تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۳۸۰ - آن خواجه اگر چه تیزگوش است
آن خواجه اگر چه تیزگوش است
استیزه کن و گران فروش است
من غره به سست خنده او
ایمن گشتم که او خموش است
هش دار که آب زیر کاه است
بحری است که زیر که به جوش است
هر جا که روی هش است مفتاح
این جا چه کنی که قفل هوش است
در روی تو بنگرد، بخندد
مغرور مشو که روی پوش است
هر دل که به چنگ او درافتاد
چون چنگ همیشه در خروش است
با این همه روحها چه زنبور
طواف ویند، زانک نوش است
شیری است که غم ز هیبت او
در گور مقیم همچو موش است
شمس تبریز روز نقد است
عالم به چه در حدیث دوش است؟
استیزه کن و گران فروش است
من غره به سست خنده او
ایمن گشتم که او خموش است
هش دار که آب زیر کاه است
بحری است که زیر که به جوش است
هر جا که روی هش است مفتاح
این جا چه کنی که قفل هوش است
در روی تو بنگرد، بخندد
مغرور مشو که روی پوش است
هر دل که به چنگ او درافتاد
چون چنگ همیشه در خروش است
با این همه روحها چه زنبور
طواف ویند، زانک نوش است
شیری است که غم ز هیبت او
در گور مقیم همچو موش است
شمس تبریز روز نقد است
عالم به چه در حدیث دوش است؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۸۱ - آن ره که بیامدم کدامست؟
آن ره که بیامدم کدامست؟
تا بازروم که کار خامست
یک لحظه ز کوی یار دوری
در مذهب عاشقان حرامست
اندر همه ده اگر کسی هست
والله که اشارتی تمامست
صعوه ز کجا رهد که سیمرغ
پابسته این شگرف دامست؟
آواره دلا میا بدین سو
آن جا بنشین که خوش مقامست
آن نقل گزین که جان فزایست
وان باده طلب که باقوامست
باقی همه بو و نقش و رنگست
باقی همه جنگ و ننگ و نامست
خاموش کن و ز پای بنشین
چون مستی و این کنار بامست
تا بازروم که کار خامست
یک لحظه ز کوی یار دوری
در مذهب عاشقان حرامست
اندر همه ده اگر کسی هست
والله که اشارتی تمامست
صعوه ز کجا رهد که سیمرغ
پابسته این شگرف دامست؟
آواره دلا میا بدین سو
آن جا بنشین که خوش مقامست
آن نقل گزین که جان فزایست
وان باده طلب که باقوامست
باقی همه بو و نقش و رنگست
باقی همه جنگ و ننگ و نامست
خاموش کن و ز پای بنشین
چون مستی و این کنار بامست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۸۲ - ای از کرم تو کار ما راست
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱۸ - نفسی بهوی الحبیب فارت
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۹ - دوش از بت من جهان چه میشد؟
دوش از بت من جهان چه میشد؟
وز ماه من آسمان چه میشد؟
در پیش رخش چه رقص میکرد
وز آتش عشق جان چه میشد؟
چشم از نظرش چه مست میگشت
وز قند لبش دهان چه میشد؟
از تیر مژه چه صید میکرد
وان ابروی چون کمان چه میشد؟
می شد که به لاله رنگ بخشد
ور نی سوی گلستان چه میشد؟
آن لحظه به سبزه گل چه میگفت؟
وز نرگسش ارغوان چه میشد؟
جز از پی نور بخش کردن
بر چرخ دوان دوان چه میشد؟
گر زان که نه لطف بیکران داشت
آن ماه درین میان چه میشد؟
بنمود ز لامکان جمالی
یارب که ازو مکان چه میشد؟
بگشاد نقاب بینشانی
وین عالم بانشان چه میشد؟
شب رفت و بماند روز مطلق
وین عقل چو پاسبان چه میشد؟
از دیدهٔ غیب شمس تبریز
این دیدهٔ غیب دان چه میشد؟
وز ماه من آسمان چه میشد؟
در پیش رخش چه رقص میکرد
وز آتش عشق جان چه میشد؟
چشم از نظرش چه مست میگشت
وز قند لبش دهان چه میشد؟
از تیر مژه چه صید میکرد
وان ابروی چون کمان چه میشد؟
می شد که به لاله رنگ بخشد
ور نی سوی گلستان چه میشد؟
آن لحظه به سبزه گل چه میگفت؟
وز نرگسش ارغوان چه میشد؟
جز از پی نور بخش کردن
بر چرخ دوان دوان چه میشد؟
گر زان که نه لطف بیکران داشت
آن ماه درین میان چه میشد؟
بنمود ز لامکان جمالی
یارب که ازو مکان چه میشد؟
بگشاد نقاب بینشانی
وین عالم بانشان چه میشد؟
شب رفت و بماند روز مطلق
وین عقل چو پاسبان چه میشد؟
از دیدهٔ غیب شمس تبریز
این دیدهٔ غیب دان چه میشد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۶۹۰ - ای عشق که جمله از تو شادند
ای عشق که جمله از تو شادند
وز نور تو عاشقان بزادند
تو پادشهی و جمله عشاق
هم رنگ تو پادشه نژادند
هر کس که سری و دیدهیی داشت
دیدند تو را سری نهادند
خورشید تویی و ذره از توست
وان نور به نور باز دادند
چون بوی عنایت تو باشد
زالان همه رستم جهادند
چون از بر تو مدد نباشد
گر حمزه و رستمند بادند
ای دل برجه که ماه رویان
از پردهٔ غیب رو گشادند
مستند و طریق خانه دانند
زیرا که نه مست از فسادند
تا عشق زید زیند ایشان
تا یاد بود همه به یادند
وز نور تو عاشقان بزادند
تو پادشهی و جمله عشاق
هم رنگ تو پادشه نژادند
هر کس که سری و دیدهیی داشت
دیدند تو را سری نهادند
خورشید تویی و ذره از توست
وان نور به نور باز دادند
چون بوی عنایت تو باشد
زالان همه رستم جهادند
چون از بر تو مدد نباشد
گر حمزه و رستمند بادند
ای دل برجه که ماه رویان
از پردهٔ غیب رو گشادند
مستند و طریق خانه دانند
زیرا که نه مست از فسادند
تا عشق زید زیند ایشان
تا یاد بود همه به یادند
مولوی : غزلیات
غزل ۶۹۱ - هر چند که بلبلان گزینند
هر چند که بلبلان گزینند
مرغان دگر خمش نشینند
خود گیر که خرمنی ندارند
نز خرمن فقر دانه چینند؟
از حلقه برون نهایم ما نیز
هر چند که آن شهان نگینند
گر ولولهٔ مرا نخواهند
از بهر چه کارم آفرینند
شیرین و ترش مراد شاه است
دو دیگ نهاده بهر اینند
بایست بود ترش به مطبخ
چون مخموران بدان رهینند
هر حالت ما غذای قومیست
زین اغذیه غیبیان سمینند
مرغان ضمیر از آسمانند
روزی دو سه بستهٔ زمینند
زانشان ز فلک گسیل کردند
هر چند ستارگان دینند
تا قدر وصال حق بدانند
تا درد فراق حق ببینند
بر خاک قراضه گر بریزند
آن را نهلند و برگزینند
شمس تبریز کم سخن بود
شاهان همه صابر و امینند
مرغان دگر خمش نشینند
خود گیر که خرمنی ندارند
نز خرمن فقر دانه چینند؟
از حلقه برون نهایم ما نیز
هر چند که آن شهان نگینند
گر ولولهٔ مرا نخواهند
از بهر چه کارم آفرینند
شیرین و ترش مراد شاه است
دو دیگ نهاده بهر اینند
بایست بود ترش به مطبخ
چون مخموران بدان رهینند
هر حالت ما غذای قومیست
زین اغذیه غیبیان سمینند
مرغان ضمیر از آسمانند
روزی دو سه بستهٔ زمینند
زانشان ز فلک گسیل کردند
هر چند ستارگان دینند
تا قدر وصال حق بدانند
تا درد فراق حق ببینند
بر خاک قراضه گر بریزند
آن را نهلند و برگزینند
شمس تبریز کم سخن بود
شاهان همه صابر و امینند
مولوی : غزلیات
غزل ۶۹۲ - رفتیم بقیه را بقا باد
رفتیم بقیه را بقا باد
لابد برود هر آن که او زاد
پنگان فلک ندید هرگز
طشتی که ز بام درنیفتاد
چندین مدوید کندرین خاک
شاگرد همان شدهست کاستاد
ای خوب مناز کندران گور
بس شیرین است لا چو فرهاد
آخر چه وفا کند بنایی
کاستون وی است پارهٔ باد؟
گر بد بودیم بد ببردیم
ور نیک بدیم یادتان باد
گر اوحد دهر خویش باشی
امروز روان شوی چو آحاد
تنها ماندن اگر نخواهی
از طاعت و خیر ساز اولاد
آن رشتهٔ نور غیب باقیست
کان است لباب روح اوتاد
آن جوهر عشق کان خلاصهست
آن باقی ماند تا به آباد
این ریگ روان چو بیقرار است
شکل دگر افکنند بنیاد
چون کشتی نوحم اندرین خشک
کان طوفان است ختم میعاد
زان خانهٔ نوح کشتییی بود
کز غیب بدید موج مرصاد
خفتیم میانهٔ خموشان
کز حد بردیم بانگ و فریاد
لابد برود هر آن که او زاد
پنگان فلک ندید هرگز
طشتی که ز بام درنیفتاد
چندین مدوید کندرین خاک
شاگرد همان شدهست کاستاد
ای خوب مناز کندران گور
بس شیرین است لا چو فرهاد
آخر چه وفا کند بنایی
کاستون وی است پارهٔ باد؟
گر بد بودیم بد ببردیم
ور نیک بدیم یادتان باد
گر اوحد دهر خویش باشی
امروز روان شوی چو آحاد
تنها ماندن اگر نخواهی
از طاعت و خیر ساز اولاد
آن رشتهٔ نور غیب باقیست
کان است لباب روح اوتاد
آن جوهر عشق کان خلاصهست
آن باقی ماند تا به آباد
این ریگ روان چو بیقرار است
شکل دگر افکنند بنیاد
چون کشتی نوحم اندرین خشک
کان طوفان است ختم میعاد
زان خانهٔ نوح کشتییی بود
کز غیب بدید موج مرصاد
خفتیم میانهٔ خموشان
کز حد بردیم بانگ و فریاد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۹۳ - جانی که ز نور مصطفی زاد
جانی که ز نور مصطفی زاد
با او تو مگو ز داد و بیداد
هرگز ماهی سباحت آموخت؟
آزادی جست سرو آزاد؟
خاری که ز گلبن طرب رست
گلزار به روی او شود شاد
دور است رواقهای شادی
از آتش و آب و خاک و از باد
زین چار بسیط چون چلیپا
ترکیب موحدان برون باد
زان سو فلکیست نیک روشن
زان سو ملکیست بسته مرصاد
کمتر بخشش دو چشم بخشد
بینا و حکیم و تیز و استاد
با دیدهٔ جان چو واپس آیی
در عالم آب و گل به ارشاد
بینی تو و دیگران نبینند
هر سو نوری به رسم میلاد
در هر ابری هزار خورشید
در هر ویران بهشت آباد
تختی بنهی به قصر مردان
هم خیمه زنی به بام اوتاد
بویی ببری ز شمس تبریز
کو راست ملک مطیع و منقاد
با او تو مگو ز داد و بیداد
هرگز ماهی سباحت آموخت؟
آزادی جست سرو آزاد؟
خاری که ز گلبن طرب رست
گلزار به روی او شود شاد
دور است رواقهای شادی
از آتش و آب و خاک و از باد
زین چار بسیط چون چلیپا
ترکیب موحدان برون باد
زان سو فلکیست نیک روشن
زان سو ملکیست بسته مرصاد
کمتر بخشش دو چشم بخشد
بینا و حکیم و تیز و استاد
با دیدهٔ جان چو واپس آیی
در عالم آب و گل به ارشاد
بینی تو و دیگران نبینند
هر سو نوری به رسم میلاد
در هر ابری هزار خورشید
در هر ویران بهشت آباد
تختی بنهی به قصر مردان
هم خیمه زنی به بام اوتاد
بویی ببری ز شمس تبریز
کو راست ملک مطیع و منقاد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۹۴ - آن کز دهن تو رنگ دارد
آن کز دهن تو رنگ دارد
انصاف که رزق تنگ دارد
وان کس که جدل ببست با تو
با عمر عزیز جنگ دارد
ماهی که بیافت آب حیوان
بر خشک چرا درنگ دارد؟
در آینه عکس قیصر روم
گر نیست بدان که زنگ دارد
در قدس دلت چو خوک دیدی
ملک قدست فرنگ دارد
ما را باری نگار خوش قول
اندر بر خود چو چنگ دارد
زان زخمهٔ او همیشه این چنگ
بس تن تن و بس ترنگ دارد
هر ذره که پای کوفت با ما
از مشرق چرخ ننگ دارد
هر جان که درین روش بلنگد
جان تو که عذر لنگ دارد
زیرا کین بحر بس کریم است
آن نیست که او نهنگ دارد
سگ طبع کسی که با چنین شیر
او سرکشی پلنگ دارد
سنگین جانی که با چنین لعل
سودای کلوخ و سنگ دارد
خامش کن و جاه گفت کم جوی
کین جاه مزاج بنگ دارد
انصاف که رزق تنگ دارد
وان کس که جدل ببست با تو
با عمر عزیز جنگ دارد
ماهی که بیافت آب حیوان
بر خشک چرا درنگ دارد؟
در آینه عکس قیصر روم
گر نیست بدان که زنگ دارد
در قدس دلت چو خوک دیدی
ملک قدست فرنگ دارد
ما را باری نگار خوش قول
اندر بر خود چو چنگ دارد
زان زخمهٔ او همیشه این چنگ
بس تن تن و بس ترنگ دارد
هر ذره که پای کوفت با ما
از مشرق چرخ ننگ دارد
هر جان که درین روش بلنگد
جان تو که عذر لنگ دارد
زیرا کین بحر بس کریم است
آن نیست که او نهنگ دارد
سگ طبع کسی که با چنین شیر
او سرکشی پلنگ دارد
سنگین جانی که با چنین لعل
سودای کلوخ و سنگ دارد
خامش کن و جاه گفت کم جوی
کین جاه مزاج بنگ دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۹۵ - این قافله بار ما ندارد
این قافله بار ما ندارد
از آتش یار ما ندارد
هر چند درختهای سبزند
بویی ز بهار ما ندارد
جان تو چو گلشن است لیکن
دل خسته به خار ما ندارد
بحریست دل تو در حقایق
کو جوش کنار ما ندارد
هر چند که کوه برقراراست
والله که قرار ما ندارد
جانی که به هر صبوح مست است
بویی ز خمار ما ندارد
آن مطرب آسمان که زهرهست
هم طاقت کار ما ندارد
از شیر خدای پرس ما را
هر شیر فقار ما ندارد
منمای تو نقد شمس تبریز
آن را که عیار ما ندارد
از آتش یار ما ندارد
هر چند درختهای سبزند
بویی ز بهار ما ندارد
جان تو چو گلشن است لیکن
دل خسته به خار ما ندارد
بحریست دل تو در حقایق
کو جوش کنار ما ندارد
هر چند که کوه برقراراست
والله که قرار ما ندارد
جانی که به هر صبوح مست است
بویی ز خمار ما ندارد
آن مطرب آسمان که زهرهست
هم طاقت کار ما ندارد
از شیر خدای پرس ما را
هر شیر فقار ما ندارد
منمای تو نقد شمس تبریز
آن را که عیار ما ندارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۹۶ - بیچاره کسی که زر ندارد
بیچاره کسی که زر ندارد
وز معدن زر خبر ندارد
بیچاره دلی که ماند بیتو
طوطیست ولی شکر ندارد
دارد هنر و هزار دولت
افسوس که آن دگر ندارد
میگوید دست جام بخشش
ما بدهیمش اگر ندارد
بر وی ریزیم آب حیوان
گر آب بر آن جگر ندارد
بی برگان را دهیم برگی
زان برگ که شاخ تر ندارد
آنها که ز ما خبر ندارند
گویند دعا اثر ندارد
نزدیک آمد که دیده بخشیم
آن را که به ما نظر ندارد
خاموش که مشکلات جان را
جز دست خدای برندارد
وز معدن زر خبر ندارد
بیچاره دلی که ماند بیتو
طوطیست ولی شکر ندارد
دارد هنر و هزار دولت
افسوس که آن دگر ندارد
میگوید دست جام بخشش
ما بدهیمش اگر ندارد
بر وی ریزیم آب حیوان
گر آب بر آن جگر ندارد
بی برگان را دهیم برگی
زان برگ که شاخ تر ندارد
آنها که ز ما خبر ندارند
گویند دعا اثر ندارد
نزدیک آمد که دیده بخشیم
آن را که به ما نظر ندارد
خاموش که مشکلات جان را
جز دست خدای برندارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۹۷ - دل بیلطف تو جان ندارد
دل بیلطف تو جان ندارد
جان بیتو سر جهان ندارد
عقل ارچه شگرف کدخداییست
بی خوان تو آب و نان ندارد
خورشید چو دید خاک کویت
هرگز سر آسمان ندارد
گلنار چو دید گلشن جان
زین پس سر بوستان ندارد
در دولت تو سیه گلیمی
گر سود کند زیان ندارد
بی ماه تو شب سیه گلیم است
این دارد و آن و آن ندارد
دارد ز ستارهها هزاران
بی ماه چراغدان ندارد
بی گفت تو گوش نیست جان را
بی گوش تو جان زبان ندارد
وان جان غریب در تظلم
مینالد و ترجمان ندارد
لیکن رخ زرد او گواه است
واشکی که غمش نهان ندارد
غماز شوم بود دم سرد
آن دم که دم خران ندارد
اصل دم سرد مهر جان است
کان را مه مهر جان ندارد
چون دل سبکش کند بهارت
صد گونه غمش گران ندارد
آن عشق جوان چو نوبهارت
جز پیران را جوان ندارد
تا چند نشان دهی خمش کن
کان اصل نشان نشان ندارد
بگذار نشان چو شمس تبریز
آن شمس که او کران ندارد
جان بیتو سر جهان ندارد
عقل ارچه شگرف کدخداییست
بی خوان تو آب و نان ندارد
خورشید چو دید خاک کویت
هرگز سر آسمان ندارد
گلنار چو دید گلشن جان
زین پس سر بوستان ندارد
در دولت تو سیه گلیمی
گر سود کند زیان ندارد
بی ماه تو شب سیه گلیم است
این دارد و آن و آن ندارد
دارد ز ستارهها هزاران
بی ماه چراغدان ندارد
بی گفت تو گوش نیست جان را
بی گوش تو جان زبان ندارد
وان جان غریب در تظلم
مینالد و ترجمان ندارد
لیکن رخ زرد او گواه است
واشکی که غمش نهان ندارد
غماز شوم بود دم سرد
آن دم که دم خران ندارد
اصل دم سرد مهر جان است
کان را مه مهر جان ندارد
چون دل سبکش کند بهارت
صد گونه غمش گران ندارد
آن عشق جوان چو نوبهارت
جز پیران را جوان ندارد
تا چند نشان دهی خمش کن
کان اصل نشان نشان ندارد
بگذار نشان چو شمس تبریز
آن شمس که او کران ندارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۹۸ - آن کس که ز تو نشان ندارد
آن کس که ز تو نشان ندارد
گر خورشید است آن ندارد
ما بر در و بام عشق حیران
آن بام که نردبان ندارد
دل چون چنگ است و عشق زخمه
پس دل به چه دل فغان ندارد؟
امروز فغان عاشقان را
بشنو که تو را زیان ندارد
هر ذره پر از فغان و نالهست
اما چه کند زیان ندارد
رقص است زبان ذره زیرا
جز رقص دگر بیان ندارد
هر سو نگران توست دلها
وان سو که تویی گمان ندارد
این عالم را کرانهیی هست
عشق من و تو کران ندارد
مانند خیال تو ندیدم
بوسه دهد و دهان ندارد
مانندهٔ غمزهات ندیدم
تیر اندازد کمان ندارد
دادی کمری که بر میان بند
طفل دل من میان ندارد
گفتی که به سوی ما روان شو
بی لطف تو جان روان ندارد
گر خورشید است آن ندارد
ما بر در و بام عشق حیران
آن بام که نردبان ندارد
دل چون چنگ است و عشق زخمه
پس دل به چه دل فغان ندارد؟
امروز فغان عاشقان را
بشنو که تو را زیان ندارد
هر ذره پر از فغان و نالهست
اما چه کند زیان ندارد
رقص است زبان ذره زیرا
جز رقص دگر بیان ندارد
هر سو نگران توست دلها
وان سو که تویی گمان ندارد
این عالم را کرانهیی هست
عشق من و تو کران ندارد
مانند خیال تو ندیدم
بوسه دهد و دهان ندارد
مانندهٔ غمزهات ندیدم
تیر اندازد کمان ندارد
دادی کمری که بر میان بند
طفل دل من میان ندارد
گفتی که به سوی ما روان شو
بی لطف تو جان روان ندارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۹۹ - بیچاره کسی که می ندارد
بیچاره کسی که می ندارد
غوره به سلف همیفشارد
بیچاره زمین که شوره باشد
وین ابر کرم برو نبارد
باری دل من صبوح مست است
وام شب دوش میگزارد
گفتم به صبوح خفتگان را
پامزد ویام که سر برآرد
امروز گریخت شرم از من
او بر کف مست کی نگارد؟
ساقیست گرفته گوشم امروز
یک لحظه مرا نمیگذارد
جام چو عصاش اژدها شد
بر قبطی عقل میگمارد
خاموش و ببین که خم مستان
چون جام شریف میسپارد
غوره به سلف همیفشارد
بیچاره زمین که شوره باشد
وین ابر کرم برو نبارد
باری دل من صبوح مست است
وام شب دوش میگزارد
گفتم به صبوح خفتگان را
پامزد ویام که سر برآرد
امروز گریخت شرم از من
او بر کف مست کی نگارد؟
ساقیست گرفته گوشم امروز
یک لحظه مرا نمیگذارد
جام چو عصاش اژدها شد
بر قبطی عقل میگمارد
خاموش و ببین که خم مستان
چون جام شریف میسپارد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۰۰ - آن خواجهٔ خوش لقا چه دارد؟
آن خواجهٔ خوش لقا چه دارد؟
آیینهاش از صفا چه دارد؟
هان تا نروی تو در جوالش
رختش بطلب که تا چه دارد؟
اندر سخنش کشان و بو گیر
کز بوی می بقا چه دارد؟
در گلشن ذوق او فرو رو
کز نرگس و لالهها چه دارد؟
هر چند کز انبیا بلافید
از گوهر انبیا چه دارد؟
گرچه صلوات میفرستند
از صفوت مصطفی چه دارد؟
یا سایهٔ خود برو مینداز
کو خود چه کس است یا چه دارد؟
در ساقی خویش چنگ درزن
مندیش که آن سه تا چه دارد
عمری پی زید و عمرو بردی
زین پس بنگر خدا چه دارد
از سرمجموع اصل مگذر
کین اصل جدا جدا چه دارد
این کاه سخن دگر مپیما
بندیش که کهربا چه دارد
آیینهاش از صفا چه دارد؟
هان تا نروی تو در جوالش
رختش بطلب که تا چه دارد؟
اندر سخنش کشان و بو گیر
کز بوی می بقا چه دارد؟
در گلشن ذوق او فرو رو
کز نرگس و لالهها چه دارد؟
هر چند کز انبیا بلافید
از گوهر انبیا چه دارد؟
گرچه صلوات میفرستند
از صفوت مصطفی چه دارد؟
یا سایهٔ خود برو مینداز
کو خود چه کس است یا چه دارد؟
در ساقی خویش چنگ درزن
مندیش که آن سه تا چه دارد
عمری پی زید و عمرو بردی
زین پس بنگر خدا چه دارد
از سرمجموع اصل مگذر
کین اصل جدا جدا چه دارد
این کاه سخن دگر مپیما
بندیش که کهربا چه دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۰۱ - آن خواجهٔ خوش لقا چه دارد؟
آن خواجهٔ خوش لقا چه دارد؟
بازار مرا بها چه دارد؟
او عشوه دهد ازو تو مشنو
رختش بطلب که تا چه دارد؟
نقدش برکش ببین که چند است
در نقد دگر دغا چه دارد؟
گر دست و ترازویی نداری
تا برکشی کز صفا چه دارد
اندر سخنش کشان و بو گیر
کز بوی می بقا چه دارد؟
شاد آن که بجست جان خود را
کز حالت مرتضا چه دارد؟
در خویش ز اولیا چه بیند؟
وز لذت انبیا چه دارد؟
گفتم به قلندری که بنگر
کان چرخ که شد دوتا چه دارد
گفتا که فراغتیست ما را
کو خود چه کس است یا چه دارد؟
مستم ز خدا و سخت مستم
سبحان الله خدا چه دارد
از رحمت شمس دین تبریز
هر سینه جدا جدا چه دارد؟
بازار مرا بها چه دارد؟
او عشوه دهد ازو تو مشنو
رختش بطلب که تا چه دارد؟
نقدش برکش ببین که چند است
در نقد دگر دغا چه دارد؟
گر دست و ترازویی نداری
تا برکشی کز صفا چه دارد
اندر سخنش کشان و بو گیر
کز بوی می بقا چه دارد؟
شاد آن که بجست جان خود را
کز حالت مرتضا چه دارد؟
در خویش ز اولیا چه بیند؟
وز لذت انبیا چه دارد؟
گفتم به قلندری که بنگر
کان چرخ که شد دوتا چه دارد
گفتا که فراغتیست ما را
کو خود چه کس است یا چه دارد؟
مستم ز خدا و سخت مستم
سبحان الله خدا چه دارد
از رحمت شمس دین تبریز
هر سینه جدا جدا چه دارد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۷۰۲ - پرکندگی از نفاق خیزد
پرکندگی از نفاق خیزد
پیروزی از اتفاق خیزد
تو ناز کنی و یار تو ناز
چون ناز دو شد طلاق خیزد
ورزان که نیاز پیش آری
صد وصلت و صد عناق خیزد
از ناز شود ولایتی تنگ
در دل سفر عراق خیزد
تو خون تکبر ار نریزی
خون جوش کند خناق خیزد
رو دردی ناز را بپالا
زیرا طرب از رواق خیزد
یار آن طلبد که ذوق یابد
زیرا طلب از مذاق خیزد
یار است نه چوب مشکن او را
چون برشکنی طراق خیزد
این بانگ طراق چوب ما را
دانیم که از فراق خیزد
پیروزی از اتفاق خیزد
تو ناز کنی و یار تو ناز
چون ناز دو شد طلاق خیزد
ورزان که نیاز پیش آری
صد وصلت و صد عناق خیزد
از ناز شود ولایتی تنگ
در دل سفر عراق خیزد
تو خون تکبر ار نریزی
خون جوش کند خناق خیزد
رو دردی ناز را بپالا
زیرا طرب از رواق خیزد
یار آن طلبد که ذوق یابد
زیرا طلب از مذاق خیزد
یار است نه چوب مشکن او را
چون برشکنی طراق خیزد
این بانگ طراق چوب ما را
دانیم که از فراق خیزد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۰۳ - آن کس که ز جان خود نترسد
آن کس که ز جان خود نترسد
از کشتن نیک و بد نترسد
وان کس که بدید حسن یوسف
از حاسد و از حسد نترسد
آن کس که هوای شاه دارد
از لشکر بیعدد نترسد
آخر حیوان ز ذوق صحبت
از جفته و از لگد نترسد
آن کس که سعادت ازل دید
از عاقبت ابد نترسد
چون کوه احد دلی بباید
تا او ز جز احد نترسد
مرغی که ز دام نفس خود رست
هر جای که برپرد نترسد
هر جای که هست گنج گنج است
کشتهی احد از لحد نترسد
هر جانوری کز اصل آب است
گر غرقه شود عمد نترسد
هر تن که سرشتهٔ بهشت است
بر دوزخ برزند نترسد
وان را که مدد از اندرون است
زین عالم بیمدد نترسد
از ابلهی است نی شجاعت
گر جاهل از خرد نترسد
خودسر نبدهست آن خسی را
کز عشق تو پا کشد نترسد
این مایهٔ لعنت است کابله
دلهای شهان خلد نترسد
هم پردهٔ خویش میدرد کو
پردهی من و تو درد نترسد
پازهر چو نیستش چرا او
زهر دنیا خورد نترسد؟
در حضرت آن چنان رقیبی
در شاهد بنگرد نترسد
زنهار به سر برو بدان ره
کان جا دلت از رصد نترسد
صراف کمین در است و آن دزد
از کیسه درم برد نترسد
آن جا گرگان همه شبانند
آن جا مردی ز صد نترسد
آن جا من و تو و او نباشد
چون وام ز خود ستد نترسد
هرگز دل تو ز تو نرنجد
هرگز ذقنت ز خد نترسد
گلشن ز بهار و باغ سوسن
وز سرو لطیف قد نترسد
چون گل بشکفت و روی خود دید
زان پس ز قبول و رد نترسد
بس کن هر چند تا قیامت
این بحر گهر دهد نترسد
از کشتن نیک و بد نترسد
وان کس که بدید حسن یوسف
از حاسد و از حسد نترسد
آن کس که هوای شاه دارد
از لشکر بیعدد نترسد
آخر حیوان ز ذوق صحبت
از جفته و از لگد نترسد
آن کس که سعادت ازل دید
از عاقبت ابد نترسد
چون کوه احد دلی بباید
تا او ز جز احد نترسد
مرغی که ز دام نفس خود رست
هر جای که برپرد نترسد
هر جای که هست گنج گنج است
کشتهی احد از لحد نترسد
هر جانوری کز اصل آب است
گر غرقه شود عمد نترسد
هر تن که سرشتهٔ بهشت است
بر دوزخ برزند نترسد
وان را که مدد از اندرون است
زین عالم بیمدد نترسد
از ابلهی است نی شجاعت
گر جاهل از خرد نترسد
خودسر نبدهست آن خسی را
کز عشق تو پا کشد نترسد
این مایهٔ لعنت است کابله
دلهای شهان خلد نترسد
هم پردهٔ خویش میدرد کو
پردهی من و تو درد نترسد
پازهر چو نیستش چرا او
زهر دنیا خورد نترسد؟
در حضرت آن چنان رقیبی
در شاهد بنگرد نترسد
زنهار به سر برو بدان ره
کان جا دلت از رصد نترسد
صراف کمین در است و آن دزد
از کیسه درم برد نترسد
آن جا گرگان همه شبانند
آن جا مردی ز صد نترسد
آن جا من و تو و او نباشد
چون وام ز خود ستد نترسد
هرگز دل تو ز تو نرنجد
هرگز ذقنت ز خد نترسد
گلشن ز بهار و باغ سوسن
وز سرو لطیف قد نترسد
چون گل بشکفت و روی خود دید
زان پس ز قبول و رد نترسد
بس کن هر چند تا قیامت
این بحر گهر دهد نترسد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۰۴ - آن جا که چو تو نگار باشد
آن جا که چو تو نگار باشد
سالوس و حفاظ عار باشد
سالوس و حیل کنار گیرد
چون رحمت بیکنار باشد
بوسی به دغا ربودم از تو
ای دوست دغا سه بار باشد
امروز وفا کن آن سوم را
امروز یکی هزار باشد
من جوی و تو آب و بوسهٔ آب
هم بر لب جویبار باشد
از بوسهٔ آب بر لب جوی
اشکوفه و سبزه زار باشد
از سبزه چه کم شود که سبزه
در دیدهٔ خیره خار باشد
موسی ز عصا چرا گریزد
گر بر فرعون مار باشد؟
بر فرعونان که نیل خون گشت
برمؤمن خوش گوار باشد
هرگز نرمد خلیل زاتش
گر بر نمرود نار باشد
یعقوب کجا رمد ز یوسف
گر بر پسرانش بار باشد؟
آن باد بهار جان باغ است
بر شوره اگر غبار باشد
زان باغ درخت برگ یابد
اشکوفه برو سوار باشد
احمد چو تو راست پس ز بوجهل
عشقا سزدت که عار باشد
این را بردهست و آن بدین مات
کار دنیا قمار باشد
آن کس که ز بخت خود گریزد
بگریخته شرمسار باشد
هین دام منه به صید خرگوش
تا شیر تو را شکار باشد
ای دل ز عبیر عشق کم گوی
خود بو برد آن که یار باشد
سالوس و حفاظ عار باشد
سالوس و حیل کنار گیرد
چون رحمت بیکنار باشد
بوسی به دغا ربودم از تو
ای دوست دغا سه بار باشد
امروز وفا کن آن سوم را
امروز یکی هزار باشد
من جوی و تو آب و بوسهٔ آب
هم بر لب جویبار باشد
از بوسهٔ آب بر لب جوی
اشکوفه و سبزه زار باشد
از سبزه چه کم شود که سبزه
در دیدهٔ خیره خار باشد
موسی ز عصا چرا گریزد
گر بر فرعون مار باشد؟
بر فرعونان که نیل خون گشت
برمؤمن خوش گوار باشد
هرگز نرمد خلیل زاتش
گر بر نمرود نار باشد
یعقوب کجا رمد ز یوسف
گر بر پسرانش بار باشد؟
آن باد بهار جان باغ است
بر شوره اگر غبار باشد
زان باغ درخت برگ یابد
اشکوفه برو سوار باشد
احمد چو تو راست پس ز بوجهل
عشقا سزدت که عار باشد
این را بردهست و آن بدین مات
کار دنیا قمار باشد
آن کس که ز بخت خود گریزد
بگریخته شرمسار باشد
هین دام منه به صید خرگوش
تا شیر تو را شکار باشد
ای دل ز عبیر عشق کم گوی
خود بو برد آن که یار باشد