تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۳ - عاشقان ره بسر گنج الهی دارند
عاشقان ره بسر گنج الهی دارند
بجز از بخت دگر هرچه تو خواهی دارند
پیش رندان به ادب باش که این سرمستان
صورت بندگی و سیرت شاهی دارند
عیب عاشق مکن از نامه سیاهی ایشیخ
بت پرستان چه غم از نامه سیاهی دارند
آشنایان محبت که نهنگان غمند
کی ز طوفان فنا فکر تباهی دارند
لعل جانبخش تو عاشق کشد و زنده کند
زنده و مرده بر این حال گواهی دارند
با وجود چو تو خورشید رخی کج نظران
چشم بر حسن رخ یوسف چاهی دارند
رنگ چون کاه تو اهلی نبود رو زردی
عاشقان آب رخ از چهره کاهی دارند
بجز از بخت دگر هرچه تو خواهی دارند
پیش رندان به ادب باش که این سرمستان
صورت بندگی و سیرت شاهی دارند
عیب عاشق مکن از نامه سیاهی ایشیخ
بت پرستان چه غم از نامه سیاهی دارند
آشنایان محبت که نهنگان غمند
کی ز طوفان فنا فکر تباهی دارند
لعل جانبخش تو عاشق کشد و زنده کند
زنده و مرده بر این حال گواهی دارند
با وجود چو تو خورشید رخی کج نظران
چشم بر حسن رخ یوسف چاهی دارند
رنگ چون کاه تو اهلی نبود رو زردی
عاشقان آب رخ از چهره کاهی دارند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۸ - سرو من تا چو مه از خانه زین گشت بلند
سرو من تا چو مه از خانه زین گشت بلند
آفتابی دگر از روی زمین گشت بلند
برحذر باش دلازان بت خونخواره که باز
رنگش افروخت می و چین جبین گشت بلند
عاشق آنست که پروا نکند بد نامی
در جهان نام زلیخا بهمین گشت بلند
منم آن صید که تا چشم فکندم به بتان
هر طرف دست و کمانی ز کمین گشت بلند
اهلی از دار فنا سرنکشی چون منصور
که مقام همه در عشق ازین گشت بلند
آفتابی دگر از روی زمین گشت بلند
برحذر باش دلازان بت خونخواره که باز
رنگش افروخت می و چین جبین گشت بلند
عاشق آنست که پروا نکند بد نامی
در جهان نام زلیخا بهمین گشت بلند
منم آن صید که تا چشم فکندم به بتان
هر طرف دست و کمانی ز کمین گشت بلند
اهلی از دار فنا سرنکشی چون منصور
که مقام همه در عشق ازین گشت بلند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۵ - سرو قدان که دل از عاشق محتاج برند
سرو قدان که دل از عاشق محتاج برند
یوسف از چاه برآرند و بمعراج برند
گلرخانی که برند از دل ما صبر و قرار
جان بی صبر مرا همره خود کاج برند
صبر و هوش و دل و دین رفت همین حالی ماند
که بیک عشوه مستانه بتاراج برند
دیده کز هجر کمان ابروی خود گشت سپید
کی بود کز پی تیرش سوی آماج برند
مرد منصوبه شطرنج جهان اهلی نیست
کاین حریفان دغل دست ز لیلاج برند
یوسف از چاه برآرند و بمعراج برند
گلرخانی که برند از دل ما صبر و قرار
جان بی صبر مرا همره خود کاج برند
صبر و هوش و دل و دین رفت همین حالی ماند
که بیک عشوه مستانه بتاراج برند
دیده کز هجر کمان ابروی خود گشت سپید
کی بود کز پی تیرش سوی آماج برند
مرد منصوبه شطرنج جهان اهلی نیست
کاین حریفان دغل دست ز لیلاج برند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۳ - دی که آن کان نمک خنده بر این مجنون کرد
دی که آن کان نمک خنده بر این مجنون کرد
من چه گویم که چه با این جگر پرخون کرد
غرق خون گشته ام از دیدن آن مردم چشم
چکنم چشم خودم غرقه درین جیحون کرد
تا صبا یک گره از سنبل زلفش بگشاد
هر بمویی گرهی از دل ما بیرون کرد
عاشقان مست غم از آن می گلگون گشتند
هرچه با خسته دلان کرد لب میگون کرد
بخت آواره مرا در طلب گوهر وصل
در بیابان فنا همسفر مجنون کرد
گنجها زیر زمین دارم ازین سیم سرشک
کیمیای نظر دوست مرا قارون کرد
اهلی از سروقدان سبزه صفت خرم بود
آخرش سوخته برق ستم گردون کرد
من چه گویم که چه با این جگر پرخون کرد
غرق خون گشته ام از دیدن آن مردم چشم
چکنم چشم خودم غرقه درین جیحون کرد
تا صبا یک گره از سنبل زلفش بگشاد
هر بمویی گرهی از دل ما بیرون کرد
عاشقان مست غم از آن می گلگون گشتند
هرچه با خسته دلان کرد لب میگون کرد
بخت آواره مرا در طلب گوهر وصل
در بیابان فنا همسفر مجنون کرد
گنجها زیر زمین دارم ازین سیم سرشک
کیمیای نظر دوست مرا قارون کرد
اهلی از سروقدان سبزه صفت خرم بود
آخرش سوخته برق ستم گردون کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۴ - عاشقان گردم گرم از دل غمناک زنند
عاشقان گردم گرم از دل غمناک زنند
گلرخان غنچه صفت جامه بتن چاک زنند
باشد ای گل که ببرق کرم از ممکن غیب
آتش تفرقه یی در خس و خاشاک زنند
ازره غمزدگان سنگ ملامت برگیر
تا شهیدان تو چون سبزه سر از خاک زنند
عاشقانی که نشویند بخونابه نظر
شرمشان باد که لاف از نظر پاک زنند
دردمندان قدم اول بسر خویش نهند
وانگهی دست بر آن حلقه فتراک زنند
سگ عیسی نفسانیم که این گرم روان
گرچه خاکند قدم بر سر افلاک زنند
زاهدانی که محبت نشناسند که چیست
عیب باشد که دم از دانش و ادراک زنند
سر هر کس نشود گوی بمیدان بتان
اهلی این گوی مگر مردم چالاک زنند
گلرخان غنچه صفت جامه بتن چاک زنند
باشد ای گل که ببرق کرم از ممکن غیب
آتش تفرقه یی در خس و خاشاک زنند
ازره غمزدگان سنگ ملامت برگیر
تا شهیدان تو چون سبزه سر از خاک زنند
عاشقانی که نشویند بخونابه نظر
شرمشان باد که لاف از نظر پاک زنند
دردمندان قدم اول بسر خویش نهند
وانگهی دست بر آن حلقه فتراک زنند
سگ عیسی نفسانیم که این گرم روان
گرچه خاکند قدم بر سر افلاک زنند
زاهدانی که محبت نشناسند که چیست
عیب باشد که دم از دانش و ادراک زنند
سر هر کس نشود گوی بمیدان بتان
اهلی این گوی مگر مردم چالاک زنند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۰ - دی نظر دیده بر آن نعل سم توسن کرد
دی نظر دیده بر آن نعل سم توسن کرد
صیقلی دید که آیینه جان روشن کرد
دوست شد یارم و یاران بمن اغیار شدند
دوست بنگر که همه خلق جهان دشمن کرد
این نه آن بود که شد همسخنم وقت وداع
جان من بود که میرفت و سخن با من کرد
خار در دیده من باد بجای مژه ام
گر دلم بی رخ او چشم سوی گلشن کرد
عاشق غمزده بی او چو بگلشن بگذشت
گلشن او دو دل سوخته چون گلخن کرد
دل تاریک مرا خانه خود کرد و خوش است
که به تیر مژه آن خانه پر از روزن کرد
سایه بر عرش برین کی برسد چون خورشید
هرکه چون اهلی مسکین نه در او مسکین کرد
صیقلی دید که آیینه جان روشن کرد
دوست شد یارم و یاران بمن اغیار شدند
دوست بنگر که همه خلق جهان دشمن کرد
این نه آن بود که شد همسخنم وقت وداع
جان من بود که میرفت و سخن با من کرد
خار در دیده من باد بجای مژه ام
گر دلم بی رخ او چشم سوی گلشن کرد
عاشق غمزده بی او چو بگلشن بگذشت
گلشن او دو دل سوخته چون گلخن کرد
دل تاریک مرا خانه خود کرد و خوش است
که به تیر مژه آن خانه پر از روزن کرد
سایه بر عرش برین کی برسد چون خورشید
هرکه چون اهلی مسکین نه در او مسکین کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۲ - بر من خسته رقیبان چو گذر می آرند
بر من خسته رقیبان چو گذر می آرند
می طپد دل که از آن مه چه خبر می آرند
زان شهیدان ترا دست در آغوش خودست
که خیال تو در اندیشه به بر می آرند
چشم خون ریز بپوشم ز رخت لاله صفت
گرم از کاسه سر چشم بدر می آرند
از تو چون سایه گریزند بتان هر طرفی
که تو خورشیدی و کم تاب نظر می آرند
سوخت از خوی تو اهلی چو دمی با تو نشست
پس حریفان تو چون با تو بسر می آرند
می طپد دل که از آن مه چه خبر می آرند
زان شهیدان ترا دست در آغوش خودست
که خیال تو در اندیشه به بر می آرند
چشم خون ریز بپوشم ز رخت لاله صفت
گرم از کاسه سر چشم بدر می آرند
از تو چون سایه گریزند بتان هر طرفی
که تو خورشیدی و کم تاب نظر می آرند
سوخت از خوی تو اهلی چو دمی با تو نشست
پس حریفان تو چون با تو بسر می آرند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۵ - گرچه ارباب خرد طایفه یی پرهنرند
گرچه ارباب خرد طایفه یی پرهنرند
عاشقان طایفه دیگر و قومی دگرند
رشگ خوبان برم از مردم دنیا ورنه
دنیی آنقدر ندارد که برو رشگ برند
عدم است آن دهن و در غم آن تنگدلان
با وجود عدم او غم بیهوده خورند
مردم دهر چه دانند ترا قدر مگر
مردم دیده عشاق که اهل نظرند
گرچه بر اهل نظر هر سر مو تیغ بلاست
کافرم گر ز بلا یکسر مو برحذرند
کوی تو کعبه دلهاست چرا بی خبران
چون رسیدند بدین کعبه بر او میگذرند
مردم چشم تو هر گوشه ربایند دلی
مردم گوشه نشین بین که چه بیداد گرند
اهلی سوخته را در شکرستان خیال
طوطیانند که از لعل تو مست شکرند
عاشقان طایفه دیگر و قومی دگرند
رشگ خوبان برم از مردم دنیا ورنه
دنیی آنقدر ندارد که برو رشگ برند
عدم است آن دهن و در غم آن تنگدلان
با وجود عدم او غم بیهوده خورند
مردم دهر چه دانند ترا قدر مگر
مردم دیده عشاق که اهل نظرند
گرچه بر اهل نظر هر سر مو تیغ بلاست
کافرم گر ز بلا یکسر مو برحذرند
کوی تو کعبه دلهاست چرا بی خبران
چون رسیدند بدین کعبه بر او میگذرند
مردم چشم تو هر گوشه ربایند دلی
مردم گوشه نشین بین که چه بیداد گرند
اهلی سوخته را در شکرستان خیال
طوطیانند که از لعل تو مست شکرند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۹ - خط سبزی که سر از لعل تو برخواهد کرد
خط سبزی که سر از لعل تو برخواهد کرد
تاچه با جان من خسته جگر خواهد کرد
بر رخ همچو گلت سبزه که برمیخیزد
رستخیزی است که جان زیر و زبر خواهد کرد
رخنه ها در دل من میکند آن خط دگرم
نه که راضی بهمین است دگر خواهد کرد
در دل آن روز که آتش زدی ام می گفتم
کاخر این دود دلم در تو اثر خواهد کرد
ملک دل جای تو ای رشک بتان خواهد بود
تو درون آی که جان عزم سفر خواهد کرد
برهمن وارم اگر زنده در آتش سوزی
کافرم گر دلم از عشق حذر خواهد کرد
یار بر تربت اغیار چو باد از گذرد
اهلی سوخته دل خاک بسر خواهد کرد
تاچه با جان من خسته جگر خواهد کرد
بر رخ همچو گلت سبزه که برمیخیزد
رستخیزی است که جان زیر و زبر خواهد کرد
رخنه ها در دل من میکند آن خط دگرم
نه که راضی بهمین است دگر خواهد کرد
در دل آن روز که آتش زدی ام می گفتم
کاخر این دود دلم در تو اثر خواهد کرد
ملک دل جای تو ای رشک بتان خواهد بود
تو درون آی که جان عزم سفر خواهد کرد
برهمن وارم اگر زنده در آتش سوزی
کافرم گر دلم از عشق حذر خواهد کرد
یار بر تربت اغیار چو باد از گذرد
اهلی سوخته دل خاک بسر خواهد کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸۹ - دل خورد غم که چرا مرده صفت خاک شود
دل خورد غم که چرا مرده صفت خاک شود
زنده چون شمع بسوزش که زغم پاک شود
نه من از زخم فراق تو جگر چاک شدم
گر بکوهی رسد این زخم جگر چاک شود
گر سگ کوی تو خونم بخورد غم نبود
غم از آنست که دیوانه و بی باک شود
چند سوزد فلک از داغ فراقت دل خلق
آه اگر دود دل خلق بر افلاک شود
همه جا در ره من خار بلا میروید
بسکه باران غم از دیده نمناک شود
سر اهلی که سجودش همه در پای تو بود
بهتر آنست که هم در قدمت خاک شود
زنده چون شمع بسوزش که زغم پاک شود
نه من از زخم فراق تو جگر چاک شدم
گر بکوهی رسد این زخم جگر چاک شود
گر سگ کوی تو خونم بخورد غم نبود
غم از آنست که دیوانه و بی باک شود
چند سوزد فلک از داغ فراقت دل خلق
آه اگر دود دل خلق بر افلاک شود
همه جا در ره من خار بلا میروید
بسکه باران غم از دیده نمناک شود
سر اهلی که سجودش همه در پای تو بود
بهتر آنست که هم در قدمت خاک شود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۱ - کیست کو خاک ز بیداد تو بر سر نکند
کیست کو خاک ز بیداد تو بر سر نکند
مگر آنکسکه سر از جیب عدم برنکند
عشق باران بلایسیت که در روی زمین
هیچ جا نیست که از خون جگر تر نکند
کعبه جان مرا عشق تو آتشکده ساخت
عشق با جان من آن کرد که کافر نکند
مست گریان که بخاک قدمت روی نهد
آبرو چیست که با خاک برابر نکند
هرکه کشت آن لب میگون به خمار ستمش
آه اگر دفع خمارش می گلگون نکند
ای دل ساده گر او گفت که من زان توام
آن محالی است که کس غیر تو باور نکند
گر دلت نافه صفت عشق نسوزد اهلی
طیب انفاس تو آفاق منور نکند
مگر آنکسکه سر از جیب عدم برنکند
عشق باران بلایسیت که در روی زمین
هیچ جا نیست که از خون جگر تر نکند
کعبه جان مرا عشق تو آتشکده ساخت
عشق با جان من آن کرد که کافر نکند
مست گریان که بخاک قدمت روی نهد
آبرو چیست که با خاک برابر نکند
هرکه کشت آن لب میگون به خمار ستمش
آه اگر دفع خمارش می گلگون نکند
ای دل ساده گر او گفت که من زان توام
آن محالی است که کس غیر تو باور نکند
گر دلت نافه صفت عشق نسوزد اهلی
طیب انفاس تو آفاق منور نکند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۰ - ناخوش آن عمر که دور از رخ آن ماه رود
ناخوش آن عمر که دور از رخ آن ماه رود
عمر هم خوش نبود گرنه بدلخواه رود
سوختم در ره خوبان ز پریشانی دل
چو پریشان نشود دل که بصد راه رود
یوسف از چاه زنخدان تو هرگز نرهد
وای آن دل که بامید تو در چاه رود
غیرت عشق زبان همه چون شمع بسوخت
که مبادا بزبان نام تو ناگاه رود
برق را زهره شبگردی آن کوی کجاست
جان اهلی است که با مشعله آه رود
عمر هم خوش نبود گرنه بدلخواه رود
سوختم در ره خوبان ز پریشانی دل
چو پریشان نشود دل که بصد راه رود
یوسف از چاه زنخدان تو هرگز نرهد
وای آن دل که بامید تو در چاه رود
غیرت عشق زبان همه چون شمع بسوخت
که مبادا بزبان نام تو ناگاه رود
برق را زهره شبگردی آن کوی کجاست
جان اهلی است که با مشعله آه رود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱۷ - بچه مهر و چه وفا با تو نشینم دگر
بچه مهر و چه وفا با تو نشینم دگر
تا به امروز چه دیدیم که بینیم دگر
تو جفا کار شدی ما ز وفا سیر شدیم
تو چنان گشتی و ما نیز چنینیم دگر
جای ما نیست بکوی تو گذشتیم از آن
گر بود خلد برین هم که براینیم دگر
دست کوتاهی از اینگونه که ما رندان راست
جز گل حسرت ازین باغ چه چینیم دگر
صید پابسته شدن تا کی و خواری تا چند؟
خیز اهلی که بیک جا ننشینیم دگر
تا به امروز چه دیدیم که بینیم دگر
تو جفا کار شدی ما ز وفا سیر شدیم
تو چنان گشتی و ما نیز چنینیم دگر
جای ما نیست بکوی تو گذشتیم از آن
گر بود خلد برین هم که براینیم دگر
دست کوتاهی از اینگونه که ما رندان راست
جز گل حسرت ازین باغ چه چینیم دگر
صید پابسته شدن تا کی و خواری تا چند؟
خیز اهلی که بیک جا ننشینیم دگر
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲۱ - شهسوارا، ز من سوخته خرمن مگذر
شهسوارا، ز من سوخته خرمن مگذر
تا سرم خاک نسازی ز سر من مگذر
خون کس دامن پاک تو نگیرد هرگز
از سر کشته خود برزده دامن مگذر
در دل تیره اگر میگذری دوری نیست
نور چشم منی از دیده روشن مگذر
سر من گفت عدو لایق فتراک تو نیست
از سر دوست ببدگویی دشمن مگذر
آتشی می فکند روی تو در خرمن گل
ای گل تازه عرق کرده به گلشن مگذر
تاب دود دلت از سینه اهلی نبود
تو گل گلشن جانی سوی گلخن مگذر
تا سرم خاک نسازی ز سر من مگذر
خون کس دامن پاک تو نگیرد هرگز
از سر کشته خود برزده دامن مگذر
در دل تیره اگر میگذری دوری نیست
نور چشم منی از دیده روشن مگذر
سر من گفت عدو لایق فتراک تو نیست
از سر دوست ببدگویی دشمن مگذر
آتشی می فکند روی تو در خرمن گل
ای گل تازه عرق کرده به گلشن مگذر
تاب دود دلت از سینه اهلی نبود
تو گل گلشن جانی سوی گلخن مگذر
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲۶ - یا مکن قول بتان گوش و بما خرده مگیر
یا مکن قول بتان گوش و بما خرده مگیر
یا زما هم سخنی بشنو و عذری بپذیر
به گرفتاری عاشق نتوان طعنه زدن
چکند گر پی قاتل نرود صید اسیر
ایکه خون از دم تیغ تو چکد حاضر باش
که خراشی نرسد بر دل درویش و فقیر
آنچنان زی که اگر جان طلبد یار زتو
تا بگوید که بده، بانگ برآری که بگیر
اهلی از خاک سیه بستر راحت دارد
پیش دیوانه چه خاکستر گلخن چه حریر
یا زما هم سخنی بشنو و عذری بپذیر
به گرفتاری عاشق نتوان طعنه زدن
چکند گر پی قاتل نرود صید اسیر
ایکه خون از دم تیغ تو چکد حاضر باش
که خراشی نرسد بر دل درویش و فقیر
آنچنان زی که اگر جان طلبد یار زتو
تا بگوید که بده، بانگ برآری که بگیر
اهلی از خاک سیه بستر راحت دارد
پیش دیوانه چه خاکستر گلخن چه حریر
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۵ - شکر خدا که چشم تو بر ما فتاد باز
شکر خدا که چشم تو بر ما فتاد باز
دست دعای ما در دولت گشاد باز
گویی ببرد از دل ما هر غمی که بود
لطفت بیک جواب سلامی که داد باز
چشمت بحال ما نظر مرحمت فکند
و آن عشوه ها که داشت بیکسو نهاد باز
تاشد زیاده مهر تو ای آفتاب حسن
شد سوز عاشقانه مراهم زیاد باز
بس نامرادیی که کشید از خمار هجر
اهلی که شد ز وصل تو مست مراد باز
باز بشکت گل دولت و یار آمد باز
مژدگانی که خزان رفت و بهار آمد باز
دیده ام بسکه بخون موج زد از گریه چو بحر
گوهری کز نظرم شد بکنار آمد باز
نقد دل بردم و در کار نثارش کردم
عاقبت این درم قلب بکار آمد باز
یار اینطایر فرخ چه سبکروح کسی است
که برای دل موری بشکار آمد باز
مرده بودم بسر رهگذر از رفتن دوست
شکر ایزد که مسیحا بگذار آمد باز
اهلی از رشگ تو خاری بجگر خورد چه سود
زین گل نو که ز باغ تو ببار آمد باز
دست دعای ما در دولت گشاد باز
گویی ببرد از دل ما هر غمی که بود
لطفت بیک جواب سلامی که داد باز
چشمت بحال ما نظر مرحمت فکند
و آن عشوه ها که داشت بیکسو نهاد باز
تاشد زیاده مهر تو ای آفتاب حسن
شد سوز عاشقانه مراهم زیاد باز
بس نامرادیی که کشید از خمار هجر
اهلی که شد ز وصل تو مست مراد باز
باز بشکت گل دولت و یار آمد باز
مژدگانی که خزان رفت و بهار آمد باز
دیده ام بسکه بخون موج زد از گریه چو بحر
گوهری کز نظرم شد بکنار آمد باز
نقد دل بردم و در کار نثارش کردم
عاقبت این درم قلب بکار آمد باز
یار اینطایر فرخ چه سبکروح کسی است
که برای دل موری بشکار آمد باز
مرده بودم بسر رهگذر از رفتن دوست
شکر ایزد که مسیحا بگذار آمد باز
اهلی از رشگ تو خاری بجگر خورد چه سود
زین گل نو که ز باغ تو ببار آمد باز
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۳ - مرو از دیده چو برق و بمن زار ببخش
مرو از دیده چو برق و بمن زار ببخش
بارها سوخته یی خرمنم انبار ببخش
شرف صحبت گل محو کند زشتی خار
نیکی خود نگر و جرم من خوار ببخش
کرد دل میل تو و دیده بود اشک افشان
هرچه دل کرد بدین دیده خونبار ببخش
گر سر نامه گشایی بودش باد بهار
بگشا سنبل و صد نافه تاتار ببخش
حاجتم از شکرستان لبت حاصل کن
نیست خود حاجت گفتن که چه مقدار ببخش
عاقبت جان نبرد هرکه غم عشق گزید
ای اجل بگذر و مارا بغم یار ببخش
گر چو شمع سحرت باد دهد مژده دوست
حاصل زندگی خویش بیک بار ببخش
چون بمیخانه رسی از سر و دستار مگو
بلکه در پای قدح نه سرو دستار ببخش
گر نبخشی بنکویان بد اهلی ساقی
به پشیمانی رندان گنهکار ببخش
بارها سوخته یی خرمنم انبار ببخش
شرف صحبت گل محو کند زشتی خار
نیکی خود نگر و جرم من خوار ببخش
کرد دل میل تو و دیده بود اشک افشان
هرچه دل کرد بدین دیده خونبار ببخش
گر سر نامه گشایی بودش باد بهار
بگشا سنبل و صد نافه تاتار ببخش
حاجتم از شکرستان لبت حاصل کن
نیست خود حاجت گفتن که چه مقدار ببخش
عاقبت جان نبرد هرکه غم عشق گزید
ای اجل بگذر و مارا بغم یار ببخش
گر چو شمع سحرت باد دهد مژده دوست
حاصل زندگی خویش بیک بار ببخش
چون بمیخانه رسی از سر و دستار مگو
بلکه در پای قدح نه سرو دستار ببخش
گر نبخشی بنکویان بد اهلی ساقی
به پشیمانی رندان گنهکار ببخش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۳ - من نه آنم که بنالم ز دل افکاری خویش
من نه آنم که بنالم ز دل افکاری خویش
که مرا غایت کام است جگر خواری خویش
کام دل از تو نجویم که بسی خوش دارم
خار خار جگر و سوز دل و زاری خویش
ای طبیب ار نکنی چاره من وقت خوش است
که من خسته خوشم نیز به بیماری خویش
گر نشد روزی من روز وصال تو بس است
شب تنهایی و کنج غم و بیداری خویش
صبر اگر یار بود در غم دل اهلی را
گر تو یارش نشوی بس بودش یاری خویش
که مرا غایت کام است جگر خواری خویش
کام دل از تو نجویم که بسی خوش دارم
خار خار جگر و سوز دل و زاری خویش
ای طبیب ار نکنی چاره من وقت خوش است
که من خسته خوشم نیز به بیماری خویش
گر نشد روزی من روز وصال تو بس است
شب تنهایی و کنج غم و بیداری خویش
صبر اگر یار بود در غم دل اهلی را
گر تو یارش نشوی بس بودش یاری خویش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸۵ - کشته ام خار ملامت همه پیرامن خویش
کشته ام خار ملامت همه پیرامن خویش
خار گل کن به من از برق رخ روشن خویش
ذوق پابوس تو بیرون نرود از دل من
گر به بینم بمثل دست تو در گردن خویش
آفتابی تو و از ذوق وصالت همه شب
چشم امید گشایم به در روزن خویش
مست میخانه چنانم که گرم دست دهد
خشت آن خانه کنم تا بقیامت تن خویش
گوشه گلخن ما مسکن آن سرمست است
که بصد گلشن جنت ندهد گلخن خویش
خوشه چینی کند از خرمن آنکس اهلی
که چو مجنون تو آتش زده در خرمن خویش
گوشه چشم فکن کز هوس سروقدت
کردم از خون جگر لاله ستان دامن خویش
خار گل کن به من از برق رخ روشن خویش
ذوق پابوس تو بیرون نرود از دل من
گر به بینم بمثل دست تو در گردن خویش
آفتابی تو و از ذوق وصالت همه شب
چشم امید گشایم به در روزن خویش
مست میخانه چنانم که گرم دست دهد
خشت آن خانه کنم تا بقیامت تن خویش
گوشه گلخن ما مسکن آن سرمست است
که بصد گلشن جنت ندهد گلخن خویش
خوشه چینی کند از خرمن آنکس اهلی
که چو مجنون تو آتش زده در خرمن خویش
گوشه چشم فکن کز هوس سروقدت
کردم از خون جگر لاله ستان دامن خویش
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹۱ - عاقبت بگذرد این تیره شب غم خوشباش
عاقبت بگذرد این تیره شب غم خوشباش
صبح امید شود همدم ما هم خوشباش
همه عالم بتو ای خواجه گرفتم که بدند
تو گرانی مکن و با همه عالم خوشباش
زخم دل به بود از منت مرهم ز طبیب
دست بر دل نه و بی منت مرهم خوشباش
یکدم ای صبح سعادت که چراغم باقی است
تو هم آخر بمن سوخته یکدم خوشباش
خوش برآ بر در آن مه بسگانش اهلی
سخن اینست که با عالم و آدم خوشباش
صبح امید شود همدم ما هم خوشباش
همه عالم بتو ای خواجه گرفتم که بدند
تو گرانی مکن و با همه عالم خوشباش
زخم دل به بود از منت مرهم ز طبیب
دست بر دل نه و بی منت مرهم خوشباش
یکدم ای صبح سعادت که چراغم باقی است
تو هم آخر بمن سوخته یکدم خوشباش
خوش برآ بر در آن مه بسگانش اهلی
سخن اینست که با عالم و آدم خوشباش