تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۸ - دل ما بردی و یکدم طرف مات نبود
دل ما بردی و یکدم طرف مات نبود
گرچه ای سرو بجز دیده ی ما جات نبود
مهر روی تو نکردیم بجز جان جایش
مهر ما یک سر مو در دل خارات نبود
مدّتی بود که تا کحل بصر می جستم
نیک دیدم که بجز خاک کف پات نبود
قامت سرو سهی در چمن جان بسیار
دیده ام هیچ یکی چون قد زیبات نبود
ای دل خسته تو گفتی که ببوسم پایت
چون رسیدی ببرش زهره و یارات نبود
سالها بود که سرگشته کویت بودم
بود میلی سوی این خسته جگریات نبود
گرچه جان در قدمت کردم و دل رفت ز دست
ای ستمگر بجز از شعبده بامات نبود
رخ نهادیم در آن عرصه که فرزین بندیم
شاه رخ زد غم او چاره بجز مات نبود
در جهان بود امیدم به تو بسیار ولی
چه توان کرد مرا عین کرامات نبود
گرچه ای سرو بجز دیده ی ما جات نبود
مهر روی تو نکردیم بجز جان جایش
مهر ما یک سر مو در دل خارات نبود
مدّتی بود که تا کحل بصر می جستم
نیک دیدم که بجز خاک کف پات نبود
قامت سرو سهی در چمن جان بسیار
دیده ام هیچ یکی چون قد زیبات نبود
ای دل خسته تو گفتی که ببوسم پایت
چون رسیدی ببرش زهره و یارات نبود
سالها بود که سرگشته کویت بودم
بود میلی سوی این خسته جگریات نبود
گرچه جان در قدمت کردم و دل رفت ز دست
ای ستمگر بجز از شعبده بامات نبود
رخ نهادیم در آن عرصه که فرزین بندیم
شاه رخ زد غم او چاره بجز مات نبود
در جهان بود امیدم به تو بسیار ولی
چه توان کرد مرا عین کرامات نبود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۷۵ - دلبرا نقش خیالت ز دل ما نرود
دلبرا نقش خیالت ز دل ما نرود
مُهر مهرت نفسی زین دل شیدا نرود
نگذرد بر من سودا زده روزی به غلط
که دلم از سر زلف تو به سودا نرود
لحظه ای در همه اوقات میسّر نشود
که ز هجرت ستمی بر من شیدا نرود
عاشق خسته چو بر خاک درت ساخت مقام
گر به تیغش بزند حاسد از آنجا نرود
امشبم وعده فردا چه دهی می ترسم
که مرا کاری از این وعده فردا نرود
مدعی منع من از صحبت جانان چه کنی
که به بادی مگس از صحبت حلوا نرود
سیل مژگان من خسته جهان کرد خراب
بس عجب دارم ار این سیل به دریا نرود
مُهر مهرت نفسی زین دل شیدا نرود
نگذرد بر من سودا زده روزی به غلط
که دلم از سر زلف تو به سودا نرود
لحظه ای در همه اوقات میسّر نشود
که ز هجرت ستمی بر من شیدا نرود
عاشق خسته چو بر خاک درت ساخت مقام
گر به تیغش بزند حاسد از آنجا نرود
امشبم وعده فردا چه دهی می ترسم
که مرا کاری از این وعده فردا نرود
مدعی منع من از صحبت جانان چه کنی
که به بادی مگس از صحبت حلوا نرود
سیل مژگان من خسته جهان کرد خراب
بس عجب دارم ار این سیل به دریا نرود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۳ - شاد باش ای دل سرگشته که جان باز آید
شاد باش ای دل سرگشته که جان باز آید
بار دیگر به تن مرده روان باز آید
یارب این شب چه شبی باشد و این روز چه روز
کز درم صبحدم آن رشک جنان باز آید
محرمی نیست مرا نزد تو جز باد صبا
که کند حال دلم عرض و نهان باز آید
گرد هجران امل تخم وفا کاشته ام
به امیدی که مگر آب روان باز آید
آن نگار ار چه ره جور و جفا پیش گرفت
دارم امید به لطفش که از آن باز آید
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذرد
به تن خاکی ما راحت جان باز آید
گوییا روز حسابست که جانم به امید
به سوی قالب تن رقص کنان باز آید
به جهان چون بجز از غصّه ندارم حاصل
زود باشد که دل از کار جهان باز آید
چون روانم ز غم هجر روان گشت از تن
چه شود گر بر ما سرو روان باز آید
بار دیگر به تن مرده روان باز آید
یارب این شب چه شبی باشد و این روز چه روز
کز درم صبحدم آن رشک جنان باز آید
محرمی نیست مرا نزد تو جز باد صبا
که کند حال دلم عرض و نهان باز آید
گرد هجران امل تخم وفا کاشته ام
به امیدی که مگر آب روان باز آید
آن نگار ار چه ره جور و جفا پیش گرفت
دارم امید به لطفش که از آن باز آید
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذرد
به تن خاکی ما راحت جان باز آید
گوییا روز حسابست که جانم به امید
به سوی قالب تن رقص کنان باز آید
به جهان چون بجز از غصّه ندارم حاصل
زود باشد که دل از کار جهان باز آید
چون روانم ز غم هجر روان گشت از تن
چه شود گر بر ما سرو روان باز آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۴ - جان به شکرانه دهم گر بت ما باز آید
جان به شکرانه دهم گر بت ما باز آید
یا شبی با من دلسوخته دمساز آید
که رساند ز من خسته پیامی بر دوست
هم مگر باد صبا محرم این راز آید
گر گذاری کند آن سرو به خاکم روزی
گرچه آن دلبر من از سر اعزاز آید
سرو نازست قدش در چمن جانبازی
لاجرم سرو روانست و به صد ناز آید
عاشق صادق اگر بر سر بازار غمت
بگذرد از سر و زر پیش تو جانباز آید
بار عشقی که ز هجران تو بر جان منست
بر دل کوه نهی کوه به آواز آید
در جهان نیست مرا جز غم ایام فراق
عمر باز آیدم ار جان و جهان باز آید
یا شبی با من دلسوخته دمساز آید
که رساند ز من خسته پیامی بر دوست
هم مگر باد صبا محرم این راز آید
گر گذاری کند آن سرو به خاکم روزی
گرچه آن دلبر من از سر اعزاز آید
سرو نازست قدش در چمن جانبازی
لاجرم سرو روانست و به صد ناز آید
عاشق صادق اگر بر سر بازار غمت
بگذرد از سر و زر پیش تو جانباز آید
بار عشقی که ز هجران تو بر جان منست
بر دل کوه نهی کوه به آواز آید
در جهان نیست مرا جز غم ایام فراق
عمر باز آیدم ار جان و جهان باز آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۵ - وقت آنست که دلبر ز جفا باز آید
وقت آنست که دلبر ز جفا باز آید
با من خسته دل سوخته دمساز آید
بلبل دلشده نالان ز زمستان فراق
شد بهاران که دگر باره به آواز آید
رونق باغ و گلستان نبود بی رخ تو
مگر از سایه شمشاد تو با ساز آید
مرغ جانم شده پا بست بدام سر زلف
گل رویت چو نمایند به آواز آید
دل ما همچو کبوتر بچه سرگردان
در هوای غمت ای دوست به پرواز آید
دلبری کاو ز بر ما ز سر ناز برفت
گاه آن نیست که از راه وفا باز آید
سرو ناز قدت ای دوست به بستان جهان
بادها می رسدش زان ز سر ناز آید
با من خسته دل سوخته دمساز آید
بلبل دلشده نالان ز زمستان فراق
شد بهاران که دگر باره به آواز آید
رونق باغ و گلستان نبود بی رخ تو
مگر از سایه شمشاد تو با ساز آید
مرغ جانم شده پا بست بدام سر زلف
گل رویت چو نمایند به آواز آید
دل ما همچو کبوتر بچه سرگردان
در هوای غمت ای دوست به پرواز آید
دلبری کاو ز بر ما ز سر ناز برفت
گاه آن نیست که از راه وفا باز آید
سرو ناز قدت ای دوست به بستان جهان
بادها می رسدش زان ز سر ناز آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۹۶ - وقت آنست که گل باز به بستان آید
وقت آنست که گل باز به بستان آید
بلبل دلشده دیگر به گلستان آید
گر کند ناله هزار از سر مستی آخر
بوته از بلبل شوریده به دستان آید
لب و چشم تو چو مخمور و چو مستند چرا
جور از ایشان همه بر باده پرستان آید
نیک معذور ندارند مرا هشیاران
زآنکه فریاد و فغان از دل مستان آید
راستی سرو بیفتد ز قد و دانی کی
قامت خوب خرامش چو به بستان آید
در شب ظلمت هجران شده ام سرگردان
منتظر تا کیم این شمع شبستان آید
چون به یادم گذرد لعل لبانت گویی
طوطی طبع جهان زان شکرستان آید
بلبل دلشده دیگر به گلستان آید
گر کند ناله هزار از سر مستی آخر
بوته از بلبل شوریده به دستان آید
لب و چشم تو چو مخمور و چو مستند چرا
جور از ایشان همه بر باده پرستان آید
نیک معذور ندارند مرا هشیاران
زآنکه فریاد و فغان از دل مستان آید
راستی سرو بیفتد ز قد و دانی کی
قامت خوب خرامش چو به بستان آید
در شب ظلمت هجران شده ام سرگردان
منتظر تا کیم این شمع شبستان آید
چون به یادم گذرد لعل لبانت گویی
طوطی طبع جهان زان شکرستان آید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۰۷ - عاقبت کار فروبسته خدا بگشاید
عاقبت کار فروبسته خدا بگشاید
در فتحی به من از روی صفا بگشاید
بیش از این غم مخور ای دل که ز لطفش روزی
گره از کار فروبسته ما بگشاید
التجا بر در مخلوق نشاید بردن
که در دولت و اقبال خدا بگشاید
دردم از حد شد و جز لطف خدا نیست دوا
بو که آن درد هم از پیش دوا بگشاید
تو گشا بار خدایا در فتحی بر من
که اگر تو نگشایی ز کجا بگشاید
در شب محنت هجران و پریشانی حال
صبر باید دل بیچاره که تا بگشاید
ای جهان پای به بند ستمت چرخ ببست
هم دعا کن که به تأثیر دعا بگشاید
در فتحی به من از روی صفا بگشاید
بیش از این غم مخور ای دل که ز لطفش روزی
گره از کار فروبسته ما بگشاید
التجا بر در مخلوق نشاید بردن
که در دولت و اقبال خدا بگشاید
دردم از حد شد و جز لطف خدا نیست دوا
بو که آن درد هم از پیش دوا بگشاید
تو گشا بار خدایا در فتحی بر من
که اگر تو نگشایی ز کجا بگشاید
در شب محنت هجران و پریشانی حال
صبر باید دل بیچاره که تا بگشاید
ای جهان پای به بند ستمت چرخ ببست
هم دعا کن که به تأثیر دعا بگشاید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۱ - کردگارم مگر از غیب دری بگشاید
کردگارم مگر از غیب دری بگشاید
رهی از لطف به کوی تو مرا بنماید
هست امید من دلخسته که لطف و کرمش
گره از کار فروبسته ما بگشاید
پیش از این در ظلمات شب هجرم بکشد
بو که خورشید وصال تو رخی بنماید
از جفایی که فلک کرد بدین خسته دلم
عقل سرگشته سرانگشت تحیر خاید
خاطر از تیغ جفای تو چنان مجروحست
که ورا مرهمی از لطف خدا می باید
گر کسی درد نهد بر دل مسکین کسی
گرش از لطف دوا نیز فرستد شاید
حالیا مادر ایام جهان حامله ایست
تا ببینیم که دیگر چه از او می زاید
رهی از لطف به کوی تو مرا بنماید
هست امید من دلخسته که لطف و کرمش
گره از کار فروبسته ما بگشاید
پیش از این در ظلمات شب هجرم بکشد
بو که خورشید وصال تو رخی بنماید
از جفایی که فلک کرد بدین خسته دلم
عقل سرگشته سرانگشت تحیر خاید
خاطر از تیغ جفای تو چنان مجروحست
که ورا مرهمی از لطف خدا می باید
گر کسی درد نهد بر دل مسکین کسی
گرش از لطف دوا نیز فرستد شاید
حالیا مادر ایام جهان حامله ایست
تا ببینیم که دیگر چه از او می زاید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۶ - شکر یزدان که مرا مژده جانان برسید
شکر یزدان که مرا مژده جانان برسید
عاقبت درد مرا نوبت درمان برسید
ای تن آسوده ز غم باش که جان باز آمد
و ای دل از غصّه بپرداز که جانان برسید
رنج درویش علی رغم رقیبان بگذشت
یوسف مصر نکویی سوی کنعان برسید
هم نشد سعی من خسته مسکین ضایع
ناله ی مور به درگاه سلیمان برسید
رفته بود از غم هجرت سر و سامان بر باد
سر به راه آمد و تن باز به سامان برسید
نکند جهد سکندر پس از این سود که خضر
بی توقّف به لب چشمه حیوان برسید
گفتی از دست بده جان و جهان از غم ما
هم در آن لحظه بدادیم که فرمان برسید
عاقبت درد مرا نوبت درمان برسید
ای تن آسوده ز غم باش که جان باز آمد
و ای دل از غصّه بپرداز که جانان برسید
رنج درویش علی رغم رقیبان بگذشت
یوسف مصر نکویی سوی کنعان برسید
هم نشد سعی من خسته مسکین ضایع
ناله ی مور به درگاه سلیمان برسید
رفته بود از غم هجرت سر و سامان بر باد
سر به راه آمد و تن باز به سامان برسید
نکند جهد سکندر پس از این سود که خضر
بی توقّف به لب چشمه حیوان برسید
گفتی از دست بده جان و جهان از غم ما
هم در آن لحظه بدادیم که فرمان برسید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۷ - عاقبت درد من خسته به پایان نرسید
عاقبت درد من خسته به پایان نرسید
سر سرگشته ام از وصل به سامان نرسید
پایمال شب هجران شده چون مور ضعیف
شمّه ای قصه ی دردم به سلیمان نرسید
دردم از حد شد و جز ناله ندارم همدم
که بگویم دمکی درد به درمان نرسید
روز وصل تو نشد روزی آن خسته جگر
شب هجران تو ای دوست به پایان نرسید
در فراق رخ زیبای تو ای جان جهان
چه کنم دست دلم جز به گریبان نرسید
جان بدادم به غم عشق مپندار چنین
دولت وصل تو ای جان به من آسان نرسید
در وفای تو دل از دست بدادم جانا
عهد بستی تو بسی لیک به پیمان نرسید
سر سرگشته ام از وصل به سامان نرسید
پایمال شب هجران شده چون مور ضعیف
شمّه ای قصه ی دردم به سلیمان نرسید
دردم از حد شد و جز ناله ندارم همدم
که بگویم دمکی درد به درمان نرسید
روز وصل تو نشد روزی آن خسته جگر
شب هجران تو ای دوست به پایان نرسید
در فراق رخ زیبای تو ای جان جهان
چه کنم دست دلم جز به گریبان نرسید
جان بدادم به غم عشق مپندار چنین
دولت وصل تو ای جان به من آسان نرسید
در وفای تو دل از دست بدادم جانا
عهد بستی تو بسی لیک به پیمان نرسید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۱۸ - دل به درد آمد و از دوست به درمان نرسید
دل به درد آمد و از دوست به درمان نرسید
عهد بشکست دلارام و به پیمان نرسید
جان رسیدم به لب ای نور دو چشمم دانی
عمر بگذشت و شب هجر به پایان نرسید
گشته پامال فراق رخ یارم چه کنم
قصه ی غصه ی موری به سلیمان نرسید
من بعید از رخ تو گشتم و در عید رخت
چه توان کرد که این لاشه به قربان نرسید
دل پردرد ضعیفم به تمنای رخت
جان بداد از غم و یک لحظه به جانان نرسید
ناله ها در شب دیجور زنم در غم او
شمع جمعم ز چه رو سوی گلستان نرسید
من جهان و دل و جان در سر کارش کردم
دولت وصل تو جانا به من آسان نرسید
عهد بشکست دلارام و به پیمان نرسید
جان رسیدم به لب ای نور دو چشمم دانی
عمر بگذشت و شب هجر به پایان نرسید
گشته پامال فراق رخ یارم چه کنم
قصه ی غصه ی موری به سلیمان نرسید
من بعید از رخ تو گشتم و در عید رخت
چه توان کرد که این لاشه به قربان نرسید
دل پردرد ضعیفم به تمنای رخت
جان بداد از غم و یک لحظه به جانان نرسید
ناله ها در شب دیجور زنم در غم او
شمع جمعم ز چه رو سوی گلستان نرسید
من جهان و دل و جان در سر کارش کردم
دولت وصل تو جانا به من آسان نرسید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۲ - گفته ام درس ثنای تو ز جان در شب عید
گفته ام درس ثنای تو ز جان در شب عید
گرچه از دولت وصل تو بعیدیم به عید
سر ز شادی به فلک سایم و قدری یابم
گر شوم در شب هجران تو از وصل سعید
شد دماغ دل من باز معطّر به صبوح
تا که بوی سر زلفین تو از باد شنید
دل آشفته ی سرگشته درافتاد به دام
تا سر زلف پریشان تو از دور بدید
رخ زیبای ترا دید مه چاردهم
بی تکلّف ز تحیر سرانگشت گزید
چون بدیدم رخ دلبند تو گفتم جانا
شکر ایزد که مرا جان بر جانان برسید
دیده ی دهر هرآن گوهر اشکی که فشاند
بر سر خاک جهان مهر گیاه تو دمید
ای دلارام تو دانی و خدا می داند
این دل غمزده از دست فراقت چه کشید
گرچه از دولت وصل تو بعیدیم به عید
سر ز شادی به فلک سایم و قدری یابم
گر شوم در شب هجران تو از وصل سعید
شد دماغ دل من باز معطّر به صبوح
تا که بوی سر زلفین تو از باد شنید
دل آشفته ی سرگشته درافتاد به دام
تا سر زلف پریشان تو از دور بدید
رخ زیبای ترا دید مه چاردهم
بی تکلّف ز تحیر سرانگشت گزید
چون بدیدم رخ دلبند تو گفتم جانا
شکر ایزد که مرا جان بر جانان برسید
دیده ی دهر هرآن گوهر اشکی که فشاند
بر سر خاک جهان مهر گیاه تو دمید
ای دلارام تو دانی و خدا می داند
این دل غمزده از دست فراقت چه کشید
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۶ - ای صبا بویی از آن زلف پریشان به من آر
ای صبا بویی از آن زلف پریشان به من آر
مژده ای زآن گل سیراب به سوی چمن آر
لب جان پرور او چشمه حیوان منست
شربت آبی ز سر لطف مرا زان دهن آر
خسته ی بار فراق رخ یارم شکری
به دوای دل رنجور جهانی به من آر
حالت دیده ی مهجور ستمدیده ببین
ای بشیر دل من بویی از آن پیرهن آر
گل به بستان ملاحت ز صبا روی نمود
بلبل طبع مرا ای دل و دین در سخن آر
ای سهی سرو به بستان ملاحت بگذر
لرزه از قامت خود در بدن نارون آر
نیست جز سوختن و ساختنت چاره جهان
همچو شمع از سر خود بگذر و پا در لگن آر
مژده ای زآن گل سیراب به سوی چمن آر
لب جان پرور او چشمه حیوان منست
شربت آبی ز سر لطف مرا زان دهن آر
خسته ی بار فراق رخ یارم شکری
به دوای دل رنجور جهانی به من آر
حالت دیده ی مهجور ستمدیده ببین
ای بشیر دل من بویی از آن پیرهن آر
گل به بستان ملاحت ز صبا روی نمود
بلبل طبع مرا ای دل و دین در سخن آر
ای سهی سرو به بستان ملاحت بگذر
لرزه از قامت خود در بدن نارون آر
نیست جز سوختن و ساختنت چاره جهان
همچو شمع از سر خود بگذر و پا در لگن آر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵۵ - نام من در ورق عشق رخت نیست مگر
نام من در ورق عشق رخت نیست مگر
که ز حال من دلسوخته ات نیست خبر
ما سر اندر قدمت راست نهادیم بیا
سرو قد تو کند هم سوی ما نیز گذر
آتشین آه من اندر دل خارا بگرفت
چه کنم در دل سنگین تو چون نیست اثر
در دلت آه من خسته اثر می نکند
آه دل سوختگان را اثری نیست مگر
خوش سودایست ز پرگار جمالت در چشم
دل به جان آمدم ای دوست ازین دور قمر
من که فرهاد صفت باخته ام شیرین جان
خسروآسا تو بگو چند خوری گل به شکر
هر جفایی که تو کردی به جهان باکی نیست
جز فراق تو به دل نیست مرا هیچ بتر
که ز حال من دلسوخته ات نیست خبر
ما سر اندر قدمت راست نهادیم بیا
سرو قد تو کند هم سوی ما نیز گذر
آتشین آه من اندر دل خارا بگرفت
چه کنم در دل سنگین تو چون نیست اثر
در دلت آه من خسته اثر می نکند
آه دل سوختگان را اثری نیست مگر
خوش سودایست ز پرگار جمالت در چشم
دل به جان آمدم ای دوست ازین دور قمر
من که فرهاد صفت باخته ام شیرین جان
خسروآسا تو بگو چند خوری گل به شکر
هر جفایی که تو کردی به جهان باکی نیست
جز فراق تو به دل نیست مرا هیچ بتر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۵۷ - در جهان غیر تو ای دوست ندارم دلبر
در جهان غیر تو ای دوست ندارم دلبر
که تو را گفت که بیهوده ز یاران دل بر
چون ببردی دل و جان از من بیچاره کنون
مرهمی نه ز وصالت به دل ما دلبر
نسبت قدّ تو با سرو کنم یعنی چه
که ورا پای ز چوبست و درختی بی بر
در شب ظلمت هجران تو سرگشته شدم
باز هم بوی سر زلف تو گشتم رهبر
چون درون حرم جان و دلم منزل تست
حلقه وار از چه سبب من شب و روزم بر در
چه شود گر بنوازی ز سر لطف شبی
بنده ی سوخته دل را و در آری در بر
گر مراد من بیچاره ز لعلم بدهی
گویم از جان و جوانی ز جهانی برخور
که تو را گفت که بیهوده ز یاران دل بر
چون ببردی دل و جان از من بیچاره کنون
مرهمی نه ز وصالت به دل ما دلبر
نسبت قدّ تو با سرو کنم یعنی چه
که ورا پای ز چوبست و درختی بی بر
در شب ظلمت هجران تو سرگشته شدم
باز هم بوی سر زلف تو گشتم رهبر
چون درون حرم جان و دلم منزل تست
حلقه وار از چه سبب من شب و روزم بر در
چه شود گر بنوازی ز سر لطف شبی
بنده ی سوخته دل را و در آری در بر
گر مراد من بیچاره ز لعلم بدهی
گویم از جان و جوانی ز جهانی برخور
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۶۰ - این شب تیره هجران به سر آید آخر
این شب تیره هجران به سر آید آخر
واختر برج وبالم بدر آید آخر
گرچه سر می کشد از ما مگر از لطف شبی
آن سهی سرو دمی در گذر آید آخر
دلبرم رفت به خشم از بر ما بی گنهی
هم از آن رفته به خشمم خبر آید آخر
گرچه از اوّل شب رفت ز پیشم باشد
کز در بخت من آن یار درآید آخر
کار من با سر زلف تو دراز افتادست
هست امیدم که چنین کار برآید آخر
گرچه بستان امید از غم هجران پژمرد
غنچه باغ وصالم به بر آید آخر
در جهان جز غم عشق تو ندارم آری
هم به حال من مسکین نظر آید آخر
واختر برج وبالم بدر آید آخر
گرچه سر می کشد از ما مگر از لطف شبی
آن سهی سرو دمی در گذر آید آخر
دلبرم رفت به خشم از بر ما بی گنهی
هم از آن رفته به خشمم خبر آید آخر
گرچه از اوّل شب رفت ز پیشم باشد
کز در بخت من آن یار درآید آخر
کار من با سر زلف تو دراز افتادست
هست امیدم که چنین کار برآید آخر
گرچه بستان امید از غم هجران پژمرد
غنچه باغ وصالم به بر آید آخر
در جهان جز غم عشق تو ندارم آری
هم به حال من مسکین نظر آید آخر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۶۱ - چکنم درد دل خود به که گویم آخر
چکنم درد دل خود به که گویم آخر
مرهم ریش دلم را ز که جویم آخر
من سرگشته ی بیچاره ی مسکین غریب
بر در لطف تو عمریست که پویم آخر
به جوابی ز لب چون شکرت بنوازم
چند گویی سخن تلخ به رویم آخر
صبر گویی بکن از روی من آخر تا چند
ای عزیزم بر من آی به روزیم آخر
سرو شادی بُدم از باغ دلم برکندی
نه گیاهم که دگرباره برویم آخر
این چنین تشنه لب آب حیاتت که منم
ضایع ای دوست مکن بر لب جویم آخر
شه سوارا من دلخسته ز چوگان جفات
به سر کوی تو بنگر که چو گویم آخر
کیمیایی تو و من خاک درت گشته ز جان
نظری کن ز سر لطف به سویم آخر
سایل وصل تو ای دوست منم در دو جهان
به جفا بیش مران از سر کویم آخر
مرهم ریش دلم را ز که جویم آخر
من سرگشته ی بیچاره ی مسکین غریب
بر در لطف تو عمریست که پویم آخر
به جوابی ز لب چون شکرت بنوازم
چند گویی سخن تلخ به رویم آخر
صبر گویی بکن از روی من آخر تا چند
ای عزیزم بر من آی به روزیم آخر
سرو شادی بُدم از باغ دلم برکندی
نه گیاهم که دگرباره برویم آخر
این چنین تشنه لب آب حیاتت که منم
ضایع ای دوست مکن بر لب جویم آخر
شه سوارا من دلخسته ز چوگان جفات
به سر کوی تو بنگر که چو گویم آخر
کیمیایی تو و من خاک درت گشته ز جان
نظری کن ز سر لطف به سویم آخر
سایل وصل تو ای دوست منم در دو جهان
به جفا بیش مران از سر کویم آخر
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۷۷ - دلم از درد فراق تو به جان آمد باز
دلم از درد فراق تو به جان آمد باز
جانم از شوق وصالت به فغان آمد باز
مژده ی وصل تو ناگه به جهان دردادند
جان پژمرده ز مهرت به جهان آمد باز
حال دلدار دلم خواست که معلوم کند
آشکارا ز برم رفت و نهان آمد باز
گفتم ای دل چو برفتی ز برم حال بگوی
گفت خاموش که آن روح و روان آمد باز
مژده سوی چمن و آب روان باید برد
که دگرباره ز در سرو روان آمد باز
جان به شکرانه بدادیم چو دیدیم به چشم
سرو بستان ملاحت که چمان آمد باز
شکر معبود که طاووس دل محزونم
از در گلشن جان جلوه کنان آمد باز
دل من لعل لبش دید و به تحسین می گفت
لعل جان بخش نگر جان که به کان آمد باز
گفته بودی که تو روزی ز غمم باز آیی
از غم روی تو ای جان بتوان آمد باز
آنکه بودی به تو دلشاد و تو بروی دلشاد
در کناری بد و آخر به میان آمد باز
ای جهان گرچه شدی پیر ز ایام فراق
مونس جان و دل پیر و جوان آمد باز
همچو لاله دلم از درد فراقت می سوخت
دیده سوی تو چو نرگس نگران آمد باز
بلبل جان من از خار فراقت شده لال
از گل روی تو آخر به زبان آمد باز
جانم از شوق وصالت به فغان آمد باز
مژده ی وصل تو ناگه به جهان دردادند
جان پژمرده ز مهرت به جهان آمد باز
حال دلدار دلم خواست که معلوم کند
آشکارا ز برم رفت و نهان آمد باز
گفتم ای دل چو برفتی ز برم حال بگوی
گفت خاموش که آن روح و روان آمد باز
مژده سوی چمن و آب روان باید برد
که دگرباره ز در سرو روان آمد باز
جان به شکرانه بدادیم چو دیدیم به چشم
سرو بستان ملاحت که چمان آمد باز
شکر معبود که طاووس دل محزونم
از در گلشن جان جلوه کنان آمد باز
دل من لعل لبش دید و به تحسین می گفت
لعل جان بخش نگر جان که به کان آمد باز
گفته بودی که تو روزی ز غمم باز آیی
از غم روی تو ای جان بتوان آمد باز
آنکه بودی به تو دلشاد و تو بروی دلشاد
در کناری بد و آخر به میان آمد باز
ای جهان گرچه شدی پیر ز ایام فراق
مونس جان و دل پیر و جوان آمد باز
همچو لاله دلم از درد فراقت می سوخت
دیده سوی تو چو نرگس نگران آمد باز
بلبل جان من از خار فراقت شده لال
از گل روی تو آخر به زبان آمد باز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۷۹ - هست چون زلف بتانم هوس عمر دراز
هست چون زلف بتانم هوس عمر دراز
تا دمی درد دل خویش بگویم به تو باز
سر به گوش تو نهم حال جهان عرضه دهم
تا نظر بر من بیچاره کنی از سر ناز
سرّ عشق تو نخواهم که بگویم با کس
خاصه با باد صبا کاو نبود محرم راز
دور وصل تو چو عمرست شتابان چه کنم
چند نالم ز غم عشق تو شبهای دراز
چند پیش رخ مه پیکر تو جان جهان
همچو شمعی بود از هجر تو در سوز و گداز
چند گویم به لب آمد ز غمم جان عزیز
چند گویی به من خسته که با درد بساز
دل بیچاره ی من با غم عشقت چه کند
چون کبوتر نتواند که کند حمله به باز
مرغ جان من مسکین به هواداری تو
آن تواند که کند بر سر کویت پرواز
وا پس آ جان گرامی به تنم تا گویند
عمر بگذشت ولی جان به جهان آمد باز
تا دمی درد دل خویش بگویم به تو باز
سر به گوش تو نهم حال جهان عرضه دهم
تا نظر بر من بیچاره کنی از سر ناز
سرّ عشق تو نخواهم که بگویم با کس
خاصه با باد صبا کاو نبود محرم راز
دور وصل تو چو عمرست شتابان چه کنم
چند نالم ز غم عشق تو شبهای دراز
چند پیش رخ مه پیکر تو جان جهان
همچو شمعی بود از هجر تو در سوز و گداز
چند گویم به لب آمد ز غمم جان عزیز
چند گویی به من خسته که با درد بساز
دل بیچاره ی من با غم عشقت چه کند
چون کبوتر نتواند که کند حمله به باز
مرغ جان من مسکین به هواداری تو
آن تواند که کند بر سر کویت پرواز
وا پس آ جان گرامی به تنم تا گویند
عمر بگذشت ولی جان به جهان آمد باز
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۹۲ - دلبرا بر سر کوی تو فغانست امروز
دلبرا بر سر کوی تو فغانست امروز
آتشم از غم تو در دل و جانست امروز
آتشی کز غم مهر تو مرا در جان بود
بر دو رخسار چو ماه تو عیانست امروز
آنکه دوشم به کنایت سخنی می گفتی
چون بدیدم به یقین حال همانست امروز
آشکارا شده عشق تو ولی در دل ما
راز سربسته ی آن دوست نهانست امروز
به امید شب وصلت که مگر دریابم
حالیا خون دل از دیده روانست امروز
سر فدا کردم و عشقت بخریدم لیکن
سر به سر سود به عشق تو زیانست امروز
گر تو خلقی بکشی زار و گر بنوازی
حکم و فرمان تو بر جمله روانست امروز
آتشم از غم تو در دل و جانست امروز
آتشی کز غم مهر تو مرا در جان بود
بر دو رخسار چو ماه تو عیانست امروز
آنکه دوشم به کنایت سخنی می گفتی
چون بدیدم به یقین حال همانست امروز
آشکارا شده عشق تو ولی در دل ما
راز سربسته ی آن دوست نهانست امروز
به امید شب وصلت که مگر دریابم
حالیا خون دل از دیده روانست امروز
سر فدا کردم و عشقت بخریدم لیکن
سر به سر سود به عشق تو زیانست امروز
گر تو خلقی بکشی زار و گر بنوازی
حکم و فرمان تو بر جمله روانست امروز