تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۰ - دیده گر جای تو ای چشمه خورشید شود
دیده گر جای تو ای چشمه خورشید شود
خار در گلشن چشمم گل امید شود
گر لب لعل تو بخشد همه را آب حیات
همه کس همچو خضر زنده جاوید شود
عکس رخسار تو ساقی، اگر افتد در می
جام می در نظر، آیینه جمشید شود
به رقیب ار کرم و رحمت خود عام کنی
نخل کام همه بی میوه تر از بید شود
جذبه مهر اگر در همه گیرد اهلی
چون مسیحا همه کس همدم خورشید شود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۴ - شمع من همنفست گر دگری خواهد بود
شمع من همنفست گر دگری خواهد بود
نفس گرم مرا هم اثری خواهد بود
ایکه دزدیده ز من باد گران می نوشی
هیچ پنهان نشود هر خبری خواهد بود
به هوس میرم اگر قد تو چون نخل روان
پیش تابوت من او را گذری خواهد بود
ایکه از گوشه چشمم نگری میدانم
که بحال منت آخر نظری خواهد بود
گر ترا بادگری میل بود جان کسی
اهلی آن نیست که یار دگری خواهد بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۸ - ذوق دیدار تو در جان بلاکش باشد
ذوق دیدار تو در جان بلاکش باشد
راحت کعبه پس از زحمت ره خوش باشد
حاجت سوختنم نیست چه دورم زلبت
ماهی از آب چه شد دور در آتش باشد
با پریشانی خود شادم از آن می ترسم
که زمن طبع شریف تو مشوش باشد
دیده پاک من اندیشه ز دوزخ نکند
غم از آتش نخورد سکه چو بی غش باشد
اهلی آن شوخ اگرش مهر و وفا نیست مرنج
مردمی کم طلب از هر که پر یوش باشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰۳ - خاک ره خواست سرم یار و چنان خواهد بود
خاک ره خواست سرم یار و چنان خواهد بود
هرچه او بر سر ما خواست همان خواهد بود
جان من رفتی و چون صورت بیجان برهت
چشم من تا بقیامت نگران خواهد بود
میروی سرو من از دیده و جانی که مراست
همچو آب از پیت ای سرو روان خواهد بود
من بشکرانه کنم جان سپر تیر هلاک
گر هلاک من از آن دست و کمان خواهد بود
زخم تیرت طلب آن روز که من خاک شوم
ز استخوانهای سفیدم که نشان خواهد بود
گر بداغ تو روم تا ابد از خاک مرا
لاله وار آتش دل شعله زنان خواهد بود
گرچه خارم گلم از خاک دمد چون به رهت
سر من خاک کف پای سگان خواهد بود
قصه کوته کند و بر دوست فشان جان اهلی
چند گویی که چنین است و چنان خواهد بود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰۵ - چار دیوار جهان کز غصه دلها خون کند
چار دیوار جهان کز غصه دلها خون کند
نم کشید از خون ما کس تکیه بر آن چون کند؟
سر فرو بر در می و رندی که از مکر جهان
در زمین خواهی فرو رفتن گرت قارون کند
ناله کم کن ایدل از دردش و گر نالی چو نی
ناله یی باری که دردی از دلی بیرون کند
آتش ما گر بود در جان مجنون همچو شمع
مرغ نتواند که منزل بر سر مجنون کند
ترک خوبان کی کند عاشق بطعن و سرزنش
بلکه گفت و گوی مردم شوق او افزون کند
اهلی اکسیر سعادت نیست غیر از صابری
کیمیای صابری درویش را قارون کند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۰ - تا تورا آرزوی همنفسی با من شد
تا تورا آرزوی همنفسی با من شد
هر کجا همنفسی بود بمن دشمن شد
در علاج دل بیمار که چونشمع بسوخت
سعی بسیار نمودیم و دوا کشتن شد
بسکه اندیشه خالت ز دل من سر زد
آخر این تخم بلا در دل من خرمن شد
خلق را دوش گمان شد که مرا خانه بسوخت
بسکه دود از جگر سوخته بر روزن شد
نیکبختان همه در گلشن مقصود شدند
اهلی سوخته دل بود که در گلخن شد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۶ - ایخوش آنکس که چو گل مستی بیباک کند
ایخوش آنکس که چو گل مستی بیباک کند
ساغری درکشد و پیرهنی چاک کند
برق حسن تو که بر لاله رخان آتش زد
تاچه با خرمن مشتی خس و خاشاک کند
آخر ای پادشه حسن نگویی که کسی
تا بکی داد زند چند به سر خاک کند
چند افتیم بپای همه چون نیست کسی
که بدامان کرم چهره ما پاک کند
تنگدل اهلی از آنگل چو شوی غنچه صفت
که هزار از تو بیک خنده فرحناک کند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۷ - آنکه لعلش دم عیسی به کرامت دارد
آنکه لعلش دم عیسی به کرامت دارد
عالمی کشت چه پروای قیامت دارد
عشق را خاصیت این است که با هرکه بود
روزگار از همه دردش بسلامت دارد
داشت دعوی بقدت قامت طوبی که فلک
تا ابد بر سر پایش بغرامت دارد
عاقبت خاک شود در ره سروی به هوس
هرکه در سر هوس آن قد و قامت دارد
اهلی از راهروان است درین خانه خاک
دو سه روزی بهوای تو اقامت دارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۱ - هرگز از کوی تو کس دور بشمشیر نشد
هرگز از کوی تو کس دور بشمشیر نشد
هرگز از دیدن دیدار تو کس سیر نشد
گام بر سبزه باغ طربش باد حرام
هرکه در راه وفا بر سر شمشیر نشد
صید نخجیرگه عشق به کامی نرسید
تا به چابک صفتی در دهن شیر نشد
دست ساقی بکرم در همه وقت است بلند
هرگز از دور فلک دست کرم زیر نشد
زود رفت از بر ما یار و دل اهلی زار
سوخت از دوری او گرچه بسی دیر نشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۸ - عاشق آشفته دل از طعنه خامی نشود
عاشق آشفته دل از طعنه خامی نشود
دامن پاک کس آلوده بجامی نشود
می خور و سبحه و سجاده صد پاره بهل
مزغ زیرک ز پی دانه بدامی نشود
پیش مرغ دل ما کعبه و بتخانه یکیست
طایر سدره مقیم لب بامی نشود
صد ملامت ز بتان بینم و اینطایفه را
کم به بینم که مرا ذوق سلامی نشود
سوخت پروانه و شمع از رخ او یاد نکرد
هیچکس سوخته در آتش خامی نشود
عشق از خواجگی و بندگی آزاد بود
ورنه محمود گرفتار غلامی نشود
هرکه رفتار بتان دید چو اهلی عجبست
که سرش خاک ره کبک خرامی نشود
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۹ - هیچ لب تشنه به میخانه سری بر نکند
هیچ لب تشنه به میخانه سری بر نکند
گر لبی از کرم پیر مغان تر نکند
توسن ناز مکن زین پی گلگشت چمن
تا صبا خاک ره از دست تو بر سر نکند
نکند نرگس خونخوار تو ساغر گیری
تا کسی خون دل از دیده بساغر نکند
وعده کام مکن از دهن خویش بکس
کاین سخن یکسر مو کس ز تو باور نکند
ملکت عشق کلیدش به کف فرهادست
خسرو این ملک به شمشیر مسخر نکند
هجر و وصل و غم و شادی همه از دوست خوشست
عاشق آن به که به خود هیچ مقرر نکند
اهلی از ساقی دوران طمع صاف مکن
تا دل صافیت از درد مکدر نکند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۱ - گرچه از عشق بتان صبر و دل و هوشم شد
گرچه از عشق بتان صبر و دل و هوشم شد
باز عاشق شدم آن جمله فراموشم شد
هیچ سروی نگرفتم به بر از یاد قدش
که نه در خون دل آغشته در آغوشم شد
چاک دامان قبا بر زده از من چو گذشت
چاکها در دل از آن سرو قبا پوشم شد
دوش ساقی بیکی جرعه که در کارم کرد
سبحه رفت از کف و سجاده هم از دوشم شد
اهلی از تلخی هجران نکنی ناله که چرخ
نیش زد هرکه از او آرزوی نوشم شد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۱ - کی شود سرو من آگه ز دل افکاری چند
کی شود سرو من آگه ز دل افکاری چند
تا چو گل در ته پا نشکندش خاری چند
چون گل از پرده برون آی و مبین لاله صفت
خانه آتش زده سوخته زاری چند
ایکه با همنفسان روز و شبی میخواره
نفسی نیز بر آور به جگر خواری چند
روز و شب قصد رقیبان تو آزار دل است
بجز این هیچ ندانند دل آزاری چند
یار آن باش که باری ز دلی بردارد
نه کسی کو بدل ریش نهد باری چند
اهلی از دوست طلب کام نه از اهل ورع
مطلب فیض دل از صورت دیواری چند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۲ - مست رفتی و ز شوقت جگرم چاک بماند
مست رفتی و ز شوقت جگرم چاک بماند
دل بخون غرقه از آن روی عرقناک بماند
همه از مهر تو چون ذره بر افلاک شدند
دل بی طالع ما بود که در خاک بماند
روز مردن نشدی نخل سر تابوتم
در دلم حسرت آن قامت چالاک بماند
مردن از زهر جفایت بدلم تلخ نبود
تلخی آن بود که در حسرت تریاک بماند
اهلی آن گل شد و ما را برقیبان بگذاشت
زان گلستان به حببان خس و خاشاک بماند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۳ - عاشقان ره بسر گنج الهی دارند
عاشقان ره بسر گنج الهی دارند
بجز از بخت دگر هرچه تو خواهی دارند
پیش رندان به ادب باش که این سرمستان
صورت بندگی و سیرت شاهی دارند
عیب عاشق مکن از نامه سیاهی ایشیخ
بت پرستان چه غم از نامه سیاهی دارند
آشنایان محبت که نهنگان غمند
کی ز طوفان فنا فکر تباهی دارند
لعل جانبخش تو عاشق کشد و زنده کند
زنده و مرده بر این حال گواهی دارند
با وجود چو تو خورشید رخی کج نظران
چشم بر حسن رخ یوسف چاهی دارند
رنگ چون کاه تو اهلی نبود رو زردی
عاشقان آب رخ از چهره کاهی دارند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۸ - سرو من تا چو مه از خانه زین گشت بلند
سرو من تا چو مه از خانه زین گشت بلند
آفتابی دگر از روی زمین گشت بلند
برحذر باش دلازان بت خونخواره که باز
رنگش افروخت می و چین جبین گشت بلند
عاشق آنست که پروا نکند بد نامی
در جهان نام زلیخا بهمین گشت بلند
منم آن صید که تا چشم فکندم به بتان
هر طرف دست و کمانی ز کمین گشت بلند
اهلی از دار فنا سرنکشی چون منصور
که مقام همه در عشق ازین گشت بلند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۵ - سرو قدان که دل از عاشق محتاج برند
سرو قدان که دل از عاشق محتاج برند
یوسف از چاه برآرند و بمعراج برند
گلرخانی که برند از دل ما صبر و قرار
جان بی صبر مرا همره خود کاج برند
صبر و هوش و دل و دین رفت همین حالی ماند
که بیک عشوه مستانه بتاراج برند
دیده کز هجر کمان ابروی خود گشت سپید
کی بود کز پی تیرش سوی آماج برند
مرد منصوبه شطرنج جهان اهلی نیست
کاین حریفان دغل دست ز لیلاج برند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۳ - دی که آن کان نمک خنده بر این مجنون کرد
دی که آن کان نمک خنده بر این مجنون کرد
من چه گویم که چه با این جگر پرخون کرد
غرق خون گشته ام از دیدن آن مردم چشم
چکنم چشم خودم غرقه درین جیحون کرد
تا صبا یک گره از سنبل زلفش بگشاد
هر بمویی گرهی از دل ما بیرون کرد
عاشقان مست غم از آن می گلگون گشتند
هرچه با خسته دلان کرد لب میگون کرد
بخت آواره مرا در طلب گوهر وصل
در بیابان فنا همسفر مجنون کرد
گنجها زیر زمین دارم ازین سیم سرشک
کیمیای نظر دوست مرا قارون کرد
اهلی از سروقدان سبزه صفت خرم بود
آخرش سوخته برق ستم گردون کرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۴ - عاشقان گردم گرم از دل غمناک زنند
عاشقان گردم گرم از دل غمناک زنند
گلرخان غنچه صفت جامه بتن چاک زنند
باشد ای گل که ببرق کرم از ممکن غیب
آتش تفرقه یی در خس و خاشاک زنند
ازره غمزدگان سنگ ملامت برگیر
تا شهیدان تو چون سبزه سر از خاک زنند
عاشقانی که نشویند بخونابه نظر
شرمشان باد که لاف از نظر پاک زنند
دردمندان قدم اول بسر خویش نهند
وانگهی دست بر آن حلقه فتراک زنند
سگ عیسی نفسانیم که این گرم روان
گرچه خاکند قدم بر سر افلاک زنند
زاهدانی که محبت نشناسند که چیست
عیب باشد که دم از دانش و ادراک زنند
سر هر کس نشود گوی بمیدان بتان
اهلی این گوی مگر مردم چالاک زنند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۰ - دی نظر دیده بر آن نعل سم توسن کرد
دی نظر دیده بر آن نعل سم توسن کرد
صیقلی دید که آیینه جان روشن کرد
دوست شد یارم و یاران بمن اغیار شدند
دوست بنگر که همه خلق جهان دشمن کرد
این نه آن بود که شد همسخنم وقت وداع
جان من بود که میرفت و سخن با من کرد
خار در دیده من باد بجای مژه ام
گر دلم بی رخ او چشم سوی گلشن کرد
عاشق غمزده بی او چو بگلشن بگذشت
گلشن او دو دل سوخته چون گلخن کرد
دل تاریک مرا خانه خود کرد و خوش است
که به تیر مژه آن خانه پر از روزن کرد
سایه بر عرش برین کی برسد چون خورشید
هرکه چون اهلی مسکین نه در او مسکین کرد