تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - ای لعبتی که مثل تو کس در زمانه نیست
ای لعبتی که مثل تو کس در زمانه نیست
خوشتر ز صورت تو درین کارخانه نیست
از زخم تیرتست مرا استخوان سفید
مت کشته توایم و ازین به نشانه نیست
شیرین حکایتی است که هر چند کوهکن
جان میکند حکایت او جز فسانه نیست
هرچند پا برهنه روم در رکاب تو
هیچم نوازشی بسر تازیانه نیست
در سجده ام تواضع و مستی بهانه ایست
زین بهترم بسجده ساقی بهانه نیست
سیرم ز خلد و گندم آدم فریب او
مرغ دل مرا هوس آب و دانه نیست
اهلی مسیح اگر بفلک رفت گو برو
مارا هوای رفتن ازین آستانه نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۸ - در زیر زلف روی تو چون گل شکفته است
در زیر زلف روی تو چون گل شکفته است
گل بین که زیر سایه سنبل شکفته است
مشکل که از رخ تو کسی را گل مراد
در باغ آرزو بتخیل شکفته است
بس نیست داغهای توام بر جگر که باز
هر روز از زمانه صدم گل شکفته است
ظلم است چشم مردم بیدرد بر گلی
کان گل ز آب دیده بلبل شکفته است
هرگه صبوح کرده بگلشن گذشته یی
گل پیش عارضت بتامل شکفته است
بلبل چو غنچه تنگدل از بی نوایی است
گل را رخ از نشاط تجمل شکفته است
اهلی، صبور باش که از گلشن مراد
گلهای عاشقان بتحمل شکفته است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۱ - گر تن شکسته دوا جز هلاک نیست
گر تن شکسته دوا جز هلاک نیست
دل با تو گر درست بود هیچ باک نیست
هرکس که از غم تو غباریش بر دل است
گویا هنوز آینه اش با تو پاک نیست
آزار ما رقیب بشمشیر میکند
شمشیر ما بجز نفسی دردناک نیست
یوسف هم از ملامت عشق است جامه چاک
پیراهنی کجاست که از عشق چاک نیست
اهلی درین سراچه غم خرمی مجوی
کاین سبزه مراد درین آب و خاک نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۴ - گردون که کین اهل نظر در نهاد اوست
گردون که کین اهل نظر در نهاد اوست
اسباب نامرادی ما بر مراد اوست
ساغر بغیر داد مرا زهر غم دهد
پیش که داد یار برم دار داد ازوست
می خوردنم بیاد لبش بود وین زمان
خون دلی که میخورم آنهم بیاد اوست
امروز در دلم گرهی از غم است سخت
کو ناو کی که چشم دلم بر گشاد اوست
اهلی متاع او سخن است و درین زمان
چیزی که نارواست متاع کساد اوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۷ - هر صورتی که هست ز حسنت نشانه ایست
هر صورتی که هست ز حسنت نشانه ایست
این حسن صورت تو عجب کارخانه ایست
دور از بهشت روی تو در دوزخ غمم
هر موی من ز آتش عشقت زبانه ایست
در بارگاه عشق هزار آستانه است
صد جبرییل خادم هر آستانه ایست
خوبان مدام صید می و نقل می شوند
آه این شراب و نقل عجب آب و دانه ایست
در بحر عشق هرکه در افتاد جان نبرد
باور مکن که عشق بتانرا کرانه ایست
دورست راه دین و ره کفر دورتر
اهلی طریق عشق گزین کاین میانه ایست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۸ - بازم ز هر طرف مه رخساره کسی است
بازم ز هر طرف مه رخساره کسی است
دل با کسی و دیده بنظاره کسی است
آسوده گشتم از همه عالم ولی دلم
آواره است و هر نفس آواره کسی است
آهسته رو که در ره خوبان بخاک و خون
مرغی که میطپد دل بیچاره کسی است
هرکس وسیله اجلش حالتی بود
مارا وسیله غمزه خونخواره کسی است
اهلی بگو بخواجه که ما کیمیاگریم
ما را چه احتیاج بمس پاره کسی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۹ - از بسکه جان به تشنه لبی درد کرده است
از بسکه جان به تشنه لبی درد کرده است
آب حیات بر دل من سرد کرده است
امروز یافتم که چه درد از میان خلق
مجنون و شان گمشده را فرد کرده است
گیرم که نیست ناله ام از غم نه عاقبت
دردی است در دلم که رخم زرد کرده است
فریاد از آن غزاله مشکین که بوی او
ماراچو باد صبح جهانگرد کرده است
اهلی بکنج صومعه سلطان وقت بود
عشقش گدای میکده پرورد کرده است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۲ - آن شمع گلرخان که رخش لاله زار ماست
آن شمع گلرخان که رخش لاله زار ماست
طوفان آتشی است که در روزگار ماست
تا خوشه چین خرمن صاحبدلان شدیم
تخم محبت همه در کشت و کار ماست
زین آتش نهفته که در خاک میبریم
تا حشر لاله یی که دمد داغدار ماست
در دام عشق ما ز سر شوق میرویم
کانکس که صید ما کند اول شکار ماست
ما تشنه لب به مسجد و ساقی بمیکده
بر کف شراب کوثر و در انتظار ماست
اهلی بمال چهره زردی که زر شوی
زان کیمیای عشق که خاک مزار ماست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۵ - هیچت ز خون ما غم روز جواب نیست
هیچت ز خون ما غم روز جواب نیست
گویا که خون اهل نظر در حساب نیست
در راه مهر خاک تنم ذره ذره گشت
یکذره رحم در دلت ای آفتاب نیست
اشکم نیافت بوی وفا تا دلم نسوخت
هر شبنمی که میچکد از گل گلاب نیست
ای مرغ بسمل از پی جان چند میطپی
تسلیم شو که حاجت هیچ اضطراب نیست
شاید که یار بگذرد از خشم ای اجل
مشتاب یکنفس که محل شتاب نیست
اهلی بدیده خواب ندارد ز خار غم
در دیده یی که خار بود جای خواب نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - گفتی چمن بوقت گل ای همنفس خوش است
گفتی چمن بوقت گل ای همنفس خوش است
وقت تو خوش که مرغ مرا با قفس خوش است
بی روی دوست گشت گلستان چه فایده
گلبانگ مرغ و باد صبا یکنفس خوش است
ای عندلیب هر که بود با گل است خوش
صاحب نظر کسی است که با خار و خس خوش است
حسرت خورم ز میوه نخل بلند یار
دستم نمیرسد چکنم دسترس خوش است
اهلی هوس بمی ز هوای بتان کند
پیر است و همچنان بهوی و هوس خوش است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۵ - ساقی، جهان سرشک حریفان گرفته است
ساقی، جهان سرشک حریفان گرفته است
کو کشتی شراب که طوفان گرفته است
چندان بجان رسید دلم از غم جهان
کز محنت جهان دلم از جان گرفته است
با آنکه دامن از همه عالم کشیده ام
عشق توام هنوز گریبان گرفته است
اگه نیی ز آتش دل آه چون کنم
ما بی زبان و آتش پنهان گرفته است
تا زد بدامن تو ز مستی رقیب دست
اهلی همیشه دست بدندان گرفته است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۲ - آن سرو ناز کز چمن جان دمیده است
آن سرو ناز کز چمن جان دمیده است
شاخ گلی بصورت او کس ندیده است
آن نوغزال با من مجنون انیس بود
اکنون چه دیده است که از من رمیده است
با کس نگفته ام غم عشقش مگر صبا
بوی محبت از نفس من شنده است
تلخ است در مذاق دلش آب زندگی
لب تشنه یی که زهر جدایی چشیده است
آسوده دل فریب کمان ابرویان خورد
ما زخم خورده ایم و دل ما رمیده است
طوفان فتنه فلک آبیست زیر کاه
ایمن مشو که بحر فلک آرمیده است
اهلی ز دامنش نکشد خار فتنه دست
هرچند دامن از همه عالم کشیده است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۳ - آن سرو هرگه از نظر من گذشته است
آن سرو هرگه از نظر من گذشته است
گویی که تیری از جگر من گذشته است
دامان ناز بر زده چون سرو میرود
گویی ز جوی چشم تر من گذشته است
بر بیستون ز تیشه فرهاد کی گذشت
آنها که از غمش بسر من گذشته است
چون سایه سوخت از اثر آتش دلم
خورشید اگر برهگذر من گذشته است
اهلی مگو حذر کن از آن شوخ سنگدل
اکنون که کار از حذر من گذشته است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۶ - پیر مغان گدای درش همچو ما بسی است
پیر مغان گدای درش همچو ما بسی است
ما خود کسی نه ایم ولی پیر ما کسی است
گر بهر دوست کوهکنی مرد قصه چیست
در وادی محبت ازین کشته ها بسی است
هرگل که نیست بوی وفا دارییی در او
گر هم گل بهشت بود پیش ما خسی است
بادا فدای قامت طوبی خرام او
هرجا که سرونازی و شمشاد نورسی است
باشد که همرهان نظر کیمیا کنند
بر اهلی حزین که درین راه واپسی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۷ - یکشب که در فراق جمال تو دلبرست
یکشب که در فراق جمال تو دلبرست
باصد هزار روز قیامت برابرست
با دوست گر سخن ز مسیحا رود خموش
کز هرچه میرود سخن دوست خوشترست
بازآ که چشم صید بتکبیر تیغ تو
چون گوش روزه دار بر الله اکبر است
از بزم ما بصدق دل دیگران مرو
بنشین که گر تو جان طلبی هم میسرست
باور مکن که مرده آب خضر بود
آنرا که زندگی ز لب روح پرورست
آتش پرست را ز می آتشین چه غم
گر آتش است بر دل او آب کوثر است
زان لعل شکرین سخنی بس بود مرا
اهلی نه طوطی است که در بند شکرست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۲ - در عشق تو تا در غم خویشی ملامت است
در عشق تو تا در غم خویشی ملامت است
از خود چه بگذری همه خیر و سلامت است
مست از شراب عشق بتان شو که جام می
یک مستی و هزار خمار ندامت است
در عاشقی بلاست چه مرگ و چه زندگی
مردن ملامت است و نمردن غرامت است
صاحبدلی که شاد کند خاطری کجاست
جز پیر می فروش که محض کرامت است
صد کشته زنده کردی و کس را خبر نشد
یک مرده زنده کرد مسیح و قیامت است
برما چگونه اهل سلامت گذر کنند
زینسان که کرد با همه خار ملامت است
اهلی بیا که گوشه نشین عدم شویم
کان منزل سلامت و جای اقامت است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۶ - در خیال وصل جفا پیشه من است
در خیال وصل جفا پیشه من است
فکر محال بین که در اندیشه من است
ای آنکه سنگ جور بمستان خود زنی
قصدت شکستن دل چون شیشه من است
دشمن بسوزن مژه خار از دلش کشی
این خار خار در رگ و در ریشه من است
من آن سگم که شیر فلک رشک من برد
از آن شرف که کوی تو سر بیشه من است
ترسم که قصه لب شیرین چو کوهکن
بیخ مرا کند که زبان تیشه من است
اهلی مرا زعشق جوانان گزیر نیست
من پیر بت پرستم و این پیشه من است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۰ - چشم دلم چو دیده از آن شمع روشن است
چشم دلم چو دیده از آن شمع روشن است
آنشوخ نور چشم و چراغ دل من است
ای سرو خوشخرام که از دیده میروی
جان میرود ز رفتن تو، این چه رفتن است
پیش توام خموش من بیزبان ولی
با یاد تست هر سر مویم که بر تن است
مجنون خار خار بیابان محنتم
این بخش ماست گر همه آفاق گلشن است
دل دم نزد از اینهمه پیکان تیر تو
دل نیست این که هست مرا کوه آهن است
دامان پاکش آینه دل جلا دهد
ما را صفای سینه از آن پاکدامن است
رحمی بحال اهلی دیوانه کی کنی؟
پیش تو آه سینه او دود گلخن است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۲ - دینم ببرد آن بت و گوید که جان کجاست
دینم ببرد آن بت و گوید که جان کجاست
ناصح که کرد منع دلم، این زمان کجاست
گفتی که جای یار مکن جز درون جان
ما فرق تا قدم همه یاریم، جان کجاست
چون شمع مردم از غم و اکنون که با توام
خواهم که شرح غم دهم، اما زبان کجاست
هجرم امان نداد که میرم پای تو
جایی که مرگ تیغ برآرد، امان کجاست
هشیار را عنان صبوری بکف بود
دل مست اوست، در کف مستان عنان کجاست
گر بهر کعبه از در او میروی مرو
بنشین که کعبه یی به ازین آستان کجاست
اهلی مگو که ماهر خان را وفا نماند
اول تو خود بگو که وفادار جهان کجاست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۵ - شادم اگرچه خاطرم اندوهگین ازوست
شادم اگرچه خاطرم اندوهگین ازوست
کم شادی ییست این که دل من حزین ازوست
بر ما نظر بگوشه چشمی نمیکند
ما را اگرچه چشم وفا بیش ازین ازوست
او قصد کشتن از پی ناکامی ام کند
غافل ازین که کام دل من همین ازوست
در حسن کی به خرمن گل نسبتش رواست
خورشید من که خرمن خوشه چین ازوست
آن پاکدامن آینه اش بی غبار باد
کاین پاکدیده را نظر پاک بین ازوست
اهلی بهوش باش که در جام گردش است
زهر هلاک و دل طمعش انگبین ازوست