جستجو در گوهرین

در متن گوهرها، نام افراد و عنوان‌ها، برچسب‌ها و وزن شعر جستجو کنید.

عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
مولوی غزلیات

غزل ۵۸۴ - یکی گولی همی‌خواهم که در دلبر نظر دارد

یکی گولی هَمی‌خواهم که در دِلْبَر نَظَر دارد
نمی‌خواهم هُنرمندی که دیده در هُنر دارد
دلی همچون صَدَف خواهم که در جانْ گیرد آن گوهر
دلِ سنگین نمی‌خواهم که پِنْدارَد گُهَر دارد
زِ خودبینی جُدا گشته پُر از عشقِ خدا گشته
زِ مالش‌هایِ غمْ غافل به مالَنْده عَبَر دارد
مولوی غزلیات

غزل ۵۸۵ - مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد

مرا دِلْبَر چُنان باید که جانْ فَتراکِ او گیرد
مرا مُطْرب چُنان باید که زُهره پیشِ او میرَد
یکی پیمانه‌یی دارم که بر دریا هَمی‌خندد
دلِ دیوانه‌یی دارم که بَند و پَند نَپْذیرَد
خداوندا تو می‌دانی که جانَم از تو نَشْکیبَد
اَزیرا هیچ ماهی را دَمی از آب نَگْزیرَد
زِهی هستی که تو داری زِهی مَستی که من دارم
تو را هستی هَمی‌زیبَد مرا مَستی هَمی‌زیبَد
هَلا بَس کُن هَلا بَس کُن که این عشقی که بُگْزیدی
نَشاطی می‌دَهَد بی‌غَم قبولی می‌کُند بی‌رَد
مولوی غزلیات

غزل ۵۸۶ - سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد

سعادت جو دِگَر باشد وَ عاشقْ خود دِگَر باشد
ندارد پایِ عشقِ او کسی کِشْ عشقِ سَر باشد
مُرادِ دل کجا جویَد بَقایِ جانْ کجا خواهد؟
دو چَشمِ عشقْ پُرآتش که در خونِ جِگَر باشد
زِ بَدحالی نمی‌نالَد دو چَشمْ از غَم نمی‌مالَد
که او خواهد که هر لحظه زِ حالِ بَدْ بَتَر باشد
نه روزِ بَخْت می‌خواهد نه شبْ آرام می‌جویَد
میانِ روز و شب پنهان دِلَش همچون سَحَر باشد
دو کاشانه‌ست در عالَم یکی دولت یکی مِحْنَت
به ذاتِ حَق که آن عاشق ازین هر دو به دَرباشد
زِ دریا نیست جوشِ او که دُرِّ بَس یَتیم است او
ازین کان نیست رویِ او اگرچه هَمچو زَر باشد
دلْ از سودایِ شاهِ جانْ شَهَنْشاهی کجا جویَد؟
قَبا کِی جویَد آن جانی که کُشته‌یْ آن کَمَر باشد؟
اگر عالَم هُما گیرد نَجویَد سایه‌اَش عاشق
که او سَرمَستِ عشقِ آن هُمایِ نامْوَر باشد
اگر عالَم شِکَر گیرد دِلَش نالان چو نِی باشد
وَگَر معشوق نی گوید گُدازان چون شِکَر باشد
زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی مُقیمِ عشق می‌گویم
خداوندا چرا چندین شَهی اَنْدَر سَفَر باشد؟
مولوی غزلیات

غزل ۵۸۷ - صلا جان‌های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد

صَلا جان‌هایِ مُشتاقان که نَک دِلْدارِ خوب آمد
چو زَرکوب است آن دِلْبَر رُخِ من سیم کوب آمد
ازو کو حُسنِ مَهْ دارد هر آن کو دل نِگَه دارد
به خاکِ پایِ آن دِلْبَر که آن کَس سنگ و چوب آمد
هر آنْک از عشق بُگْریزد حقیقتْ خونِ خود ریزَد
کجا خورشید را هرگز زِ مُرغِ شبْ غروب آمد؟
بِروب از خویش این خانه بِبین آن حُسنِ شاهانه
بُرو جاروبِ لا بِسْتان که لا بَسْ خانه روب آمد
تَنِ تو هَمچو خاک آمد دَمِ تو تُخمِ پاک آمد
هَوَس‌ها چون مَلَخ‌ها شُد نَفَس‌ها چون حُبوب آمد
زِ بینایی بِگَردیدی مَگَر خوابی دِگَر دیدی؟
چه خوردی تو که قاروره پُر از خَلْط و رُسوب آمد
تو چِه شْنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خُفتی؟
حِکایَت می‌کُند رَنگَت که جاسوسُ الْقُلوب آمد
صَلاحُ الدّینِ یَعقوبان جواهربَخشِ زَرکوبان
که او خورشیدِ اسرار است و عَلّامُ الْغُیوب آمد
مولوی غزلیات

غزل ۵۸۸ - صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد

صَلا رِنْدان دِگَرباره که آن شاهِ قِمار آمد
اگر تَلْبیسِ نو دارد همان است او که پار آمد
زِ رِنْدان کیست این کاره که پیشِ شاهِ خونْ خواره
میان بَندد دِگَرباره که اینک وَقتِ کار آمد؟
بیا ساقی سَبُک دَستم که من باری میان بَستم
به جانِ تو که تا هستم مرا عشقْ اختیار آمد
چو گُلْزارِ تو را دیدم چو خار و گُل بِروییدم
چو خارَم سوخت در عشقت گُلَم بر تو نِثار آمد
پَیاپِی فِتْنه اَنْگیزی زِ فِتْنه بازنَگْریزی
وَلیک این بار دانستم که یارِ من عَیار آمد
اگر بر رو زَنَد یارم رُخی دیگر به پیش آرَم
اَزیرا رَنگِ رُخسارم زِ دستش آبْدار آمد
تویی شاها و دیرینه مَقامِ توست این سینه
نمی‌گویی کجا بودی که جانْ بی‌تو نِزار آمد؟
شَهَم گوید در این دَشتم تو پِنْداری که گُم گشتم
نمی‌دانی که صبرِ من غَلافِ ذوالْفَقار آمد
مرا بُرّید و خون آمد غزل پُرخون بُرون آمد
بُرید از من صَلاحُ الدّین به سویِ آن دیار آمد
مولوی غزلیات

غزل ۵۹۲ - اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند

اگر چَرخِ وجودِ من ازین گَردش فرو مانَد
بِگَردانَد مرا آن کَسْ که گَردون را بِگَردانَد
اگر این لشکرِ ما را زِ چَشمِ بَد شِکَسْت اُفْتَد
به اَمرِ شاه لشکرها از آن بالا فرو آید
اگر بادِ زمستانی کُند باغِ مرا ویران
بهارِ شهریارِ من زِ دِیْ اِنْصاف بِسْتانَد
شُمارِ بَرگ اگر باشد یکی فرعونِ جَبّاری
کَفِ موسی یکایک را به جایِ خویش بِنْشاند
مَتَرسان دل مَتَرسان دل زِ سختی‌هایِ این مَنْزِل
که آبِ چَشمهٔ حیوان بُتا هرگز نَمیرانَد
رَأَیْناکُمْ رَأَیْناکُمْ وَاَخْرَجْنا خَفایاکُمْ
فَإِنْ لَمْ تَنْتَهُوا عَنْها فَإِیّانا وَإِیّاکُمْ
وَاِنْ طُفْتُمْ حَوالَیْنا وَاَنْتُمْ نُورُ عَیْنانا
فَلا تَسْتَیْسُوا مِنّا فَاِنَّ الْعَیْشَ اَحْیاکُمْ
شِکَسْته بِسته تازی‌ها برایِ عشق بازی‌ها
بگویم هرچه من گویم شَهی دارم که بِسْتاند
چو من خود را نمی‌یابَم سُخَن را از کجا یابم
همان شمعی که داد این را هَمو شَمعَم بِگیرانَد
مولوی غزلیات

غزل ۵۹۳ - برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید

بُرون شو ای غَم از سینه که لُطفِ یار می‌آید
تو هم ای دلْ زِ من گُم شو که آن دِلْدار می‌آید
نگویم یار را شادی که از شادی گُذشته‌ست او
مرا از فَرطِ عشقِ او زِ شادیْ عار می‌آید
مسلمانان مسلمانان مسلمانی زِ سَر گیرید
که کُفر از شَرمِ یارِ من مُسلمان‌وار می‌آید
بُرو ای شُکر کین نِعْمَتْ زِ حَدِّ شُکر بیرون شُد
نخواهم صَبر گَر چه او گَهی هم کار می‌آید
رَوید ای جُمله صورت‌ها که صورت‌هایِ نو آمد
عَلَم‌هاتان نِگون گردد که آن بسیار می‌آید
دَر و دیوارِ این سینه هَمی‌دَرَّد زِ انبوهی
که اَنْدَر دَر نمی‌گُنجد پَس از دیوار می‌آید
مولوی غزلیات

غزل ۵۹۴ - امروز جمال تو سیمای دگر دارد

امروزْ جَمالِ تو سیمایِ دِگَر دارد
امروزْ لبِ نوشَت حَلْوایِ دِگَر دارد
امروزْ گُلِ لَعْلَت از شاخِ دِگَر رُسته‌ست
امروزْ قَدِ سَروَت بالایِ دِگَر دارد
امروزْ خود آن ماهَت در چَرخ نمی‌گُنجد
وان سِکّهٔ چون چَرخَت پَهنایِ دِگَر دارد
امروزْ نمی‌دانم فِتْنه زِ چه پَهْلو خاست
دانم که ازو عالَم غوغایِ دِگَرِ دارد
آن آهویِ شیراَفْکَن پیداست در آن چَشمَش
کو از دو جهانْ بیرون صَحرایِ دِگَر دارد
رفت این دِل سودایی گُم شُد دل و هم سودا
کو بَرتَر ازین سودا سودایِ دِگَر دارد
گَر پا نَبُوَد عاشقْ با پَرِّ اَزَل پَرَّد
وَرْ سَر نَبُوَد عاشقْ سَرهایِ دِگَر دارد
دریایِ دو چَشمْ او را می‌جُست و تَهی می‌شُد
آگاه نَبُد کان دُر دریایِ دِگَر دارد
در عشقْ دو عالَم را من زیر و زَبَر کردم
اینجاش چه می‌جُستی کو جایِ دِگَر دارد
امروزِ دِلَم عشق است فردایِ دِلَم معشوق
امروزْ دِلَم در دل فردایِ دِگَر دارد
گَر شاهْ صَلاحُ الدّین پنهانْسْت عَجَب نَبْوَد
کَزْ غیرتِ حَق هر دَم لالایِ دِگَر دارد
مولوی غزلیات

غزل ۵۹۵ - آن را که درون دل عشق و طلبی باشد

آن را که درونِ دلْ عشق و طَلَبی باشد
چون دلْ نَگُشایَد دَر آن را سَبَبی باشد
رو بر دَرِ دل بِنْشین کان دِلْبَرِ پنهانی
وَقتِ سَحَری آید یا نیمْ شبی باشد
جانی که جُدا گردد جویایِ خدا گردد
او نادره‌یی باشد او بواَلْعَجَبی باشد
آن دیده کَزین ایوان ایوانِ دِگَر بیند
صاحِب نَظَری باشد شیرین لَقَبی باشد
آن کَس که چُنین باشد با روحْ قَرین باشد
در ساعتِ جانْ دادن او را طَرَبی باشد
پایَش چو به سنگ آید دُرّیش به چَنگ آید
جانش چو به لب آید با قَنْدلَبی باشد
چون تاجِ مُلوکانَش در چَشم نمی‌آید
او بی‌پدر و مادر عالی نَسبی باشد
خاموش کُن و هر جا اسرار مَکُن پیدا
در جمعِ سَبُک روحان هم بولَهَبی باشد
مولوی غزلیات

غزل ۵۹۶ - آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید

آن مَهْ که زِ پیدایی در چَشم نمی‌آید
جان از مَزهٔ عشقش بی‌گُشْن هَمی‌زایَد
عقل از مَزهٔ بویَش وَزْ تابشِ آن رویَش
هم خیره هَمی‌خندد هم دست هَمی‌خایَد
هر صُبح زِ سَیرانَش می‌باشم حیرانَش
تا جانْ نشود حیران او رویْ بِنَنْماید
هر چیز که می‌بینی در بی‌خَبَری بینی
تا باخَبَری وَاللّهْ او پَرده بِنَگْشاید
دَمْ هَمدَمِ او نَبْوَد جانْ مَحْرَمِ او نَبْوَد
وَانْدیشه که این داند او نیز نمی‌شاید
تَنْ پَرده بِدوزیده جانْ بُرده بِسوزیده
با این دو مُخالِف دلْ بر عشق بِنَبْساید
دو لشکرِ بیگانه تا هست دَرین خانه
در چالِش و در کوشش جُز گَردِ بِنَفْزاید
در زیرِ درختِ او می‌ناز به بَختِ او
تا جانِ پُر از رَحْمَت تا حَشْر بیاساید
از شاهْ صَلاحُ الدّین چون دیده شود حَق بین
دلْ رو به صَلاح آرَد جانْ مَشْعَله بِرْباید
مولوی غزلیات

غزل ۵۹۷ - امروز جمال تو بر دیده مبارک باد

امروزْ جَمالِ تو بر دیده مُبارک باد
بر ما هَوَسِ تازه پیچیده مُبارک باد
گُل‌ها چون میان بَنْدد بر جُمله جهانْ خَندد
ای برگُل و صد چون گُلْ خندیده مُبارک باد
خوبان چو رُخَت دیده اُفتاده و لَغْزیده
دلْ بر دَرِ این خانه لَغْزیده مُبارک باد
نوروزِ رُخَت دیدم خوش اشک بِباریدَم
نوروز و چُنین بارانْ باریده مُبارک باد
بی‌گفتِ زبانِ تو بی‌حَرف و بیانِ تو
از باطِنِ تو گوشَت بِشْنیده مُبارک باد
مولوی غزلیات

غزل ۵۹۹ - امشب عجب است ای جان گر خواب رهی یابد

امشب عَجَب است ای جان گَر خواب رَهی یابد
وان چَشمْ کجا خُسْپَد کو چون تو شَهی یابد؟
ای عاشقِ خوش مَذهَب زِنهار مَخُسب امشب
کان یارِ بَهانه جو بر تو گُنَهی یابد
من بندهٔ آن عاشقْ کو نَر بُوَد و صادق
کَزْ چُستی و شَبْخیزی از مَهْ کُلَهی یابد
در خِدمَتِ شَهْ باشد شبْ هَم رَهِ مَهْ باشد
تا از مَلاءِ اَعْلی چون مَهْ سِپَهی یابد
بر زُلفِ شبْ آن غازی چون دَلْو رَسَن بازی
آموخت که یوسُف را در قَعْرِ چَهی یابد
آن اُشْتُرِ بیچاره نومید شُده‌ست از جو
می‌گردد در خَرمَن تا مُشتِ کَهی یابد
بالِش چو نمی‌یابد از اَطْلَسِ رویِ تو
باشد زِ شبِ قَدْرَت شالِ سِیَهی یابد
زانْ نَعْلِ تو در آتشْ کردند دَرین سودا
تا هر دلِ سودایی در خود شَرَهی یابد
امشبْ شَبِ قَدْر آمد خامُش شو و خِدمَت کُن
تا هر دلِ اَللّهی زَاللَّهْ وَلَهی یابد
اَنْدَر پِیِ خورشیدش شبْ رو پِیِ اومیدش
تا ماهِ بُلندِ تو با مَهْ شَبَهی یابد
مولوی غزلیات

غزل ۶۰۱ - آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد

آن عشق که از پاکی از روحْ حَشَم دارد
بِشْنو که چه می‌گوید بِنْگَر که چه دَم دارد
گَر جسمْ تُنُک دارد جانِ تو سَبُک دارد
هر چند که صد لشکر در کَتْمِ عَدَم دارد
گر مانده‌یی در گِل روی آرْ به صاحِبْ دل
کو مُلْکِ اَبَد بَخشَد کو تاجِ قِدَم دارد
ای دل که جهان دیدی بسیار بِگَردیدی
بِنْمایْ کِه را دیدی کَزْ عشقْ رَقَم دارد؟
ای مَرکَبِ خود کُشته وِیْ گِردِ جهان گشته
بازآی به خورشیدی کَزْ سینه کَرَم دارد
آن سینه و چون سینه صیقل دِهِ آیینه
آن سینه که اَنْدَر خود صد باغِ اِرَم دارد
این عشق هَمی‌گوید کان کَس که مرا جویَد
شَرطی‌ست که همچون زَر در کوره قَدَم دارد
من سیم تَنی خواهم من هَمچو مَنی خواهم
بیزارم از آن زشتی کو سیم و دِرَم دارد
اَلْقابِ صَلاحُ الدّین بر لوحْ چو پیدا شُد
اِنْصاف بَسی مِنَّت بر لوح و قَلَم دارد
مولوی غزلیات

غزل ۶۰۳ - گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد

گویند به بَلا ساقون تُرکی دو کَمان دارد
وَرْزان دو یکی کم شُد ما را چه زیان دارد؟
ای در غَمِ بیهوده از بوده و نابوده
کین کیسهٔ زَر دارد وان کاسه و خوان دارد
در شامْ اگر میری زینی به کسی بَخشَد
جانَت زِ حَسَد این جا رَنجِ خَفَقان دارد
جُز غَمْزهٔ چَشمِ شَهْ جُز غُصّهٔ خَشمِ شَهْ
وَاللَّهْ که نَیَندیشَد هر زنده که جان دارد
دیوانه کُنم خود را تا هَرزه نَیَندیشَم
دیوانهْ من از اَصْلَم ای آن که عِیان دارد
چون عقل ندارم من پیش آ که تویی عقلم
تو عقلْ بَسی آن را کو چون تو شَبان دارد
گَر طاعَت کم دارم تو طاعَت و خیرِ من
آن را که تویی طاعَت از خوفْ اَمان دارد
ای کوزه گرِ صورت مَفْروش مرا کوزه
کوزه چه کُند آن کَس کو جویِ رَوان دارد
تو وَقْف کُنی خود را بر وَقفِ یکی مُرده
من وَقفِ کسی باشم کو جان و جهان دارد
تو نیز بیا یارا تا یارْ شَوی ما را
زیرا که زِ جانِ ما جانِ تو نشان دارد
شَمسُ الْحَقِ تبریزی خورشیدِ وجود آمد
کان چَرخْ چه چَرخ است آن کان جا سَیَران دارد
مولوی غزلیات

غزل ۶۰۴ - هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد

هَرکْ آتشِ من دارد او خِرقه زِ من دارد
زَخمی چو حُسینَسْتَش جامی چو حَسَن دارد
غَم نیست اگر ماهَشْ افتاد در این چاهَش
زیرا رَسَنِ زُلْفَش در دستْ رَسَن دارد
نَفْس اَرْچه که زاهِد شُد او راست نخواهد شُد
گَر راستی‌یی خواهی آن سَروِ چَمَن دارد
صد مَهْ اگر اَفْزایَد در چَشمِ خوشَش نایَد
با تَنگیِ چَشمِ او کان خوبِ خُتَن دارد
از عکسِ وِیْ است ای جان گَر چَرخْ ضیا دارد
یا باغْ گُلِ خندان یا سَرو و سَمَن دارد
گر صورتِ شمعِ او اَنْدَر لَگَنِ غیر است
بر سَقْف زَنَد نورَش گَر شمعْ لَگَن دارد
گر با دِگَرانی تو در ما نِگَرانی تو
ما روحِ صَفا داریم گَر غیرْ بَدَن دارد
بَس مَست شُده‌ست این دل وَزْ دست شُده‌ست این دل
گَر خُرد شُده‌ست این دل زان زُلفْ شِکَن دارد
شَمسُ الْحَقِ تبریزی شاهِ همه شیران است
در بیشهٔ جانِ ما آن شیر وَطَن دارد
مولوی غزلیات

غزل ۶۰۷ - ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی‌ارزد

ای دلْ به غَمَش دِهْ جان یعنی بِنَمی‌اَرْزَد
بی‌سَر شو و بی‌سامان یعنی بِنِمی‌اَرْزَد
چون لَعْلِ لَبَش دیدی یک بوسه بِدُزدیدی
بَرخیز زِ لَعْل و کان یعنی بِنِمی‌اَرْزَد
در عشقْ چُنان چوگان می‌باش به سَر گَردان
چون گویْ دَرین میدان یعنی بِنِمی‌اَرْزَد
بی‌پا شُد و بی‌سَر شُد تا مَردِ قَلَنْدَر شُد
شاباش زِهی اَرْزان یعنی بِنِمی‌اَرْزَد
چون آتشِ نو کردی عقلم به گِرو کردی
خاکِ تواَم ای سُلطان یعنی بِنِمی‌اَرْزَد
بر عشقْ گُذشتم من قُربانِ تو گشتم من
آن عیدْ بدین قُربان یعنی بِنِمی‌اَرْزَد
چون مَردمِ دیوانه ویران کُنم این خانه
آن وَصلْ بدین هِجْران یعنی بِنِمی‌اَرْزَد
تا دل به قَمَر دادم از گَردشِ او شادم
چون چَرخ شُدم گَردان یعنی بِنِمی‌اَرْزَد
مولوی غزلیات

غزل ۶۰۹ - در خانهٔ غم بودن از همت دون باشد

در خانهٔ غَم بودن از هِمَّتِ دون باشد
وَنْدَر دلِ دونْ هِمَّت اسرارِ تو چون باشد؟
بر هر چه هَمی‌لَرزی می‌دان که همان اَرْزی
زین رویْ دلِ عاشق از عَرشْ فُزون باشد
آن را که شِفا دانی دَردِ تو از آن باشد
وان را که وَفا خوانی آن مَکْر و فُسون باشد
آن جایْ که عشق آمد جان را چه مَحَل باشد؟
هر عقل کجا پَرَّد آن جا که جُنون باشد؟
سیمرغِ دلِ عاشق در دامْ کجا گُنجَد؟
پَروازِ چُنین مُرغی از کَوْن بُرون باشد
بر گِردِ خَسان گردد چون چَرخ دلِ تاری
آن دل که چُنین گردد او را چه سکون باشد؟
جامِ میِ موسی کَش شَمسُ الْحَقِ تبریزی
تا آب شود پیشَت هر نیل که خون باشد
مولوی غزلیات

غزل ۶۱۰ - نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

نانْ پاره زِ من بِسْتان جانْ پاره نخواهد شُد
آوارهٔ عشقِ ما آواره نخواهد شُد
آن را که مَنَم خِرقه عُریان نشود هرگز
وان را که مَنَم چاره بیچاره نخواهد شُد
آن را که مَنَم مَنْصِب مَعْزول کجا گردد؟
آن خاره که شُد گوهر او خاره نخواهد شُد
آن قبلهٔ مُشتاقان ویران نشود هرگز
وان مُصْحَفِ خاموشان سی‌پاره نخواهد شُد
از اشک شود ساقی این دیدهٔ من لیکِن
بی‌نرگسِ مَخْٰمُورَش خَمّاره نخواهد شُد
بیمار شود عاشق امّا بِنِمی میرد
ماه اَرْچه که لاغَر شُد اِسْتاره نخواهد شُد
خاموش کنُ و چندین غَمْ خواره مَشو آخِر
آن نَفْس که شُد عاشق اَمّاره نخواهد شُد
مولوی غزلیات

غزل ۶۱۲ - بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد

بُگْذشت مَهِ روزه عید آمد و عید آمد
بُگْذشت شبِ هِجْران معشوقْ پَدید آمد
آن صُبحْ چو صادق شُد عَذْرایِ تو وامقِ شُد
معشوقِ تو عاشق شُد شیخِ تو مُرید آمد
شُد جنگ و نَظَر آمد شُد زَهر و شِکَر آمد
شُد سنگ و گُهَر آمد شُد قُفل و کِلید آمد
جان از تَنِ آلوده هم پاک به پاکی رفت
هر چند چو خورشیدی بر پاک و پَلید آمد
از لَذَّتِ جامِ تو دلْ مانْد به دامِ تو
جانْ نیز چو واقِف شُد او نیز دَوید آمد
بس توبهٔ شایسته بر سنگِ تو بِشْکَسته
بَس زاهِد و بَس عابِد کو خِرقه دَرید آمد
باغ از دِیِ نامَحْرَم سه ماه نمی‌زَد دَم
بر بویِ بهارِ تو از غَیب دَمید آمد
مولوی غزلیات

غزل ۶۱۴ - آن بندهٔ آواره بازآمد و بازآمد

آن بندهٔ آواره بازآمد و بازآمد
چون شمع به پیشِ تو در سوز و گُداز آمد
چون عَبْهَر و قَند ای جان در روْش بِخَند ای جان
دَر را بِمَبَنْد ای جان زیرا به نیاز آمد
وَرْزان که بِبَندی دَر بر حُکْمِ تو بِنْهَد سَر
بر بنده نیاز آمد شَهْ را همه ناز آمد
هر شمعِ گُدازیده شُد روشنیِ دیده
کان را که گُداز آمد او مَحْرَمِ راز آمد
زَهْراب زِ دستِ وِیْ گَر فرق کُنم از میْ
پَس در رَهِ جانْ جانَم وَاللّهْ به مَجاز آمد
آبِ حَیَوانَش را حیوان زِ کجا نوشَد؟
کِی بیند رویَش را چَشمی که فَراز آمد؟
من تَرکِ سَفَر کردم با یار شُدم ساکِن
وَزْ مرگ شُدم ایِمن کانْ عُمرِ دراز آمد
ای دل چو دَرین جویی پس آب چه می‌جویی
تا چند صَلا گویی هنگامِ نماز آمد