تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۴ - اسیر عشق تو از هردوکون آزاد است
اسیر عشق تو از هردوکون آزاد است
کسی که با غم تو مونس است دلشاد است
چه منع عاشق دیوانه میکنی زاهد
بعشق دوست ندانم ترا چه واداداست
مکن ملامت عاشق بعشق ورزیدن
که کار عشق نه کسبی است بل خداداد است
بغمزه چشم تو بنیاد غارت جان کرد
ز ترک مست نپرسی که این چه بنیاد است
درون خلوت جانم هزار گلزار است
خیال روی تو آنجا چو رخت بنهادست
جهان ز تاب تجلی شدست غرقه نور
مگر که یار ز رخسار پرده بگشادست
بیک کرشمه ز عشاق جان و دل بربود
بدلبری چه توان گفت کو چه استاد است
بنوش باده عشق و بریش زهد بخند
چه اعتبار بکار جهان که برباد است
همیشه کارتو سوزست و ناله و زاری
اسیریا بخدا گو ترا چه افتادست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۷ - زمهر روی تو هر ذره ماه تابانست
زمهر روی تو هر ذره ماه تابانست
ز تاب پرتو حسن تو عقل حیرانست
بیابیا که ز درد تو ناتوان گشتم
بجز نظر بجمالت بگو چه درمانست
اگر چه شاهد رویت ز خلق گشت نهان
عیان بدیده ماشد هرآنچه پنهانست
بیک کرشمه ربودی قرار و صبر از دل
کنون ز شوق تو مارانه سر نه سامانست
بغیر یار درین دار نیست دیاری
خیال غیر اگر هست پیش نادانست
فنا نگشته خلاصی مجوز دست فراق
بوصل دوست رسیدن نه کار آسانست
بیا و جای اقامت بملک عشق طلب
که کوی زهد اسیری نه جای رندانست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - بقید زلف تو جانم عجب گرفتارست
بقید زلف تو جانم عجب گرفتارست
ز بند دام تو جستن نه سرسری کارست
ز مهر روی تو ذرات کون در رقصند
جهان ز تابش حسن تو غرق انوارست
درون پرده کثرت جمال وحدت دوست
کسی معاینه بیند که مرد اسرار است
یکیست عاشق و معشوق پیش اهل یقین
دوئی گمان کج احولی و پندار است
سپاه عشق سراسر گرفت ملک وجود
خرد ز دست تظلم بجان بزنهارست
بمکر و عربده چشم تو ریخت خون جهان
ببین که چشم معربد چه شوخ و عیارست
جهان ز باده لعل تو مست و بیخبرند
کجاست آنکه بدور لب تو هشیارست
چه غم ز سرزنش دشمن و ز طعن رقیب
بما اگر ز سر مهر یارما یارست
همه جهان چو اسیری بدور رخسارت
بگرد نقطه خال تو همچو پرگارست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - شفای این دل بیمار جز لقای تو نیست
شفای این دل بیمار جز لقای تو نیست
طبیب جان خرابم کسی ورای تو نیست
کسیکه پرسش خسته دلان کند دایم
بدور حسن تو جانا بجز جفای تو نیست
غریب و بی کسم و در جهان مرا باری
بحق صحبت جانان که کس بجای تو نیست
کجا ز وصل تو نومید می تواند شد
کسی که مقصد جانش بجز وفای تو نیست
اسیری در غم دوری بسوخت ای دلبر
بیاکه مرهم دردش بجز لقای تو نیست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - بیا که یار ز رخسار پرده را بگشود
بیا که یار ز رخسار پرده را بگشود
بیا که هر چه نهان بود آشکار نمود
بیا که مجلس ما بزمگاه مستانست
بیاکه ساقی و جام است و بانگ ساز و سرود
بیا و باده بنوش و زیان خود طلب
چو ره بدوست نبردی، ز زهد خشک چه سود
بیا که میکده در باز کرد باده فروش
که عارفانه بنوشیم می برغم حسود
چه شد که جمله ذرات مست و بیخبرند
نگر مگر در میخانه ساقیم بگشود
کنون که فرصت عمر است خوش غنیمت دان
شراب و شاهد و مطرب نوای بربط و عود
حریف ما شو و می نوش و روی ساقی بین
ببزمگاه شهود آ چه جای گفت و شنود
بیا و پیر خرابات عشق را دریاب
که رهبرست و بمعشوق میرساند زود
چه باده های پیاپی که میدهد ساقی
بجان مست اسیری درون بزم شهود
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - زهی جمال و ملاحت که یار ما دارد
زهی جمال و ملاحت که یار ما دارد
هزار عشوه و ناز و کرشمه ها دارد
بنور طلعت خوبش چه دل که حیرانست
بدام زلف چه جانها که مبتلا دارد
جمال بیحد و مهر و وفای بی غایت
کمال صورت و معنی جدا جدا دارد
مراد عاشق مهجور وصل معشوق است
چه وایه که دل و جان بی نوا دارد
بغیر یار نداریم ما ز یار طلب
اگر جفا کند آن یار و گر وفا دارد
بغمزه جان و دل و دین ما بغارت برد
ندانمش که دگر دیده بر چه ها دارد
ز باده لب لعل حیات بخش حبیب
چه شور و مستی و غوغا که جان ما دارد
بیا و جان و جهان در قمار عشق بباز
که درد عاشق بیدل همین دوا دارد
نظر بهر چه کنم حسن تست منظورم
ببین که جان اسیری نظر کجا دارد
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - هنوز هست جهان را به نیست مأوابود
هنوز هست جهان را به نیست مأوابود
که جانم از می عشق تو مست و شیدا بود
ببزم وصل چو ساقی شراب عشقم داد
کمینه جرعه جانم هزار دریا بود
چو دیده باز گشادم جمال رخسارت
چو آفتاب ز ذرات کون پیدا بود
دمی که حسن تو پیدا نبود از عالم
جهان در آینه روی تو هویدا بود
اگر چه مظهر حسن تو گشته جمله جهان
ولی جمال تو پیدا بصورت ما بود
به ملک لم یزلی پیشتر ز کون و مکان
چه عیش ها که ز وصلت مرا مهیا بود
چو مست شوق جمال تو بود جان و دلم
ز طعنه های رقیبان مرا چه پروا بود
چه التفات بگفتار منکران لقا
مرا که دیده جانم بدوست بینا بود
ازآنکه جان اسیری سعادتی دارد
همیشه دولت وصل تواش تمنا بود
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۱ - جمال روی تو هرگه نقاب بگشاید
جمال روی تو هرگه نقاب بگشاید
ز زیر پرده هر ذره مهر بنماید
بعشوه جان جهانی کند اسیر بلا
بیک کرشمه دل جمله خلق برباید
فسانه گشت بعالم بحسن خال و خطت
جمال روی ترا هیچ در نمی باید
چنین که جمله اسباب حسن روی تراست
یقین که زیب جمالش جهان بیاراید
نهیم سر بارادت به پیش تیغ جفا
اگر بقتل من آن بیوفا همی آید
اگر چه جان و دلم سوخت همچو پروانه
ز تاب آتش شمع رخ تو می شاید
بوصل دوست اسیری کسی بود لایق
که دل بغیر غم عشق او نیالاید
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - اگر مخالف طبع و هواتوانی بود
اگر مخالف طبع و هواتوانی بود
بدل موافق اهل صفا توانی بود
اگر ز کبر و ریا بگذری چو اهل خدا
مقیم در حرم کبریا توانی بود
جفای هر کس و ناکس اگر کشی ای دل
بعشق دوست زاهل وفا توانی بود
اگر حجاب توئی از میانه برخیزد
یقین که ناظر نور لقا توانی بود
چو مست و بیخبر از باده فنا گردی
حریف شاهد و جام بقا توانی بود
اگر گردای در اهل دل بجان گردی
بملک فقر و فنا پادشا توانی بود
چو اقتداء حقیقی باهل دل کردی
اسیریا بجهان مقتدا توانی بود
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۱۱ - اگر بسعی تو فضل خدای گشت رفیق
اگر بسعی تو فضل خدای گشت رفیق
رساند این دو رفیقت بمنزل تحقیق
اگر تو عاشقی محکم بگیرد دامن عشق
که عشق در ره معشوق رهبریست وثیق
براه عشق دلا شو رفیق درد و غمش
که نیست بهتر ازین در سفر رفیق شفیق
نخوانده است بکوی وفا کسی صادق
هرآنکه رنجه نشد از جفای یار صدیق
بکوی عشق دلا دایما ادب را باش
که هست در ره معشوق نکته های دقیق
دلا بخود نتوان برد ره بکعبه وصلش
مگر دلیل تو سازد سعادت توفیق
جهان سزد که بجویند گوهر عرفان
ز مشرب تو اسیری که هست بحر عمیق
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - بریخت ساقی وحدت می محبت پاک
بریخت ساقی وحدت می محبت پاک
بجام سینه دردی کشان منزل خاک
بنور معرفت ار هست چشم دل روشن
بگوش جان شنو آخر خطاب مالولاک
جمال روی تو آخر چنانچه هست، بگو
که جز درآینه ما کجا کنی ادراک
مگر که یار درآید بخانه دل من
سزای سینه ز خاشاک غیر کردم پاک
نقاب زلف برویت چه خوب افکندی
لکنت احرق لولا فعلت ذاک کذاک
بهر چه بنگرم از غایت نظربازی
رایت وجهک فیه ولانظرت سواک
مدار و مرکز دور دایری توازآن
اسیریا بتو کردند انجم و افلاک
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۰ - به راه عشق چنان رفت عاشق بی‌باک
به راه عشق چنان رفت عاشق بی‌باک
که سوخت ز آتش عشق و نکرد فکر هلاک
دلم ز دولت وصل تو شادیی دارد
ز درد هجر اگر بود پیش ازین غمناک
اگر چه شهره شهرم به عاشقی چه غمست
مرا چو جامه ناموس شد به عشق تو چاک
نظر به روی تو داریم از همه رویی
اگر چه دیده زاهد نمی‌کند ادراک
کمال عشق من رند عاشق صادق
نگر که با همه جور تولا احب سواک
نقوش غیر چو از لوح دل فرو شستم
نوشت کاتب حکمت خطی که ثلث مناک
بیا و سر ازل را ز لوح دل برخوان
که هست لوح به معنی اسیر یا دل پاک
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۲ - بیاکه بی تو ز عمر خودم گرفت ملال
بیاکه بی تو ز عمر خودم گرفت ملال
مگر ز روی تو گردیم شادمان ز وصال
ازآن بکنه جمالت کسی نشد واقف
که داشت شاهد حسنت هزار غنج و دلال
دلی که جلوه رویت ندید از همه رو
نبرد بو بحقیقت ز ذوق اهل کمال
مگر که عاشق دیوانه جان برافشاند
وگرنه فکر وصالش بود خیال محال
بگو بساقی جان ها کز آن شراب کهن
بساز بهر حریفان پیاله مالامال
هوای این می و شاهد گرت بود صافی
بگیر دامن رندان بنوش جام وصال
اگر تو عاشق زاری و طالب یاری
چو بلبل از هوس گل بدرد و سوز بنال
کسی که رند و حریفست و مست و خاموشست
ز بزم خاص بگوشش رسد خروش تعال
مگر که کشف اسیری شود مقام شهود
وگرنه هست فسانه حدیث خواب خیال
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۰ - ز خود فانی و در عین بقائیم
ز خود فانی و در عین بقائیم
وجود جمله موجودات مائیم
بجانان زنده جاوید گشتیم
ازآن دم کز خودی کلی فنائیم
خدا را بین عیان در صورت ما
که ما قایم بهستی خدائیم
جهان از پرتو ما گشت روشن
که ما هم نور ارضیم و سمائیم
بما پیداست نقش جمله عالم
که ماآئینه گیتی نمائیم
طلسم گنج معنی صورت ماست
حقیقت ما نقاب کبریائیم
نقاب مائی ما گر برافتد
شود پیدا که ما بی ما شمائیم
جهان مرده هر دم زنده سازیم
که بحر رحمت بی منتهائیم
نه قطره بلکه بحر بی کرانیم
ز قید مائی ما چون جدائیم
بملک فقر و معنی پادشاهیم
بصورت گر فقیریم و گدائیم
جهان را پر ز خود بینیم آن دم
که از قید اسیری ما برآئیم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶۳ - جمال یار برانداخت پرده از ناگاه
جمال یار برانداخت پرده از ناگاه
عیان نمود بنقش جهان رخ چون ماه
چو لااله ز رویش نقابها برداشت
نمود از همه عالم جمال الاالله
مباش منکر اگر زانکه گفتمت همه اوست
که کشف و عقل بدین دعوی اند هر دو گواه
روان ز هر ورق آیات حسن او خوانیم
بمصحف رخ خوبان چو میکنیم نگاه
اگر چه عاشق و قلاش و مست و اوباشم
بروی دوست که دارم همیشه روی براه
مرا ز قهر مترسان و ناامید مکن
به لطف دوست چو عشاق کرده اند پناه
اسیریا، سرطاعات نیستی آمد
چرا که نیست چو هستی بدین عشق گواه
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶۴ - منم ز شوق جمال تو مست و دیوانه
منم ز شوق جمال تو مست و دیوانه
بملک عشق و جنونم عجایب افسانه
شنیده ام رخ ساقی توان بمستی دید
ز کنج صومعه زین رو شدم به میخانه
بوصل دوست چو خواهی که آشنا گردی
ببایدت شدن اول ز خویش بیگانه
ز خود پرستی و هستی دلم بجان آمد
بگو که ساقی مستان بیار پیمانه
همیشه بیخود وبیمار و مست و مخمورم
ز سحر غمزه فتان و چشم مستانه
همه گدا نتوان بود وقت آن آمد
که در جهان علمی برکشیم شاهانه
چه بار عشق نهی گفتمش بجان خراب
بگفت گنج نهان میکنم بویرانه
غم فراق تو بگذشت و جان و دل وارست
رسید نوبت شادی ز وصل جانانه
ز زهد و دین و ز دنیا بشو اسیری دست
درآ بکوی خرابات عشق مستانه
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۸۹ - درآبکوی خرابات عشق اگر مردی
درآبکوی خرابات عشق اگر مردی
شراب بیخبری نوش تا شوی فردی
ز صحن جان و دلم سوسن و سمن روید
اگر ز گلشن رویت بما رسد وردی
بچشم اهل نظر گشت کحل بینایی
صبا ز کوی تو هرجا که می برد گردی
رسی بمنزل وصل حبیب آخر کار
چو گشت رهبر راه تو همت مردی
بکوی اهل دلان خاک راه باید بود
اگر تو طالب یاری و صاحب دردی
ز تاب آتش عشقش ندیده گرمی
ازآن سبب چو یخ افسرده و چنین سردی
اگر جمال تو میدید منکر عشاق
هزار جان چو اسیری فداهمی کردی
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۲۷ - امام و هادی جانی علی ولی الله
امام و هادی جانی علی ولی الله
طبیب درد نهانی علی ولی الله
نمی رسد بکمال تو شرح ناطقه ام
فزون ز حد بیانی علی ولی الله
شها چو ذات شریفت بعلم وجود و کمال
کسی نداد نشان جز علی ولی الله
نهایت همه کمل بدایت تو عقول
ز وصف برتر از آنی علی ولی الله
حقیقت تو محیط حقایق اشیاست
تو اصل کون و مکانی علی ولی الله
جهان ز پرتو روی تو روشن و پیداست
تو نور چشم جهانی علی ولی الله
ظهور تست بهر دور در مظاهر کل
مدار دور زمانی علی ولی الله
برون ز دانش تو نیست اول وآخر
تو مظهر همه آنی علی ولی الله
نجات جان اسیری ز فیض رحمت تست
تو شاه امن و امانی علی ولی الله
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۲۸ - توئی که مشرق انوار و ذات اسمائی
توئی که مشرق انوار و ذات اسمائی
توئی که قطره و موج و حباب و دریائی
توئی که آدم و نوح و خلیل و داودی
توئی که احمد و موسی و خضر و عیسائی
محیط مرکز افلاک و انجم و املاک
توئی که اصل اصول نهان و پیدائی
توئی که بحر حیاتی و کوه علم و یقین
توئی که جمله جهان را چو چشم بینائی
برون ز جان و جهانی و این و کیف و مکان
از آنکه جان و جهانی همیشه بیجائی
به نقش تست نموده نقوش جان وجهان
از آن جهت که تو هم اسم و هم مسمائی
جهان شدست اسیری اسیر قید دوئی
توئی بملک حقیقت که فرد و یکتائی
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۳ - لبالب است ز خون جگر پیاله ی ما
لبالب است ز خون جگر پیاله ی ما
دم نخست چنین شد مگر حواله ی ما
بر آستان تو شبها رود که مردم را
به دیده خواب نیاید ز آه و ناله ی ما
ز قد و روی تو شرمنده باغبان می گفت:
که آب و رنگ ندارند سرو و لاله ی ما
به روز وصل تو از بیم هجر میترسم
که زهر می دهد ایام در نواله ی ما
چو گل به وصف رخت جامه چاک زد شاهی
به هر کجا ورقی رفت از رساله ی ما