تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۷۶ - از دل برون نکرده خیال جفا هنوز
از دل برون نکرده خیال جفا هنوز
گرگ آشتی ست یوسف ما را به ما هنوز
روزی که من به سلسله ی زلفش آمدم
بیعت نکرده بود به دستش حنا هنوز
وقتی که نغمه سنج شدم من درین چمن
باد صبا نبود به گل آشنا هنوز
کشتی شکست و از سر من آب هم گذشت
بر سر هزار منتم از ناخدا هنوز
از چاشنی فقر خبردار نیستی
شکر نخورده ای ز نی بوریا هنوز
شد پخته نان هرکسی از آسمان و ما
آبی نخورده ایم درین آسیا هنوز
خاک سلیم در سر کویش به باد رفت
ترک جفا نمی کند آن بی وفا هنوز
گرگ آشتی ست یوسف ما را به ما هنوز
روزی که من به سلسله ی زلفش آمدم
بیعت نکرده بود به دستش حنا هنوز
وقتی که نغمه سنج شدم من درین چمن
باد صبا نبود به گل آشنا هنوز
کشتی شکست و از سر من آب هم گذشت
بر سر هزار منتم از ناخدا هنوز
از چاشنی فقر خبردار نیستی
شکر نخورده ای ز نی بوریا هنوز
شد پخته نان هرکسی از آسمان و ما
آبی نخورده ایم درین آسیا هنوز
خاک سلیم در سر کویش به باد رفت
ترک جفا نمی کند آن بی وفا هنوز
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۷۷ - از فیض ابر شد به چمن هر نهال سبز
از فیض ابر شد به چمن هر نهال سبز
رنگ بتان هند شد از برشکال سبز
شوخی مباد بر سر پروازش آورد
کرده ست طوطی چمن از سبزه، بال سبز
هرگاه یاد چشم تو در خاطرش گذشت
صحرا تمام گشت ز اشک غزال سبز
در عشق ناله نیست ز مجنون عجب، که شد
بر روی لیلی از اثر گریه خال سبز
ریحان چگونه سبز نگردد درو سلیم
کز فیض ابر شد چو زمرد سفال سبز
رنگ بتان هند شد از برشکال سبز
شوخی مباد بر سر پروازش آورد
کرده ست طوطی چمن از سبزه، بال سبز
هرگاه یاد چشم تو در خاطرش گذشت
صحرا تمام گشت ز اشک غزال سبز
در عشق ناله نیست ز مجنون عجب، که شد
بر روی لیلی از اثر گریه خال سبز
ریحان چگونه سبز نگردد درو سلیم
کز فیض ابر شد چو زمرد سفال سبز
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۸۸ - مگذر ز می، ز باطن اهل صفا بترس
مگذر ز می، ز باطن اهل صفا بترس
فصل بهار توبه مکن، از خدا بترس!
ایام در شکستن دل ها بهانه جوست
داری چو گل به کف، ز خزان حنا بترس
در کار سعد و نحس غلط کرده روزگار
از جغد نیست تفرقه ای، از هما بترس
تا کی کنی شکایت او پیش مردمان
ای دیده آخر از نمک توتیا بترس
خوش غافلی ز آفت دور فلک سلیم
ای دانه چشم باز کن از آسیا بترس
فصل بهار توبه مکن، از خدا بترس!
ایام در شکستن دل ها بهانه جوست
داری چو گل به کف، ز خزان حنا بترس
در کار سعد و نحس غلط کرده روزگار
از جغد نیست تفرقه ای، از هما بترس
تا کی کنی شکایت او پیش مردمان
ای دیده آخر از نمک توتیا بترس
خوش غافلی ز آفت دور فلک سلیم
ای دانه چشم باز کن از آسیا بترس
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۰۵ - از روی دل ز عاجزی خود خجل مباش
از روی دل ز عاجزی خود خجل مباش
پامال خصم خویش چو خون بحل مباش
همچون غبار، گاه برانگیز خویش را
افتاده زیر پا چو زمین متصل مباش
دامان روزگار فراخ است، می بنوش
شاید گشایشی رسدت، تنگدل مباش
هرگز مباش در پی لغزیدن کسی
تا خاک راه خلق توان بود، گل مباش
رحمی به مور خسته کن ای پادشاه حسن
جم باش و همچو خاتم جم سنگدل مباش
از شکوه ای که کردی ازان بی وفا سلیم
او منفعل نگشت، تو هم منفعل مباش
پامال خصم خویش چو خون بحل مباش
همچون غبار، گاه برانگیز خویش را
افتاده زیر پا چو زمین متصل مباش
دامان روزگار فراخ است، می بنوش
شاید گشایشی رسدت، تنگدل مباش
هرگز مباش در پی لغزیدن کسی
تا خاک راه خلق توان بود، گل مباش
رحمی به مور خسته کن ای پادشاه حسن
جم باش و همچو خاتم جم سنگدل مباش
از شکوه ای که کردی ازان بی وفا سلیم
او منفعل نگشت، تو هم منفعل مباش
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۱۱ - ای دل ز گرد کلفت عالم غمین مباش
ای دل ز گرد کلفت عالم غمین مباش
چون آسمان وگرنه به روی زمین مباش
بگذار هرچه هست بجز ساغر شراب
واقف ز جام باش و چو جم از نگین مباش
خواهی که ایمن از بد و نیک جهان شوی
بی نیش و نوش چون مگس انگبین مباش
سرده سرشک، چند کشی خواری از جهان
چون ابر این قدر نمد آبچین مباش
از من بگیر عبرت، اگر اهل روزگار
صد آفرین کنند، سخن آفرین مباش
رسوای عالمی شدی از عشق گلرخان
صدبار گفتمت که سلیم این چنین مباش
چون آسمان وگرنه به روی زمین مباش
بگذار هرچه هست بجز ساغر شراب
واقف ز جام باش و چو جم از نگین مباش
خواهی که ایمن از بد و نیک جهان شوی
بی نیش و نوش چون مگس انگبین مباش
سرده سرشک، چند کشی خواری از جهان
چون ابر این قدر نمد آبچین مباش
از من بگیر عبرت، اگر اهل روزگار
صد آفرین کنند، سخن آفرین مباش
رسوای عالمی شدی از عشق گلرخان
صدبار گفتمت که سلیم این چنین مباش
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۱۳ - سر تا به پا چو شمع همه اشک و آه باش
سر تا به پا چو شمع همه اشک و آه باش
در راه عشق پا چو نهی، سر به راه باش
آسودگی ز گلشن فقر و فنا گلی ست
نام گدا به خویش نه و پادشاه باش
بیهوده نیست چهچه بلبل درین چمن
مستانه جلوه چیست، خبردار چاه باش
سرگرمی چراغ بود از کلاه گرم
چون آفتاب، گو سر من بی کلاه باش
کردیم ترک این چمن از دست باغبان
ای عندلیب بشنو و ای گل گواه باش
کمتر مشو ز نقش قدم، خضر اگر نه ای
گر شمع راه کس نشوی، خاک راه باش
چند از قفای نعمت دنیا دوی چو آب
نفس آتش است، طعمه ی او گو گیاه باش
در کاروبار خود مطلب یاری از کسی
هم خویش برق خرمن خود همچو ماه باش
تا چند چون علاقه ی دستار سرکشی؟
ای ماه نو، شکسته چو طرف کلاه باش
در چشم من عزیز، سیاهان چو سرمه اند
ای بخت من، هلاک تو گردم، سیاه باش
پرهیز نیست از می و شاهد ترا سلیم
آخر که گفته است چنین روسیاه باش؟
در راه عشق پا چو نهی، سر به راه باش
آسودگی ز گلشن فقر و فنا گلی ست
نام گدا به خویش نه و پادشاه باش
بیهوده نیست چهچه بلبل درین چمن
مستانه جلوه چیست، خبردار چاه باش
سرگرمی چراغ بود از کلاه گرم
چون آفتاب، گو سر من بی کلاه باش
کردیم ترک این چمن از دست باغبان
ای عندلیب بشنو و ای گل گواه باش
کمتر مشو ز نقش قدم، خضر اگر نه ای
گر شمع راه کس نشوی، خاک راه باش
چند از قفای نعمت دنیا دوی چو آب
نفس آتش است، طعمه ی او گو گیاه باش
در کاروبار خود مطلب یاری از کسی
هم خویش برق خرمن خود همچو ماه باش
تا چند چون علاقه ی دستار سرکشی؟
ای ماه نو، شکسته چو طرف کلاه باش
در چشم من عزیز، سیاهان چو سرمه اند
ای بخت من، هلاک تو گردم، سیاه باش
پرهیز نیست از می و شاهد ترا سلیم
آخر که گفته است چنین روسیاه باش؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۳۳ - حرف گل و حدیث بهار و خزان دروغ
حرف گل و حدیث بهار و خزان دروغ
تا چند گویی این همه ای باغبان دروغ
کردند بحث، شیخ و برهمن به پیش عشق
دعوی این خلاف شد و حرف آن دروغ
چون چشم احول آینه هم شد دروغگو
از بس که عام گشت درین خاکدان دروغ
در ما چو آب و آینه نقش خلاف نیست
کفر است در شریعت ما راستان دروغ
هرگز کسی حریف نشد نفس خویش را
تا چند بشنوم ز تو ای پهلوان دروغ
یک مو خلاف در سخن من سلیم نیست
نگذشته غیر شعر مرا بر زبان دروغ!
تا چند گویی این همه ای باغبان دروغ
کردند بحث، شیخ و برهمن به پیش عشق
دعوی این خلاف شد و حرف آن دروغ
چون چشم احول آینه هم شد دروغگو
از بس که عام گشت درین خاکدان دروغ
در ما چو آب و آینه نقش خلاف نیست
کفر است در شریعت ما راستان دروغ
هرگز کسی حریف نشد نفس خویش را
تا چند بشنوم ز تو ای پهلوان دروغ
یک مو خلاف در سخن من سلیم نیست
نگذشته غیر شعر مرا بر زبان دروغ!
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۳۴ - آهم اثر نیافت ز فریاد بی وقوف
آهم اثر نیافت ز فریاد بی وقوف
شاگرد را چه بهره ز استاد بی وقوف
ناخن به پنجه دارد و در بند تیشه است
آه از نکرده کاری فرهاد بی وقوف
مشکل که این شکار درآید به دام تو
دل مرغ زیرک است و تو صیاد بی وقوف
آن کس که بد نگفته، بترس از زبان او
پرهیز کن ز نشتر فصاد بی وقوف
شعرم به موشکافی ادراک مدعی
خندد چو نوعروس به داماد بی وقوف
بنگر سلیم چون فلکم زار می کشد؟
کافر مباد کشته ی جلاد بی وقوف
شاگرد را چه بهره ز استاد بی وقوف
ناخن به پنجه دارد و در بند تیشه است
آه از نکرده کاری فرهاد بی وقوف
مشکل که این شکار درآید به دام تو
دل مرغ زیرک است و تو صیاد بی وقوف
آن کس که بد نگفته، بترس از زبان او
پرهیز کن ز نشتر فصاد بی وقوف
شعرم به موشکافی ادراک مدعی
خندد چو نوعروس به داماد بی وقوف
بنگر سلیم چون فلکم زار می کشد؟
کافر مباد کشته ی جلاد بی وقوف
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۳۸ - آتش به باغ زد ز خزان روزگار حیف
آتش به باغ زد ز خزان روزگار حیف
داغ چمن نه ایم، ز بلبل هزار حیف
تأثیر نیست در دل ما فیض عشق را
بر گلخن است سایه ی ابر بهار حیف
از ورطه ای که مقصد ما جز خطر نبود
نشکسته رفت کشتی ما برکنار حیف
از خار پا چو شعله به رقصند رهروان
در راه او پیاده خورد بر سوار حیف
از موج اضطراب دلم آرمیده نیست
آیینه ام چو آب ندارد قرار حیف
عاقل به ماتم است رود هرکس از جهان
مجنون این خرابه خورد بر غبار حیف
بیکار نیستیم، ولی در جهان سلیم
کاری نمی کنیم که آید به کار حیف
داغ چمن نه ایم، ز بلبل هزار حیف
تأثیر نیست در دل ما فیض عشق را
بر گلخن است سایه ی ابر بهار حیف
از ورطه ای که مقصد ما جز خطر نبود
نشکسته رفت کشتی ما برکنار حیف
از خار پا چو شعله به رقصند رهروان
در راه او پیاده خورد بر سوار حیف
از موج اضطراب دلم آرمیده نیست
آیینه ام چو آب ندارد قرار حیف
عاقل به ماتم است رود هرکس از جهان
مجنون این خرابه خورد بر غبار حیف
بیکار نیستیم، ولی در جهان سلیم
کاری نمی کنیم که آید به کار حیف
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۴۶ - می آیدم به تحفه ز میخانه جام خشک
می آیدم به تحفه ز میخانه جام خشک
دریا به من همیشه فرستد سلام خشک
نه ابر در هوا، نه می ناب در قدح
چون تر کنم دماغی ازین صبح و شام خشک؟
کام دلم به گریه میسر نمی شود
مژگان تر چه فایده دارد به کام خشک
آه از سرشک بی اثر من که کم نشد
در خانه ام چکیدن باران ز بام خشک
کو جام باده ای که کنم تر دماغ را
این زهد خشک کشت مرا چون زکام خشک
ماهی به دام خشک ندیده کسی و من
از جوهرم چو ماهی خنجر به دام خشک
منعم مکن ز قافیه ی این غزل سلیم
از کام خشک سر نزند جز کلام خشک
دریا به من همیشه فرستد سلام خشک
نه ابر در هوا، نه می ناب در قدح
چون تر کنم دماغی ازین صبح و شام خشک؟
کام دلم به گریه میسر نمی شود
مژگان تر چه فایده دارد به کام خشک
آه از سرشک بی اثر من که کم نشد
در خانه ام چکیدن باران ز بام خشک
کو جام باده ای که کنم تر دماغ را
این زهد خشک کشت مرا چون زکام خشک
ماهی به دام خشک ندیده کسی و من
از جوهرم چو ماهی خنجر به دام خشک
منعم مکن ز قافیه ی این غزل سلیم
از کام خشک سر نزند جز کلام خشک
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۵۳ - پروانه را چو مرغ چمن نیست تاب گل
پروانه را چو مرغ چمن نیست تاب گل
جانسوزتر ز آتش شمع است آب گل
هرگز چنان نشد که ز بی برگی چمن
از رهن می فروش برآید کتاب گل
در گلشنی که چهره بر افروخت شمع ما
مستان نمی خورند به غیر از کباب گل
شد پاره تا به گوش ز خمیازه اش دهن
ای دل مگو خمار ندارد شراب گل
هرگه به سوی باغ، تو ای سرو بگذری
مرغ چمن خجل شود از اضطراب گل
آمد بهار و شور جنون فتنه ساز شد
دارم دلی چو خانه ی بلبل خراب گل
خیل بهار می رود و جام در وداع
همچون گل پیاده دود در رکاب گل
ما را به کار حسن سلیم امتیاز نیست
بلبل نمی کند به چمن انتخاب گل
جانسوزتر ز آتش شمع است آب گل
هرگز چنان نشد که ز بی برگی چمن
از رهن می فروش برآید کتاب گل
در گلشنی که چهره بر افروخت شمع ما
مستان نمی خورند به غیر از کباب گل
شد پاره تا به گوش ز خمیازه اش دهن
ای دل مگو خمار ندارد شراب گل
هرگه به سوی باغ، تو ای سرو بگذری
مرغ چمن خجل شود از اضطراب گل
آمد بهار و شور جنون فتنه ساز شد
دارم دلی چو خانه ی بلبل خراب گل
خیل بهار می رود و جام در وداع
همچون گل پیاده دود در رکاب گل
ما را به کار حسن سلیم امتیاز نیست
بلبل نمی کند به چمن انتخاب گل
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۵۶ - بر راه وعده، ای گل رعنا نشسته ام
بر راه وعده، ای گل رعنا نشسته ام
تنها بیا تو نیز که تنها نشسته ام
از بس ز سبزه ی چمن آزار می کشم
گویی به روی ریزه ی مینا نشسته ام
از موج فتنه، گر بنشینم به روی سنگ
دارم گمان آن که به دریا نشسته ام
تیر هوایی ام که ز بس بی تعلقی
هرجا نشسته ام، به سر پا نشسته ام
از سر هوای گوشه ی عزلت نمی رود
گویی به سایه ی پر عنقا نشسته ام
چون شیشه، روی صحبت احباب با من است
هرجا دو کس نشسته، من آنجا نشسته ام
دایم چو آفتاب درین انجمن ز شرم
بینم ازان به زیر، که بالا نشسته ام
درمان درد خویش طلب کن ز من سلیم
امروز من به جای مسیحا نشسته ام
تنها بیا تو نیز که تنها نشسته ام
از بس ز سبزه ی چمن آزار می کشم
گویی به روی ریزه ی مینا نشسته ام
از موج فتنه، گر بنشینم به روی سنگ
دارم گمان آن که به دریا نشسته ام
تیر هوایی ام که ز بس بی تعلقی
هرجا نشسته ام، به سر پا نشسته ام
از سر هوای گوشه ی عزلت نمی رود
گویی به سایه ی پر عنقا نشسته ام
چون شیشه، روی صحبت احباب با من است
هرجا دو کس نشسته، من آنجا نشسته ام
دایم چو آفتاب درین انجمن ز شرم
بینم ازان به زیر، که بالا نشسته ام
درمان درد خویش طلب کن ز من سلیم
امروز من به جای مسیحا نشسته ام
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۷۸ - ما در چمن بساط تمنا فکنده ایم
ما در چمن بساط تمنا فکنده ایم
بر برگ لاله طرح تماشا فکنده ایم
چون آینه ز دیدن او چشم ما پر است
یوسف به طرح، پیش زلیخا فکنده ایم
از بهر صید کردن مرغابیان اشک
مانند موج، دام به دریا فکنده ایم
در عشق، لاله را سبب اعتبار شد
داغی که ما ز سینه به صحرا فکنده ایم
نبود سلیم توبه شکستن گناه ما
این عذر را به گردن مینا فکنده ایم
بر برگ لاله طرح تماشا فکنده ایم
چون آینه ز دیدن او چشم ما پر است
یوسف به طرح، پیش زلیخا فکنده ایم
از بهر صید کردن مرغابیان اشک
مانند موج، دام به دریا فکنده ایم
در عشق، لاله را سبب اعتبار شد
داغی که ما ز سینه به صحرا فکنده ایم
نبود سلیم توبه شکستن گناه ما
این عذر را به گردن مینا فکنده ایم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۸۳ - آنم که می به نغمه ی زنجیر می خورم
آنم که می به نغمه ی زنجیر می خورم
ساغر به طاق ابروی شمشیر می خورم!
از فیض ماهتاب، شرابم حلال شد
می در پیاله می کنم و شیر می خورم
بیهوشی ام ز جلوه ی سبزان گیلک است
در لاهجانم و می کشمیر می خورم
مورم، ولی ز خرمن عشق است دانه ام
چون موریانه جوهر شمشیر می خورم
تا کی سلیم، جور جهان می توان کشید؟
چندین شکنجه من به چه تقصیر می خورم؟
ساغر به طاق ابروی شمشیر می خورم!
از فیض ماهتاب، شرابم حلال شد
می در پیاله می کنم و شیر می خورم
بیهوشی ام ز جلوه ی سبزان گیلک است
در لاهجانم و می کشمیر می خورم
مورم، ولی ز خرمن عشق است دانه ام
چون موریانه جوهر شمشیر می خورم
تا کی سلیم، جور جهان می توان کشید؟
چندین شکنجه من به چه تقصیر می خورم؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۸۸ - کی بود در چمن که سرودی نداشتیم
کی بود در چمن که سرودی نداشتیم
با عندلیب گفت و شنودی نداشتیم
ای عشق، سوختیم بساط طرب که تو
هر چه به ما نمونه (؟) نمودی نداشتیم
گردون کدام فتنه که با عاشقان نکرد
اینها گمان به خال کبودی نداشتیم
مردیم و آهی از دل بی کینه برنخاست
همچون چراغ آینه دودی نداشتیم
دایم سلیم بود قناعت طریق ما
هرگز نظر به صاحب جودی نداشتیم
با عندلیب گفت و شنودی نداشتیم
ای عشق، سوختیم بساط طرب که تو
هر چه به ما نمونه (؟) نمودی نداشتیم
گردون کدام فتنه که با عاشقان نکرد
اینها گمان به خال کبودی نداشتیم
مردیم و آهی از دل بی کینه برنخاست
همچون چراغ آینه دودی نداشتیم
دایم سلیم بود قناعت طریق ما
هرگز نظر به صاحب جودی نداشتیم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۱۴ - ما همچو گل به چاک گریبان نشسته ایم
ما همچو گل به چاک گریبان نشسته ایم
چون لاله در لباس شهیدان نشسته ایم
هر یک به فکر طره ای آشفته خاطریم
جمعیم دوستان و پریشان نشسته ایم
یاران و بوی گل همه در سیر گلشن اند
ما همچو غنچه پای به دامان نشسته ایم
جز نان خشک، قسمت ما نیست از جهان
گویی مگر به سفره ی دهقان نشسته ایم
جنبیدن است باعث آزار ما سلیم
گویی چو تیر بر سر پیکان نشسته ایم
چون لاله در لباس شهیدان نشسته ایم
هر یک به فکر طره ای آشفته خاطریم
جمعیم دوستان و پریشان نشسته ایم
یاران و بوی گل همه در سیر گلشن اند
ما همچو غنچه پای به دامان نشسته ایم
جز نان خشک، قسمت ما نیست از جهان
گویی مگر به سفره ی دهقان نشسته ایم
جنبیدن است باعث آزار ما سلیم
گویی چو تیر بر سر پیکان نشسته ایم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۳۸ - در ورطه ی کشاکش دوران فتاده ایم
در ورطه ی کشاکش دوران فتاده ایم
این بحر را چو موج، کمان کباده ایم
در جوش این میحط کسی را چه اختیار
چون موج، ما عنان خود از دست داده ایم
رفتند دوستان چو گل و لاله زین چمن
چون سرو از برای چه ما ایستاده ایم
در راستی چو شمع نداریم پشت و روی
با اهل روزگار چو دست گشاده ایم
در راه او به عمر نداریم احتیاج
شاطر چه می کنیم که ما خود پیاده ایم
ما از کجا سلیم و غم عشق از کجا
دل را به دست خویش بر آتش نهاده ایم
این بحر را چو موج، کمان کباده ایم
در جوش این میحط کسی را چه اختیار
چون موج، ما عنان خود از دست داده ایم
رفتند دوستان چو گل و لاله زین چمن
چون سرو از برای چه ما ایستاده ایم
در راستی چو شمع نداریم پشت و روی
با اهل روزگار چو دست گشاده ایم
در راه او به عمر نداریم احتیاج
شاطر چه می کنیم که ما خود پیاده ایم
ما از کجا سلیم و غم عشق از کجا
دل را به دست خویش بر آتش نهاده ایم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۴۲ - ای شبنم وجود مرا آفتاب گرم
ای شبنم وجود مرا آفتاب گرم
چشمت گرسنه است و دل من کباب گرم
هرچه زیان ماست، به ما سود می دهد
آتش برای داغ دل ماست آب گرم
در گلشن همیشه بهار ملایمت
اصلاح نخل موم کند، آفتاب گرم
دارم هزار آبله بر تن ز جوش اشک
آتش گرفت پیرهن زین گلاب گرم
دامان عشق، بستر آسایش من است
همچون سپند سوخت مرا جامه خواب گرم
با شعله چاره ی دل مجروح کن سلیم
بر درد سینه فایده دارد شراب گرم
چشمت گرسنه است و دل من کباب گرم
هرچه زیان ماست، به ما سود می دهد
آتش برای داغ دل ماست آب گرم
در گلشن همیشه بهار ملایمت
اصلاح نخل موم کند، آفتاب گرم
دارم هزار آبله بر تن ز جوش اشک
آتش گرفت پیرهن زین گلاب گرم
دامان عشق، بستر آسایش من است
همچون سپند سوخت مرا جامه خواب گرم
با شعله چاره ی دل مجروح کن سلیم
بر درد سینه فایده دارد شراب گرم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۵۷ - از کوی عشقت ای بت دلجوی دیگران
از کوی عشقت ای بت دلجوی دیگران
رفتم که جا کنم به سر کوی دیگران
چون بینمت به غیر، که دیدن نمی توان
تیر ترا نشسته به پهلوی دیگران
در مذهب دلم که سجود تو می کند
محراب کج بود خم ابروی دیگران
لاف از نسب مزن که به مانند آینه
آدم نمی شود کسی از روی دیگران
در عاشقی چه فیضی ببیند ز دل سلیم؟
تعویذ خویش بسته به بازوی دیگران
رفتم که جا کنم به سر کوی دیگران
چون بینمت به غیر، که دیدن نمی توان
تیر ترا نشسته به پهلوی دیگران
در مذهب دلم که سجود تو می کند
محراب کج بود خم ابروی دیگران
لاف از نسب مزن که به مانند آینه
آدم نمی شود کسی از روی دیگران
در عاشقی چه فیضی ببیند ز دل سلیم؟
تعویذ خویش بسته به بازوی دیگران
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۶۶ - ساقی ز کار من گره توبه باز کن
ساقی ز کار من گره توبه باز کن
دست مرا به گردن مینا دراز کن
صوفی ترا چه کار به جام شراب ناب
کاری که کرده ای همه ی عمر، باز کن
شد صرف باده سیم و زر ما همه بیا
مطرب ز لطف دست تو بر سیم ساز کن
آن روی از کجا و تو ای آینه، بیا
ما دم نمی زنیم، تو خود امتیاز کن
هرچند عندلیب ز نازت در آتش است
نازت رواست، ناز کن ای غنچه، ناز کن
طرف کله شکسته ای، آشوب خلق شو
دامان فتنه برزده ای، ترکتاز کن
از کار مختصر مگذر در طریق فقر
در نان سیاه دانه ز تخم پیاز کن
راحت طلب، سلیم به مقصد نمی رسد
چون ناقه پای خویش به رفتن دراز کن
دست مرا به گردن مینا دراز کن
صوفی ترا چه کار به جام شراب ناب
کاری که کرده ای همه ی عمر، باز کن
شد صرف باده سیم و زر ما همه بیا
مطرب ز لطف دست تو بر سیم ساز کن
آن روی از کجا و تو ای آینه، بیا
ما دم نمی زنیم، تو خود امتیاز کن
هرچند عندلیب ز نازت در آتش است
نازت رواست، ناز کن ای غنچه، ناز کن
طرف کله شکسته ای، آشوب خلق شو
دامان فتنه برزده ای، ترکتاز کن
از کار مختصر مگذر در طریق فقر
در نان سیاه دانه ز تخم پیاز کن
راحت طلب، سلیم به مقصد نمی رسد
چون ناقه پای خویش به رفتن دراز کن