تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸ - علی الصباح که ریزد بباغ اشک سحاب
علی الصباح که ریزد بباغ اشک سحاب
بعذر توبه شکن میکشان مست و خراب
از آن شراب شبانه کرم کن ایساقی
که تا زخاطر مستان بری کسالت خواب
خمار و خواب زسر کی رود مگر از می
قدح بیار پیا پی مکن دریغ شراب
اگرچه در رمضان بسته بود میخانه
هزار شکر گشودش مفتح الابواب
گذشت آنکه زدی طبل را بزیر گلیم
بگو مغنی مجلس ببانگ و چنگ رباب
صلای عیش بنوروز داده است ملک
غمین دگر ننشینند یا اولی الالباب
مهل به بیهده فیض سحاب در گلزار
که مغتنم شمری فیض صحبت اصحاب
تهی و ساده عیش و نشاط در بستان
برغم دشمن بدگوی و شادی احباب
ترانه گوی عنادل زمقدم گل نو
غزل سرائی آشفته مدحت اطیاب
کدام سلسله پاکان نبی و آل کرام
خصوص آنکه بغیب اندر است و بسته نقاب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹ - میان ما و تو الفت حکایتی است عجیب
میان ما و تو الفت حکایتی است عجیب
که تو بعهد شبابی و من بنوبت شبیب
اگر تو مرکب تازی بخاک من تازی
چو گرد روح روان خیزدت زسم رکیب
صلیب بستن اگر کار بت پرستانست
بت من از چه فکنده ززلف عود صلیب
همین نه هندوی خال تو ذوق از آن لب یافت
بهشتیان همه دارند از این شراب نصیب
مگر که بر دل مجروح عاشقان زد دست
که خون چو سیل روانست زآستین طبیب
من از عتاب تو شکوه کنم غلطا حاشا
بیار هر چه توداری برای دوست عتیب
نه عاشقست که خود مدعی و کذابست
محب اگر که شکایت کند زجور حبیب
به چنگ غیر بود زلف یارم آشفته
فغان که رشته عمرم بود بدست رقیب
اگر چه نامه سیاهم ولی خوشم با این
که داوری نبود جز علی بروز حسیب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - بر آفتاب مکن ماه من حجاب سحاب
بر آفتاب مکن ماه من حجاب سحاب
که آفتاب نشاید نهفت زیر حجاب
همیشه برق به نی زار میزدی از ابر
بجست برق زنی امشب و بسوخت سحاب
من از نوای نی ار آمدم بوجد چه باک
کزین سماع برقصند زمره اصحاب
مکن بزهر تو آلوده شکرین لب را
مبر تو نام زاغیار در بر احباب
گدا چه طالب پابوس پادشه باشد
بگو چسان نبرد جور حاجب و بواب
زحال مردمک دیده جستجو کردم
بگفت چون بود احوال مانده در غرقاب
دلم بر آتش سودا چگونه بنشیند
چسان بر آتش سوزنده جا کند سیماب
زموی طره لیلاست قید مجنونرا
کمند رستمش ار آوری نیارد تاب
کدام سلسله اند عاشقان سودائی
همه گسسته عنان و همه بریده طناب
خطت اشاره بدل کرد بوسه زانلب نوش
چو نوش داروی رستم بچاره سهراب
مکن نوای طرب ساز مطرب عشاق
که عاشقان زغمش برده لذت اطراب
دل از هوای لبت گر نگشته خون چونست
مر زمردمک دیده میچکد خوناب
زشش جهت برخم در ببسته آشفته
که میگشایدش الا مفتح الابواب
علیست دست خدا و گشاد و بست ازوست
مپیچ تا بتوانی تو چهره از این باب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - گر آفتاب فلک پرده از سحاب گرفت
گر آفتاب فلک پرده از سحاب گرفت
به چهره ماه من از مشک تر نقاب گرفت
گرفت ساقی مستان به دست ساغر و گفت
که ماه چارده بر دست آفتاب گرفت
مکن دریغ زکات رخت ز مسکینان
کنون که دولت حسنت بتا نصاب گرفت
پی عمارت دل‌ها تفقدی باید
چرا که غمزه تو ملک بی‌حساب گرفت
نمانده گردن دیگر که در کمند آری
از آن زمانه تو را مالک الرقاب گرفت
چو خوی فشاند ز رخساره باغبان گفتا
که بی حرارت آتش ز گل گلاب گرفت
به هجر و وصل تو هر یک رقیب آشفته
سمندر آتش و ماهی وطن در آب گرفت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - پری گذشت ازین کوچه یا ملک میرفت
پری گذشت ازین کوچه یا ملک میرفت
که نورها بسماوات از سمک میرفت
به عرش نعره مستان ز کاخ میکده رفت
مگو که زمزمه ذکری از ملک میرفت
بگریه بود صراحی بچشم خون پالا
زذوق قهقه جام بر فلک میرفت
مژه نهشت شب هجر خسبدم دیده
بپای مردمک چشم چون خسک میرفت
بماند لنگ و و بایوان جاه تو نرسید
خیال من که چنان اسب تیز تک میرفت
تو رفتی وز نظر رفت روشنی بصر
گمان مردم اگر چه بمردمک میرفت
نجات داد زطوفان شها ولای تواش
و گرنه نوح مخاطب لقد هلک میرفت
بنار عشق مس قلب شد زر خالص
عیار صیرفی آشفته بر محک میرفت
گل از یقین خلیل آمد آتش نمرود
یقین بدان که در آتش نه او بشک میرفت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - مرا سزد که نگنجم چو غنچه اندر پوست
مرا سزد که نگنجم چو غنچه اندر پوست
که برشکفت به باغ دلم گل رخ دوست
بناف آهوی چین اندر است نافه مشک
تو را لطیمه عنبر ملازم آهوست
کناره میکند از چشم تر سهی سروم
که گفت سرور و انرا مقام بر لب جوست
چگونه جان برم از چشم تو که از دو طرف
کمند طره زلف و کشاکش ابروست
سواد زلف کجت قبله گاه مشک تتار
به پیش هندوی خال تو غالیه هندوست
شکنج زلف تو مش و رخ تو گل خواندم
نه گل برنگ رخ تو نه مشک را آن بوست
فریب سینه سیمین او مخور ایدل
که زیر سیم سفیدش نهفته آهن و روست
حذر زنرگس جادو فریب جماشش
که سحر و حیله و نیرنگ و فتنه از جادوست
نه هر دلی که پریشان ببینی آشفته
مرا سزاست که آشفته ام زطره دوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - گمان مبر که مرا با تو ماجرایی هست
گمان مبر که مرا با تو ماجرایی هست
و گر به عمد کشی گویمت خطایی هست
میان من و شیخ این حدیث معهود است
که این ثواب و گنه را مگر جزایی هست
ز جام جم بودش عار و تاج کیخسرو
اگر به ساحت دیر مغان گدایی هست
چه شد که می‌کشدم دل به سوی بزم رقیب
مگر به محفل بیگانه آشنایی هست
طبیب زحمت بیجا مبر ز ما بگذر
به درد عشق گمان میبری دوایی هست
تمام کعبه دل سر به سر صفا باشد
به کعبه گل اگر مروه و صفایی هست
مجو ز اهل صناعت دلا دگر اکسیر
ز خاک کوی مغانت چو کیمیایی هست
از این و آن به جهان ناامیدم آشفته
بود ز شیر خدا گر مرا رجایی هست
کسش دینت ننویسد که خود تواش دینی
شهید عشق تو را طرفه خونبهایی هست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - بیا و پرده برانداز از جمال ای دوست
بیا و پرده برانداز از جمال ای دوست
به عاشقان بنما حسن لایزال ای دوست
بتا ز عاشق صادق مپوش روی جمیل
چرا که آینه شد مظهر جمال ای دوست
مرا که در سم گلگون تو نشد سر خاک
چگونه سر به در آرم ز انفعال ای دوست
حضور غیر به کویت ملالت از چه دهد
که در بهشت ندیده است کس ملال ای دوست
به احتمال وفا عمرها به سر بردم
نمانده است دگر جای احتمال ای دوست
سواد چشم من آن خال و زلف رشته جان
کجا ز ره بردم کس به زلف و خال ای دوست
مرا دو هفته مها بی‌تو صبر هفته نبود
چه شد که کار کشیده به ماه و سال ای دوست
درآ به خانه‌ام ای ماه مشتری غبغب
برآر کوکب آشفته از وبال ای دوست
اگر مسیح که محتاج یکدم از لب تست
و گر که خضر بود تشنه زلال ای دوست
پناه ماست در آستان حضرت تو
اگر چه هست مرا خصم بدسگال ای دوست
اگر زمانه پلنگ افکنست و روبه باز
بگیر سلسله سر ذوالجلال ای دوست
کنونکه پیر مغانم ز اهل میکده خواند
به جام جم ندهد کاسه سفال ای دوست
مزن دلا در دیگر به هرزه بهر طلب
که نیست در دو جهان جز علی و آل ای دوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - دلی که روز و شبان از پی نظر می‌گشت
دلی که روز و شبان از پی نظر می‌گشت
ز زخم تیز نظر دوش بی‌خبر می‌گشت
کسی که پا نکشیدی ز کعبه در همه عمر
به طوف میکده می‌دیدمش به سر می‌گشت
بلی مسیر قمر عقربست و این عجبست
که دوش عقرب زلف تو بر قمر می‌گشت
اگر تو موی میان را به جلوه ننمودی
کس این خیال نکردی که مو کمر می‌گشت
نخوردی آب نی کلکم ار ز چشمه خضر
نه میوه سخنش تازه بود و تر می‌گشت
چنان به بزم طرب دوش چنگ زد مطرب
که گوش زهره ز مزمار و عود کر می‌گشت
چه بود لذت این سوختن که آشفته
نهاد خرمن و اندر پی شرر می‌گشت
حساب حشر نداشتم چه می‌شدی با خلق
اگر نه حیدر کرار دادگر می‌گشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - به غیر ساحت لیلی اگر چه صحراییست
به غیر ساحت لیلی اگر چه صحراییست
گمان مدار که مجنون پی تماشاییست
ز دشت عقل گذر کن که جای پرخطر است
به کوی عشق بکش رخت را که خوش جاییست
میان تهی شمرندت که نیست پای شکیب
دهل صفت گرت از ضرب دست غوغاییست
اگر به کشور یغماست جای لشکر ترک
به ترک چشم تو نازم که شهر یغماییست
به جز به یاد لبت باده گر کشد باد است
به روزگار تو هر جا که باده پیماییست
اگر که منزل دیوانگان بود زنجیر
چرا به هر خم موی تو جای داناییست
کسی که دست کش او راست حلقه کعبه
چه غم که خار مغیلان شکسته در پاییست
ز قید قامت سرو چمن شدم آزاد
چرا که دل به کمند بلند بالاییست
تو آستین چه فشانی که عاشقان نروند
که لاجرم مگسی هست تا که حلواییست
ندانمت ز کجا و چه مظهری ای عشق
به هر سری ز تو در روزگار سوداییست
چه غم ز ضربه طوفان عشق آشفته
چو نوح هست چه اندیشه‌ات که دریاییست
حذر ز سطوت سلطان کجا بود درویش
تو را که همچو علی در زمانه مولاییست
ز هول روز حسابت نباشد اندیشه
گرت ز غیر تبرا بر او تولاییست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۹ - مرا تو حاصل گفتاری از جهان ایدوست
مرا تو حاصل گفتاری از جهان ایدوست
بهای هر نظرت صد هزار جان ایدوست
نه صعوه جا نکند در دهان افعی و مار
چرا بزلف تو دل کرده آشیان ایدوست
بر آستان که اگر جم بود ندارد فخر
سریکه می نه بسودت بر آستان ایدوست
مراست قطره خونی نثار مقدم تست
بیا و تیغ بیار و بریز هان ایدوست
شوم چو عظم رمیم و ولیک همچون نی
نوای عشق تو خیزد زاستخوان ایدوست
نه هر کجا که بود گو رود پی چوگان
مرا سریست چرائی تو سرگران ایدوست
خضر زچشمه حیوان بقا گرفت تو را
دمیده خضر بر اطراف آندهان ایدوست
بشوق بال فشانی است جان بخاک درت
مرا زتنگی این خانه وارهان ایدوست
ندانم که از پریشان شد است آشفته
ولی بزلف تو دارد دلم گمان ایدوست
بعشق معتقدم من که آن ولی خداست
باعتقاد بمردیم همچنان ایدوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵۱ - زلولیان چو بتم شاهدی بشنگی نیست
زلولیان چو بتم شاهدی بشنگی نیست
برنگ لعبت من لعبت فرنگی نیست
خیال قافیه جز آن دهان نیندیشم
که هیچ قافیه چو آن هان بتنگی نیست
اگر چه رستم دستان بود که کشته تست
که همچو چشم تو در رزم ترک جنگی نیست
زچیست کرده بروی تو جای خال سیاه
بباغ خلد اگر هندوان زنگی نیست
چو چنگ ناله آشفته در فلک پیچید
بغیر زهره مگو در سپهر چنگی نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵۳ - بهای عشق که داند که در جهان چنداست
بهای عشق که داند که در جهان چنداست
همین بس است که بر عشق ماسوا بند است
پی بهشت برد شیخ روز و شب زحمت
مگر بهشت بدیدار دوست مانند است
چگونه بگسلم از تو که تارهای وجود
بتار زلف تواش بستگی و پیوند است
تو آن بتی که بفرقان و آیه و برهان
بروی و موی تو حق را عظیم سوگند است
بجلوه رخ تو بنگرد بدیده دل
بشاهد ازلی هر کس آرزومند است
متاع این دل مسکین من که بشناسد
زبسکه قافله دل بکویت افکند است
کجا صبور بمانم چسان بهوش زیم
که سیل عشق تو بنیاد عقل برکند است
حدیثی از لب تو گفته مدعی در بزم
بزخمهای درونم نمک پراکند است
گشاد و بست جهان نیست جز به پنجه او
چراکه دست علی پنجه خداوند است
غلام همت آنم که در طریق وفا
هر آن جفا که ببیند زدوست خرسند است
حدیث زلف تو آشفته مینوشتی دوش
که رشحه قلم تو عبیر آکند است
نسیم لطف علی چون در اهتزاز آید
چه غم که بار گناه تو کوه الوندست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵۹ - لبش هنوز زطفلی نشسته از شیر است
لبش هنوز زطفلی نشسته از شیر است
که آهوی نگهش در کمینگه شیر است
علاج این دل شیدا ززلف آمد و بس
که گفت چاره دیوانه غیر زنجیر است
بدستم آن خم گیسو فتاد و طره زلف
اگر بود اثری هم در آه شبگیر است
بغیر آهوی چشمت که شیر گیر آمد
کی آهوان دگر را هوای نخجیر است
بدستیاری ابرو ببرد دل چشمت
که ترک عربدجو تکیه اش بشمشیر است
فریب زاهد و تسبیح او مخور ایدل
بهوش باش که این رشته دام تزویراست
علاج این دل سودائی ار لبش نکند
بگو طبیب که بیمار را چه تدبیر است
اگر نه زلف وی آشفته کی بمن آموخت
چرا چو طره او من گره گیر است
فزود عقلم و از سر ببرد رنج خمار
در این شراب خدا را بگو چه تأثیر است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - زتن بریدن جان پیش عاشق آسانست
زتن بریدن جان پیش عاشق آسانست
زجان بریدن جانان هزار چندانست
چه نور بود ندانم بنار ابراهیم
که آتشش همه باغ گلست و ریحانست
اگر تو زهر فرستی بکام من حلواست
نمک بسای بداغم که عین درمانست
نظر زکوی تو کردن بسوی کعبه خطاست
که دل بغیر تو دادن خلاف ایمانست
اگر تو حکم کنی سر بنه بتیغ نهم
که بندگان تو را سر بخط فرمانست
ننالم ار بخورم صد هزار زخم از تو
اگر بنالم گاهی زداغ هجرانست
تفاوتی که زعشاق هست بازهاد
همان تفاوت بین الدواب و انسانست
مرا نظر بگل خویش و بوستان بانرا
گمان که این زتماشائیان بستانست
کمینه ابجدی مکتب فلاطونست
که عقل در بر عشق تو طفل نادانست
شکنج زلف پریشان در آینه بنگر
مکن تو عیب بر آشفته گر پریشانست
میان ممکن و واجب علیست واسطه ای
که واجب است ولی در لباس امکانست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - مجوی چشمه حیوان بجان طلب لب دوست
مجوی چشمه حیوان بجان طلب لب دوست
نه خضر زنده آب بقاست زنده اوست
زشب که بس بسرم کوفت نوبتی فراق
دهل صفت نبود هیچ مغزم اندر پوست
مرا که سینه بود وقف غمزه ترکان
چه غم که ترک نگاه تو مست و عربده جوست
چنان گذشت زسر موج لجه عشقم
که بحر قلزم و عمان به پیش چشمم جوست
مرا که نغمه مطرب بگوش و هوش نشست
چه جای موعظه واعظان بیهده گوست
چگونه سر بسر چون منی فرود آری
تو را که در خم چوگان سپهر همچون گوست
اگر تو زهر فرستی بکام ما حلواست
که هر چه دوست فرستد بجای دوست نکوست
غرور حسن تو زان زلف و رخ عجب نبود
غرور فضل گل باغبان برنگ و ببوست
صلاح و رندی با یکدگر نمیسازد
حدیث عقل بر عشق کار سنگ و سبوست
نهم بگردن غم پالهنگ آشفته
گرم قلاده بگردن نهد سگ در دوست
گزیده شیر خداوند ذوالجلال علی
که گرد دامن او این جهان تو بر توست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - مرا که هجر تو در ششدر هلاک انداخت
مرا که هجر تو در ششدر هلاک انداخت
پس از تو نرد غم عشق با که خواهم باخت
زهر چه هست بپرداختیم خانه ولی
زدوست خانه دل را نمیتوان پرداخت
بمزدقان برو ای باد مژگانی بر
که ترکی از تو همه فارس را مسخر ساخت
بر آن نگار زرندی چه شد مسلم فارس
لوای حسن دگرباره بر عراق افراخت
شد است خاک من اکسیر عشق پنداری
تنم زبوته مهرت فلک زبسکه گداخت
رسد بکعبه مقصود آن طلبکاری
که پای را زسر اندر ره طلب نشناخت
اگر خدای نمیخواست کردن آشفته
چرا شکنج سر زلف تو پریشان ساخت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۹۵ - تو را که سینه زسیم است دل چرا سنگست
تو را که سینه زسیم است دل چرا سنگست
زسیم و سنگ تفاوت هزار فرسنگست
زخیل عشق هزیمت نمود لشکر عقل
که آبگینه بود عقل و عشق چون سنگست
بریز بر سر میدان عشق خون مرا
که زنده آمدن از رزم نیکوان ننگست
دگرنه چشم بمطرب کنم نه گوش بچنگ
مرا که طره چون چگ یار در چنگست
بود زنائی و چنگی سماع و وجد خواص
گمان عام که این ناله از نی و چنگست
گرفته تیر و کمان چشمت از چه بر سر چنگ
اگر نه با دل عشاق بر سر جنگست
ببوسه ای زدهان تو دل شده قانع
بلی معیشت عاشق بعهد تو تنگست
سرشت ما زولای علی است آشفته
چنانکه لاله بسرخی سرشه خود رنگست
کشید تیغ زابرو دو ترک خونریزت
بگو بقتل که ات ای نگار آهنگست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - فکنده از نظرم گرچه چشم مدهوشت
فکنده از نظرم گرچه چشم مدهوشت
گمان مکن که کنم از نظر فراموشت
مرا بکوی تو هر شب رقیب میطلبد
برای آنکه ببینم باو هم آغوشت
دهان عاشق از زهر هجر تو تلخ است
بکام مدعیان شد چرا لب نوشت
از این خمار زده کی تو یاد خواهی کرد
شراب بزم رقیبان ببرده از هوشت
بود از آن دل چون سگ بیخبر ناصح
حریر تن نگرد لعل پرنیان پوشت
اگر بخنده شیرین نشد لبت ضحاک
چرا فتاده دو مار سیاه بر دوشت
ببین بنقش نگارین یاری ام نقاش
برو بسوز بآتش کتاب منقوشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - مرا که زلف تو آشفته کرد و چشم تو مست
مرا که زلف تو آشفته کرد و چشم تو مست
کجا رود زسر آشفتگی دل تا هست
بگو خلیل ننازد به بت شکستن خویش
بتی زکعبه عیان شد که بتکده بشکست
زسوزن مژه راه نظر بدیده بدوخت
به سحر غمزه زچشمم خیال خواب ببست
سزای من نبود غیر حلقه زنجیر
اگر زحلقه زلف تو من بخواهم رست
چه عزتست کسی را که او ذلیل کند
چه مرهمست دلی را که او بخواهد خست
بدام عشق ندانم که این چه تأثیر است
که هیچ صید ندیدم کزین کمند بجست
بشامگاه ابد باز معتقد بتوام
که من بعهد تو بودم زبامداد الست
چنانکه غمزه ساقیست بر سر یغما
نه هوشیار بجا مانده در جهان و نه مست
زحادثات زمانه کجا زجا خیزد
چنانکه نقش تواندر ضمیر ما بنشست
تو ای محیط محبت بگو چه بحرستی
که ماهی تو نیاید بهیچ حیله بدست
زآه سینه آشفته چون نپرهیزی
که دوزخی شود آتش اگر بهم پیوست
رقم چو خامه تو میزند بنام علی
سزد چو نافه چینش برند دست بدست