تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - گرچه در غارت جان است دو چشم سیهت
گرچه در غارت جان است دو چشم سیهت
سر آن چشم سیه گردم و روی چو مهت
حاجت صور و دم عیسی مریم نبود
مرده را زنده کند بار دگر یک نگهت
تویی آن ماه که خورشید بود بنده تو
بلکه خواهد که شود سایه صفت خاک رهت
بکه نالیم ز بیداد تو؟ کز سایه حسن
حلق در گوش بود چون مه نو پادشهت
طعنه بر ما چه زنی ای ملک از عرش، بترس
تا نه از زهره جبینی فکند دل به چهت
اهلی از خاک در دوست مشو دور که تو
بنده پیری و جز دوست که دارد نگهت
سر آن چشم سیه گردم و روی چو مهت
حاجت صور و دم عیسی مریم نبود
مرده را زنده کند بار دگر یک نگهت
تویی آن ماه که خورشید بود بنده تو
بلکه خواهد که شود سایه صفت خاک رهت
بکه نالیم ز بیداد تو؟ کز سایه حسن
حلق در گوش بود چون مه نو پادشهت
طعنه بر ما چه زنی ای ملک از عرش، بترس
تا نه از زهره جبینی فکند دل به چهت
اهلی از خاک در دوست مشو دور که تو
بنده پیری و جز دوست که دارد نگهت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - تا نمردیم دل از درد تو بهبود نداشت
تا نمردیم دل از درد تو بهبود نداشت
تا ندادیم به سودای تو جان سود نداشت
حقه سبز فلک داشت دوای همه کس
آنچه درمان دل خسته ما بود نداشت
هم ز خاکستر ما گشت چراغی روشن
کاتش مرده دلان فایده جز دود نداشت
بود مقصود تو دل سوختن عاشق زار
غیر مقصود تو هم دلشده مقصود نداشت
سصر محمود از آن بود کف پای ایاز
که ایاز از دو جهان جز سر محمود نداشت
برق حسن تو عجب خرمن ما زود بسوخت
این گمان گرچه دلم داشت چنین زود نداشت
طمع بوس و کنار تو که اهلی بودش
پیش ازین بود که دامان می آلود نداشت
تا ندادیم به سودای تو جان سود نداشت
حقه سبز فلک داشت دوای همه کس
آنچه درمان دل خسته ما بود نداشت
هم ز خاکستر ما گشت چراغی روشن
کاتش مرده دلان فایده جز دود نداشت
بود مقصود تو دل سوختن عاشق زار
غیر مقصود تو هم دلشده مقصود نداشت
سصر محمود از آن بود کف پای ایاز
که ایاز از دو جهان جز سر محمود نداشت
برق حسن تو عجب خرمن ما زود بسوخت
این گمان گرچه دلم داشت چنین زود نداشت
طمع بوس و کنار تو که اهلی بودش
پیش ازین بود که دامان می آلود نداشت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۹ - گرچه لب تشنه ز غم عاشق دلسوخته است
گرچه لب تشنه ز غم عاشق دلسوخته است
سینه چون غم به صد چاک و دهان دوخته است
گرنه آن ماه جبین می طلبد دل به چراغ
شمع رخساره برای چه برافروخته است
چند گویی که مشو بنده خوبان ناصح
بروای خواجه مرا کس بتو نفروخته است
مهره بازی کند از شعبده هردم چشمش
این همه شعبده یارب ز که آموخته است
دل دیوانه از آن خال سیه مور صفت
تخم سودا همه درجان من اندوخته است
سوی اهلی نگر ای شمع چو پروانه تست
که تو تا چشم بهم میزنی او سوخته است
سینه چون غم به صد چاک و دهان دوخته است
گرنه آن ماه جبین می طلبد دل به چراغ
شمع رخساره برای چه برافروخته است
چند گویی که مشو بنده خوبان ناصح
بروای خواجه مرا کس بتو نفروخته است
مهره بازی کند از شعبده هردم چشمش
این همه شعبده یارب ز که آموخته است
دل دیوانه از آن خال سیه مور صفت
تخم سودا همه درجان من اندوخته است
سوی اهلی نگر ای شمع چو پروانه تست
که تو تا چشم بهم میزنی او سوخته است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - لاف صاحب نظری از دل هشیار خوش است
لاف صاحب نظری از دل هشیار خوش است
چشم بیدار فراوان، دل بیدار خوش است
خوش بود گر رگ جان رشته زنار بود
به زبان چند توان گفت که زنار خوش است
مستی و رقص و طرب شیوه عیاران است
رقص مستان محبت به سر دار خوش است
ای اجل رحم کن امروز به وصلم بگذار
که جگر تشنه ام و شربت دیدار خوش است
گلرخان مرهم داغ دل مراغان خودند
آه از آن گل که به آزار من زار خوش است
گر ملول است طبیب از غم بیماری دل
گو تو خوش باش که با غم دل بیمار خوش است
سربلندان جهان با گل این باغ خوشند
دل افتاده اهلی است که با خار خوش است
چشم بیدار فراوان، دل بیدار خوش است
خوش بود گر رگ جان رشته زنار بود
به زبان چند توان گفت که زنار خوش است
مستی و رقص و طرب شیوه عیاران است
رقص مستان محبت به سر دار خوش است
ای اجل رحم کن امروز به وصلم بگذار
که جگر تشنه ام و شربت دیدار خوش است
گلرخان مرهم داغ دل مراغان خودند
آه از آن گل که به آزار من زار خوش است
گر ملول است طبیب از غم بیماری دل
گو تو خوش باش که با غم دل بیمار خوش است
سربلندان جهان با گل این باغ خوشند
دل افتاده اهلی است که با خار خوش است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - گر بسوزد تن زارم بر من خار و خسی است
گر بسوزد تن زارم بر من خار و خسی است
غم دل می خورم اما که دلم آن کسی است
بسکه شبها من دیوانه بخود در سخنم
هست همسایه گمانش که مرا همنفسی است
ای اجل جان مرا بخش بدان زلف سیاه
رانکه هر رشته جان بسته دام هوسی است
باغبان، مرغ دل من ننشیند بچمن
بگشا در که چمن بر دل تنگم قفسی است
ای شکر لب زبر خویش مران اهلی را
زانکه هرجا شکری هست بگردش مگسی است
غم دل می خورم اما که دلم آن کسی است
بسکه شبها من دیوانه بخود در سخنم
هست همسایه گمانش که مرا همنفسی است
ای اجل جان مرا بخش بدان زلف سیاه
رانکه هر رشته جان بسته دام هوسی است
باغبان، مرغ دل من ننشیند بچمن
بگشا در که چمن بر دل تنگم قفسی است
ای شکر لب زبر خویش مران اهلی را
زانکه هرجا شکری هست بگردش مگسی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - شمع را پیش رخت اشک نیاز اینهمه چیست
شمع را پیش رخت اشک نیاز اینهمه چیست
گرنه سر گرم تو شد سوز و نیاز اینهمه چیست
صد کنار از غم سرد تو پر آب است ز اشک
بکناری بنشین شوخی و ناز اینهمه چیست
گر بمحراب حقیقت بود ابروی بتان
سجده اهل حقیقت به مجاز اینهمه چیست
ای خضر گر نشوی کشته آن آب حیات
خود بگو خاصیت عمر دراز اینهمه چیست
ماچو در پای تو نقد دو جهان یافته ایم
چشم شوخ تو بما شعبد باز اینهمه چیست
اهلی،آن عهد شکن گرنه پشیمان زوفاست
خشم و نازش بمن غمزده باز اینهمه چیست
گرنه سر گرم تو شد سوز و نیاز اینهمه چیست
صد کنار از غم سرد تو پر آب است ز اشک
بکناری بنشین شوخی و ناز اینهمه چیست
گر بمحراب حقیقت بود ابروی بتان
سجده اهل حقیقت به مجاز اینهمه چیست
ای خضر گر نشوی کشته آن آب حیات
خود بگو خاصیت عمر دراز اینهمه چیست
ماچو در پای تو نقد دو جهان یافته ایم
چشم شوخ تو بما شعبد باز اینهمه چیست
اهلی،آن عهد شکن گرنه پشیمان زوفاست
خشم و نازش بمن غمزده باز اینهمه چیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - سگ کوی تو که شب تا به سحر پیش من است
سگ کوی تو که شب تا به سحر پیش من است
مهربانیش ز بهر جگر ریش من است
غیرتم با تو چنان است که با خویش بدم
هرکه بیگانه زهمر تو بود خویش من است
از تو هر کو به شفاعت طلبد خون مرا
نیکخواه دل من نیست بداندیش من است
تشنه لعل توام زهر من است آب حیات
هرچه پیش دگران نوش بود نیش من است
مدعی خانه خرابست ازین رشک که دوست
گنج حسن است و خرابش دل درویش من است
اهلی، از سجده آن بت نبود عیب مرا
بت پرستم من و این برهمنی کیش من است
مهربانیش ز بهر جگر ریش من است
غیرتم با تو چنان است که با خویش بدم
هرکه بیگانه زهمر تو بود خویش من است
از تو هر کو به شفاعت طلبد خون مرا
نیکخواه دل من نیست بداندیش من است
تشنه لعل توام زهر من است آب حیات
هرچه پیش دگران نوش بود نیش من است
مدعی خانه خرابست ازین رشک که دوست
گنج حسن است و خرابش دل درویش من است
اهلی، از سجده آن بت نبود عیب مرا
بت پرستم من و این برهمنی کیش من است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۸۷ - جور آن بت همه بر جان پریشان من است
جور آن بت همه بر جان پریشان من است
سخت تر زان دل چونسنگ مگر جان من است
که گزیدست بدندان لب لعلش که بر او
زخم دندان نه باندازه دندان من است
در غم او همه کس مست و گریبان چاکند
از میان همه دستش بگریبان من است
عاقبت کار حریفان همه سامان بگرفت
آنچه سامان نپذیرد سر و سامان من است
دین عاشق برضای دل معشوق بود
کفر اگر یار قبولش بود ایمان من است
غافل از حال من امشب مشو ای همسایه
کامشبم می کشد آن شمع که مهمان من است
امشب از گرمی مجلس جگر شمع بسوخت
وین نه از شورمی، از آتش پنهان من است
ابر رحمت بگنه شویی اهلی نرسد
چشم امید بدین دیده گریان من است
سخت تر زان دل چونسنگ مگر جان من است
که گزیدست بدندان لب لعلش که بر او
زخم دندان نه باندازه دندان من است
در غم او همه کس مست و گریبان چاکند
از میان همه دستش بگریبان من است
عاقبت کار حریفان همه سامان بگرفت
آنچه سامان نپذیرد سر و سامان من است
دین عاشق برضای دل معشوق بود
کفر اگر یار قبولش بود ایمان من است
غافل از حال من امشب مشو ای همسایه
کامشبم می کشد آن شمع که مهمان من است
امشب از گرمی مجلس جگر شمع بسوخت
وین نه از شورمی، از آتش پنهان من است
ابر رحمت بگنه شویی اهلی نرسد
چشم امید بدین دیده گریان من است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - ای پری وش نمک حسن تو رشک ملک است
ای پری وش نمک حسن تو رشک ملک است
حسن لیلی صفتان چاشنیی زین نمک است
دهنت نیست یقین، در شکم از وی میان
گر گمانی است درین است در آن خود چه شک است
چون بپوشم غم خود راز تو کان غمزه شوخ
واقف از سر دل اهل نظر یک بیک است
قلب آلوده ما سوختی از سنگدلی
دل سنگین تو در قلب شناسی محک است
به کمانخانه ابروی تو دل هر که سپرد
هدف تیر ملامت ز کمان فلک است
بس معانی ز عدم کلک تو آرد بوجود
اهلی این ادهم کلک تو عجب تیزتک است
حسن لیلی صفتان چاشنیی زین نمک است
دهنت نیست یقین، در شکم از وی میان
گر گمانی است درین است در آن خود چه شک است
چون بپوشم غم خود راز تو کان غمزه شوخ
واقف از سر دل اهل نظر یک بیک است
قلب آلوده ما سوختی از سنگدلی
دل سنگین تو در قلب شناسی محک است
به کمانخانه ابروی تو دل هر که سپرد
هدف تیر ملامت ز کمان فلک است
بس معانی ز عدم کلک تو آرد بوجود
اهلی این ادهم کلک تو عجب تیزتک است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - یار اگر میکشدت دل بنه ایدل گله چیست؟
یار اگر میکشدت دل بنه ایدل گله چیست؟
غیر تسلیم و رضا چاره درین مسیله چیست
خرد سالی که هنوز آبله نشناخته است
او چه داند که درون دل ما آبله چیست
نقد جانم همه در قافله اهل وفاست
رهزن عقل چه داند که در این قافله چیست
پیش مرغان چمن تخت سلیمان با دست
نازش از افسر زر هدهد کم حوصله چیست
همرهان در حرم کعبه مقصود شدند
ماندن اهلی بیچاره در این مرحله چیست
غیر تسلیم و رضا چاره درین مسیله چیست
خرد سالی که هنوز آبله نشناخته است
او چه داند که درون دل ما آبله چیست
نقد جانم همه در قافله اهل وفاست
رهزن عقل چه داند که در این قافله چیست
پیش مرغان چمن تخت سلیمان با دست
نازش از افسر زر هدهد کم حوصله چیست
همرهان در حرم کعبه مقصود شدند
ماندن اهلی بیچاره در این مرحله چیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - گنج قارون بزمین رفت و ملامت باقی است
گنج قارون بزمین رفت و ملامت باقی است
عشق گنجی است که تا روز قیامت باقی است
پیش تابوت من ای نخل خرامان بگذر
که هنوزم هوس این قد و قامت باقی است
هر که در پای سگت کشته نشد روز وصال
گرچه جان داد به هجر تو غرامت باقی است
گر کشندت بملامت نکنی توبه ز عشق
سخن من بشنو ورنه ملامت باقی است
من سگ کوی مغانم که درین قحط کرم
نیست جز میکده جایی که کرامت باقی است
اهلی از سر بگذر یا بکناری بنشین
گر نیی مرد بلا کنج سلامت باقی است
عشق گنجی است که تا روز قیامت باقی است
پیش تابوت من ای نخل خرامان بگذر
که هنوزم هوس این قد و قامت باقی است
هر که در پای سگت کشته نشد روز وصال
گرچه جان داد به هجر تو غرامت باقی است
گر کشندت بملامت نکنی توبه ز عشق
سخن من بشنو ورنه ملامت باقی است
من سگ کوی مغانم که درین قحط کرم
نیست جز میکده جایی که کرامت باقی است
اهلی از سر بگذر یا بکناری بنشین
گر نیی مرد بلا کنج سلامت باقی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - من که چون شمع ز داغ تو صدم روشنی است
من که چون شمع ز داغ تو صدم روشنی است
گر بگریم ز غمت غایت تر دامنی است
شب چراغ غم دل از در دلها طلبند
ورنه محمود چکارش به در گلخنی است
این چه سحرست که آن آهوی صید افکن تو
خود بخواب است و صدش غمزه بصید افکنی است
آفتابی تو و کس را نبود تاب نظر
مگر آن کس که چو آیینه دلش آهنی است
ای ز جان پاک تر آن لعل می آلود بنوش
کز کمینگاه دلم وسوسه در رهزنی است
همه کس درد دل خود به طبیبان گفتند
قصه درد دل ماست که نا گفتنی است
اهلی از زخم رقیب است ز رحمت محروم
غایت دوستی مدعیان دشمنی است
گر بگریم ز غمت غایت تر دامنی است
شب چراغ غم دل از در دلها طلبند
ورنه محمود چکارش به در گلخنی است
این چه سحرست که آن آهوی صید افکن تو
خود بخواب است و صدش غمزه بصید افکنی است
آفتابی تو و کس را نبود تاب نظر
مگر آن کس که چو آیینه دلش آهنی است
ای ز جان پاک تر آن لعل می آلود بنوش
کز کمینگاه دلم وسوسه در رهزنی است
همه کس درد دل خود به طبیبان گفتند
قصه درد دل ماست که نا گفتنی است
اهلی از زخم رقیب است ز رحمت محروم
غایت دوستی مدعیان دشمنی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۷ - شمع رخسار بتان خانه ز بنیاد بسوخت
شمع رخسار بتان خانه ز بنیاد بسوخت
هرکه را چشم برین طایفه افتاد بسوخت
شرر تیشه فرهاد دلیلست بر آن
که دل سنگ هم از حسرت فرهاد بسوخت
مرد عشق آن زن هندوست که در کیش وفا
زنده چونشمع در آتش شد و آزاد بسوخت
از تف خون دلم خنجر او سرخ شدست
یاز سوز جگر من دل فولاد بسوخت
عاقبت اهلی دلسوخته چون صید اسیر
آنچنان مرد که بروی دل صیاد بسوخت
هرکه را چشم برین طایفه افتاد بسوخت
شرر تیشه فرهاد دلیلست بر آن
که دل سنگ هم از حسرت فرهاد بسوخت
مرد عشق آن زن هندوست که در کیش وفا
زنده چونشمع در آتش شد و آزاد بسوخت
از تف خون دلم خنجر او سرخ شدست
یاز سوز جگر من دل فولاد بسوخت
عاقبت اهلی دلسوخته چون صید اسیر
آنچنان مرد که بروی دل صیاد بسوخت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - بسکه هرجا صفت خون دل آشامی ماست
بسکه هرجا صفت خون دل آشامی ماست
در همه معرکه یی قصه بد نامی است
جام می زهر شود در دل ما بی لب تو
زهر خوردن به از این جام می آشامی ماست
ما که افروخته ایم آتش دل شمع صفت
هرچه آید بسر ما همه از خامی ماست
چون سرانجام بدو نیک بجز مردن نیست
کشته در عشق شدن نیز سرانجامی ماست
عاقبت جان تو اهلی ز کف ساقی عشق
گر بکامی رسد از دولت ناکامی ماست
در همه معرکه یی قصه بد نامی است
جام می زهر شود در دل ما بی لب تو
زهر خوردن به از این جام می آشامی ماست
ما که افروخته ایم آتش دل شمع صفت
هرچه آید بسر ما همه از خامی ماست
چون سرانجام بدو نیک بجز مردن نیست
کشته در عشق شدن نیز سرانجامی ماست
عاقبت جان تو اهلی ز کف ساقی عشق
گر بکامی رسد از دولت ناکامی ماست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - گر چو گل در کف ما جام می صبحگهی است
گر چو گل در کف ما جام می صبحگهی است
آنهم از سایه اقبال تو ای سرو سهی است
بهر جان هر که دم از بی گنهی زد بکشش
چه گناهش بتر از دعوی این بی گنهی است
پادشاهان همه شب پاس درت میدارند
پاسبانی بسر کوی بتان پادشهی است
ایکه در بند بتانی ز جفا داد مزن
زانکه رسم و ره اینطایفه بی رسم و رهی است
آه مستان خرابات خدا رد نکند
بلکه مقبول تر از زمزمه خانقهی است
سرخ رویند چو گل اهلی ازین باغ همه
بلبل سوخته از بخت خودش روسیهی است
آنهم از سایه اقبال تو ای سرو سهی است
بهر جان هر که دم از بی گنهی زد بکشش
چه گناهش بتر از دعوی این بی گنهی است
پادشاهان همه شب پاس درت میدارند
پاسبانی بسر کوی بتان پادشهی است
ایکه در بند بتانی ز جفا داد مزن
زانکه رسم و ره اینطایفه بی رسم و رهی است
آه مستان خرابات خدا رد نکند
بلکه مقبول تر از زمزمه خانقهی است
سرخ رویند چو گل اهلی ازین باغ همه
بلبل سوخته از بخت خودش روسیهی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۷ - روی تو مصحفی است که در آن خوبی است
روی تو مصحفی است که در آن خوبی است
خال تو آیتی است که در شان خوبی است
جان جهان، ملاحت روی تو تازه کرد
خوبی است جان عالم و آن جان خوبی است
طغر ای ابرویت چو مه نو تمام کرد
منشور دلبری که ز دیوان خوبی است
آهسته ران که توسن حسن تو پست ساخت
جولان هرکه در سر میدان خوبی است
رخسار دلفروز تو زان لعل پر نمک
این معدن ملاحت و آن کان خوبی است
روی چو آتشت گل باغ جوانی است
قد خوشت نهال گلستان خوبی است
سلطان اگر ربود دلش خوبی غلام
اهلی غلام اوست که سلطان خوبی است
خال تو آیتی است که در شان خوبی است
جان جهان، ملاحت روی تو تازه کرد
خوبی است جان عالم و آن جان خوبی است
طغر ای ابرویت چو مه نو تمام کرد
منشور دلبری که ز دیوان خوبی است
آهسته ران که توسن حسن تو پست ساخت
جولان هرکه در سر میدان خوبی است
رخسار دلفروز تو زان لعل پر نمک
این معدن ملاحت و آن کان خوبی است
روی چو آتشت گل باغ جوانی است
قد خوشت نهال گلستان خوبی است
سلطان اگر ربود دلش خوبی غلام
اهلی غلام اوست که سلطان خوبی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - عید قربان شد و سر در ره جولان تو رفت
عید قربان شد و سر در ره جولان تو رفت
من سری داشتم آن نیز بقربان تو رفت
این چه شکل است و شمایل مگر از مشرق حسن
آفتابی که بر آمد بگریبان تو رفت
لذت درد سکندر خضر امروز چشید
که بحسرت ز لب چشمه حیوان تو رفت
رفت جان بهر تو بر باد ولی بر تو چه غم؟
چه تفاوت که نسیمی ز گلستان تو رفت
نه که حرمان تو تنها دل من برد بخاک
کز جهان هرکه برون رفت بحرمان تو رفت
اهلی آن شد که کند میل تو آن نخل بلند
میوه شاخ امید از لب و دندان تو رفت
من سری داشتم آن نیز بقربان تو رفت
این چه شکل است و شمایل مگر از مشرق حسن
آفتابی که بر آمد بگریبان تو رفت
لذت درد سکندر خضر امروز چشید
که بحسرت ز لب چشمه حیوان تو رفت
رفت جان بهر تو بر باد ولی بر تو چه غم؟
چه تفاوت که نسیمی ز گلستان تو رفت
نه که حرمان تو تنها دل من برد بخاک
کز جهان هرکه برون رفت بحرمان تو رفت
اهلی آن شد که کند میل تو آن نخل بلند
میوه شاخ امید از لب و دندان تو رفت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - این چه سروست که از گلشن جان خاسته است
این چه سروست که از گلشن جان خاسته است
وین چه قدست که چون نخل گل آراسته است
گرد بر دامن پاکت نرسد از ره کس
خاصه گردی که از آلوده دلی خاسته است
وای اگر آنقدر افزوده شود روز فراق
کز شب قدر وصال تو فلک کاسته است
عشق اگر تیغ برآرد سپر عقل چه سود؟
بر سر بنده رود آنچه خدا خواسته است
اهلی از برق جهانسوز غمت بی خبرست
ورنه این خرقه صدپارچه پیراسته است
وین چه قدست که چون نخل گل آراسته است
گرد بر دامن پاکت نرسد از ره کس
خاصه گردی که از آلوده دلی خاسته است
وای اگر آنقدر افزوده شود روز فراق
کز شب قدر وصال تو فلک کاسته است
عشق اگر تیغ برآرد سپر عقل چه سود؟
بر سر بنده رود آنچه خدا خواسته است
اهلی از برق جهانسوز غمت بی خبرست
ورنه این خرقه صدپارچه پیراسته است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - عاشق آن نیست که شد محرم و همدم بر دوست
عاشق آن نیست که شد محرم و همدم بر دوست
عاشق آنست که محروم بود از در دوست
گر فلک هر دو جهان در نظرم عرض کند
در دلم نقش نبندد بجز از پیکر دوست
برو ایخواجه مگو از سر یوسف بگذر
زانکه مویی بدو عالم ندهم از سر دوست
زخم دلدار به از رحم رقیب است مرا
خوشتر از مرهم اغیار بود نشتر دوست
باز اهلی دهن دوست چو گل خندان است
میوزد جان امید از لب جان پرور دوست
عاشق آنست که محروم بود از در دوست
گر فلک هر دو جهان در نظرم عرض کند
در دلم نقش نبندد بجز از پیکر دوست
برو ایخواجه مگو از سر یوسف بگذر
زانکه مویی بدو عالم ندهم از سر دوست
زخم دلدار به از رحم رقیب است مرا
خوشتر از مرهم اغیار بود نشتر دوست
باز اهلی دهن دوست چو گل خندان است
میوزد جان امید از لب جان پرور دوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - گل نو آمد و ما را غم دیرینه گرفت
گل نو آمد و ما را غم دیرینه گرفت
مرغ جان را نفس اندر قفس سینه گرفت
آن حریفی که شبش بودمی از خون دلم
بازش امروز هوای می دوشینه گرفت
چند جان همه را آن مه نو خط سوزد
آخرش دود دل خلق در آیینه گرفت
گنج سر دهنش تا نبرد راه کسی
مهر خط لب لعلش در گنجینه گرفت
دی مرا بود گذر بر سر کوی دگری
ره بمن دوش سک کویش ازان کینه گرفت
بسکه بر خرقه پشمین بودم داغ شراب
در دلم آتش ازین خرقه پشمینه گرفت
تازه گلزار جهان بر دل اهلی تنگ است
مرغ روحش ره آن گلشن دیرینه گرفت
مرغ جان را نفس اندر قفس سینه گرفت
آن حریفی که شبش بودمی از خون دلم
بازش امروز هوای می دوشینه گرفت
چند جان همه را آن مه نو خط سوزد
آخرش دود دل خلق در آیینه گرفت
گنج سر دهنش تا نبرد راه کسی
مهر خط لب لعلش در گنجینه گرفت
دی مرا بود گذر بر سر کوی دگری
ره بمن دوش سک کویش ازان کینه گرفت
بسکه بر خرقه پشمین بودم داغ شراب
در دلم آتش ازین خرقه پشمینه گرفت
تازه گلزار جهان بر دل اهلی تنگ است
مرغ روحش ره آن گلشن دیرینه گرفت