تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۸ - از توأم آرزوی بوس و کنارست هنوز
از توأم آرزوی بوس و کنارست هنوز
که گلستان تو بی زحمت خارست هنوز
بسرشک آب زنم خاک سر کوی ترا
بر دل نازکت از بنده غبارست هنوز
در خزان غمت افتاد دل اما چشمم
در هوای گل تو ابر بهارست هنوز
دارم از خون جگر چهره پر از نقش و نگار
وین عجب میل دلم سوی نگارست هنوز
دست شستیم ز جان و سر کویت بسرشک
تا بآخر چه کشم اول کارست هنوز
چون جهانی ز می حسن تو مستند چرا
در سر نرگس جادوت خمارست هنوز
با بناگوش مکش ابروی مشکین چو کمان
که دل از ناوک چشم تو فکارست هنوز
از نسیم سحری دوش خبر پرسیدم
از دل گم شده گفتا بر یارست هنوز
گفت خو باز کن از صحبت دل ابن یمین
کو بر آن جان و جهان عاشق زارست هنوز
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۶۹ - ای خم ابروی تو قبله اصحاب نیاز
ای خم ابروی تو قبله اصحاب نیاز
جز ترا می نبرند اهل دل از صدق نماز
عشق و خوبی بمن و تست سزا کز من و تو
نوشد از عهد کهن قصه محمود و ایاز
مه ز بس حسرت حسنت بمنازل نرسد
بر رخش گر نبود عکس رخت خط جواز
زلف خم در خم زنجیر وشت دانی چیست
حلقه شهپر بط در شکن چنگل باز
با تو بنشینم و زلفت ز بس آشفته دلی
پیش خلقان جهان قصه من گوید باز
کی بزنجیر سر زلف توأم دست رسد
عمر بس کوته و این آرزوی سخت دراز
بامیدیکه بیابم ز تو پروانه وصل
تنم از آتش دل شمع صفت یافت گداز
گر در آئی بسلامی ز در ابن یمین
در فردوس برویش شود از لطف تو باز
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - نرگس مست تو دارد هوس خواب هنوز
نرگس مست تو دارد هوس خواب هنوز
سنبل زلف ترا هست سر تاب هنوز
ساخت اکسیر غم عشق تو ز راز رخ من
هست چشم من از آنچشمه سیماب هنوز
سوخت از مهر رخت همچو قصب زار تنم
بر من از روی تو ناتافته مهتاب هنوز
گر چه هر خون که مرا بود بپالود ز چشم
دارم از شوق لبت رغبت عناب هنوز
روی پنهان مکن از مردم چشم من از آنک
هست طفلی که ندیدست اثر خواب هنوز
چون دل ابن یمین همچو کبوتر بطپید
حلقش از زلف تو در حلقه مضراب هنوز
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - ساقیا خیز که گل عزم چمن دارد باز
ساقیا خیز که گل عزم چمن دارد باز
گوهر کام دل اندر صدف جان انداز
مرغ جانرا بده از می پر و بالی که کند
در هوای گل سیراب چو بلبل پرواز
صبحدم نعره بلبل شنو از طرف چمن
بتماشای گلت میدهد از جان آواز
وقت آنست که بر گل دو سه روزی بزنیم
چار تکبیر روان در عقب پنج نماز
زاهدا طعنه مزن بر من ورندی که از آنک
مسجد و میکده یکسانست بر اهل نیاز
من و سودای غم عشق بس این مایه مرا
تو سخن خواه حقیقت شنو و خواه مجاز
آرزو میکندم با تو بخلوت نفسی
کار من جمله نیاز و تو همه بر در ناز
هنرم نیست بجز عشق تو ای بیخبران
پیش محمود مگوئید دگر عیب ایاز
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - دل بزنجیر سر زلف تو در بستم باز
دل بزنجیر سر زلف تو در بستم باز
من دیوانه و از بند خرد رستم باز
مطلب هوش زمن کز می عشقت قدحی
بهوس خوردم و چون چشم خوشت مستم باز
مستی و عاشقی من همه امروزی نیست
من درین کوی بسی بوده ام و هستم باز
من و تو به ز کجا تا بکجا دورم باد
توبه گر بود ترا مژده که بشکستم باز
دل و جان هر دو گرفتار غمت بود بجهد
دل رها کردم وزو با رمقی رستم باز
من چو چشمان تو بیمار ز آنم که بدل
رگ سودای سر زلف تو پیوستم باز
بارها مار سر زلف تو خستست مرا
وقت تریاق لب تست کزو جستم باز
تا شدی در دلم ایجان جهان صدر نشین
در دل بر همه خوبان جهان بستم باز
در هوای رخ زیبای تو چون ابن یمین
بر سر آتش سودای تو بنشستم باز
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - منم از محنت ایام بدانسان که مپرس
منم از محنت ایام بدانسان که مپرس
و آن بدل میرسدم ز آفت دوران که مپرس
وان که از شست قضا زد ز کمان چرخم
بیگمان تیر بلا بر هدف جان که مپرس
من نیم یوسف و از مکر زلیخای جهان
تا بحدی شده ام بسته زندان که مپرس
من نه روئین تنم و رستم دستان زندم
از کمان ستم آن ناوک پران که مپرس
هر چه ایام بروی آردم از چون و چراش
زهره دارم که بپرسم شده فرمان که مپرس
عیب جویان منند ز آنهمه رو و دل من
از هنر هست بد آنگونه گریزان که مپرس
دوش گفتم خردا هیچ خبر داری از آنک
داد چندان فلکم بهره ز حرمان که مپرس
گفت کای ابن یمین خسته دل از دور فلک
هست در وادی حرمان چو تو چندانکه مپرس
هیچ دانی چه کنی قطع نظر کن ز جهان
تا شود بر تو چنان مشکلش آسان که مپرس
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - ای ز جام می عشق تو خرد رفته ز هوش
ای ز جام می عشق تو خرد رفته ز هوش
لب و دندان ترا لعل و گهر حلقه بگوش
عکس یاقوت لبت سوی بدخشان بردند
آمد اندر رگ کان خون دل لعل بجوش
پاسخ تلخ تو و خنده شیرین با هم
نوش در نیش نهان گشته و نیش اندر نوش
روی زیبای تو از زلف گره کردارت
گشته چون آب ز باد سحری جوشن پوش
دوش سیلاب غمم تا بسر زانو بود
امشب ایدوست چه تدبیر که بگذشت ز دوش
دل من بسته زنجیر سر زلف تو شد
با گرفتار خود ای سست وفا سخت مکوش
عهد بستی که در وصل گشائی بر من
چو وفا نیستت ای دلبر بد عهد خموش
بخت با ابن یمین دست در آغوش کند
گر شود با تو شبی تا بسحر دست آغوش
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - گر کند ماه فلک زهره زهرا در گوش
گر کند ماه فلک زهره زهرا در گوش
آن تو باشی صنما لؤلؤ لالا در گوش
سخنم گر چه که دریست گرانمایه ولیک
بستیزه نکند آن بت رعنا در گوش
ترک من سرو سهی قامت و ماه چکل است
بشنو و جای ده این نکته غرا در گوش
گوهری کز صدف دیده پراکند رهی
گشت مجموع ترا جمله بیکجا در گوش
داد عشاق بده وقت خود از دست مده
وقت آنست که گیری سخن ما در گوش
هیچ دانی که زند گوی بچوگان مراد
آنکه گیرد سخن مردم دانا در گوش
سخن ابن یمین گوش کن ایدوست از آنک
در شهوار خوشت آید و زیبا در گوش
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - ای بعمد از ده بر لاله تر خال ز مشک
ای بعمد از ده بر لاله تر خال ز مشک
وی نگاریده بر اطراف قمر دال ز مشک
بوی خوش میدمد از زلف گره بر گرهت
نفس خوش دمد آری بهمه حال ز مشک
طوطی خط تو بر گرد لب چون شکرت
همچو زاغیست بر آورده پر و بال ز مشک
بنده خط سیاهم که بر آن روی چو ماه
بر کشیدی ز پی فرخی فال ز مشک
من نگویم که رخت ماه دو هفته است از آنک
بر رخ مه نتوان دید خط و خال ز مشک
با وجود رخ و زلف سیهت ابن یمین
مه نبیند نکند یاد بصد سال ز مشک
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - ای ز چشمم شده پنهان و بدل در زده چنگ
ای ز چشمم شده پنهان و بدل در زده چنگ
چون بسر میبری ایام درین کلبه تنگ
گشت ز آئینه جان عکس رخت ظاهر از آنک
صیقل نور تو بزدود ازو ظلمت زنگ
چشم بد دور چه زیباست بر آن روی چو ماه
پیکر سنبل عنبر نفس غالیه رنگ
تا ز زنجیر سر زلف تو دیوانه شدم
شادم ایجان که مرا نه غم نامست نه ننگ
تو اگر صلح و گر جنگ کنی محبوبی
خوشتر از صلح کس دیگرم آید ز تو جنگ
از سر کوی تو گفتم بسلامت بروم
خود در آمد ز قضا پای دل زار بسنگ
گوهر وصل تو در کام نهنگست ولیک
در نهم گام و برون آورم از کام نهنگ
بس که خوارم چو نی از قول مخالف دم تو
هر رگی ناله دیگر کندم راست چو چنگ
دم عصمت مزن و تازه برون آی ز پوست
روشنست ابن یمین را که تو بس شوخی و شنگ
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - این منم باز که روی چو مهت می بینم
این منم باز که روی چو مهت می بینم
هر دم از پسته شور تو شکر می چینم
این که باز از تو رسیدم من دلخسته بکام
گر نه خوابیست ز هی بخت که من میبینم
در شکر خنده چو آن رسته دندان ترا
بینم از چشم گهربار فتد پر و نیم
هرچه خواهی تو بجای من دلخسته رواست
از تو نفرین به از آن کزد گری تحسینم
گر چه شد ز آتش عشقت دل من نرم چو موم
لیک هرگز بجز از نقش رخت نگزینم
بده ایخسرو خوبان ز لبت کام دلم
که چو فرهاد ستمکش ز غم شیرینم
رحم کن بر دلم ایجان و جهان ابن یمین
که چنین عاجز و درمانده و بس مسکینم
که اگر حکم کنی از سر جان برخیزم
ور نشانیم بر آتش بوفا بنشینم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - ای خم زلف تو چون حلقه جیم
ای خم زلف تو چون حلقه جیم
دهن تنگ تو چون حلقه میم
جیم زلف آمده بر حسن تو دال
دل شده نفطه آن حلقه جیم
شکل ابروی تو نو نیست ز مشک
حرف دندان تو سینی است ز سیم
من و تو هر دو چو لام و الفیم
زوتر آ لام الفی بو که شویم
از دلم هوش و ز تن توش ببرد
آنکه چشمان ترا کرد سقیم
دلم از مار سر زلف تو باز
خست و در پای تو افتاد سلیم
روح بخشد چو مسیحا سحری
کآید از خاک در دوست نسیم
ایرفیقان چه تدارک که مرا
بر ره افتاد یکی بند عظیم
بسفر رفت دلارام و غمش
در دل ابن یمین مانده مقیم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - باز منزل بسر کوی نگار آوردیم
باز منزل بسر کوی نگار آوردیم
بهر خاک درش از دیده نثار آوردیم
شکر کردیم چو دیدیم گل عارض او
که زمستان غمش را ببهار آوردیم
برکنارست ز ما آن بت و ما خود دل زار
در میان با غمش از بهر کنار آوردیم
گفتم آورده ام از عشق تو دیوانه دلی
گفت با سلسله آن مشک تتار آوردیم
جان زیان گشت ز سود او جوی سود نداشت
در جهان لطف و حیل با تو بکار آوردیم
عاشقانی که بخاک در تو بگذشتند
همه گفتند کز آنجا دل زار آوردیم
مکن ای دوست که چون ابن یمینت گویند
که ز خاک در آن یار غبار آوردیم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۴ - تا فتادست نظر بر رخ رخشان توام
تا فتادست نظر بر رخ رخشان توام
بر تو آشفته تر از زلف پریشان توام
صفت حسن تو آئینه کند با تو بیان
نه دل خسته که من واله و حیران توام
گر مرا جان و جهان در سر سودات شود
از تو تاوان نتوان خواست که من ز آن توام
ورکنی دیده پر از خون سیاهم چو دوات
سر بود همچو قلم بر خط فرمان توام
ملک وصلت که بعشاق سیه دل برسید
حیف آمد برقیبان گرانجان توام
ننهم روی ز بیماری عشقت به بهی
تا بدندان نرسد سیب زنخدان توام
جزع من همچو صدف پر شود از گوهر تر
گر در آید بنظر رشته دندان توام
منت امروز چنان سست وفا می بینم
که یقین شد ز دل سخت چون سندان توام
گر بفردا برسد ابن یمینت گوید
عهد بشکستی و من بر سر پیمان توام
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - خوش بهاریست بیا تا طرب از سر گیریم
خوش بهاریست بیا تا طرب از سر گیریم
جای در سایه شمشاد و صنوبر گیریم
چون نسیم سحری هر نفسی از سر لطف
طره سنبل و هم جیب سمنبر گیریم
دست در گردن سیمین صراحی آریم
وز سر ذوق بدندان لب ساغر گیریم
زردی رخ بنم چشم صراحی شوئیم
صبغه الله ز می ساغر احمر گیریم
پیش جام می اگر لاله ز خود لاف زند
خرده بر کودک نو خاسته کمتر گیریم
حالیا در ره رندی قدمی چند زنیم
اینره ار نیک نباشد ره دیگر گیریم
کار دل بیرخ دلبر نتوان یافت ز می
باده بر دست نهیم و پی دلبر گیریم
هرکجا دلبر من هست دل من بر اوست
در پی دلبر ازین پس پی دل برگیریم
عقل را بر شکن ای ابن یمین تا نفسی
یکدو جام از کف آنسرو سمنبر گیریم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - دل به بند سر زلفین تو دادیم و شدیم
دل به بند سر زلفین تو دادیم و شدیم
دجله بر عارض چون نیل گشادیم و شدیم
نشود حجره دل منزل کس جز تو از آنک
بر در از مهر تواش مهر نهادیم و شدیم
چون نبد زهره بوسیدن دستت ما را
بزمین بوس تو در خاک فتادیم و شدیم
ما بر آنیم که در پای تو چون ابن یمین
سر فشانیم که آزاده و رادیم و شدیم
بگشادی ز در خویش روانم کن از آنک
دل به بند سر زلفین تو دادیم و شدیم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - روز آنست که با یار بمیخانه رویم
روز آنست که با یار بمیخانه رویم
بهر پروردن جان از پی جانانه رویم
خرم آن مجلس و کاشانه که ما هر دو بهم
شمع و پروانه آن مجلس و کاشانه رویم
مستی ما ز می عشق دلارام بود
حاش لله که پی ساغر و پیمانه رویم
عارض چون مه و آنسلسله مشکینش
چون ببینیم ز دل واله و دیوانه رویم
نه چنان شیفته زلف چو زنجیر و ییم
که توان داشت طمع باز که فرزانه رویم
جان فشانیم بر آنخسرو شیرین حرکات
تا چو فرهاد بجان باختن افسانه رویم
یاد آن روز که یارم بحریفان میگفت
که بجمع از پی عشرت سوی میخانه رویم
باز میگفت که چون ابن یمین حاضر نیست
میکده گر همه خلدست بیا تا نه رویم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - زلف مشکین تو بر طرف بنا گوش چو میم
زلف مشکین تو بر طرف بنا گوش چو میم
هست چون بر سمن از سنبل تر حلقه جیم
من بجز جوهر فرد تو که نامش دهن است
درج یاقوت ندیدم صدف در یتیم
در جهان نیست کسی را بجز از نرگس مست
نسخه غمزه جادوی تو آن نیز سقیم
تا چه فرخنده وجودی که چو موجود شدی
ما در دهر شد از مثل تو فرزند عقیم
ز آن حلاوت که لب لعل شکر بار تر است
نبود بهره جز آنرا که بود ذوق سلیم
ای نسیم سر زلفت دم جانبخش مسیح
وی بنا گوش چو سیمت ید بیضای کلیم
تا اشارات غم عشق تو بربود دلم
هست قانون فلک راست چو تقویم قدیم
چون ز خاک سر کوی تو صفا بینم و بس
چه کنم روی به مروه چه کنم رکن حطیم
زنده گردد بنوی بار دگر ابن یمین
گر بخاکش گذرد ز آن دم جان بخش نسیم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - ساقیا باده گلفام هوس میکندم
ساقیا باده گلفام هوس میکندم
گردش جام غم انجام هوس میکندم
آتش غم ز دلم دود بر افلاک زند
چشمه نوش و لب جام هوس میکندم
شب نشین با تو ولی بی شغب و شور رقیب
تا بوقت سحر از شام هوس میکندم
دام زلف تو چو با دانه خالت بهم است
تا بدان دانه رسم دام هوس میکندم
سوخت از پرتو خورشید محبت دل من
سایه سرو گل اندام هوس میکندم
همچو من سوخته ئی لایق تو نیست ولیک
وصل تو از طمع خام هوس میکندم
جان فشانی چو ز آشفتگی و سر مستی
بر تو ایماه دلارام هوس میکندم
باز چون ابن یمین نعره زنان خواهم گفت
ساقیا باده گلفام هوس میکندم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۱۴ - ساقیا موسم آنست که می نوش کنیم
ساقیا موسم آنست که می نوش کنیم
محنت گردش ایام فراموش کنیم
خیز چون در چمن افتاد ز بلبل غلغل
قلقل بلبله را یک نفسی گوش کنیم
دوستکامی همه با یار کلهدار خوریم
عیش در سایه آن سرو قبا پوش کنیم
در ده آن رطل گران تا سبک از قوت می
عقل را واله و سرگشته و مدهوش کنیم
از سر ما نرود تا بقیامت مستی
گر می از ساغر لعل لب تو نوش کنیم
تا بکی دیگ هوس از پی مهمان خیال
بر سر آتش سودای تو پر جوش کنیم
روزها دست زدیم از غم عشقت بر سر
بامیدی که شبی با تو در آغوش کنیم
کسوت حسن چو بر قد تو آراسته اند
تا قیامت علم عشق تو بر دوش کنیم
خیز با ابن یمین شاد بعشرت بنشین
تا نشاط و طرب امروز به از دوش کنیم