تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۸۹۷ - شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود
شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود
هر که خورد خون خلق زشت و سیه دل شود
چون جگر عاشقان می‌خورد این شب به ظلم
دود سیاهی ظلم بر دل شب می‌دمد
عاقله شب تویی بازرهانش ز ظلم
نیم شبی بر فلک راه بزن بر رصد
تا برهد شب ز ظلم ما برهیم از ظلام
ای که جهان فراخ بی‌تو چو گور و لحد
شب همه روشن شود دوزخ گلشن شود
چون که بتابد ز تو پرتو نور احد
سینه کبودی چرخ پرتو سینه‌ی من است
جرعه خون دلم تا به شفق می‌رسد
فارغ و دلخوش بدم سرخوش و سرکش بدم
بولهب غم ببست گردن من در مسد
تیر غم تو روان ما هدف آسمان
جان پی غم هم دوان زان که غمش می‌کشد
جانم اگر صافی است دردی لطف تو است
لطف تو پاینده باد بر سر جان تا ابد
قافله عصمتت گشت خفیر ارنه خود
راه زن از ریگ ره بود فزون در عدد
سر به خس اندرکشید مرغ غم از بیم آنک
بر سر غم می‌زند شادی تو صد لگد
چشم چپم می‌پرد بازو من می‌جهد
شاید اگر جان من دیگ هوس‌ها پزد
جان مثل گلبنان حامله غنچه‌هاست
جانب غنچه‌ی صبی باد صبا می‌وزد
زود دهانم ببند چون دهن غنچه‌ها
زان که چنین لقمه‌یی خورد و زبان می‌گزد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۹۸ - بانگ زدم من که دل مست کجا می‌رود؟
بانگ زدم من که دل مست کجا می‌رود؟
گفت شهنشه خموش جانب ما می‌رود
گفتم تو با منی دم ز درون می‌زنی
پس دل من از برون خیره چرا می‌رود؟
گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست
سوی خیال خطا بهر غزا می‌رود
هر طرفی کو رود بخت از آن سو رود
هیچ مگو هر طرف خواهد تا می‌رود
گه مثل آفتاب گنج زمین می‌شود
گه چو دعای رسول سوی سما می‌رود
گاه ز پستان ابر شیر کرم می‌دهد
گه به گلستان جان همچو صبا می‌رود
بر اثر دل برو تا تو ببینی درون
سبزه و گل می‌دمد جوی وفا می‌رود
صورت بخش جهان ساده و بی‌صورت است
آن سر و پای همه بی‌سر و پا می‌رود
هست صواب صواب گر چه خطایی کند
هست وفای وفا گر به جفا می‌رود
دل مثل روزن است خانه بدو روشن است
تن به فنا می‌رود دل به بقا می‌رود
فتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دل
با همه آمیخت دل گر چه جدا می‌رود
سحر خدا آفرید در دل هر کس پدید
کیسه جوزا برید همچو سها می‌رود
با تو دلا ابلهی‌ست کیسه نگه داشتن
کیسه شد و جان پی کیسه ربا می‌رود
گفتم جادو کسی؟ سست بخندید و گفت
سحر اثر کی کند؟ ذکر خدا می‌رود
گفتم آری ولیک سحر تو سر خداست
سحر خوشت هم تک حکم قضا می‌رود
دایم دلدار را با دل و جان ماجراست
پوست برو نیست اینک پیش شما می‌رود
اسب سقا است این بانگ درآ است این
بانگ کنان کز برون اسب سقا می‌رود
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۱۲ - یا شبه الطیف لی، انت قریب بعید
یا شبه الطیف لی، انت قریب بعید
جمله ارواحنا، تغمس فیما ترید
نوبت آدم گذشت، نوبت مرغان رسید
طبل قیامت زدند، خیز که فرمان رسید
انت لطیف الفعال، انت لذیذ المقال
انت جمال الکمال، زدت فهل من مزید؟
از پس دور قمر، دولت بگشاد در
دلق برون کن ز سر، خلعت سلطان رسید
جاء اوان السرور، زال زمان الفتور
لیس لدنیا غرور، یا سندی لا تحید
دیو و پری داشت تخت، ظلم از آن بود سخت
دیو رها کرد رخت، چتر سلیمان رسید
هل طرب یا غلام؟ فاملا کاس المدام
انت بدار السلام ساکن قصر مشید
عشق چه خوش حاکمیست، ظالم و بی‌قول نیست
حاجت لاحول نیست، دیو مسلمان رسید
یا لمع المشرق، مثلک لم یخلق
خذ بیدی، ارتقی نحوک انت المجید
عاشق از دست شد، نیست شد و هست شد
بلبل جان مست شد، سوی گلستان رسید
پرده برانداخت حور، جمله جهان همچو طور
زیر و زبر بست نور، موسی عمران رسید
هر چه خیال نکوست، عشق هیولای اوست
صورت از رشک حق، پرده گر جان رسید
هست تنت چون غبار، بر سر بادی سوار
چونک جدا گشت باد، خاک به ماچان رسید
اعلم ان الغبار، مرتفع بالریاح
مثل هوی اختفی، وسط صیاح شدید
یا شبه الطیف لی، انت قریب بعید
جمله ارواحنا، تغمس فیما ترید
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۲۳ - پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار
پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار
با رخ چون آفتاب سایه نماید نگار
آید خورشیدوار ذره شود‌ بی‌قرار
کان رخ همچون بهار از پس پرده مدار
خیز که این روز ماست روز دلفروز ماست
از جهت سوز ماست عشق چنین پرشرار
خیز که رستیم ما بند شکستیم ما
خیز که مستیم ما تا به ابد‌ بی‌خمار
خیز که جان آمده‌‌ست جان و جهان آمده‌ست
دست زنان آمده‌‌ست ای دل دستی برآر
آب حیات آمده‌‌ست روز نجات آمده‌ست
قند و نبات آمده‌‌ست ای صنم قندبار
بنده آن پرده‌ام گوش گران کرده‌ام
تا که به گوشم دهان آرد آن پرده دار
مکر مرا چون بدید مکر دگر او پزید
آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار
بی ادبی هم نکوست کان سبب جنگ اوست
سر نکشم من ز دوست بهر چنین کار و بار
جنگ تو است این حیات زان که ندارد ثبات
جنگ تو خوش چون نبات صلح تو خود زینهار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۲۴ - تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
بر مثل ذره‌ها رقص کنان پیش یار
شاه نشسته به تخت عشق گرو کرده رخت
رقص کنان هر درخت دست زنان هر چنار
از قدح جام وی مست شده کو و کی
گرم شده جان دی سرد شده جان نار
روح بشارت شنید پرده جان بردرید
رایت احمد رسید کفر بشد زار زار
بانگ زده آن هما هر که که هست از شما
دور شو از عشق ما تا نشوی دل فگار
گفته دل من بدو کی صنم تندخو
چون برهد آن که او گشت به زخمت شکار؟
عشق چو ابر گران ریخت برین و بران
شد طرفی زعفران شد طرفی لاله زار
آب منی همچو شیر بعد زمانی یسیر
زاد یکی همچو قیر وان دگری همچو قار
منکر شه کور زاد‌ بی‌خبر و کور باد
از شه ما شمس دین در تبریز افتخار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۲۵ - چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
چون که ببردی دلی باز مرانش ز در
چشم تو چون ره زند ره زده را ره نما
زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر
عشق بود گلستان پرورش از وی ستان
از شجره‌ی فقر شد باغ درون پرثمر
جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شود
خواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور
طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوز
تازه و ترست عشق طالب او تازه تر
عشق برد جوبه جو تا لب دریای هو
کهنه خران را بگو اسکی ببج کمده ور
هر کس یاری گزید دل سوی دلبر پرید
نحس قرین زحل شمس قرین قمر
دل خود از این عام نیست با کسش آرام نیست
گر تو قلندردلی نیست قلندر بشر
تن چو ز آب منی‌‌ست آب به پستی رود
اصل دل از آتش است او نرود جز زبر
غیر دل و غیر تن هست تو را گوهری
بی خبری زان گهر تا نشوی‌ بی‌خبر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۲۶ - سست مکن زه که من تیر توام چارپر
سست مکن زه که من تیر توام چارپر
روی مگردان که من یک دله‌‌‌‌ام نی دوسر
از تو زدن تیغ تیز وز دل و جان صد رضا
یک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر
گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار
نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر
جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغ
از جهت زخم تیغ ساخت حقم چون سپر
تیغ زن ای آفتاب گردن شب را بتاب
ظلمت شب‌ها ز چیست؟ کوره خاک کدر
معدن صبراست تن معدن شکر است دل
معدن خنده‌ست شش معدن رحمت جگر
بر سر من چون کلاه ساز شها تختگاه
در بر خود چون قبا تنگ بگیرم به بر
گفت کسی عشق را صورت و دست از کجا؟
منبت هر دست و پا عشق بود در صور
نی پدر و مادرت یک دمه‌یی عشق باخت
چون که یگانه شدند چون تو کسی کرد سر؟
عشق که‌ بی‌دست او دست تو را دست ساخت
بی سر و دستش مبین شکل دگر کن نظر
رنگ همه روی‌ها آب همه جوی‌‌‌‌‌ها
مفخر تبریز دان شمس حق ای دیده ور
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۲۷ - وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
روحک روح البقا حسنک نور البصر
دشمن تو در هنر شد به مثل دم خر
چند بپیمایی اش؟ نیست فزون کم شمر
اقسم بالعادیات احلف بالموریات
غیرک یا ذا الصلات فی نظری کالمدر
هر که به جز عاشق است در ترشی لایق است
لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر
هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک
کل کریم سواک فهو خداع غرر
چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
چون که ببردی دلی بازمرانش ز در
چشم تو چون ره زند ره زده را ره نما
زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر
عشق بود دلستان پرورش دوستان
سبز و شکفته کند جان تو را چون شجر
عشق خوش و تازه رو طالب او تازه تر
شکل جهان کهنه‌‌یی عاشق او کهنه خر
عشق خران جو به جو تا لب دریای هو
کهنه خران کو به کو اسکی ببج کمده ور
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۲۸ - بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر
بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر
گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر
یک دم ای ماه وش اسپ و عنان را بکش
ای تو چو خورشید و خور سایه ز ما زو مبر
گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تاب
زان که ز یک تاب من از تو نماند اثر
زان که تو در سردسیر داشته‌یی رخت خشک
خشک لب و چشم تر بوده‌یی از خشک و تر
برج من آن سوتراست دور ز خشک و تراست
نیک عجب گوهراست نیک پر از شور و شر
از پس چندین حجاب چاک زدستی تو جیب
از پس پرده تو را یاوه شده پا و سر
جانب تبریز تاز جانب شمع طراز
شمس حق سرفراز تا شودت زیب و فر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۲۹ - عمر که‌ بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیر
عمر که‌ بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیر
آب حیات است عشق در دل و جانش پذیر
هر که جز عاشقان ماهی‌ بی‌آب دان
مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت
برگ جوان بردمد هر نفس از شاخ پیر
هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ؟
چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر؟
سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی؟
جانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر
تنگ شکر خر بلاش ور نخری سرکه باش
عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر
جمله جان‌های پاک گشته اسیران خاک
عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر
ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریخت
در بن زنبیل خود هم بطلب ای فقیر
چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش
خاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر
مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیا
تا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۳۰ - آید هر دم رسول از طرف شهر یار
آید هر دم رسول از طرف شهر یار
با فرح وصل دوست با قدح شهریار
دست زنان عقل کل رقص کنان جزو و کل
سجده کنان سرو و گل بر طرف سبزه زار
بحر از این دم به جوش کوه ازین لعل پوش
نوح ازین در خروش روح از این شرمسار
ای خرد دوربین ساقی چون حور بین
باده منصور بین جان و دلی‌ بی‌قرار
بشنو از چپ و راست مژده سعادت توراست
بخت صفا در صفاست تا تو بوی اختیار
پرده گردون بدر نعمت جنت بخور
آب بزن بر جگر حور بکش در کنار
هر چه بر اصحاب حال باشد اول خیال
گردد آخر وصال چون که درآید نگار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۳۱ - گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر
گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر
آه ندارم گهر گفت نداری بخر
از گهرم دام کن ور نبود وام کن
خانه غلط کرده‌‌یی عاشق‌ بی‌سیم و زر
آمده‌‌یی در قمار کیسه پرزر بیار
ور نه برو از کنار غصه و زحمت ببر
راه زنانیم ما جامه کنانیم ما
گر تو ز مایی درآ کاسه بزن کوزه خور
دام همه ما دریم مال همه ما خوریم
از همه ما خوش تریم کوری هر کور و کر
جامه خران دیگرند جامه دران دیگرند
جامه دران برکنند سبلت هر جامه خر
سبلت فرعون تن موسی جان برکند
تا همه تن جان شود هر سر مو جانور
در ره عشاق او روی معصفر شناس
گوهر عشق اشک دان اطلس خون جگر
قیمت روی چو زر چیست؟ بگو لعل یار
قیمت اشک چو در چیست؟ بگو آن نظر
بنده آن ساقی ییم تا به ابد باقی ییم
عالم ما برقرار عالمیان برگذر
هر که بزاد او بمرد جان به موکل سپرد
عاشق از کس نزاد عشق ندارد پدر
گر تو از این رو نه‌‌یی همچو قفا پس نشین
ور تو قفا نیستی پیش درآ چون سپر
چون سپر‌ بی‌خبر پیش درآ و ببین
از نظر زخم دوست باخبران‌ بی‌خبر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۳۲ - چون سرکس نیستت فتنه مکن دل مبر
چون سرکس نیستت فتنه مکن دل مبر
چون که ببردی دلی پرده او را مدر
چشم تو چون ره زند ره زده را ره نما
زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر
عشق بود دلستان پرورش دوستان
سبز و شکفته کند باغ تو را چون شجر
وجهک وجه القمر قلبک مثل الحجر
روحک روح البقا حسنک نور البصر
عشق خران جو به جو تا لب دریای هو
کهنه خران کو به کو اسکی ببج کمده ور
دشمن ما در هنر شد به مثل دنب خر
چند بپیمایی اش؟ نیست فزون کم شمر
اقسم بالعادیات احلف بالموریات
غیرک یا ذالصلات فی نظری کالمدر
هر که به جز عاشق است در ترشی لایق است
لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر
هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک
کل کریم سواک فهو خداع غرر
عشق خوش و تازه رو عاشق او تازه تر
شکل جهان کهنه‌یی عاشق او کهنه تر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۷۹ - غرة وجه سلبت قلب جمیع البشر
غرة وجه سلبت قلب جمیع البشر
ضاء بها اذ ظهرت باطن لیل کدر
انی وجدت امرأة وصفة تملکهم
او قمرا محتجبا تحت حجاب الفکر
داخلة خارجة شارقة بارقة
صورتها کالبشر خلقتها من شرر
حین نأت تنقصنی حین دنت ترقصنی
کادسنا برقتها یذهب نور البصر
قامتها عالیة قیمتها غالیة
غمزتها ساحرة ریقتها من سکر
هدهدها من سبأ اتحفنا من نبأ
منذبها اخبرنی غیبنی کالخبر
قلت لروح القدس ما هی قل لی عجبا
قال اما تعرفها؟ تلک لا حدی الکبر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۰۰ - ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
تا که ببینند خلق دبدبه رستخیز
دوش مرا شاه خواند بر سر من حکم راند
در تن من خون نماند خون دل رز بریز
با دل و جان یاغی‌‌‌‌ام بی‌دل و جان می‌زیم
باطن من صید شاه ظاهر من در گریز
ای غم و اندیشه رو باده و بای غم است
چون که بغرید شیر رو چو فرس خون بمیز
کشته شوم هر دمی پیش تو جرجیس وار
سر بنهادن ز من وز تو زدن تیغ تیز
تشنه ترم من ز ریگ ترک سبو گیر و دیگ
با جگر مرده ریگ ساقی جان در ستیز
تا می دل خورده‌‌‌‌ام ترک جگر کرده ام
چون که روم در لحد زان قدحم کن جهیز
ترک قدح کن بیار ساغر زفت ای نگار
ساغر خردم سبوست من چه کنم کفچلیز؟
شمس حق و دین بتاب بر من و تبریزیان
تا که ز تف تموز سوزد پرده‌ی حجیز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۱۲ - دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس
جوشش خون را ببین از جگر مومنان
وز ستم و ظلم آن طرهٔ کافر مپرس
سکهٔ شاهی ببین در رخ همچون زرم
نقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس
عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت
حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس
هست دل عاشقان همچو دل مرغ ازو
جز سخن عاشقی نکتهٔ دیگر مپرس
خاصیت مرغ چیست؟ آن که ز روزن پرد
گر تو چو مرغی بیا برپر و از در مپرس
چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست
بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس
هست دل عاشقان همچو تنوری بتاب
چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس
مرغ دل تو اگر عاشق این آتش است
سوخته پر خوش تری هیچ تو از پر مپرس
گر تو و دلدار سر هر دو یکی کرده ایت
پای دگر کژ منه خواجه ازین سر مپرس
دیده و گوش بشر دان که همه پرگل است
از بصر پر وحل گوهر منظر مپرس
چون که بشستی بصر از مدد خون دل
مجلس شاهی تو راست جز می احمر مپرس
رو تو به تبریز زود از پی این شکر را
با لطف شمس حق از می و شکر مپرس
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۱۳ - ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس
ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس
زان که نیرزد کنون خون رهی یک لکیس
گنج نهان دو کون پیش رخش یک جو است
بهر لکیسی دلا سرد بود این مکیس
عاشقی آن صنم وان گه ترس کسی؟
یک دم و یک رنگ باش عاشق و آن گاه پیس؟
ای دل شکرستان از نمکش شور کن
آب ز کوثر بخور خاک در او بلیس
زود بشو لوح را زابجد این کاف و نون
آن گه ای دل برو نقطه خالش نویس
ای حسد موج زن بحر سیاه آمدی
خشت گل تیره‌یی ز آب جهنم بخیس
شمس حق و دین کشید تیغ برون از نیام
ای خرد دوک سار تار خیالی بریس
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۰ - مستی امروز من نیست چو مستی دوش
مستی امروز من نیست چو مستی دوش
می نکنی باورم؟ کاسه بگیر و بنوش
غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب
گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش
عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون
چون که ز سر رفت دیگ چون که ز حد رفت جوش
این دل مجنون مست بند بدرید و جست
با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش
صبح دم از نردبان گفت مرا پاسبان
کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش
گفت زحل زهره را زخمهٔ آهسته زن
وی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش
خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور
شیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش
گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگ؟
جلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش
چشم گشا شش جهت شعشعهٔ نور بین
گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش
بشنو از جان سلام تا برهی از کلام
بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش
گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو
صافم و آزاد نو بند‌هٔ دردی فروش
ترس و امید تو را هست حواله به عقل
دانه و دام تو را هست شکاری وحوش
دردی دردش مرا چون به حمایت گرفت
با من ازین‌ها مگو کار تو است آن بکوش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۱ - باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
دست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش
بار دگر آن حبیب رفت بر آن غریب
تا جگر او کشید شربت موفور خویش
شربت او چون ربود گشت فنا از وجود
ساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش
نوش ورا نیش نیست ور بودش راضی‌ام
نیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش
این شب هجران دراز با تو بگویم چراست
فتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش
غفلت هر دلبری از رخ خود رحمت است
ورنه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش
عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود
خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش
شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل
در دل و جان‌ها فکند پرورش نور خویش
شکر که موسیٰ برست از همه فرعونیان
باز به میقات وصل آمد بر طور خویش
عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید
عازر از افسون او حشر شد از گور خویش
باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد
بر همه‌شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۲ - باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
بازگشادیم خوش بال و پر جان خویش
باز سعادت رسید دامن ما را کشید
بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش
دیدهٔ دیو و پری دید ز ما سروری
هدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش
ساقی مستان ما شد شکرستان ما
یوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش
دوش مرا گفت یار چونی ازین روزگار؟
چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش
آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خواب
شکر که من یافتم در بن دندان خویش
بی زر و سر سروریم بی‌حشمی مهتریم
قند و شکر می‌خوریم در شکرستان خویش
تو زر بس نادری نیست کست مشتری
صنعت آن زرگری رو به سوی کان خویش
دور قمر عمرها ناقص و کوته بود
عمر درازی نهاد یار به دوران خویش
دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دین
رو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش