرماست
دلم چون عاشق آن روی زیباست
همه زشت و نکواندر خورماست
چو رویش از همه اوراق دیدم
ازآن رو جمله عالم دفترماست
چو غیر از من بعالم نیست ظاهر
همه ذرات عالم مظهر ماست
اسیری را کجا کثرت حجابست
چو وحدت دایما در منظرماست
مرا مطلوب از آن روگشت حاصل
که قطب و غوث اعظم سرور ماست
ز فیض نوربخش هر دو عالم
همه سر جهان پیدا برماست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - جان ما عاشق سروقد جانانه شدست
جان ما عاشق سروقد جانانه شدست
غرقه بحر غمش از پی در دانه شدست
مست عشقست و کند میل شراب لب او
تا که مخمور دو چشم خوش مستانه شدست
ساخته قبله خود کویش و از دین فارغ
کعبه یک سو بنهادست و به بتخانه شدست
شمه تا خبر از عشق بتان یافته است
بیخبر از غم این بیدل دیوانه شدست
دارد از شادی وصلش ز غم هجر فراغ
عشق را تا دل او مسکن و کاشانه شدست
تا بمعشوقه پرستی بجهان مشهوری
قصه لیلی و مجنون ز تو افسانه شدست
شد گرفتار بلا جان اسیری زان دم
که نهان گنج غمش در دل ویرانه شدست
غرقه بحر غمش از پی در دانه شدست
مست عشقست و کند میل شراب لب او
تا که مخمور دو چشم خوش مستانه شدست
ساخته قبله خود کویش و از دین فارغ
کعبه یک سو بنهادست و به بتخانه شدست
شمه تا خبر از عشق بتان یافته است
بیخبر از غم این بیدل دیوانه شدست
دارد از شادی وصلش ز غم هجر فراغ
عشق را تا دل او مسکن و کاشانه شدست
تا بمعشوقه پرستی بجهان مشهوری
قصه لیلی و مجنون ز تو افسانه شدست
شد گرفتار بلا جان اسیری زان دم
که نهان گنج غمش در دل ویرانه شدست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - دایما درد تو همراه منست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - بیا جانا که بی تو جان خرابست
بیا جانا که بی تو جان خرابست
دلم از آتش شوقت کبابست
خورم خون جگر بی تو نگارا
بهجرانت مرا اینها شرابست
ندارم غیر عشقت در جهان کار
ترا با من چرا چندین عتابست
ز درد فرقتت ای جان جانان
تنم بیمار و دل در اضطرابست
قدت سرو و لبت قند و میان موی
جبینت ماه و رویت آفتابست
دلم را با وجود خاک کویت
نه پروای بهشت و نه ثوابست
ز دست هجر از پای اوفتادم
اگر رحمی کنی فکری صوابست
دوائی کن بوصل خود دلم را
که از درد و غم هجران خرابست
اسیری گر ز حالت پرسد آن ماه
بگو درد درونم بی حسابست
دلم از آتش شوقت کبابست
خورم خون جگر بی تو نگارا
بهجرانت مرا اینها شرابست
ندارم غیر عشقت در جهان کار
ترا با من چرا چندین عتابست
ز درد فرقتت ای جان جانان
تنم بیمار و دل در اضطرابست
قدت سرو و لبت قند و میان موی
جبینت ماه و رویت آفتابست
دلم را با وجود خاک کویت
نه پروای بهشت و نه ثوابست
ز دست هجر از پای اوفتادم
اگر رحمی کنی فکری صوابست
دوائی کن بوصل خود دلم را
که از درد و غم هجران خرابست
اسیری گر ز حالت پرسد آن ماه
بگو درد درونم بی حسابست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - مهر روی تو که تابان ز همه ذراتست
مهر روی تو که تابان ز همه ذراتست
حسن او را همه کون و مکان مرآتست
نیستی جمله بهستی تو پیدا شده است
غیر ازین هرکه بگوید سخن طاماتست
پیش عارف که ز اوراق جهان حسن تو دید
مصحف روی ترا جمله جهان آیاتست
دیده آن دیده که بینا بود از نور یقین
که جمال تو هویدا ز همه ذراتست
گرچه عالم همگی مظهر اسما شده است
گشته ظاهر همه اسما ز صفات و ذاتست
که گهی عشق و گهی عاشق و گه معشوقی
وه شئونات الهی چه عجب حالاتست
بعد آزادگی از قید اسیری دانست
که ظهورات ترا هر دو جهان آلاتست
حسن او را همه کون و مکان مرآتست
نیستی جمله بهستی تو پیدا شده است
غیر ازین هرکه بگوید سخن طاماتست
پیش عارف که ز اوراق جهان حسن تو دید
مصحف روی ترا جمله جهان آیاتست
دیده آن دیده که بینا بود از نور یقین
که جمال تو هویدا ز همه ذراتست
گرچه عالم همگی مظهر اسما شده است
گشته ظاهر همه اسما ز صفات و ذاتست
که گهی عشق و گهی عاشق و گه معشوقی
وه شئونات الهی چه عجب حالاتست
بعد آزادگی از قید اسیری دانست
که ظهورات ترا هر دو جهان آلاتست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - صورت یاربخواب امد و در گوشم گفت
صورت یاربخواب امد و در گوشم گفت
که بخفتن نتوان در معانی را سفت
خیز اندر پی مطلوب درآ از سر درد
در طلب روز مخور شب همه شب نیز مخفت
نقش اغیار برون کن ز درون دل خود
تا که با یار همیشه بودت گفت و شنفت
عاقبت دیده جان باز کند بررخ دوست
هر دلی کو بغم و درد مدام آمد جفت
جان و دل ساز فدا گر هوس دیدارست
زانکه اینجا بکسی رو ننمایند بمفت
توئی تست حجاب تو اگر رفت توئی
یار بینی که عیانست ز پیدا و نهفت
رودر آئینه دل گفت نماییم دگر
زین سخن جان اسیری چو گل تازه شکفت
که بخفتن نتوان در معانی را سفت
خیز اندر پی مطلوب درآ از سر درد
در طلب روز مخور شب همه شب نیز مخفت
نقش اغیار برون کن ز درون دل خود
تا که با یار همیشه بودت گفت و شنفت
عاقبت دیده جان باز کند بررخ دوست
هر دلی کو بغم و درد مدام آمد جفت
جان و دل ساز فدا گر هوس دیدارست
زانکه اینجا بکسی رو ننمایند بمفت
توئی تست حجاب تو اگر رفت توئی
یار بینی که عیانست ز پیدا و نهفت
رودر آئینه دل گفت نماییم دگر
زین سخن جان اسیری چو گل تازه شکفت
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - پیش عارف که ز آفات طریق اگاهست
پیش عارف که ز آفات طریق اگاهست
دیدن علم و عمل هر دو حجاب راهست
مهر رخسار تو بیند ز همه ذره عیان
هرکه او را بجهان جان ودل آگاهست
هرگدایی که بدرگاه تو یابد راهی
خاک پایش بیقین تاج سریر شاهست
دعوی حسن ترا ای صنم مه سیما
شاهد عذل یکی مهر و دگر یک ماهست
گر چه داری تو بهر گوشه گرفتار دگر
مست و دیوانه بعشقت عجب ار چون ما، هست
سالک راه بمنزل برسد آخر کار
همت پیر طریقت اگرش همراهست
دولت وصل تو چون جان اسیری دریافت
دل که فارغ ز غم منصب و مال و جاهست
دیدن علم و عمل هر دو حجاب راهست
مهر رخسار تو بیند ز همه ذره عیان
هرکه او را بجهان جان ودل آگاهست
هرگدایی که بدرگاه تو یابد راهی
خاک پایش بیقین تاج سریر شاهست
دعوی حسن ترا ای صنم مه سیما
شاهد عذل یکی مهر و دگر یک ماهست
گر چه داری تو بهر گوشه گرفتار دگر
مست و دیوانه بعشقت عجب ار چون ما، هست
سالک راه بمنزل برسد آخر کار
همت پیر طریقت اگرش همراهست
دولت وصل تو چون جان اسیری دریافت
دل که فارغ ز غم منصب و مال و جاهست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۵۹ - تا که خورشید جمالت بجهان تابان گشت
تا که خورشید جمالت بجهان تابان گشت
از شعاعش همه ذرات مه تابان گشت
دل که در کوی غم عشق تو منزل سازد
بیقین خانه عیش و طربش ویران گشت
بار دیگر سرو سامان بجهان باز نیافت
جان که در عشق تو سرگشته و بی سامان گشت
جان بیمار ز دردت بدوائی نرسید
گرچه عمری بجهان در پی این درمان گشت
پرتو نور تجلی تو بر دل چو بتافت
جان و دل بین که ازآن دم بچه رو حیران گشت
از خیال خرد و صبر و سکون بیزارست
جان که او عاشق و شیدای رخ جانان گشت
در همه شهر شود شهره بناموس و بنام
هرکه در کوی ملامت پی این رندان گشت
گو مجو زاهد ماشیوه تقوی ز کسی
کو برندی و بمستی بجهان دستان گشت
نامرادی و غم عشق و ریاضات و سلوک
بر اسیری بهوای تو همه آسان گشت
از شعاعش همه ذرات مه تابان گشت
دل که در کوی غم عشق تو منزل سازد
بیقین خانه عیش و طربش ویران گشت
بار دیگر سرو سامان بجهان باز نیافت
جان که در عشق تو سرگشته و بی سامان گشت
جان بیمار ز دردت بدوائی نرسید
گرچه عمری بجهان در پی این درمان گشت
پرتو نور تجلی تو بر دل چو بتافت
جان و دل بین که ازآن دم بچه رو حیران گشت
از خیال خرد و صبر و سکون بیزارست
جان که او عاشق و شیدای رخ جانان گشت
در همه شهر شود شهره بناموس و بنام
هرکه در کوی ملامت پی این رندان گشت
گو مجو زاهد ماشیوه تقوی ز کسی
کو برندی و بمستی بجهان دستان گشت
نامرادی و غم عشق و ریاضات و سلوک
بر اسیری بهوای تو همه آسان گشت
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۲ - مهر رخسارت ز ذرات جهان پیدا بود
مهر رخسارت ز ذرات جهان پیدا بود
هر دو عالم در شعاع حسن او شیدا بود
پرتو حسنت عیان بینم ز ذرات جهان
مهر رخسار تو تابان از همه اشیا بود
مرغ جان عاشقان را در هوای وصل دوست
آشیان بی نشانی منزل و مأوا بود
قرب جانان جنت جان است و بعدش دوزخ است
روضه دل روی یار و قامتش طوبی بود
ای دل ار جویی وصال او ز هستی نیست شو
در میانه مائی ما چون حجاب ما بود
هر دلی کو واله حیران حسن یار شد
از غم دنیا و دین آزاد و ناپروا بود
با خیال زلف و رویت جان مشتاق لقا
از غم و فکر دو عالم بی سرو سودا بود
از کمال حسن رخسار تو آمد بی نظیر
در ملاحت شاهد روی تو بی همتا بود
هرکه مست و بیخبر شد از شراب وصل یار
چون اسیری در جهان سرحلقه غوغا بود
هر دو عالم در شعاع حسن او شیدا بود
پرتو حسنت عیان بینم ز ذرات جهان
مهر رخسار تو تابان از همه اشیا بود
مرغ جان عاشقان را در هوای وصل دوست
آشیان بی نشانی منزل و مأوا بود
قرب جانان جنت جان است و بعدش دوزخ است
روضه دل روی یار و قامتش طوبی بود
ای دل ار جویی وصال او ز هستی نیست شو
در میانه مائی ما چون حجاب ما بود
هر دلی کو واله حیران حسن یار شد
از غم دنیا و دین آزاد و ناپروا بود
با خیال زلف و رویت جان مشتاق لقا
از غم و فکر دو عالم بی سرو سودا بود
از کمال حسن رخسار تو آمد بی نظیر
در ملاحت شاهد روی تو بی همتا بود
هرکه مست و بیخبر شد از شراب وصل یار
چون اسیری در جهان سرحلقه غوغا بود
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۴ - کاش آن شوخ جفا پیشه وفائی بکند
کاش آن شوخ جفا پیشه وفائی بکند
با من بیدل و آرام صفائی بکند
چون طبیب دل بیمار جهانست بتم
گو بیک بوسه مرا نیز دوائی بکند
چه شود گر دل بیمار مرا شاه جهان
از شراب لب جانبخش شفائی بکند
در ازل چونکه جفا لازم خوبی آمد
راضیم آن صنم ازجور و جفائی بکند
وصل دلدار اسیری بدعا خواه مدام
تا مگر حق زکرم فضل و عطائی بکند
با من بیدل و آرام صفائی بکند
چون طبیب دل بیمار جهانست بتم
گو بیک بوسه مرا نیز دوائی بکند
چه شود گر دل بیمار مرا شاه جهان
از شراب لب جانبخش شفائی بکند
در ازل چونکه جفا لازم خوبی آمد
راضیم آن صنم ازجور و جفائی بکند
وصل دلدار اسیری بدعا خواه مدام
تا مگر حق زکرم فضل و عطائی بکند
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۰ - حاجیان حرم وصل لقا یافته اند
حاجیان حرم وصل لقا یافته اند
ز طواف سرکوی تو صفا یافته اند
ناامید از در لطف تو نرفتست کسی
هرکسی در خور درد از تو دوا یافته اند
عشق بازان که براه طلبت گم گشتند
محرمی کو که بگویم که چه هایافته اند
دیده برروی تو دارند ز ذرات جهان
اهل بینش که بدل نور هدایافته اند
نقش کثرت چو بشستند ز لوح دل خود
رقم وحدت حق در همه جا یافته اند
ببقای ابدی باقی جاویدانند
عاشقانی که بعشق تو فنا یافته اند
فارغند از غم و اندیشه دنیا و ز دین
بیدلانی چو اسیری که ترا یافته اند
ز طواف سرکوی تو صفا یافته اند
ناامید از در لطف تو نرفتست کسی
هرکسی در خور درد از تو دوا یافته اند
عشق بازان که براه طلبت گم گشتند
محرمی کو که بگویم که چه هایافته اند
دیده برروی تو دارند ز ذرات جهان
اهل بینش که بدل نور هدایافته اند
نقش کثرت چو بشستند ز لوح دل خود
رقم وحدت حق در همه جا یافته اند
ببقای ابدی باقی جاویدانند
عاشقانی که بعشق تو فنا یافته اند
فارغند از غم و اندیشه دنیا و ز دین
بیدلانی چو اسیری که ترا یافته اند
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۵ - همه صورت همه معنی همه حسنی و جمال
همه صورت همه معنی همه حسنی و جمال
همه حشمت همه رفعت همگی جاه و جلال
همه لطفی و ملاحت همه احسان و کرم
همه اخلاق جمیل و همه اطوار کمال
همه قربت همه وحدت همگی کشف و شهود
همه دانش همه بینش همه وجد و همه حال
همگی سکر و فنائی همه تمکین و بقا
همه انوار تجلی همگی ذوق وصال
همه عشقی همه عاشق همه معشوق و ناز
همگی عشوه و جلوه همه غنجی و دلال
همه کانی همه گوهر همه دری و صدف
همه دریای محیط و همگی آب زلال
همه قیدی و اسیری همه اطلاق و عنا
همه اسرار حقیقت نه خیالات محال
همه حشمت همه رفعت همگی جاه و جلال
همه لطفی و ملاحت همه احسان و کرم
همه اخلاق جمیل و همه اطوار کمال
همه قربت همه وحدت همگی کشف و شهود
همه دانش همه بینش همه وجد و همه حال
همگی سکر و فنائی همه تمکین و بقا
همه انوار تجلی همگی ذوق وصال
همه عشقی همه عاشق همه معشوق و ناز
همگی عشوه و جلوه همه غنجی و دلال
همه کانی همه گوهر همه دری و صدف
همه دریای محیط و همگی آب زلال
همه قیدی و اسیری همه اطلاق و عنا
همه اسرار حقیقت نه خیالات محال
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۶ - ای کنایت ز سر کوی تو جنات نعیم
ای کنایت ز سر کوی تو جنات نعیم
شد اشارت بفراق رخ تو نار جحیم
رشک فردوس برین است و نعیم ابدی
دوزخ ما که در آنجاست بما یار ندیم
هست از مهر رخت در دل هر ذره نشان
یافت جان همه از نکهت زلف تو نسیم
در دل پاک توان دید جمال تو عیان
زانکه آوینه روی تو بود قلب سلیم
فارغ از دعوی برهان حدوث و قدم است
جان عارف که بود محرم اسرار قدیم
مست و بیخود ز می و وصل تو ذرات دو کون
همه از فیض تو با بهره زهی فیض عمیم
گه تجلی جمالی کند و گاه جلال
چون کنم کین دل دیوانه نگردد بدو نیم
گر جفا می کند آن یار و اگر مهر و وفا
چاره ماچه بود غیر رضا و تسلیم
ای اسیری ز خدا غیر خدا هیچ مجو
بهر حق عابد حق شو نه ز امید و ز بیم
شد اشارت بفراق رخ تو نار جحیم
رشک فردوس برین است و نعیم ابدی
دوزخ ما که در آنجاست بما یار ندیم
هست از مهر رخت در دل هر ذره نشان
یافت جان همه از نکهت زلف تو نسیم
در دل پاک توان دید جمال تو عیان
زانکه آوینه روی تو بود قلب سلیم
فارغ از دعوی برهان حدوث و قدم است
جان عارف که بود محرم اسرار قدیم
مست و بیخود ز می و وصل تو ذرات دو کون
همه از فیض تو با بهره زهی فیض عمیم
گه تجلی جمالی کند و گاه جلال
چون کنم کین دل دیوانه نگردد بدو نیم
گر جفا می کند آن یار و اگر مهر و وفا
چاره ماچه بود غیر رضا و تسلیم
ای اسیری ز خدا غیر خدا هیچ مجو
بهر حق عابد حق شو نه ز امید و ز بیم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۰ - من بحسنت ز ازل واله و شیدا بودم
من بحسنت ز ازل واله و شیدا بودم
عاشق بی دل و دیوانه و رسوا بودم
قطره بودم چو شدم غرقه دریا(ی) قدم
قطرگی رفت و دگر من همه دریا بودم
مست و قلاش ببوی تو بمیخانه مقیم
تا که بودم بهوای تو ازین ها بودم
چون که برداشت ز رخ پرده جمال مطلق
تا که دیدم ز همه قید معرا بودم
تا نماید بدلم عکس جمال ساقی
چو می صاف ز غش پاک و مصفا بودم
چون ز خود فانی و باقی ببقای تو شدم
در همه کون و مکان مطلق و بی جا بودم
تا شد آزاد ز قید تو اسیری جانم
بخدا بین که چو عین همه اشیا بودم
عاشق بی دل و دیوانه و رسوا بودم
قطره بودم چو شدم غرقه دریا(ی) قدم
قطرگی رفت و دگر من همه دریا بودم
مست و قلاش ببوی تو بمیخانه مقیم
تا که بودم بهوای تو ازین ها بودم
چون که برداشت ز رخ پرده جمال مطلق
تا که دیدم ز همه قید معرا بودم
تا نماید بدلم عکس جمال ساقی
چو می صاف ز غش پاک و مصفا بودم
چون ز خود فانی و باقی ببقای تو شدم
در همه کون و مکان مطلق و بی جا بودم
تا شد آزاد ز قید تو اسیری جانم
بخدا بین که چو عین همه اشیا بودم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۱ - من که پیوسته بروی تو چنین حیرانم
من که پیوسته بروی تو چنین حیرانم
صفت حسن تو چون گویم و کی بتوانم
حیرت عشق مرا بیخبر از من دارد
من بدین حال کجا حال دگر میدانم
عاشقان گر بره عشق نهادند قدم
من درین ره بهوای تو بسرگردانم
زاهدا پیش تو گر عیب نماید رندی
من بصدق دل و جان خاک ره رندانم
نیست مارا نفسی بی رخ تو صبرو قرار
من بدین شوق چه موقوف قیامت مانم
گرستانم ز لب لعل تو داد دل خود
چون خضر زنده جاوید بماند جانم
(چه شوی رنجه اسیری بمداوای دلم)
(غیر دردش چو نسازد بجهان درمانم)
صفت حسن تو چون گویم و کی بتوانم
حیرت عشق مرا بیخبر از من دارد
من بدین حال کجا حال دگر میدانم
عاشقان گر بره عشق نهادند قدم
من درین ره بهوای تو بسرگردانم
زاهدا پیش تو گر عیب نماید رندی
من بصدق دل و جان خاک ره رندانم
نیست مارا نفسی بی رخ تو صبرو قرار
من بدین شوق چه موقوف قیامت مانم
گرستانم ز لب لعل تو داد دل خود
چون خضر زنده جاوید بماند جانم
(چه شوی رنجه اسیری بمداوای دلم)
(غیر دردش چو نسازد بجهان درمانم)
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۲ - من که در کوی غم عشق تو سرگردانم
من که در کوی غم عشق تو سرگردانم
سخن صبر و خرد باد هوا می دانم
ناصحا عیب مکن گر چه نظر بازم ورند
چون ز تقدیر قضای ازلی زین سانم
سرو سامان مطلب از من دیوانه دگر
زانکه سرمست می عشقم و بی سامانم
هم مگر پیر خرابات نماید مددی
تا که مشکل بمی صاف شود آسانم
نظر پاک و صفا بین که نقوش دو جهان
همه از صفحه روی تو روان میخوانم
حسن رخسار تو چون گشت عیان از رخ خوب
من ز روی همه خوبان برخت حیرانم
گرچه با شاهد و می عهد اسیری است درست
آه اگر آن بت رعنا شکند پیمانم
سخن صبر و خرد باد هوا می دانم
ناصحا عیب مکن گر چه نظر بازم ورند
چون ز تقدیر قضای ازلی زین سانم
سرو سامان مطلب از من دیوانه دگر
زانکه سرمست می عشقم و بی سامانم
هم مگر پیر خرابات نماید مددی
تا که مشکل بمی صاف شود آسانم
نظر پاک و صفا بین که نقوش دو جهان
همه از صفحه روی تو روان میخوانم
حسن رخسار تو چون گشت عیان از رخ خوب
من ز روی همه خوبان برخت حیرانم
گرچه با شاهد و می عهد اسیری است درست
آه اگر آن بت رعنا شکند پیمانم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - ای اسیران غم عشق تو آزاد از جهان
ای اسیران غم عشق تو آزاد از جهان
والهان حسن رویت بیخبر از جسم و جان
سالکان راه تو فارغ ز ملک کاینات
عاشقان روی تو در کوی عشقت جان فشان
جان فشانان رهت مستان جام نیستی
واصلان درگهت از هستی خود در امان
بینوایان درت بی ننگ و ناموس آمده
پاکبازان ره تو از دو عالم بی نشان
عارفان سرمعنی حاکمان تخت دین
محرمان وصل تو شاهان ملک جاودان
شاهبازان طریقت بهر صید وصل تو
هر زمان طیران نمایند در هوای لامکان
عشق بازان چون اسیری در طریق عاشقی
دست دل یکبارگی شستند از جان و جهان
والهان حسن رویت بیخبر از جسم و جان
سالکان راه تو فارغ ز ملک کاینات
عاشقان روی تو در کوی عشقت جان فشان
جان فشانان رهت مستان جام نیستی
واصلان درگهت از هستی خود در امان
بینوایان درت بی ننگ و ناموس آمده
پاکبازان ره تو از دو عالم بی نشان
عارفان سرمعنی حاکمان تخت دین
محرمان وصل تو شاهان ملک جاودان
شاهبازان طریقت بهر صید وصل تو
هر زمان طیران نمایند در هوای لامکان
عشق بازان چون اسیری در طریق عاشقی
دست دل یکبارگی شستند از جان و جهان