تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۴۹۴ - به شاه نهانی رسیدی که نوشت
به شاه نهانی رسیدی که نوشت
می آسمانی چشیدی که نوشت
نگار ختن را حیات چمن را
میان گلستان کشیدی که نوشت
ایا جان دلبر ایا جمله شکر
چه ماهی چه شاهی چه عیدی که نوشت
ز مستان سلامت ز رندان پیامت
که قفل طرب را کلیدی که نوشت
چه رعنا رقیبی چه شیرین طبیبی
که در سر شرابی پزیدی که نوشت
دلا خوش گزیدی غم شمس تبریز
گزیده کسی را گزیدی که نوشت
مولوی : غزلیات
غزل ۴۹۵ - اگر مر تو را صلح آهنگ نیست
اگر مر تو را صلح آهنگ نیست
مرا با تو ای جان سر جنگ نیست
تو در جنگ آیی روم من به صلح
خدای جهان را جهان تنگ نیست
جهانی‌ست جنگ و جهانی‌ست صلح
جهان معانی به فرسنگ نیست
هم آب و هم آتش برادر بدند
ببین اصل هر دو به جز سنگ نیست
که بی‌این دو عالم ندارد نظام
اگر روم خوب است بی‌زنگ نیست
مرا عقل صد بار پیغام داد
خمش کن که فخر است آن ننگ نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶۱ - جهان را بدیدم وفایی ندارد
جهان را بدیدم وفایی ندارد
جهان در جهان آشنایی ندارد
درین قرص زرین بالا تو منگر
که در اندرون بوریایی ندارد
بس ابله شتابان شده سوی دامش
چو کوری که در کف عصایی ندارد
برو گشته ترسان برو گشته لرزان
زهی علتی کان دوایی ندارد
نموده جمالی ولی زیر چادر
عجوزی قبیحی لقایی ندارد
کسی سر نهد بر فسونش که چون مار
ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد
کسی جان دهد در رهش کز شقاوت
ز جانان ره جان فزایی ندارد
چه مردار مسی که مرد او ز مسی
که پنداشت کو کیمیایی ندارد
برای خیالی شده چون خیالی
به جز درد و رنج و عنایی ندارد
چرا جان نکارد به درگاه معشوق؟
عجب عشق خود اصطفایی ندارد؟
چه شاهان که از عشق صد ملک بردند
که آن سلطنت منتهایی ندارد
چه تقصیر کرده‌ست این عشق با تو؟
که منکر شدی کو عطایی ندارد
به یک دردسر زو تو پا را کشیدی
چه ره دیده‌یی کان بلایی ندارد؟
خمش کن نثار است بر عاشقانش
گهرها که هر یک بهایی ندارد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶۲ - سحر این دل من ز سودا چه می‌شد
سحر این دل من ز سودا چه می‌شد
از آن برق رخسار و سیما چه می‌شد
ازان طلعت خوش وزان آب و آتش
ز فرق سر بنده تا پا چه می‌شد؟
خدایا تو دانی که بر ما چه آمد
خدایا تو دانی که ما را چه می‌شد
ز ریحان و گل‌ها که روید ز دل‌ها
سراسر همه دشت و صحرا چه می‌شد
ز خورشید پرسی که گردون چه سان بد؟
ز مه پرس باری که جوزا چه می‌شد
ز معشوق اعظم به هر جان خرم
به پستی چه آمد به بالا چه می‌شد
تعالیٰ تقدس چو بنمود خود را
مقدس دلی از تعالیٰ چه می‌شد
چو می‌کرد بخشش نظر شمس تبریز
به بینا چه بخشید و بینا چه می‌شد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۸۹ - دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش؟
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش؟
چو تشنه‌ی تو باشد که باشد سقایش؟
چو بیمار گردد به بازار گردد
دکان تو جوید لب قندخایش
تویی باغ و گلشن تویی روز روشن
مکن دل چو آهن مران از لقایش
به درد و به زاری به اندوه و خواری
عجب چند داری برون سرایش؟
مها از سر او چو تو سایه بردی
چه سود و چه راحت ز سایه‌ی همایش؟
چو یک دم نبیند جمال و جلالت
بگیرد ملالی ز جان و ز جایش
جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بی‌زبانی بگوید ثنایش
جواهر که بخشد؟ کف بحر خویش
فزایش که بخشد؟ رخ جان فزایش
جهان سایهٔ توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنایش
منم مهرهٔ تو فتاده ز دستت
ازین طاس غربت بیا درربایش
بگیرم ادب را ببندم دو لب را
که تا راز گوید لب دلگشایش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۳۰ - بگردان شراب ای صنم بی‌درنگ
بگردان شراب ای صنم بی‌درنگ
که بزم است و چنگ و ترنگاترنگ
ولی بزم روح است و ساقی غیب
ببویید بوی و نبینید رنگ
تو صحرای دل بین در آن قطره خون
زهی دشت بی‌حد، در آن کنج تنگ
دران بزم قدسند ابدال مست
نه قدسی که افتد به دست فرنگ
چه افرنگ؟ عقلی که بود اصل دین
چو حلقه‌ست بر در، درآن کوی و دنگ
ز خشکی‌ست این عقل و دریاست آن
بمانده‌ست بیرون، زبیم نهنگ
بده می گزافه به مستان حق
که نی عربده بینی آن جا، نه جنگ
یکی جام بنمودشان در الست
که از جام خورشید دارند ننگ
تو گویی که بی‌دست و شیشه که دید
شراب دلارام و بگنی و بنگ؟
ببین نیم شب خلق را جمله مست
زسغراق خواب و زساقی زنگ
قطار شتر بین که گشتند مست
ندانند افسار از پالهنگ
خمش کن که اغلب همه باخودند
همه شهر لنگند، تو هم بلنگ
ره و سیرت شمس تبریز گیر
به جرأت چو شیر و به حمله پلنگ
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۸۷ - بگویم مثالی ازین عشق سوزان
بگویم مثالی ازین عشق سوزان
یکی آتشی درنهانم فروزان
اگر می‌بنالم، وگر می‌ننالم
به کار است آتش به شب‌‌ها و روزان
همه عقل‌‌ها خرقه دوزند، لیکن
جگرهای عشاق شد خرقه سوزان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۸۸ - ببردی دلم را، بدادی به زاغان
ببردی دلم را، بدادی به زاغان
گرفتم گروگان خیالت به تاوان
درآیی، درآیم، بگیری، بگیرم
بگویی، بگویم علامات مستان
نشاید، نشاید ستم کرد با من
برای گریبان دریدن ز دامان
بیاور، بیاور شرابی که گفتی
مگو که نگفتم، مرنجان، مرنجان
شرابی، شرابی که دل جمع گردد
چو دل جمع گردد، شود تن پریشان
نخواهم، نخواهم شرابی بهایی
از آن بحر بگشا شراب فراوان
ز تو باده دادن، ز من سجده کردن
ز من شکر کردن، ز تو گوهرافشان
چنانم کن ای جان که شکرم نماند
وظیفه بیفزا دو چندان، سه چندان
بجوشان، بجوشان شرابی ز سینه
بهاری برآور از این برگ ریزان
خرابم کن ای جان که از شهر ویران
خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان
خمش باش ای تن که تا جان بگوید
علی میر گردد، چو بگذشت عثمان
خمش کردم ای جان بگو نوبت خود
تویی یوسف ما، تویی خوب کنعان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۸۹ - تنت زین جهان است و دل زان جهان
تنت زین جهان است و دل زان جهان
هوا یار این و خدا یار آن
دل تو غریب و غم او غریب
نی‌اند از زمین و نه از آسمان
اگریار جانی و یار خرد
رسیدی به یار و ببردی تو جان
وگریار جسمی و یار هوا
تو با این دو ماندی درین خاکدان
مگر ناگهان آن عنایت رسد
که ای من غلام چنان ناگهان
که یک جذب حق به ز صد کوشش است
نشان‌‌ها چه باشد بر‌‌ بی‌نشان
نشان چون کف و‌‌ بی‌نشان بحر دان
نشان چون بیان،‌‌ بی‌نشان چون عیان
ز خورشیدیک جو چو ظاهر شود
بروبد ز گردون ره کهکشان
خمش کن، خمش کن، که در خامشی‌ست
هزاران زبان و هزاران بیان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۹۰ - به پیش آر سغراق گلگون من
به پیش آر سغراق گلگون من
ندانم که باده‌ست، یا خون من
نجاتی‌ست جان را زغرقاب غم
چو کشتی نوحی به جیحون من
مرا خوش بشوید ز آب و ز گل
رساند به اصل و به عرجون من
در اجزای من خوش درآمیخته
به خویشی چو موسی و هارون من
زهی آب حیوان، زهی آتشی
که جمعند هر دو به کانون من
چو نایم ببوسد، چو دفم زند
چه خوش چنگ درزد به قانون من
برو باقی از ساقی من بجوی
کزو یافت شیرینی افسون من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۱ - چو از سر بگیرم، بود سرور او
چو از سر بگیرم، بود سرور او
چو من دل بجویم، بود دلبر او
چو من صلح جویم، شفیع او بود
چو در جنگ آیم، بود خنجر او
چو در مجلس آیم، شراب است و نقل
چو در گلشن آیم، بود عبهر او
چو در کان روم، او عقیق است و لعل
چو در بحر آیم، بود گوهر او
چو در دشت آیم، بود روضه او
چو واچرخ آیم، بود اختر او
چو در صبر آیم، بود صدر او
چو از غم بسوزم، بود مجمر او
چو در رزم آیم، به وقت قتال
بود صف نگهدار و سرلشکر او
چو در بزم آیم، به وقت نشاط
بود ساقی و مطرب و ساغر او
چو نامه نویسم سوی دوستان
بود کاغذ و خامه و محبر او
چون بیدار گردم، بود هوش نو
چو خوابم بیاید، به خواب اندر او
چو جویم برای غزل قافیه
به خاطر بود قافیه گستر او
تو هر صورتی که مصور کنی
چو نقاش و خامه بود بر سر او
تو چندان که برتر نظر می‌کنی
ازان برتر تو بود برتر او
برو، ترک گفتار و دفتر بگو
که آن به که باشد تو را دفتر او
خمش کن، که هر شش جهت نور اوست
وزین شش جهت بگذری، داور او
رضاک رضای الذی اوثر
وسرک سری فما اظهر
زهی شمس تبریز خورشیدوش
که خود را بود سخت اندر خور او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۲۶ - فدیتک یا ستی النا سیة
فدیتک یا ستی النا سیة
الی کم تشد فم الخابیة
الا فاملئی منه لی کاسة
تذکرنی صفوة ناسیة
فما کاسة منه الا تجی
و تأتی باخت لها آبیة
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱۶ - دلا گر مرا تو ببینی ندانی
دلا گر مرا تو ببینی ندانی
به جان آتشینم، به رخ زعفرانی
دل از دل بکندم، که تا دل تو باشی
ز جان هم بریدم، که جان را تو جانی
ز خون بر رخ من، بدیدی نشان‌ها
کنون رفت کارم، گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی، که در دل مقیمی
تو آب حیاتی، که در تن روانی
تو آن نازنینی، که در غیب بینی
نگفتند هرگز، تو را، لن ترانی
چه می نوش کردی، چه روپوش کردی؟
تو روپوش می‌کن؟ که پنهان نمانی
چه جنت؟ چه دوزخ؟ تویی شاه برزخ
برانی، برانی، بخوانی، بخوانی
تو آن پهلوانی، که چون اسب رانی
ز مشرق به مغرب، به یک دم رسانی
تو آن صدر و بدری، که در بر و بحری
هم الیاس و خضری، و هم جان جانی
کسی‌ بی‌تو زنده؟ زهی تلخ مردن
چو پیش تو میرد، زهی زندگانی
ایا هم نشینا، جز این چشم بینا
دو صد چشم دیگر، تو داری نهانی
اگر مرد دینی، بسی نقش بینی
مکن سجده آن را که تو جان آنی
گره را تو بگشا، ایا شمس تبریز
گره از گمان است و تو صد عیانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱۷ - پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
درآ در خرابی، چو تو آفتابی
چه گویی دلم را که از من نترسی؟
ز دریا نترسد چنین مرغ آبی
منم دل سپرده، برانداز پرده
که عمری‌‌ست ای جان، که اندر حجابی
چو پرده برانداخت، گفتم دلا، هی
به بیداری است این عجب، یا به خوابی؟
بگفتم زمانی چنین باش پیدا
بگفتا که شاید، ولی برنتابی
دلم صد هزاران سخن راند زان جوش
مرا گفت بشنو، گر اهل خطابی
که گر او نه آب است، باغ از چه خندد؟
وگر آتشی نیست، چون دل کبابی؟
ازین جنس باران و برقش جهان شد
در اسرار عشقش، چو ابر سحابی
بگفتم خمش کن، چو تو مست عشقی
مثال صراحی، پر از خون نابی
دلا چند باشی، تو سرمست گفتن؟
چو در عین آبی، چه مست سرابی؟
برین و بران تو منه این بهانه
تو خود را برون کن، که خود را عذابی
من و ماست کهگل، سر خم گرفته
تو بردار کهگل، که خم شرابی
دلا خون نخسبد، و دانم که تو دل
تو آن سیل خونی، که دریا بیابی
بهانه‌‌ست این‌ها، بیا، شمس تبریز
که مفتاح عرشی و فتاح بابی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱۸ - نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟
نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟
چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟
چه سوگند خوردی؟ چه دل سخت کردی؟
که گویی که هرگز مرا خود ندیدی
مها، بار دیگر، نظر کن به چاکر
چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم
چو می در تن بنده هرسو دویدی
تو باز سپیدی، که بر من نشستی
ربودی دلم را، هوا بر پریدی
دلم رو به دیوار کرده‌‌ست ازان دم
که در خانه رفتی و رو درکشیدی
اگر جان بخواندم تورا راست گفتم
که جان ناپدید است، و تو ناپدیدی
به فریاد من رس، که این وقت رحم است
که صد جا به فریاد جانم رسیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱۹ - نشانت که جوید؟ که تو‌ بی‌نشانی
نشانت که جوید؟ که تو‌ بی‌نشانی
مکانت که یابد؟ که تو‌ بی‌مکانی
چه صورت کنیمت؟ که صورت نبندی
که کف است صورت، به بحر معانی
ازان سوی پرده، چه شهری شگرف است
که عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی، به نو نو خیالی
رسد، تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری را
که هر چیز را که بجویی، تو آنی
دلا خیمهٔ خود برین آسمان زن
مگو که نتانم، بلی می‌توانی
مددهای جانت همه زآسمان است
ازان سو رسیدی، همان سوی رانی
گمان‌های ناخوش برد بر تو دل‌ها
نداند که تو حاضر هر گمانی
به چه عذر آرد؟ چه روپوش دارد؟
که تو نانوشته، غرض را بخوانی
خنک آن زمانی، که ساقی تو باشی
بریزی تو بر ما، قدح‌های جانی
ز سر گیرد این دل، عروج منازل
ز سر گیرد این تن، مزاج جوانی
خنک آن زمانی، که هر پارهٔ ما
به رقص اندرآید که ربی سقانی
گرانی نماند در آن جا و غیری
که گیرد سر مست از وی گرانی
به گفت اندرآیند اجزای خامش
چنان که تو ناطق در آن خیره مانی
چه‌‌ها می‌کند مادر نفس کلی
که تا‌ بی‌لسانی، بیابد لسانی
ایا نفس کلی، به هر دم کیاست
کی‌ات می‌فرستد، به رسم نهانی؟
مگو عقل کلی، که آن عقل کل را
به هر دم کسی می‌کند مستعانی
که آن عقل کلی، شود جهل کلی
گر آبی نیابد ز بحر معانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۰ - اگر چه لطیفی و زیبالقایی
اگر چه لطیفی و زیبالقایی
به جان بقا رو، ز جان هوایی
هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان
وفا زو چه جویی؟ ببین‌ بی‌وفایی
بدن را قفس دان و جان مرغ پران
قفص حاضر آمد، تو جانا کجایی؟
در آفاق گردون زمانی پریدی
گذشتی بدان شه، که او را سزایی
جهان چون تو مرغی ندید و نبیند
که هم فوق بامی و هم در سرایی
گهی پا زنی بر سر تاجداران
گهی درروی در پلاس گدایی
گهی آفتابی بتابی جهان را
گهی همچو برقی، زمانی نپایی
تو کان نباتی و دل‌ها چو طوطی
تو صحرای سبزی و جان‌‌ها چرایی
از این‌ها گذشتم مبر سایه از ما
که در باغ دولت، گل و سرو مایی
اگر بر دل ما دو صد قفل باشد
کلیدی فرستی و در را گشایی
درآ در دل ما که روشن چراغی
درآ در دو دیده، که خوش توتیایی
اگر لشکر غم سیاهی درآرد
تو خورشید رزمی و صاحب لوایی
شدم در گلستان و با گل بگفتم
جهاز از که داری؟ که لعلین قبایی
مرا گفت بو کن به بو خود شناسی
چو مجنون عشقی و صاحب صفایی
چو مجنون بیامد به وادی لیلی
که یابد نسیمش ز باد صبایی
بگفتند لیلی شما را بقا باد
ببین بر تبارش، لباس عزایی
پس آن تلخکامه بدرید جامه
بغلطید در خون، ز‌ بی‌دست و پایی
همی‌کوفت سر را به هر سنگ و هر در
بسی کرد نوحه، بسی دست خایی
همی‌کوفت بر سر که تاجت کجا شد
همی‌کوفت بر دل، که صید بلایی
درازست قصه تو خود این بدانی
طپش‌های ماهی ز‌ بی‌استقایی
چو با خویش آمد بپرسید مجنون
که گورش نشان ده، که بادش فضایی
بگفتند شب بود و تاریک و گم شد
بس افتد ازین هاء ز سوء القضایی
ندا کرد مجنون قلاوز دارم
مرا بوی لیلی، کند رهنمایی
چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف
ز صدساله راهم، رساند دوایی
مشام محمد به ما داد صله
کشیم از یمن خوش نسیم خدایی
ز هر گور کف کف همی‌برد خاکی
به بینی و می‌جست ازان مشک سایی
مثال مریدی که او شیخ جوید
کشد از دهان‌ها، دم اولیایی
بجو بوی حق از دهان قلندر
به جد چون بجویی، یقین محرم آیی
ز جرعه‌ست آن بو نه از خاک تیره
که در خاک افتاد، جرعه‌‌ی ولایی
به مجنون تو بازآ و این را رها کن
که شد خیره چشمم، ز شمس الضیایی
ضعیفست در قرص خورشید چشمم
ولی مه دهد بر شعاعش گوایی
کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون
ولی این نشان است، ازان کبریایی
چو موسی که نگرفت پستان دایه
که با شیر مادر بدش آشنایی
ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت
که در بوشناسی، بدش اوستایی
چراغیست تمییز در سینه روشن
رهاند تو را از فریب و دغایی
بیاورد بویش سوی گور لیلی
بزد نعره‌یی وفتاد آن فنایی
همان بو شکفتش همان بو بکشتش
به یک نفخه حشری، به یک نفخه لایی
به لیلی رسید او به مولی رسد جان
زمین شد زمینی، سما شد سمایی
شما را هوای خدای است لیکن
خدا کی گذارد شما را شمایی؟
گروهی ز پشه که جویند صرصر
بود جذب صرصر، که کرد اقتضایی
که صرصر به پشه دل شیر بخشد
رهاند ز خویشش، به حسن الجزایی
بیان کردمی رونق لاله زارش
ولی برنتابد، دل لالکایی
چمن خود بگوید تو را بی‌زبانی
صلا، در چمن رو، که اهل صلایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۱ - هم ایثار کردی، هم ایثار گفتی
هم ایثار کردی، هم ایثار گفتی
که از جور دوری و با لطف جفتی
چراغ خدایی، به جایی که آیی
حیات جهانی، به هر جا که افتی
تو قانون شادی به عالم نهادی
چه‌‌ها بخش کردی، چه درها که سفتی
ولیکن ز مستان، به مکر و به دستان
شرابی‌‌ست نادر، که آن را نهفتی
به بازار راعی، چه نادرمتاعی
به جان ار فروشی یکی عشوه، مفتی
به زیر و به بالا، تو بودی معلا
فلک را دریدی، چمن را شکفتی
به صورت ز خاکی، وزین خاک پاکی
چو پاکان گردون، نخوردی، نخفتی
تو کن شرح این را که در هر بیانی
چو باد جنوبی غبارات رفتی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۲ - الا میر خوبان، هلا تا نرنجی
الا میر خوبان، هلا تا نرنجی
بهانه نگیری و از ما نرنجی
تویی یار غارم امید از تو دارم
که گر سر نخارم، نگارا نرنجی
تو جان آن مایی، تو خاص آن مایی
ز هر جا برنجی، ازین جا نرنجی
تویی شب فروزم، تویی بخت و روزم
که امشب بخندی و فردا نرنجی
یکی مشت خاکیم ای جان، چه باشد
که از ما و زین‌‌ها و زان‌‌ها نرنجی
چو دانا و نادان، شدند از تو شادان
ز نادان نگیری، ز دانا نرنجی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۳ - به حیلت تو خواهی، که در را ببندی
به حیلت تو خواهی، که در را ببندی
بنالی چو رنجور و سر را ببندی
چو رنجور؟ والله که آن زور داری
که بر چرخ آیی، قمر را ببندی
گر آن روی چون مه به گردون نمایی
به صبح جمالت، سحر را ببندی
غلام صبوحم، ولی خصم صبحم
که از بهر رفتن، کمر را ببندی
اگر گاو آرند پیشت سفیهان
به یک نکته صد گاو و خر را ببندی
به یک غمزهٔ آهوان دو چشمت
چو روبه کنی شیر نر را ببندی
زمستان هجر آمد و ترسم آن است
که سیلاب این چشم تر را ببندی
وگر همچو خورشید، ناگه بتابی
بدین آب هر ره گذر را ببندی
خموشم، ولیکن، روا نیست جانا
که از حال زارم، نظر را ببندی