تعداد ۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۳۳ - سوی باغ ما سفر کن، بنگر بهار، باری
سوی باغ ما سفر کن، بنگر بهار، باری
سوی یار ما گذر کن، بنگر نگار، باری
نرسی به بازپران، پی سایه‌‌اش همی‌دو
به شکارگاه غیب آ، بنگر شکار، باری
به نظاره و تماشا، به سواحل آ و دریا
بستان ز اوج موجش، در شاهوار، باری
چو شکار گشت باید، به کمند شاه اولی
چو برهنه گشت باید، به چنین قمار، باری
بکشان تو لنگ لنگان، زبدن به عالم جان
بنگر ترنج و ریحان، گل و سبزه زار، باری
هله چنگیان بالا، زبرای سیم و کالا
به سماع زهرهٔ ما، بزنید تار، باری
به میان این ظریفان، به سماع این حریفان
ره بوسه گر نباشد، برسد کنار، باری
به چنین شراب ارزد، ز خمار خسته بودن
پی این قرار برگو، دل بی‌قرار، باری
زسبو فغان برآمد، که ز تف می شکستم
هله ای قدح به پیش آ، بستان عقار، باری
پی خسروان شیرین، هنر است شور کردن
به چنین حیات جان‌ها، دل و جان سپار، باری
به دکان عشق، روزی، ز قضا گذار کردم
دل من رمید کلی زدکان و کار، باری
من ازان درج گذشتم که مرا تو چاره سازی
دل و جان به باد دادم، تو نگاه دار، باری
هله بس کنم، که شرحش شه خوش بیان بگوید
هله مطرب معانی، غزلی بیار، باری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۳۴ - به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
که ندا کند شرابش که کجاست تلخ کامی؟
چه بود حیات بی‌او؟ هوسی و چارمیخی
چه بود به پیش او جان؟ دغلی، کمین غلامی
قدحی دو چون بخوردی، خوش و شیرگیر گردی
به دماغ تو فرستد، شه و شیر ما پیامی
خنک آن دلی که در وی بنهاد بخت تختی
خنک آن سری که در وی می‌ما نهاد کامی
ز سلام پادشاهان، به خدا ملول گردد
چو شنید نیک بختی، زتو سرسری سلامی
به میان دلق مستی، به قمارخانهٔ جان
بر خلق نام او بد، سوی عرش نیک نامی
خنک آن دمی که مالد کف شاه پر و بالش
که سپیدباز مایی، به چنین گزیده دامی
ز شراب خوش بخورش، نه شکوفه و نه شورش
نه به دوستان نیازی، نه زدشمن انتقامی
همه خلق در کشاکش، تو خراب و مست و دلخوش
همه را نظاره می‌کن هله از کنار بامی
ز تو یک سوآل دارم، بکنم، دگر نگویم
ز چه گشت زر پخته، دل و جان ما؟ ز خامی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۳۵ - ز گزاف ریز باده، که تو شاه ساقیانی
ز گزاف ریز باده، که تو شاه ساقیانی
تو نه‌یی ز جنس خلقان، تو ز خلق آسمانی
دو هزار خنب باده نرسد به جرعهٔ تو
ز کجا شراب خاکی، ز کجا شراب جانی
می و نقل این جهانی، چو جهان وفا ندارد
می و ساغر خدایی، چو خداست جاودانی
دل و جان و صد دل و جان، به فدای آن ملاحت
جز صورتی که داری، تو به خاکیان چه مانی؟
بزن آتشی که داری به جهان بی‌قراری
بشکاف زآتش خود، دل قبهٔ دخانی
پر و بال بخش جان را، که بسی شکسته پر شد
پر و بال جان شکستی، پی حکمتی که دانی
سخنم به هوشیاری نمکی ندارد ای جان
قدحی دو موهبت کن، چو ز من سخن ستانی
که هر آنچه مست گوید، همه باده گفته باشد
نکند به کشتی جان، جزباده بادبانی
مددی که نیم مستم، بده آن قدح به دستم
که به دولت تو رستم زملولی و گرانی
هله ای بلای توبه، بدران قبای توبه
برتو چه جای توبه؟ که قضای ناگهانی
تو خراب هر دکانی، تو بلای خان و مانی
زه کوه قاف گیری، چو شتر همی‌کشانی
عجب آن دگر بگویم، که به گفت می‌نیاید
تو بگو که از تو خوش تر، که شه شکربیانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۳۶ - به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی
به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی
سوی او کند خدا رو به حدیث و هم نشینی
نه که روی و پشت عالم، همه رو به قبله دارد؟
که ز کیمیاست مس را برهیدن از مسینی
همگان ز خود گریزان سوی حق و نعل ریزان
که ز کاسدی رسانمان به لطافت و ثمینی
نه زمین، ستان بخفته زرخ فلک شکفته؟
زفلک نبات یابد، برهد ازین زمینی؟
دهد آن حبوب علوی، به زمین خوشی و حلوی
به بهار امانتی‌ها بنماید از امینی
هله ای حیات حسی، بگریز هم ز مسی
سوی آسمان قدسی، که تو عاشق مهینی
زبرای دعوت جان برسیده‌اند خوبان
که بیا به معدن و کان، بهل این قراضه چینی
به خدا که ماه رویی، به خدا فرشته خویی
به خدا که مشک بویی، به خدا که این چنینی
تو که یوسف زمانی، چه میان هندوانی
برو آینه طلب کن، بنگر که روی بینی
به صفا چو آسمانی، به ملاطفت چو جانی
به شکفتگی چنانی، به نهفتگی چنینی
به خزینه خوب رختی، زقدیم نیک بختی
به نبات چون درختی، به ثبات چون یقینی
شده‌ام چو موم ای جان، به هوای مهر سلطان
برسان به موم مهرش، که گزیده تر نگینی
هله بس که کاسه‌ها را به طعام اوست قیمت
واگرنه خاک نه ارزد، همه کاسه‌های چینی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۳۷ - هله عاشقان بشارت، که نماند این جدایی
هِله عاشقان بشارت، که نماند این جدایی
برسد وصال دولت، بکند خدا خدایی
ز کرم مزید آید، دو هزار عید آید
دو جهان مرید آید، تو هنوز خود کجایی؟
شکر وفا بکاری، سر روح را بخاری
ز زمانه عار داری، به نهم فلک برآیی
کرمت به خود کشاند، به مراد دل رساند
غم این و آن نماند، بدهد صفا صفایی
هِله عاشقان صادق، مروید جز موافق
که سعادتی‌ست سابق، زدرون باوفایی
به مقام خاک بودی، سفر نهان نمودی
چو به آدمی رسیدی، هله تا به این نپایی
تو مسافری، روان کن، سفری بر آسمان کن
تو بجنب پاره پاره، که خدا دهد رهایی
بنگر به قطرهٔ خون، که دلش لقب نهادی
که بگشت گرد عالم، نه ز راه پر و پایی
نفسی روی به مغرب، نفسی روی به مشرق
نفسی به عرش و کرسی، که ز نور اولیایی
بنگر به نور دیده، که زند بر آسمان‌ها
به کسی که نور دادش بنمای آشنایی
خمش از سخن گزاری، تو مگر قدم نداری؟
تو اگر بزرگواری، چه اسیر تنگنایی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۳۸ - صفت خدای داری، چو به سینه‌یی درآیی
صفت خدای داری، چو به سینه‌یی درآیی
لمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی
صفت چراغ داری، چو به خانه شب درآیی
همه خانه نور گیرد، زفروغ روشنایی
صفت شراب داری، تو به مجلسی که باشی
دو هزار شور و فتنه فکنی ز خوش لقایی
چو طرب رمیده باشد، چو هوس پریده باشد
چه گیاه و گل بروید، چو تو خوش کنی سقایی
چو جهان فسرده باشد، چو نشاط مرده باشد
چه جهان‌های دیگر که زغیب برگشایی
زتو است این تقاضا به درون بی‌قراران
واگرنه تیره گل را، به صفا چه آشنایی؟
فلکی به گرد خاکی، شب و روز گشته گردان
فلکا زما چه خواهی؟ نه تو معدن ضیایی؟
نفسی سرشک ریزی، نفسی تو خاک بیزی
نه قراضه جویی آخر، همه کان و کیمیایی
مثل قراضه جویان، شب و روز خاک بیزی
زچه خاک می‌پرستی، نه تو قبلهٔ دعایی؟
چه عجب اگر گدایی زشهی عطا بجوید؟
عجب این که پادشاهی ز گدا کند گدایی
وعجب تر این که آن شه، به نیاز رفت چندان
که گدا غلط درافتد که مراست پادشایی
فلکا نه پادشاهی؟ نه که خاک بندهٔ توست؟
تو چرا به خدمت او شب و روز در هوایی؟
فلکم جواب گوید، که کسی تهی نپوید
که اگر کهی بپرد، بود آن ز کهربایی
سخنم خور فرشته ست، من اگر سخن نگویم
ملک گرسنه گوید که بگو، خمش چرایی؟
تو نه از فرشتگانی، خورش ملک چه دانی؟
چه کنی ترنگبین را؟ تو حریف گندنایی
تو چه دانی این ابا را که ز مطبخ دماغ است؟
که خدا کند در آن جا شب و روز کدخدایی
تبریز شمس دین را تو بگو که رو به ما کن
غلطم بگو که شمسا همه روی بی‌قفایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۳۹ - بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
صنما بلی، ولیکن، تو نشان بده کجایی؟
چو رها کنی بهانه، بدهی نشان خانه
به سر و دو دیده آیم، که تو کان کیمیایی
واگر به حیله کوشی، دغل و دغا فروشی
ز فلک ستاره دزدی، ز خرد، کله ربایی
شب من نشان مویت، سحرم نشان رویت
قمر از فلک درافتد، چو نقاب برگشایی
صنما تو همچو شیری، من اسیر تو، چو آهو
به جهان که دید صیدی که بترسد از رهایی؟
صنما هوای ما کن، طلب رضای ما کن
که زبحر و کان شنیدم، که تو معدن عطایی
همگی وبالم از تو، به خدا بنالم از تو
بنشان تکبرش را تو خدا به کبریایی
ره خواب من چو بستی، بمبند راه مستی
ز همه جدام کردی، مده از خودم جدایی
مه و مهریار ما شد، به امید تو خدا شد
که زهی امید زفتی که زند در خدایی
همه مال و دل بداده، سر کیسه برگشاده
به امید کیسهٔ تو، که خلاصهٔ وفایی
همه را دکان شکسته، ره خواب و خور ببسته
به امید آن نشسته، که ز گوشه‌یی درآیی
به امید کس چه باشی؟ که تویی امید عالم
تو به گوش می چه باشی؟ که تویی می عطایی
به درون توست یوسف، چه روی به مصر هرزه؟
تو درآ درون پرده، بنگر چه خوش لقایی
به درون توست مطرب، چه دهی کمر به مطرب؟
نه کم است تن ز نایی، نه کم است جان ز نایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴۰ - منگر به هر گدایی، که تو خاص ازان مایی
منگر به هر گدایی، که تو خاص ازان مایی
مفروش خویش ارزان، که تو بس گران بهایی
به عصا شکاف دریا، که تو موسی زمانی
بدران قبای مه را، که ز نور مصطفایی
بشکن سبوی خوبان، که تو یوسف جمالی
چو مسیح، دم روان کن، که تو نیز از آن هوایی
به صف اندرآی تنها، که سفندیار وقتی
در خیبر است، برکن، که علی مرتضایی
بستان ز دیو خاتم، که تویی به جان سلیمان
بشکن سپاه اختر، که تو آفتاب رایی
چو خلیل رو در آتش، که تو خالصی و دلخوش
چو خضر خور آب حیوان، که تو جوهر بقایی
بسکل ز بی‌اصولان، مشنو فریب غولان
که تو از شریف اصلی، که تو از بلند جایی
تو به روح بی‌زوالی، ز درونه با جمالی
تو از آن ذوالجلالی، تو زپرتو خدایی
تو هنوز ناپدیدی، ز جمال خود چه دیدی؟
سحری چو آفتابی، زدرون خود برآیی
تو چنین نهان، دریغی، که مهی به زیر میغی
بدران تو میغ تن را، که مهی و خوش لقایی
چو تو لعل کان ندارد، چو تو جان جهان ندارد
که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی
تو چو تیغ ذوالفقاری، تن تو غلاف چوبین
اگر این غلاف بشکست، تو شکسته دل چرایی؟
تو چو باز پای بسته، تن تو چو کنده برپا
تو به چنگ خویش باید که گره زپا گشایی
چه خوش است زر خالص، چو به آتش اندر آید
چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی
مگریز ای برادر، تو ز شعله‌های آذر
زبرای امتحان را چه شود اگر درآیی؟
به خدا تو را نسوزد، رخ تو چو زر فروزد
که خلیل زاده‌یی تو، ز قدیم آشنایی
تو ز خاک سر برآور، که درخت سربلندی
تو بپر به قاف قربت، که شریف تر همایی
زغلاف خود برون آ، که تو تیغ آبداری
زکمین کان برون آ، که تو نقد بس روایی
شکری، شکرفشان کن، که تو قند، نوش قندی
بنواز نای دولت، که عظیم خوش نوایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴۱ - به خدا کسی نجنبد، چو تو تن زنی، نجنبی
به خدا کسی نجنبد، چو تو تن زنی، نجنبی
که پیاله‌هاست مردم، تو شراب بخش خنبی
هله خواجه خاک او شو، چو سوار شد به میدان
سر اسب را مگردان، که تو سر نه‌یی، تو سنبی
که در آن زمان سری تو، که تو خویش دنب دانی
چو تو را سری هوس شد، تو یقین بدان که دنبی
زجهان گریز و وابر، تو زطاق و از طرنبش
چو زخویش طاق گشتی، زچه بستهٔ طرنبی؟
تو بدان خدای بنگر، که صد اعتقاد بخشد
زچه سنی است مروی، زچه رافضی‌ست قنبی
بفرست سوی بینش، همه نطق را و تن را
که تو را یکی نظر به، که همیشه می‌غرنبی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴۲ - بت من زدر درآمد، به مبارکی و شادی
بت من زدر درآمد، به مبارکی و شادی
به مراد دل رسیدم، به جهان بی‌مرادی
تو بپرس چون درآمد؟ که برون نرفت هرگز
که درآمد و برون شد، صفتی بود جمادی
غلطم، مگو که چون شد؟ زچگونگی برون شد
تو چگونه‌یی، ولیکن، تو زبی چگونه زادی
چه چگونه بد عدم را؟ چه نشان نهی قدم را؟
نگر اولین قدم را، که تو بس نکونهادی
همه بی‌خودی پسندم، همه تن چو گل بخندم
به طرب میان ببندم، که چنین دری گشادی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴۳ - هله ای پری شب رو، که ز خلق ناپدیدی
هله ای پری شب رو، که ز خلق ناپدیدی
به خدا به هیچ خانه، تو چنین چراغ دیدی؟
نه ز بادها بمیرد، نه ز نم کمی پذیرد
نه ز روزگار گیرد کهنی ویا قدیدی
هله آسمان عالی، زتو خوش همه حوالی
سفری دراز کردی، به مسافران رسیدی
تو بگو، وگر نگویی، به خدا که من بگویم
که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی
سخنی ز نسر طایر، طلبیدم از ضمایر
که عجب، در آن چمن‌ها که ملک بود پریدی؟
بزد آه سرد و گفتا که بران در است قفلی
که به جز عنایت شه، نکند برو کلیدی
چو فغان او شنیدم، سوی عشق بنگریدم
که چو نیستت سراو، دل او چرا خلیدی؟
به جواب گفت عشقم، که مکن تو باور او را
که درونه گنج دارد، تو چه مکر او خریدی؟
چو شنیدم این بگفتم، تو عجب تری و یا او؟
که هزار جوحی این جا، نکند به جز مریدی
هله عشق عاشقان را و مسافران جان را
خوش و نوش و شادمان کن، که هزار روز عیدی
تو چو یوسف جمالی، که ز ناز و لاابالی
به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی
خمش ارچه داد داری، طرب و گشاد داری
به چنین گشاد گویی که روان بایزیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴۴ - تو که‌یی درین ضمیرم، که فزون‌تر از جهانی؟
تو که‌یی درین ضمیرم، که فزون‌تر از جهانی؟
تو که نکتهٔ جهانی، زچه نکته می‌جهانی؟
تو کدام و من کدامم؟ تو چه نام و من چه نامم؟
تو چه دانهٔ من چه دامم؟ که نه اینی و نه آنی
تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت
صفتیش می‌نگاری، صفتیش می‌ستانی
چو قلم زدست بنهی، بدهیش بی‌قلم تو
صفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی
تن اگرچه در دوادو اثر نشان جان است
بنماند از لطافت رخ جان بدین نشانی
سخن و زبان اگرچه که نشان و فیض حق است
به چه ماند این زبانه؟ به فسانهٔ زبانی
گل و خار و باغ اگرچه اثری‌ست زآسمان‌ها
به چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی؟
وگر آسمان و اختر، دهدت نشان جانان
به چه ماند این دو فانی به جلالت معانی؟
بفروز آتشی را که درو نشان بسوزد
به نشان رسی تو آن دم که تو بی‌نشان بمانی
هجرالحبیب روحی وهما بلا مکان
حجبا عن المدارک لنهایة التدانی
و هواءه ربیع نضرت به جنان
وجنانه محیط وجنانه جنانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴۵ - بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی؟
بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی؟
صنما چرا نیفتم، زچنان میی که دادی؟
صنما چنان فتادم، که به حشر هم نخیزم
چو چنان قدح گرفتی، سر مشک را گشادی
شده‌ام خراب لیکن، قدری وقوف دارم
که سرم تو برگرفتی، به کنار خود نهادی
صنما زچشم مستت، که شرابدار عشق است
بدهی می و قدح نی، چه عظیم اوستادی
کرم تو است این هم، که شراب برد عقلم
که اگر به عقل بودی بشکافدی زشادی
قدحی به من بدادی، که همی‌زنم دو دستک
که به یک قدح برستم زهزار بی‌مرادی
به دو چشم شوخ مستت، که طرب بزاد از وی
که تو روح اولینی و زهیچ کس نزادی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴۶ - چو مرا زعشق کهنه، صنما به یاد دادی
چو مرا زعشق کهنه، صنما به یاد دادی
دل همچو آتشم را، به هزار باد دادی
چو زهجر تو بنالم، زخدا جواب آید
که چو یوسفی خریدی، به چه در مزاد دادی
دو جهان اگر درآید به دلم، حقیر باشد
دل خسته را زعشقت چه عجب گشاد دادی
تو اگر زخار گفتی، دو هزار گل شکفتی
تو اگر چه تلخ گفتی، همگی مراد دادی
تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داری
که دکان این جهان را تو چنین کساد دادی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴۷ - دل بی‌قرار را گو که چو مستقر نداری
دل بی‌قرار را گو که چو مستقر نداری
سوی مستقر اصلی زچه رو سفر نداری؟
به دم خوش سحرگه، همه خلق زنده گردد
تو چگونه دلستانی که دم سحر نداری؟
تو چگونه گلستانی که گلی زتو نروید؟
تو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری؟
تو دلا چنان شدستی زخرابی و زمستی
سخن پدر نگویی، هوس پسر نداری
به مثال آفتابی، نروی مگر که تنها
به مثال ماه شب رو، حشم و حشر نداری
تو درین سرا چو مرغی، چو هوات آرزو شد
بپری ز راه روزن، هله گیر در نداری
واگر گرفته جانی، که نه روزن است و نی در
چو عرق زتن برون رو، که جزین گذر نداری
تو چو جعد موی داری، چه غم ار کله بیفتد؟
تو چو کوه پای داری، چه غم ار کمر نداری؟
چو فرشتگان گردون، به تو تشنه‌اند و عاشق
رسدت ز نازنینی، که سر بشر نداری
نظرت زچیست روشن، اگر آن نظر ندیدی؟
رخ تو زچیست تابان، اگر آن گهر نداری؟
تو بگو مر آن ترش را ترشی ببر ازین جا
ور ازان شراب خوردی، زچه رو بطر نداری؟
وگر از درونه مستی و به قاصدی ترش رو
بدو اندر آب و آتش، که دگر خطر نداری
بدهد خدا به دریا خبری، که رام او شو
بنهد خبر در آتش، که درو اثر نداری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴۸ - سحر است خیز ساقی بکن آنچه خوی داری
سحر است خیز ساقی بکن آنچه خوی داری
سر خنب برگشای و برسان شراب ناری
چه شود اگر زعیسی، دو سه مرده زنده گردد؟
خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری؟
قدح چو آفتابت، چو به دور اندر آید
برهد جهان تیره، زشب و زشب شماری
زشراب چون عقیقت، شکفد گل حقیقت
که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری
بدهیم جان شیرین، به شراب خسروانی
چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری
که زفکرت دقیقه، خللی‌ست در شقیقه
تو روان کن آب درمان، بگشا ره مجاری
همه آتشی تو مطلق، بر ما شد این محقق
که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری
همه مطربان خروشان، همه از تو گشته جوشان
همه رخت خود فروشان، خوششان همی‌فشاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴۹ - زبهار جان خبر ده، هله ای دم بهاری
زبهار جان خبر ده، هله ای دم بهاری
زشکوفه‌هات دانم، که تو هم زوی خماری
بشکف که من شکفتم، تو بگو که من بگفتم
صفت صفا و یاری، زجمال شهریاری
اثری که هست باقی، زورای وهم اکنون
برود به آفتابی، که فزود از شراری
چو رسید نوبهاران، بدرید زهرهٔ دی
چو کسی به نزع افتد، بزند دم شماری
همه باغ دام گشته، همه سبزفام گشته
گل و لاله جام بر کف، که هلا، بیا، چه داری؟
گل و لاله‌ها چو دام‌اند و نظاره گر چو صیدی
که شکوفه‌ها چو دام و همه میوه‌ها شکاری
به سمن بگفت سوسن به دو چشم راست روشن
که گذاشت خاک خاکی و گذاشت خار خاری
صنما چه رنگ رنگی، زشراب لطف دنگی
برشاه عذرت این بس که خوشی و خوش عذاری
رخ لاله برفروزان و رمان زچشم نرگس
که به چشم شوخ منگر به بتان به طبل خواری
چو نسیم شاخ‌ها را به نشاط اندر آرد
بوزد به دشت و صحرا، دم نافهٔ تتاری
چو گذشت رنج و نقصان، همه باغ گشت رقصان
که زبعد عسر یسری، بگشاد فضل باری
همه شاخ‌هاش رقصان، همه گوش‌هاش خندان
چو دو دست نوعروسان، همه دستشان نگاری
همه مریمند گویی به دم فرشته حامل
همه حوریند زاده زمیان خاک تاری
چو بهشت، جمله خوبان شب و روز پای کوبان
سر و آستین فشانان زنشاط بی‌قراری
به بهار ابر گوید به دی ارنثار کردم
جهت تو کردم آن هم، که تو لایق نثاری
به بهار بنگر ای دل، که قیامت است مطلق
بد و نیک بردمیده، همه ساله هر چه کاری
که بهار گوید ای جان، دم خود چو دانه‌ها دان
بنشان تو دانهٔ دم، که عوض درخت آری
چو گشاد رازها را به بهار آشکارا
چه کنی بدین نهانی، که تو نیک آشکاری؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۵۰ - ز غم تو زار زارم، هله تا تو شاد باشی
ز غم تو زار زارم، هله تا تو شاد باشی
صنما در انتظارم، هله تا تو شاد باشی
تو مرا چو خسته بینی، نظر خجسته بینی
دل و جان به غم سپارم، هله تا تو شاد باشی
ز غم دلم چه شادی، به جفا چه اوستادی
دم شاد برنیارم، هله تا تو شاد باشی
صنما چو تیغ دشنه، تو به خون بنده تشنه
زدو دیده خون ببارم، هله تا تو شاد باشی
تو مرا چو شاد بینی، سر و سینه پر ز کینی
سر خویش را نخارم، هله تا تو شاد باشی
زتو بخت و جاه دارم، دل تو نگاه دارم
صنما برین قرارم، هله تا تو شاد باشی
تویی جان این زمانه، تو نشسته پر بهانه
ززمانه برکنارم، هله تا تو شاد باشی
تن و نفس تا نمیرد، دل و جان صفا نگیرد
همه این شده‌ست کارم، هله تا تو شاد باشی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۵۱ - شب و روز آن نکوتر، که به پیش یار باشی
شب و روز آن نکوتر، که به پیش یار باشی
به میان سرو و سوسن، گل خوش عذار باشی
به طرب هزار چندان، که بوند عیش مندان
به میان باغ خندان، مثل انار باشی
نشوی چو خارهایی که خلند دست و پا را
به مثال نیشکرها که شکرنثار باشی
به مثال آفتابی، که شهیر شد به بخشش
به میان پاک بازان، به عطا مشار باشی
هله بس که تا شهنشه بگشاید و بگوید
چو خمش کنی نگویی و در انتظار باشی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۵۲ - چو یقین شده‌ست دل را که تو جان جان جانی
چو یقین شده‌ست دل را که تو جان جان جانی
بگشا در عنایت، که ستون صد جهانی
چو فراق گشت سرکش، بزنی تو گردنش خوش
به قصاص عاشقانت، که تو صارم زمانی
چو وصال گشت لاغر، تو بپرورش به ساغر
همه چیز را به پیشت خورشی‌ست رایگانی
به حمل رسید آخر به سعادت آفتابت
که جهان پیر یابد، زتو تابش جوانی
چه سماع‌هاست در جان، چه قرابه‌های ریزان
که به گوش می‌رسد زان دف و بربط و اغانی
چه پر است این گلستان، ز دم هزاردستان
که ز‌های و هوی مستان، تو می از قدح ندانی
همه شاخ‌ها شکفته، ملکان قدح گرفته
همگان ز خویش رفته، به شراب آسمانی
برسان سلام جانم تو بدان شهان، ولیکن
تو کسی به هش نیابی، که سلامشان رسانی
پشه نیز باده خورده، سر و ریش یاوه کرده
نمرود را به دشنه، زوجود کرده فانی
چو به پشه این رساند، تو بگو به پیل چه دهد؟
چه کنم؟ به شرح ناید می جام لامکانی
زشراب جان پذیرش، سگ کهف شیرگیرش
که به گرد غار مستان، نکند به جز شبانی
چو سگی چنین زخود شد، تو ببین که شیر شرزه
چو وفا کند چه یابد زرحیق آن اوانی؟
تبریز مشرقی شد، به طلوع شمس دینی
که ازو رسد شرارت به کواکب معانی