تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۵۲ - هر که را در دو جهان همچو تو یاری باشد
هر که را در دو جهان همچو تو یاری باشد
یا به دست دل او چون تو بهاری باشد
کی کند بس ز تماشای گلستان رخت
خاصه کز وصل تواش بوس و کناری باشد
بر سر چشمه ی چشمم بنشین تا گویم
جای سرو و چمنی هم به کناری باشد
گذری کن به سوی ما ز سر لطف دمی
زآنکه سروش به سر خاک گذاری باشد
گر گذاری بودم در دل تو نیست عجب
زآنکه از خس دل دریاش چه عاری باشد
باده ی عشق ترا مستی از آن بیشترست
که به یک جرعه مرا دفع خماری باشد
به شب زلف تو و روز رخت بتوان دید
گرچه در جمله جهان لیل و نهاری باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۵۳ - درد ما را ز وصال تو دوا کی باشد
درد ما را ز وصال تو دوا کی باشد
کام جانم ز دهان تو روا کی باشد
به وفا وعده همی کرد که یارت باشم
در دل ماه رخان مهر و وفا کی باشد
گفته بودی غم کارت بخورم صبری کن
صبرم از روی نگارین تو تا کی باشد
آنکه جان را به غمت باخت و نشد شاد به وصل
به غم و اندُهت ای دوست سزا کی باشد
بیش از این جور و جفا بر من مسکین مپسند
که مرا طاقت این جور و جفا کی باشد
از جهانم شده یکتا به غمت خرسندم
که به یک دل صنما قبله ی دوتا کی باشد
چون تو سلطان جهانی نظری دار به ما
گرچه اندیشه سلطان و گدا کی باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۵۴ - هر کرا دل متمایل به جمالی باشد
هر کرا دل متمایل به جمالی باشد
در دو چشمش ز رخ یار خیالی باشد
دل بیچاره ام از دست خیالت خون شد
خرّم آن دم که مرا با تو وصالی باشد
نکنی یاد من خسته مبادا صنما
بر دلت از من بیچاره ملالی باشد
چون قد و قامت تو سرو نروید به چمن
چون لب لعل تو گر آب زلالی باشد
گل چو رنگ رخ تو نیست به بستان جهان
یا به بالای بلند تو نهالی باشد
گفتم ای دل مرو اندر پی دلبر زنهار
که فراق رخ آن دوست وبالی باشد
ای دل خسته فراقش به کمالست مگر
شب هجران تو را نیز زوالی باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۵۵ - گفتم ای دل مگرش مهر و وفایی باشد
گفتم ای دل مگرش مهر و وفایی باشد
یا به درد من دلخسته دوایی باشد
دل ببرد از من بیچاره و در پای افکند
بیشتر زین به جهان جور و جفایی باشد
به در خلوت وصلش شدم از غایت شوق
هیچ بویی نشنیدم که صلایی باشد
دل برفت از بر ما مسکن انسی طلبید
گفتمش جز سر زلفین تو جایی باشد
رایم اینست که جان در قدمت افشانم
دلبرا خوشتر از این رای چه رایی باشد
نسبت قد تو با سرو چمن می کردم
چون بدیدم ز قدت نشو و نمایی باشد
میل بالای تو چون کرد دل سرگشته
گفتم آن روز که بالاش بلایی باشد
حسن را می دهی ای دوست زکاتی باری
هیچ گفتی به سر کوی گدایی باشد
به جفا خاطر مسکین جهانی مشکن
مکن این ظلم که هم روز جزایی باشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۸۴ - دیده ای کاو به سر کوی وفا رهبر شد
دیده ای کاو به سر کوی وفا رهبر شد
بی تکلّف به همه ملک جهان سرور شد
دیده ام بی تو نمی دید جهان را گویی
توتیای شب وصل تو ورا رهبر شد
جان همی داد دلم در هوس دیدارت
شکر یزدان که به مهر رخ تو بیمر شد
فصل ایام بهارست و لب جوی خوشست
لیک با زیور حسن تو کنون بهتر شد
سوسن از جمله ریاحین چو به بو کمتر بود
بوی خلقت بشنید او و زبان آور شد
یار من دور شدی باز ندانم خود را
چه کنم با تو مرا دیده و دل خوگر شد
آتش عشق تو هر لحظه فزونست مرا
مهر ما روز به روز از دل تو کمتر شد
جان بدادم به امید شب وصلت باری
روزی ما نشد و زان کسی دیگر شد
از پراکندگی حال جهان بی خبری
زلف گمراه تو زان روی چنین کافر شد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۹۳ - شادمان گشت دلم کز درم آن یار آمد
شادمان گشت دلم کز درم آن یار آمد
شاخ امّید دل غمزده در بار آمد
دلبر از راه جفا گشت و وفا کرد ای دل
مگر آن آه سحرگاه تو در کار آمد
راستی سرو ز رشک قدش از پای افتاد
تا که آن قامت رعناش به رفتار آمد
تا سر زلف سمن سای تو بگشود صبا
آهوی از نکهت آن بوی به رفتار آمد
مرغ جانم به سر زلف تو بگذشت شبی
ناگه از دانه خال تو گرفتار آمد
گل فروریخت ز شرم رخ جان پرور تو
تا که آن روی چو گلنار به گلزار آمد
تا درخت غم عشقت بنشاندم به جهان
هر دمم درد دل و خون جگر بار آمد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۹۴ - مژده دادند دلم را که دلا یار آمد
مژده دادند دلم را که دلا یار آمد
غم مخور ای دل غمدیده که غمخوار آمد
زآب چشم تو که سرچشمه حیوان ارزد
میوه شاخ شب وصل تو در بار آمد
گفتم آخر دل بیچاره هجران دیده
ناله و آه سحرگاه تو در کار آمد
از گلستان وصال تو نگارا به چه روی
زان نصیب من دلداده همه خار آمد
دل به بوی شب وصل توبه کویت بگذشت
در سر زلف تو ناگاه گرفتار آمد
بی تکلّف به چمن سرو چمان از قد تست
از قد افتاد چو قدّ تو به رفتار آمد
طوطیان لال شدستند و مکرر شده قند
تا لب لعل تو در خنده و گرفتار آمد
سخن تلخ تو جانا چو شکر نوشیدم
گر صدم تلخی از آن لعل شکربار آمد
قسمم خاک کف پای تو کاندر غم هجر
دلم از جان جهان یک سره بیزار آمد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۴ - عاشقان گل رخسار تو بستان طلبند
عاشقان گل رخسار تو بستان طلبند
وز قد سرو وشت شیوه و دستان طلبند
همچو پروانه سرگشته دل خلق جهان
بر فروغ رخ تو راه شبستان طلبند
بلبلان را همه فریاد و فغان دانی چیست
عاشقانند و به بستان گل بستان طلبند
در فراق رخ تو ناله برآورد هزار
ناله و سوز سحرگاه ز دستان طلبند
غمزه ی شوخ و لب لعل تو با همدگرند
ره زن و باج خود از باده پرستان طلبند
به شب دولت وصل تو ندارم دستی
تیغ هجران تو را رستم دستان طلبند
چشم تو خون جهان ریخت ازو نیست عجب
راستی و خرد و عقل زمستان طلبند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۵ - طالبان سر کویت رخ جانان طلبند
طالبان سر کویت رخ جانان طلبند
رخ جانان نه مرادست مگر جان طلبند
این دلیلیست که در صورت خوبان همه خلق
گشته حیران جمالند و همه آن طلبند
چون تویی مایه درمان دل عشاقان
دردمندان تو از لطف تو درمان طلبند
چون من آشفته آن روی چو ماهت شده ام
در سر کوی تو از ما سر و سامان طلبند
بر سر کوی تو چون هست سگان را باری
عاشقان تو چرا بار ز دربان طلبند
چون تویی سایه ی خالق به سر خلق جهان
سایه مرحمت شاه جهانبان طلبند
غرق طوفان بلا گشته دل و جان و چو نوح
دست امّید برآورده و درمان طلبند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۶ - دردمندان تو از وصل تو درمان طلبند
دردمندان تو از وصل تو درمان طلبند
یک نظر دیدن روی تو چو ایمان طلبند
همچو پروانه ی سرگشته دلِ خلق جهان
بر فروغ رخ تو راه شبستان طلبند
بلبلان را همه فریاد و فغان دانی چیست
عاشقانند و به بستان گل بستان طلبند
در فراق رخ تو ناله برآورد هزار
وین زمان باج خود از باده پرستان طلبند
غمزه شوخ و لب لعل تو با همدیگر
زاری و سوز سحرگاه ز دستان طلبند
به شب دولت وصل تو ندارم دستی
تیغ هجران تو را رستم دستان طلبند
چشم تو خون جهان ریخت ازو نیست عجب
راستی و خرد و عقل ز مستان طلبند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۷ - دردمندان غم عشق دوا می طلبند
دردمندان غم عشق دوا می طلبند
وز مراد دو جهان وصل شما می طلبند
دیده ی دیدن روی چو مهت ای دیده
شب و روز و گه و بی گه ز خدا می طلبند
شب وصل تو که چون جان به جهانست عزیز
خلق عالم همه آن را به دعا می طلبند
مه ما چونکه نهانست ز چشم همه خلق
روشنایی رخ دوست ز ما می طلبند
لشکر عشق تو دادند حصار دل ما
جان کنون از من بیچاره چرا می طلبند
خبرت هست که بالای تو سرویست روان
رهروان ره عشق تو بلا می طلبند
لطف تو چونکه طبیب دل رنجورانست
دردمندان جهان از تو دوا می طلبند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۰ - گِل ما را ز ازل با غم تو بسرشتند
گِل ما را ز ازل با غم تو بسرشتند
قصه ی عشق تو را بر سر ما بنوشتند
گرچه داری تو فراغت ز من ای جان گویی
تخم مهر تو مرا در دل و در جان کشتند
آه از آن مردمک چشم که بس خون ریزست
که به تیغ ستم غمزه جهانی کشتند
گرچه مشّاطه ی حسنش به نگار آمده بود
لیک دستانش به خون دل ما می شستند
عاشقان سر زلف تو به بوی تو هنوز
از غمت بی سر پا گرد جهان درگشتند
جامه ی وصل تو خیاط خیالم می دوخت
دل و جان رشته به انگشت وفا می رشتند
یک زمان بر لب کشت آی و مخور غم به جهان
که بسا ماه رخ و سرو قد اکنون خشتند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۱ - هیچکس در نزد آن در که درش باز نکردند
هیچکس در نزد آن در که درش باز نکردند
وآن کسان کز در انصاف بگردند نه مردند
حال و احوال جهان هیچ نیرزد بر دانا
جز نکویی که توان گفت جز آن هیچ نبردند
هرکه با خلق جهان کرد نکویی چه زیان کرد
زنده ی هر دو سرایند و یقین دان که نمردند
هرکه بنهاد ز مال دگران گنج و خزینه
ای برادر تو ندیدی که برش هیچ نخوردند
گنج قارون اگرت هست و اگر ملک سلیمان
فکر آن کن تو ازین دنیی فانی که چه بردند
اگرت هست یکی لقمه ز درویش و غریبی
تو مکن منع که این شیوه ز تو نیک پسندند
در لطف و کرم ای دل بگشا باز
تا در روضه ی فردوس به روی تو نبندند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۶ - پیش او گر همه جانند به جانان نرسند
پیش او گر همه جانند به جانان نرسند
گر همه مایه ی دردند به درمان نرسند
همه سرها به غم عشق تو سرگردانند
شد یقینم که ز وصل تو به درمان نرسند
ای بسا جان گرامین که به عید رخ تو
سر همه کرده فدا لیک به قربان نرسند
دولت وصل و شب هجر تو مشکل کاریست
ترک جان کن که به مقصود دل آسان نرسند
عاشقان رخ زیبای تو ای جان و جهان
تا ز جان سیر نگردند به جانان نرسند
کعبه ی وصل امیدم چو بعید افتادست
طالبان تو همانا به بیابان نرسند
من غریبم به جهان غمت ای عمر عزیز
چون به فریاد دل تنگ غریبان نرسند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۵ - عاقبت درد من خسته سرایت بکند
عاقبت درد من خسته سرایت بکند
از فراق تو بسی با تو شکایت بکند
آنچه دیدم ز جفای فلک و جور رقیب
بخت شوریده ی من با تو حکایت بکند
درد هجران تو افکند در آتش دل من
مگرم وصل تو ای دوست حمایت بکند
جان رسیدم به لب از شدّت هجران جانا
لطف جان پرور تو بو که عنایت بکند
چه شود ای بت بگزیده ی من گر ز کرم
دل ما را شب وصل تو رعایت بکند
گر به خون دل ما هست رضایت صنما
دل مسکین به جهان عین رضایت بکند
گر خرامی سوی ما همچو سهی سرو روان
بجز از جان چه فدای کف پایت بکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۹ - از چه رو لعل تو درمان دل ما نکند
از چه رو لعل تو درمان دل ما نکند
چون دلم غیر رخت میل به هر جا نکند
چه کنم با دل سرگشته ی بی آرامم
کز جهان غیر لبت هیچ تمنّا نکند
گوید آن یار جفاپیشه وفا با تو کنم
گوید این را به زبان لیک همانا نکند
یار ما وعده ی وصلش به شبم داد امشب
وعده ی وصل اگر باز به فردا نکند
دل بیچاره شده گرد جهان سرگردان
خانه ای غیر سر زلف تو پیدا نکند
چو تواند که دهد کام من از لعل لبش
لیکن آن شوخ ستمکاره به عمدا نکند
چه دهم شرح که آن دلبر سنگین دل من
چه جفا و ستم و جور که بر ما نکند
ذکر اوصاف جمال رخ جان آرایت
چون زبان دل ما را به تو گویا نکند
هیچ شب نیست که صد عربده ای جان و جهان
چشم سرمست تو با این دل شیدا نکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۰ - کس به امید وفا ترک دل و دین نکند
کس به امید وفا ترک دل و دین نکند
جز تو سنبل به گل روی تو پرچین نکند
هیچ شب نیست که از خون جگر روی مرا
دل غم دیده ام از دست تو رنگین نکند
از جفایی که از او بر من دلخسته رسید
همه کس رحم کند آن دل سنگین نکند
نگذرد یک نفسی کان بت مه رو به جفا
ابروان بر من دلخسته پر از چین نکند
من دعاگوی توام از دل و جان تا باشم
در دعای تو شب و روز که آمین نکند
مانی ار صورت روی تو بیند در خواب
به جهان دعوی صورت گری چین نکند
هیچ شب نیست که در دیده ی ما خیل خیال
ننشیند به جمال تو صد آیین نکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۱ - دلبرم دل ز برم برد و وفایی نکند
دلبرم دل ز برم برد و وفایی نکند
درد ما را ز لب خویش دوایی نکند
این همه مهر و وفا کز رخ او در دل ماست
نیست یکدم که به من جور و جفایی نکند
نیست یک شب ز فراق تو که دست دل من
از غمت پیرهنی را به قبایی نکند
چونکه بالاش بدیدم به چمن می گفتم
عجب ار بر سر ما باز بلایی نکند
دل چو در چشم و سر زلف تو آویخت به مهر
عشق گفت عهده به جانم که خطایی نکند
جز سر زلف سیاهت که دلم کرد وطن
دلبرا خاطر من میل به جایی نکند
چه کنم خانه ی خود کرده سیاه این دل من
او هوس جز سر کوی تو هوایی نکند
در زمانی که دل من به در راز شود
جز امید شب وصل تو دعایی نکند
خاطر خسته ی مجروح من از ملک جهان
خوشتر از دیدن دیدار تو رایی نکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۴۶ - بیشتر خلق جهان در پی جاه و درمند
بیشتر خلق جهان در پی جاه و درمند
ز وفا دور و جفاجوی و نه اهل کرمند
روزگاریست پرآشوب که از خلق جهان
حذر اولیست که یاران وفادار کمند
وحشتی از همه دارند ندانم که چرا
همچو آهوی چرا گشته ز مردم برمند
بهر یک نان که مبادا به جهانش سفله
هست امکان که تهیگاه هم از هم بدرند
گردش دور فلک را چو بقا نیست چرا
آخر از کار جهان جمله چنین بی خبرند
بنده ی قدّ تو گشتند ز جان تا دانی
سرو نازی که به بالای تو اندر چمنند
دل من آهوی وحشیست که در کوه و درت
گشت سرگشته و عمری که نیامد به کمند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۵۷ - تا مدار فلک و دور جهان خواهد بود
تا مدار فلک و دور جهان خواهد بود
دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود
بر من خسته نظر گر فکنی از سر لطف
اثر همت صاحب نظران خواهد بود
دیده تا بر قد آن سرو روان بگشایم
خونم از دیده ی غم دیده روان خواهد بود
خسته بار فراق توأم ای جان عزیز
گل وصل تو به دست دگران خواهد بود
گرچه دیدی ز فلک جور فراوان ای دل
دل قوی دار که خیر تو در آن خواهد بود
دل گم گشته ما را که نشان خواهد داد
تا ز حسنش به جهان نام و نشان خواهد بود
تا روان باشد و جانم به لب آید ز غمش
خاطرم مایل آن سرو روان خواهد بود