تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۲ - روشن از شعله ی دل عارض جانانه ی ماست
روشن از شعله ی دل عارض جانانه ی ماست
شمع را روشنی از آتش پروانه ی ماست
حاجتی نیست که پرسی ز کسی در همه شهر
خانه ای را که ندانی تو همین خانه ی ماست
عاقلی گر نبود شیوه ی طفلان چه عجب
سرو کار همه با این دل دیوانه ی ماست
مست عشق نو نشاید همه کس ورنه شوند
عالمی مست ازین می که به پیمانه ی ماست
کرده ام من به وفا شهره در این شهر تو را
بسته ی دام تو خلقی همه از دانه ی ماست
کرده ام من به وفا شهره در این شهر تو را
بسته ی دام تو خلقی همه از دانه ی ماست
دل درین سینه یکی ناله که میخواست نکرد
وای بر حسرت جغدی که به ویرانه ی ماست
گر نه فریاد غریبانه ی من رهبر اوست
غم چه داند که در این شهر کجا خانه ی ماست
زود باشد که جهانی همه از جان گذرند
کز (سحاب) آفت جانها غم جانانه ی ماست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۵ - امشب آن شمع شب افروز به کاشانه ی کیست
امشب آن شمع شب افروز به کاشانه ی کیست
روشن از ماه جهانتاب رخش خانه ی کیست
آنکه ز افسانه ی من دوش نمی رفت به خواب
امشبش دیده به خواب خوش از افسانه ی کیست
زلف و خالی همه دین و دل خلقی بربود
کس ندانست که این دام که آن دانه ی کیست
صد پری جلوه گر از هر طرفی بین چه عجب
گر نداند دل سر گشته که دیوانه ی کیست
نه به کس مایل مهر است نه کین حیرانم
کآشنای که بود آن مه و بیگانه ی کیست
ساغر عیش من از باده ی وصلت خالی است
تا لبالب زمی وصل تو پیمانه ی کیست
جای آن ماه بود خانه ی بیگانه (سحاب)
بنگر آن گنج گرانمایه به ویرانه ی کیست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۲ - اشک من مانع آه سحری نیست که نیست
اشک من مانع آه سحری نیست که نیست
ورنه آه سحری را اثری نیست که نیست
خبر این است که کس نیست ز خود بیخبران
ورنه در بی خبریها خبری نیست که نیست
مست آن شد که لب از باده ی مستانه نیست
ورنه در ناله مستان اثری نیست که نیست
گل فروبسته در مهر و وفا ورنه مرا
از قفس باز به گلزار دری نیست که نیست
دست امید در این باغ به شاخی نرسید
ورنه بر نخل بلندش ثمری نیست که نیست
قابل درگه خاقان جهان نیست (سحاب)
ورنه در مخزن طبعش گهری نیست که نیست
حکمران فتحعلی شاه که خاک قدمش
سرمه ی دیده ی صاحب نظری نیست که نیست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۶ - آن دل آرام که دل آینه دار رخ اوست
آن دل آرام که دل آینه دار رخ اوست
دوستش دارم و داند که ورا دارم دوست
مرغ دل صید شد از تیر نگاهش زیرا
آن کمانکش مژه اش تیر و کمانش ابروست
چشم مست سیهش رهزن هوش و خرد است
دام دلها شکن طره ی آن مشکین موست
بر لب جوی فرحزاست بسی بزم طرب
تا که آن سرو سهی سایه فکن بر لب جوست
نکنم رو بسوی کعبه و بتخانه و دیر
هر کجا دوست در آنجاست مرا رو سوی اوست
سوز دل رفع نگردد ز مداوای طبیب
وصل یار است که بیماری دلرا داروست
بگزین یار خوش آواز و نکو چهره (سحاب)
ز آنکه قوت دلت آواز خوش و روی نکوست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - میل رفتن گر از آن گوشه ی بامم باشد
میل رفتن گر از آن گوشه ی بامم باشد
لذت سنگ جفای تو حرامم باشد
کشتنی باشد و خون ریختنی تا امروز
دل خودکام تو را میل کدامم باشد
خوش بود وصل تو بی مدعی ای ماه تمام
چه شود دگر شبی این عیش تمامم باشد
گفتمش سرو قدت همچو قد سرو سهی است
گفت آنهم خجل از طرز خرامم باشد
آشیانم خوش و صحن چمنم دلکش لیک
نه چو کنج قفس و حلقه ی دامم باشد
او در اندیشه ی منع نگه گاه به گاه
من مسکین طمع وصل مدامم باشد
گفت سرگشته چنین تا به که ئی همچو (سحاب)
گفتمش تا به کف عشق زمامم باشد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - دل که او بیخبر از روز سیاهش باشد
دل که او بیخبر از روز سیاهش باشد
گو سر زلف سیاه تو گواهش باشد
رسم انصاف در اقلیم نکوئی نبود
خاصه بیدادگری همچو تو شاهش باشد
شب آن کز مه رخسار تو روشن چه عجب
بی نیازی اگر از پرتو ماهش باشد
یک شکستم به پر از سنگ جفایش نرسد
گر نه شوق شکن طرف کلاهش باشد
گر نباشد بگل گلشن حسن تو دوام
شاد از اینم که دوامی به گیاهش باشد
نبود غیر در میکده جائی که کسی
ایمن از فتنه دوران به پناهش باشد
مردم از حسرت دیدار و در آن راه هنوز
دیده ی حسرت من باز به راهش باشد
بکشد همچو فلک دست ز آزار (سحاب)
گر چه او در حذر از شعله ی آهش باشد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - تا زحال دل من دلبر من غافل بود
تا زحال دل من دلبر من غافل بود
آنچه کام من و دل بود از او حاصل بود
رست جان از تن و صد شکر که زایل گردید
آنچه یک چند میان من و او حایل بود
تا نه جان بود فدای تو از این بودم شرم
شرمم اکنون همه آن است که ناقابل بود
خلقی از راز دل من نبد آگاه ولی
به زبان تو فتاد آنچه مرا در دل بود
دیدم آن سرو که مشهور به آزادی گشت
آنهم از غیرت بالای تو پا در گل بود
دل بیتاب غم اشک رقیب افزون داشت
روزگاری که دل او به وفا مایل بود
گفت نا دیدن یار است (سحاب) آنچه بد است
آه کز دیدن روی دگران غافل بود
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - دل اگر از غم او کار مرا مشکل کرد
دل اگر از غم او کار مرا مشکل کرد
آنچه با من غم او کرد غمش با دل کرد
دید گردون که هلاک از ستم او نشدیم
دل بی رحم بتان را به جفا مایل کرد
ز آب چشم آنچه کشد مردمک دیده سزاست
زآنکه در رهگذر سیل چرا منزل کرد
هم کف موسوی از نور رخت خجلت کرد
هم دم عیسوی اعجاز لبت باطل کرد
خواجه بسپرد به ناچار در آخر بجهان
بجهان آنچه زاسباب جهان حاصل کرد
عاقل آن بود که از ساغر آئینه مثال
زنگ اندوه ز آئینه ی دل زایل کرد
دید کز بهر نثارت بودم تحفه ی جان
چرخ در چشم تواش این همه ناقابل کرد
خواست در حشر بدامان زندش دست (سحاب)
شرمش آمد چو نگاهی بسوی قاتل کرد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - هر کجا کو به چنین خط و چنان خال رود
هر کجا کو به چنین خط و چنان خال رود
چه عجب گردل خلیقش بدنبال رود
همه اطفال روند از پی دیوانه مگر
دل دیوانه ی من کز پی اطفال رود
با همه سنگ جفای تو ز بامت هر گه
قصد پرواز کنم قوتم از بال رود
جذبه ی عشق چو خواهد اثر خویش کند
دل شیرین ز کف از دیدن تمثال رود
بی تو یک لحظه مرا میگذرد سالی و آه
که به هجران توام مه گذرد سال رود
بگدائی درو نقد غمت نازم من
هر کجا قصه ی جاه و سخن مال رود
با سر زلف پریشان تو هرگز نشود
که به عهد تو پریشانی از احوال رود
کاش میداشت (سحاب) آگهی از روز نخست
کز سر کوی تو باید به چنین حال رود
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - با دل آگه شدم آن شوخ ستم کاره چه کرد
با دل آگه شدم آن شوخ ستم کاره چه کرد
از پی چاره ندانم دل بیچاره چه کرد
رحمی آمد به دلش عاقبت از گریه ی من
قطره ی آب ببینید که با خاره چه کرد
کرده دورم ز برت با همه ی ثابت قدمی
دیدی آخر که بمن گردش سیار چه کرد
با من این گریه بیهوده بجز اینکه همین
کشت و هنگام نگه مانع نظاره چه کرد
زخمهای دلم از ناوک دلدوز بدوخت
مرهمش را بنگر با دل صد پاره چه کرد
تا خورم می نخورم غم که اگر با همه کس
آسمان هر ستمی کرد به می خواره چه کرد
ما در اول قدم از پای فتادیم (سحاب)
در ره عشق بتان تا دل آواره چه کرد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - هیچگه با من محنت زده بیداد نکرد
هیچگه با من محنت زده بیداد نکرد
آسمان کآن بت بیداد گر امداد نکرد
دل ز من یاد بدام تو چو افتاد نکرد
یافت ذوقی که زمحرومی من یاد نکرد
تا نپرداخت به ویرانه ی دلها غم تو
کشور حسن تو را این همه آباد نکرد
بهر آرایش رخسار تو آن ماشطه کیست
کآمد و شرمی از آن حسن خدا داد نکرد
وصل شیرین اثر طالع و بس، ورنه چکار
کرد خسرو به ره عشق که فرهاد نکرد
من به جان بنده ی آن خواجه که بابنده ی خویش
کرد اگر هر ستم از بندگی آزاد نکرد
آگه از قوت بازوی تو ای عشق نشد
تا کسی پنجه به سر پنجه ی فولاد نکرد
گر چه چون صید رمیده است دو چشم تو ولی
آنچه این صید کند ناوک صیاد نکرد
تا سپهرش نکند فکر غم تازه (سحاب)
هرگز اندیشه ی شادی دل ناشاد نکرد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - دل کز اینگونه ز هجران تو خون خواهد شد
دل کز اینگونه ز هجران تو خون خواهد شد
حال دل بیتو توان یافت که چون خواهد شد
خط او سرزد و اکنون بسر کوی ویم
اعتباریست که هر روز فزون خواهد شد
شوق آن زلف چو زنجیر که من می بینم
میل خلقی همه آخر به جنون خواهد شد
تا سر زلف دلاویز تو را هست سکون
کی علاج دل بی صبر و سکون خواهد شد
وقتی این جان ز تن خسته برون خواهد رفت
دلبرم با خبر از حال درون خواهد شد
حسن او را شده هنگام زوال و به (سحاب)
گر نشد مایل ازین پیش کنون خواهد شد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۵۳ - سوی این زهد فروشان بگذر باری چند
سوی این زهد فروشان بگذر باری چند
سجه ای بدل ساز به زناری چند
همچو گل سرزده از برگ گلش خاری چند
لیک خاری که بود غیرت گلزاری چند
می کشیدیم یکی ناله ی مستانه اگر
بود گوش همه کس محرم اسراری چند
باغبانان گر از اینگونه جفاساز کنند
نگذارند به مار خنه ی دیواری چند
ما در اندیشه که از ما بود این سیر و سکون
غافلیم از اثر ثابت و سیاری چند
نیست اندیشه ای از ناوک بیداد سپهر
سینه ای را که بود آه شررباری چند
خلقی آسوده درین شهر و مرا هست (سحاب)
دل زاری و گرفتار دل آزاری چند
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - این نه خط است که آرایش حسن تو فزود
این نه خط است که آرایش حسن تو فزود
سایه ی زلف سیاه تو رخت کرد کبود
این نه خط است که آرایش او خواست چو دود
دود آه من از آیینه ی او عکس نمود
خط او سر زد و شادم که به عشاق او را
التفاتیست که هر روز فزون خواهد بود
صیقل حسن کز آئینه ی جان زنگ زداست
زنگ از آئینه ی خود چون نتوانست زدود؟
آن لب لعل که از کار جهان عقده گشاست
عقده از کار فروبسته ی خود چون نگشود؟
وقت آن است که آن طره ی طرار دهد
باز پس نقد دلی را که از عشاق ربود
تخم مهری که در آن باغ فشاندیم (سحاب)
حاصلش راز خجالت نتوانیم درود
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - زین الم در دم مرگم المی بیش نباشد
زین الم در دم مرگم المی بیش نباشد
گر تو را بینم و از عمر دمی بیش نباشد
نبود قوت رفتار به پای طلب من
ورنه تا منزل جانان قدمی بیش نباشد
سهل باشد که بر آری تو تمنای دلی را
کآرزویش ز تو جز لطف کمی بیش نباشد
نقطه ی لعل لبت را نبود هیچ وجودی
یا وجودیست که هیچ از عدمی بیش نباشد
نقد جانیست مرا در کف و دردا که بهایش
بر خوبان جهان از درمی بیش نباشد
کی تلافی شب هجر کند روز وصالش
کآن ز عمریست فزون این ز دمی بیش نباشد
با (سحابم) نبود میل ستم گفتی ازین پس
زانکه دانی که به او زین ستمی بیش نباشد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۶۳ - خسروا صحن فلک ساحت میدان تو باد
خسروا صحن فلک ساحت میدان تو باد
گردش گوی خور از لطمه ی چوگان تو باد
نرسد پای وجودت چو بر اقلیم وجوب
برتر از کون و مکان عالم امکان تو باد
در حریم حرم عیش و طرب مهر و سپهر
دایم این مجمر و آن مجمره گردان تو باد
ماه از شمع وثاق تو پی کسب ضیا
همچو شمع فلک از شمسه ی ایوان تو باد
آب سرچشمه ی حیوان چو بود خاک درت
خضر لب تشنه ی سرچشمه ی حیوان تو باد
نه فلک در صدف آید به محیط کرمت
هر یکی پر گهر از قطره ی احسان تو باد
گلشن عیش بود بزم می و روی نگار
ز آن دو گلشن گل مقصود به دامان تو باد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۶۹ - خواب راحت شد از آن دیده که سوی تو فتاد
خواب راحت شد از آن دیده که سوی تو فتاد
خون فشان ماند نگاهی که به روی تو فتاد
هر که افتاد ز پا خواست که دستش گیرند
مگر آن کس که ز پا بر سر کوی تو فتاد
هر شراری که بر افتاد ز دلها به جهان
در حقیقت همه از شعله ی خوی تو فتاد
چشم بدخواه برویم ز ترحم که نکرد
مگرش دیده به رخسار نکوی تو فتاد
قسمت این بود که از خشک لبی جان سپرد
تشنه کامی که رهش بر سر کوی تو فتاد
چیست جرم تو که با عدل شهنشاه (سحاب)
سنگ جور همه خوبان به سبوی تو فتاد
کامران فتحعلی شه که غبار در او
رشک فرمای خط غالیه بوی تو فتاد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - تا روان اشک من از دیده ی تر خواهد بود
تا روان اشک من از دیده ی تر خواهد بود
خلق را ز آتش خویت چه اثر خواهد بود
ز آشیانی که در این باغ نهادم شادم
کآن هم از باد خزان زیر و زبر خواهد بود
می توان یافتن از خنده ی این برق که باغ
آخر از گریه ی ابرش چه ثمر خواهد بود
تا به فکر غم فرهاد نباشد شیرین
تلخکامی وی از رشک شکر خواهد بود
ذوق مستی ز کسی پرس که در محفل عشق
لعل گون ساغرش از خون جگر خواهد بود
تا بود خاصیت لعل تو با طبع (سحاب)
بی بهاتر ز صدف در و گهر خواهد بود
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - آسمان هر ستمی با من می خواره کند
آسمان هر ستمی با من می خواره کند
می فروشش به یکی جرعه ی می چاره کند
عجب این است که گردیده به مویی در بند
دل دیوانه که صد بند گران پاره کند
اشک من با دل این سنگ دلان می پنداشت
که تواند اثری کرد که با خاره کند
اگر از سوزن پیکان تو ندوزیش به هم
کیست آن کس که علاج دل صد پاره کند
نیست اندیشه ز اغیار که این دل به فغان
همه کس را ز سر کوی آواره کند
سبزه ی خاک مرا جلوه گه مستان خواست
لطف حق بین که چها با من میخواره کند
هر که پرسد ز چه نظاره ی خلق است (سحاب)
یک نظر گو به مه روی تو نظاره کند
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۷۲ - اگر آگه ز خزان باد بهاری نشود
اگر آگه ز خزان باد بهاری نشود
سیل اشکش به بهار این همه جاری نشود
زخم کاری کشد این طرفه که در مقتل عشق
زودتر می کشد آن زخم که کاری نشود
تا بود نکهت زلفش چه کند گر خون باز
مشک در نافه ی آهوی تتاری نشود
نکهت خطش از آن روست بلی رایحه بخش
تا بر آتش نرسد عود قماری نشود
باغ حسنش ز سرشک دگران خرم نیست
زآنکه هر قطره چو باران بهاری نشود
هست آگاه زبد عهدی گل ورنه چنین
کار مرغان چمن ناله وزاری نشود
رشک اغیار تحمل نتواند که کند
گر (سحاب) از سر کویت متواری نشود