تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۶۰۰ - جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد
جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد
در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد؟
گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم
جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد
جام است تن خاکی جان است می پاکی
جامی دگرم بخشد کین جام علل دارد
ساقی وفاداری کز مهر کله دارد
ساقی که قبای او از حلم تگل دارد
شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد
تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد
عقلی که برین روزن شد حارس این خانه
خاک در او گردد گر علم و عمل دارد
شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیند؟
کی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد؟
از آب حیات او آن کس که کشد گردن
در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد
خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد
اما کر و فر خود در برج حمل دارد
جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدم
نیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد
چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقص
از غایت بی‌مثلی صد گونه مثل دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۰۱ - آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد
آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد
بشنو که چه می‌گوید بنگر که چه دم دارد
گر جسم تنک دارد جان تو سبک دارد
هر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد
گر مانده‌یی در گل روی آر به صاحب دل
کو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد
ای دل که جهان دیدی بسیار بگردیدی
بنمای که را دیدی کز عشق رقم دارد؟
ای مرکب خود کشته وی گرد جهان گشته
بازآی به خورشیدی کز سینه کرم دارد
آن سینه و چون سینه صیقل ده آیینه
آن سینه که اندر خود صد باغ ارم دارد
این عشق همی‌گوید کان کس که مرا جوید
شرطی‌ست که همچون زر در کوره قدم دارد
من سیم تنی خواهم من همچو منی خواهم
بیزارم از آن زشتی کو سیم و درم دارد
القاب صلاح الدین بر لوح چو پیدا شد
انصاف بسی منت بر لوح و قلم دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۰۲ - آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد؟
آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد؟
وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد؟
از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو
هر چند که جور تو بس تند قدم دارد
ای نازش حور از تو وی تابش نور از تو
ای آن که دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد
ور خود حشمش نبود خورشید بود تنها
آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد
بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته
در سایهٔ آن زلفی کو حلقه و خم دارد
گفتم به نگار من کز جور مرا مشکن
گفتا به صدف مانی کو در به شکم دارد
تا نشکنی ای شیدا آن در نشود پیدا
آن در بت من باشد یا شکل بتم دارد
شمس الحق تبریزی بر لوح چو پیدا شد
والله که بسی منت بر لوح و قلم دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۰۳ - گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد
گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد
ورزان دو یکی کم شد ما را چه زیان دارد؟
ای در غم بیهوده از بوده و نابوده
کین کیسهٔ زر دارد وان کاسه و خوان دارد
در شام اگر میری زینی به کسی بخشد
جانت ز حسد این جا رنج خفقان دارد
جز غمزهٔ چشم شه جز غصهٔ خشم شه
والله که نیندیشد هر زنده که جان دارد
دیوانه کنم خود را تا هرزه نیندیشم
دیوانه من از اصلم ای آن که عیان دارد
چون عقل ندارم من پیش آ که تویی عقلم
تو عقل بسی آن را کو چون تو شبان دارد
گر طاعت کم دارم تو طاعت و خیر من
آن را که تویی طاعت از خوف امان دارد
ای کوزه گر صورت مفروش مرا کوزه
کوزه چه کند آن کس کو جوی روان دارد
تو وقف کنی خود را بر وقف یکی مرده
من وقف کسی باشم کو جان و جهان دارد
تو نیز بیا یارا تا یار شوی ما را
زیرا که ز جان ما جان تو نشان دارد
شمس الحق تبریزی خورشید وجود آمد
کان چرخ چه چرخ است آن کان جا سیران دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۰۴ - هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد
هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد
زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد
غم نیست اگر ماهش افتاد در این چاهش
زیرا رسن زلفش در دست رسن دارد
نفس ارچه که زاهد شد او راست نخواهد شد
گر راستی‌یی خواهی آن سرو چمن دارد
صد مه اگر افزاید در چشم خوشش ناید
با تنگی چشم او کان خوب ختن دارد
از عکس وی است ای جان گر چرخ ضیا دارد
یا باغ گل خندان یا سرو و سمن دارد
گر صورت شمع او اندر لگن غیر است
بر سقف زند نورش گر شمع لگن دارد
گر با دگرانی تو در ما نگرانی تو
ما روح صفا داریم گر غیر بدن دارد
بس مست شده‌ست این دل وز دست شده‌ست این دل
گر خرد شده‌ست این دل زان زلف شکن دارد
شمس الحق تبریزی شاه همه شیران است
در بیشهٔ جان ما آن شیر وطن دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۰۵ - ای دوست شکر خوش‌تر یا آن که شکر سازد؟
ای دوست شکر خوش‌تر یا آن که شکر سازد؟
ای دوست قمر خوش تر یا آن که قمر سازد؟
بگذار شکرها را بگذار قمرها را
او چیز دگر داند او چیز دگر سازد
در بحر عجایب‌ها باشد به جز از گوهر
اما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد
جز آب دگر آبی از نادره دولابی
بی‌شبهه و بی‌خوابی او قوت جگر سازد
بی‌عقل نتان کردن یک صورت گرمابه
چون باشد آن علمی کو عقل و خبر سازد؟
بی‌علم نمی‌تانی کز پیه کشی روغن
بنگر تو در آن علمی کز پیه نظر سازد
جان‌هاست برآشفته ناخورده و ناخفته
از بهر عجب بزمی کو وقت سحر سازد
ای شاد سحرگاهی کان حسرت هر ماهی
بر گرد میان من دو دست کمر سازد
می‌خندد این گردون بر سبلت آن مفتون
خود را پی دو سه خر آن مسخره خر سازد
آن خر به مثال جو در زر فکند خود را
غافل بود از شاهی کز سنگ گهر سازد
بس کردم و بس کردم من ترک نفس کردم
خود گوید جانانی کز گوش بصر سازد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۰۶ - با تلخی معزولی میری بنمی‌ارزد
با تلخی معزولی میری بنمی‌ارزد
یک روز همی‌خندد صد سال همی‌لرزد
خربندگی و آن گه از بهر خر مرده
بهر گل پژمرده با خار همی‌سازد
زنهار نخندی تو تا اوت نخنداند
زیرا که همه خنده زین خنده همی‌خیزد
ای روی ترش بنگر آن را که ترش کردت
تا او شکری شیرین در سرکه درآمیزد
ای خستهٔ افتاده بنگر که که افکندت
چون درنگری او را هم اوت برانگیزد
گر زان که سگی خسبد بر خاک سر کویش
شیر از حذر آن سگ بگدازد و بگریزد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۰۷ - ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی‌ارزد
ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی‌ارزد
بی‌سر شو و بی‌سامان یعنی بنمی‌ارزد
چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدی
برخیز ز لعل و کان یعنی بنمی‌ارزد
در عشق چنان چوگان می‌باش به سر گردان
چون گوی درین میدان یعنی بنمی‌ارزد
بی‌پا شد و بی‌سر شد تا مرد قلندر شد
شاباش زهی ارزان یعنی بنمی‌ارزد
چون آتش نو کردی عقلم به گرو کردی
خاک توام ای سلطان یعنی بنمی‌ارزد
بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من
آن عید بدین قربان یعنی بنمی‌ارزد
چون مردم دیوانه ویران کنم این خانه
آن وصل بدین هجران یعنی بنمی‌ارزد
تا دل به قمر دادم از گردش او شادم
چون چرخ شدم گردان یعنی بنمی‌ارزد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۰۸ - ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد؟
ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد؟
سیمرغ فلک پیما پیش تو مگس باشد
آب حیوان ایمان خاک سیهی کفران
بر آتش تو هر دو مانندهٔ خس باشد
جان را صفت ایمان شد وین جان به نفس جان شد
دل غرقهٔ عمان شد چه جای نفس باشد؟
شب کفر و چراغٰ ایمان خورشید چو شد رخشان
با کفر بگفت ایمان رفتیم که بس باشد
ایمان فرسی دین را مر نفس چو فرزین را
وان شاه نوآیین را چه جای فرس باشد؟
ایمان گودت پیش آ وان کفر گود پس رو
چون شمع تنت جان شد نی پیش و نه پس باشد
شمس الحق تبریزی رانی تو چنان بالا
تا جز من پابرجا خود دست مرس باشد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۰۹ - در خانهٔ غم بودن از همت دون باشد
در خانهٔ غم بودن از همت دون باشد
وندر دل دون همت اسرار تو چون باشد؟
بر هر چه همی‌لرزی می‌دان که همان ارزی
زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد
آن را که شفا دانی درد تو از آن باشد
وان را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد
آن جای که عشق آمد جان را چه محل باشد؟
هر عقل کجا پرد آن جا که جنون باشد؟
سیمرغ دل عاشق در دام کجا گنجد؟
پرواز چنین مرغی از کون برون باشد
بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تاری
آن دل که چنین گردد او را چه سکون باشد؟
جام می موسی کش شمس الحق تبریزی
تا آب شود پیشت هر نیل که خون باشد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۱۰ - نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آوارهٔ عشق ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گردد؟
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبلهٔ مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف خاموشان سی‌پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقی این دیدهٔ من لیکن
بی‌نرگس مخٰمورش خماره نخواهد شد
بیمار شود عاشق اما بنمی میرد
ماه ارچه که لاغر شد استاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غم خواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۱۱ - ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد
ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد
وی نفس جفاپیشه هنگام وفا آمد
بنگر به سوی روزن بگشای در توبه
پرداخته کن خانه هین نوبت ما آمد
از جرم و جفاجویی چون دست نمی‌شویی؟
بر روی بزن آبی میقات صلا آمد
زین قبله به یاد آری چون رو به لحد آری
سودت نکند حسرت آن گه که قضا آمد
زین قبله بجو نوری تا شمع لحد باشد
آن نور شود گلشن چون نور خدا آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۱۲ - بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد
بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد
بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد
آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد
معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد
شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمد
شد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد
جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفت
هر چند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد
از لذت جام تو دل ماند به دام تو
جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد
بس توبهٔ شایسته بر سنگ تو بشکسته
بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد
باغ از دی نامحرم سه ماه نمی‌زد دم
بر بوی بهار تو از غیب دمید آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۱۳ - ای خواجهٔ بازرگان از مصر شکر آمد
ای خواجهٔ بازرگان از مصر شکر آمد
وان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد
روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمد
ور چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد
آن میوهٔ یعقوبی وان چشمهٔ ایوبی
از منظره پیدا شد هنگام نظر آمد
خضر از کرم ایزد بر آب حیاتی زد
نک زهره غزل گویان در برج قمر آمد
آمد شه معراجی شب رست ز محتاجی
گردون به نثار او با دامن زر آمد
موسی نهان آمد صد چشمه روان آمد
جان همچو عصا آمد تن همچو حجر آمد
زین مردم کارافزا زین خانهٔ پرغوغا
عیسی نخورد حلوا کین آخر خر آمد
چون بسته نبود آن دم در شش جهت عالم
در جستن او گردون بس زیر و زبر آمد
آن کو مثل هدهد بی‌تاج نبد هرگز
چون مور ز مادر او بربسته کمر آمد
در عشق بود بالغ از تاج و کمر فارغ
کز کرسی و از عرشش منشور ظفر آمد
باقیش ز سلطان جو سلطان سخاوت خو
زو پرس خبرها را کو کان خبر آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۱۴ - آن بندهٔ آواره بازآمد و بازآمد
آن بندهٔ آواره بازآمد و بازآمد
چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد
چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان
در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد
ورزان که ببندی در بر حکم تو بنهد سر
بر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد
هر شمع گدازیده شد روشنی دیده
کان را که گداز آمد او محرم راز آمد
زهراب ز دست وی گر فرق کنم از می
پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد
آب حیوانش را حیوان ز کجا نوشد؟
کی بیند رویش را چشمی که فراز آمد؟
من ترک سفر کردم با یار شدم ساکن
وز مرگ شدم ایمن کان عمر دراز آمد
ای دل چو درین جویی پس آب چه می‌جویی
تا چند صلا گویی هنگام نماز آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۱۵ - خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند؟
نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه
آن چیز که او دارد او داند او داند
از گردش گردون شد روز و شب این عالم
دیوانهٔ آن جا را گردون بنگرداند
گر چشم سرش خسپد بی‌سر همه چشم است او
کز دیدهٔ جان خود لوح ازلی خواند
دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی
با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند؟
شب رو شو و عیاری در عشق چنان یاری
تا باز شود کاری زان طره که بفشاند
دیوانه دگرسان است او حاملهٔ جان است
چشمش چو به جانان است حملش نه بدو ماند؟
زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی
تبریز همه عالم زو نور نو افشاند
مولوی : غزلیات
غزل ۶۱۶ - چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند؟
چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند؟
جز پادشه بی‌چون قدر تو کجا داند؟
عالم ز تو پر نور است ای دلبر دور از تو
حق تو زمین داند یا چرخ سما داند
این پردهٔ نیلی را بادی‌ست که جنباند
این باد هوایی نی بادی که خدا داند
خرقه‌ی غم و شادی را دانی که که می‌دوزد؟
وین خرقه ز دوزنده خود را چه جدا داند
اندر دل آیینه دانی که چه می‌تابد؟
داند چه خیال است آن آن کس که صفا داند
شقه‌ی علم عالم هر چند که می‌رقصد
چشم تو علم بیند جان تو هوا داند
وان کس که هوا را هم داند که چه بیچاره‌ست
جز حضرت الاالله باقی همه لا داند
شمس الحق تبریزی این مکر که حق دارد
بی‌مهرهٔ تو جانم کی نرد دغا داند؟
مولوی : غزلیات
غزل ۶۱۷ - چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند
سر از پی آن باید تا مست بتی باشد
پا از پی آن باید کز یار تعب بیند
عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد
عقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند
بیرون سبب باشد اسرار و عجایب‌ها
محجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند
عاشق که به صد تهمت بدنام شود این سو
چون نوبت وصل آید صد نام و لقب بیند
ارزد که برای حج در ریگ و بیابان‌ها
با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند
بر سنگ سیه حاجی زان بوسه زند از دل
کز لعل لب یاری او لذت لب بیند
بر نقد سخن جانا هین سکه مزن دیگر
کان کس که طلب دارد او کان ذهب بیند
مولوی : غزلیات
غزل ۶۱۸ - چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید؟
چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید؟
چون سیر خورد مردم کی بوی پیاز آید؟
چون افتد شیر نر از حملهٔ حیز و غر؟
وز زخمهٔ کون خر کی بانگ نماز آید؟
پای تو شده کوچک از تنگی پاپوچک
پا برکش ای کوچک تا پهن و دراز آید
بگشای به امیدی تو دیدهٔ جاویدی
تا تابش خورشیدش از عرش فرازآید
چنگا تو سری برکن در حلقه سر اندر کن
تو خویش تهی‌تر کن تا چنگ به ساز آید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۱۹ - آن صبح سعادت‌ها چون نورفشان آید
آن صبح سعادت‌ها چون نورفشان آید
آن‌گاه خروس جان در بانگ و فغان آید
خور نور درخشاند پس نور برافشاند
تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید
مسکین دل آواره آن گم شده یک باره
چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید
جان به قدم رفته در کتم عدم رفته
با قد به خم رفته در حین به میان آید
دل مریم آبستن یک شیوه کند با من
عیسی دو روزه‌ی تن درگفت زبان آید
دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد
این رقص کنان باشد آن دست زنان آید
شمس الحق تبریزی هر جا که کنی مقدم
آن جا و مکان در دم بی‌جان و مکان آید