تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۴۷ - من نه آنم کز لب لعل تو یابم کام خویش
من نه آنم کز لب لعل تو یابم کام خویش
خوشدلم گر جرعه یی بخشی مرا از جام خویش
آنچنان با یاد نامت برده ام خود را زیاد
کز فراموشی نمی آید بیادم نام خویش
یکنفس آرام بی لعلت ندارد جان من
چون کنم درمانده ام با جان بی آرام خویش
بر لب بام آی و از هر گوشه بنگر ماه من
صد چراغ دیده نورافشان بگرد بام خویش
دارد استغنا چو مرغ زیرک آن مشکین غزال
مانده ام حیران که چونش آورم در دام خویش
هیچ محرم ره ندارد در حریم وصل یار
عاشق محروم چون گوید بدو پیغام خویش
از چه مینالی فغانی با غمش فرصت شمار
محنت هر روزه و اندوه صبح و شام خویش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۵۴ - با کسان در صلح و با خود دایما در جنگ باش
با کسان در صلح و با خود دایما در جنگ باش
هیچکار از بیغمی نگشایدت دلتنگ باش
طاعت و عشرت نگردد جمع با هم ای عزیز
گر مرید پیر راهی یکدل و یکرنگ باش
پادشاهی مانع فقر و نقیض عشق نیست
همت از دلهای آگه خواه و بر اورنگ باش
خضر اگر همره بود از دوری منزل چه باک
وادی مقصود گو هر گام صد فرسنگ باش
چون ندانستی که در اصل از کدام آب و گلی
خواه لعل آتشین خواهی سفال و سنگ باش
پیر صحبت گفت بشنو هر که دارد قول راست
گر نوای نی نباشد گو صدای چنگ باش
آه گرمت مجلس عشاق می آرد بجوش
نیک مینالی فغانی بر همین آهنگ باش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۵۷ - مردم و خود را زغمهای جهان کردم خلاص
مردم و خود را زغمهای جهان کردم خلاص
خلق عالم را ز فریاد و فغان کردم خلاص
در غم عشق جوانی می شنیدم پند پیر
خویشتن را از غم پیر و جوان کردم خلاص
خوش زمانی دست داد از عالم مستی مرا
کز دو عالم خویشرا در یکزمان کردم خلاص
بر سر بازار دی می گفتم از سودای عشق
مردمان را از غم سود و زیان کردم خلاص
گفتمش آخر فغانی را ز هجران سوختی
گفت او را از عذاب جاودان کردم خلاص
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۶۰ - ترک یاری کردی از وصل تو یاران را چه حظ
ترک یاری کردی از وصل تو یاران را چه حظ
دشمن احباب گشتی دوستداران را چه حظ
چون ندارد وعده ی وصل تو امید وفا
غیر داغ انتظار امیدواران را چه حظ
چشم من کز گریه نابیناست چون بیند رخت
از تماشای چمن ابر بهاران را چه حظ
درد بیدرمان خوبان چون نمیگیرد قرار
دردمندان را چه حاصل بیقراران را چه حظ
آن سوار از خاک ما تا کی برانگیزد غبار
از غبار انگیختن یا رب سواران را چه حظ
می دهد خاک رهش خاصیت آب حیات
ورنه زین گرد مذلت خاکساران را چه حظ
یا رب از قصد فغانی چیست مقصود بتان
از هلاک عندلیبان گلعذاران چه حظ
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۶۱ - امشب از آهم مشو گرم و مسوزانم چو شمع
امشب از آهم مشو گرم و مسوزانم چو شمع
ساعتی بنشین که در بزم تو مهمانم چو شمع
چون کنم دل جمع در بزمت که هر ساعت رقیب
می دهد افسون و می سازد پریشانم چو شمع
وه چه حالست اینکه بر دارندم آخر از میان
چون ببزمت جای خود را گرم گردانم چو شمع
یا رب از آهست ریزان بر دل گرمم شرار
یا گرفته آتشی در رشته ی جانم چو شمع
سوزد از اندوه چون پروانه مرغ نامه بر
پیش او گر دانه ی اشکی بیفشانم چو شمع
سوی محرابم مخوان ای پاک دین بهر خدای
زانکه در بزم شراب، آلوده دامانم چو شمع
صد پی از هستی پذیرد ای فغانی طینتم
باز بگدازد سموم دشت هجرانم چو شمع
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۶۲ - تا بکی خندیدن و دل گرمی افزودن چو شمع
تا بکی خندیدن و دل گرمی افزودن چو شمع
آب دندان گشتن و آتش زبان بودن چو شمع
گاه ناپیدا شدن از دیده ها چون شبچراغ
گاه خشک و تر بنور خویش بنمودن چو شمع
از دلم هر قطره خون، تبخاله یی شد جانگداز
گرد لب تا کی زبان آتشین سودن چو شمع
سوختم، آنم بروز آرام نگرفتن چو مهر
خوردن دود چراغم این و نغنودن چو شمع
از من این اشک چو پروین ریختن وز مهوشان
گوش و گردن را بلعل و در برآمودن چو شمع
کمترین طاعت بود در گوشه ی محراب عشق
روزها استادن و شبها نیاسودن چو شمع
دیدن از دور و بزاری سوختن پروانه وار
به که مجلس را به آب دیده آلودن چو شمع
آه از این آتش پرستیدن فغانی با خود آی
چند در دیر مغان زنار بگشودن چو شمع
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۶۳ - میگدازم دیده تا یکروزه موجودم چو شمع
میگدازم دیده تا یکروزه موجودم چو شمع
می رسد بر اوج گردون هر نفس دودم چو شمع
دیده ی اختر شمارم شهرت نیسان گرفت
بسکه بر هر نوک مژگان گوهر آمودم چو شمع
گرچه نقد هستیم در آتش عشق تو سوخت
اندکی هم در صفای فطرت افزودم چو شمع
چون سپند از گرد مجلس دور کردم چشم بد
خوابگاهت را بدود دل نیالودم چو شمع
داشتم داغ ترا در سینه چون مجمر نهان
راز پنهان را نقاب از چهره نگشودم چو شمع
اشک گوهر زایم از خوناب دل شد لعل سان
بسکه هر دم آستین بر چشم تر سودم چو شمع
از دم گرم فغانی دود آهم در گرفت
گرچه در راه محبت باد پیمودم چو شمع
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۶۷ - جانم افگارست و تن بیمار و دل خون از فراق
جانم افگارست و تن بیمار و دل خون از فراق
هر نفس دردیست بر درد من افزون از فراق
غرق خون دیده ام شبهای هجران و اجل
بر سرم پیوسته می آرد شبیخون از فراق
تا شد آن شاخ گل رعنا برون از دیده ام
می رود بر روی زردم اشک گلگون از فراق
از وصالش بیغمان در بزم عشرت شادمان
من درین بیت الحزن افتاده محزون از فراق
مانده محروم از حریم آستانش روز و شب
سنگ بر سر می زنم در کوه و هامون از فراق
دور ازان شیرین لب لیلی وش آمد بر سرم
آنچه آمد بر سر فرهاد و مجنون از فراق
گر نخواهی بر سر بیمار هجران آمدن
جان نخواهد برد مشتاق تو بیرون از فراق
تا شدی ای گوهر مقصود غایب از نظر
چشمه ی چشم فغانی گشت جیحون از فراق
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۷۳ - ای فروغ جوهر حسنت برون از خط و خال
ای فروغ جوهر حسنت برون از خط و خال
معنیی داری که نتوان صورتش بستن خیال
می کشی و زنده می سازی ز تأثیر نظر
جان فدای شیوه ی چشم تو ای مشگین غزال
آتش انگیزد ز دلها جلوه ی سرو قدت
در کدام آب و هوا پرورده آمد این نهال
کار دل با معنی حسن تو افتادست و بس
خواه در روز جدایی خواه در شام وصال
سبزه ی نوخیز و گلبرگ دلارای رخت
آن بهار بی خزان وین آفتاب بی زوال
بر دمد گلهای رنگین در گلستان نظر
از شراب ارغوانی چون کنی رخساره آل
در خیال از دفتر حسنت گشودم فال وصل
حرف اول آیت رحمت برآمد حسب حال
سر زد از آیینه ی مهر رخت آثار خط
چون خیال سبزه ی نورسته در آب زلال
مردم چشم فغانی باد بر آتش سپند
شمع رخسارت چو افروزد شبستان خیال
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۹۸ - تا بکی در کنج خلوت گرد بیحاصل خوریم
تا بکی در کنج خلوت گرد بیحاصل خوریم
خیز تا این سجده ها در سایه سروی بریم
در دل اینست کان ساعت که محرمتر شدیم
تا نگه کردیم پنداری که بیرون دریم
در حقیقت رند و زاهد هر دو نزدیک همند
مشکلست اینجا تفاوت بلکه از یک جوهریم
صحبت زاهد خوشست اما گلستان دلکشست
چند در یک خانه بنشینیم و درهم بنگریم
ذره بر افلاک رفت و ما بخاک افتاده خوار
با چنین مهر و وفا از ذره یی ناقصتریم
عارفی باید که سر عشق دریابد تمام
فهم ما دورست ازین معنی که رند و ابتریم
مجلس عشقست کوته کن فغانی درد دل
این حرارت جای دیگر بر که ما خود اخگریم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۰۲ - مست گشتم سر ز قید هوشیاران می برم
مست گشتم سر ز قید هوشیاران می برم
رخت خویش از پهلوی پرهیزگاران می برم
چون شفق بربسته رخت خونفشان از طرف خاک
خیمه ی همت بر اوج کوهساران می برم
مرغ شبخیزم بگلگشت گلستان می روم
باد نوروزم پیام نوبهاران می برم
می رم زین بزم و یاد دلنوازان می کنم
می روم زین باغ و گلبانگ هزاران می برم
پارسایان را غم دردیکشان عشق نیست
التجا در بزمگاه میگساران می برم
تا بناگوش چو سیم و عارض چون لاله هست
دانه ی دل سوی زرین گوشواران می برم
هر سبکرو کی تواند گشت با من هم شکار
من که صید از دامگاه تاجداران می برم
از دل گرم فغانی می نویسم چند حرف
تحفه های جانگداز از بهر یاران می برم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۱۸ - گرچه طور رندی و بدنامی از حد می برم
گرچه طور رندی و بدنامی از حد می برم
کافرم گرشمه یی از حال خود بد می برم
هر زمان سنگ جفایی بر سفالم می خورد
کوه کوه درد زین طاق زبرجد می برم
هیچ کس آگه نشد از آتش پنهان من
می روم زین خاکدان وین داغ با خود می برم
نیش می گردد اگر بر نوش می بندم امید
نی شود گر دست نزدیک تبر زد می برم
من که می خواهم که با معشوق مجلس می خورم
سیم و زر سهلست گر سر نیز باید می برم
آب حیوان در دهان می آیدم از عین لطف
بر زبان چون نام آن سرو سهی قد می برم
محو بادا هستیم در سایه ی آن آفتاب
کز فروغ صحبتش عمر مخلد می برم
گرچه نونو درد می بینم ز زخم تیغ عشق
از علاجش هر زمان درد مجدد می برم
از برای آنکه همت بر غزالی بسته ام
چون فغانی صد ستم از دست هر دد می برم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۱۹ - آه کز هجر تو شبها باده خون دانسته ام
آه کز هجر تو شبها باده خون دانسته ام
خورده ام خون و شراب لاله گون دانسته ام
سوزدم هر کسی بلطفی، این سزای آنکه من
دیده ام شور اسیران و جنون دانسته ام
خواهدم امروز از هر روز نیکوتر گذشت
زانکه من نظاره رویت شکون دانسته ام
خاطرت هر دم بسویی می کشد بی اختیار
در سرت ای گل هوایی هست، چون دانسته ام
سوزدم هر بیوفا بهر نگاهی هر زمان
ای فغانی قدر آن دلجو کنون دانسته ام
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۲۹ - روز نوروزست و دل درد تو دارد سوز هم
روز نوروزست و دل درد تو دارد سوز هم
وه که می سوزم بدرد و داغت این نوروز هم
بیخودم در ناله و زاری، نه شب دانم نه روز
زار می نالم شب از درد جدایی روز هم
باز چون خوانم دل خود را که این مرغ اسیر
رام شد در حلقه ی آن زلف و دست آموز هم
مانده ام زان غمزه و مژگان بخاک و خون مدام
خورده تیغ جان شکاف و ناوک دلدوز هم
مانده بودم در جدایی، گر نمی شد خضر راه
آن لب جانبخش و رخسار جهان افروز هم
دور از آن مه روزم از شب، شب ز روزم تیره تر
بخت روز افزون ندارم طالع فیروز هم
درد و داغ عاشقی کردی فغانی اختیار
زار میمیر از جفای گلرخان میسوز هم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۳۰ - هر زمان با خود خیال آن رخ گلگون کنم
هر زمان با خود خیال آن رخ گلگون کنم
آرزوی دیدن رویت بدل افزون کنم
چون خیال صورت خوب تو آرم در نظر
از تحیر آفرین بر خامه ی بیچون کنم
سر ز طاعت بر ندارم گر بعمر خود دمی
سجده یی در سایه آن قامت موزون کنم
من که دارم صد نوا از ناله ی شبگیر خود
گوش کی بر ارغنون بزم افلاطون کنم
گر مرا صد غم بود در دل، چو بینم روی تو
برکشم آهی و غمها را ز دل بیرون کنم
در سخن هر دم چو شمعم سوز دل روشن نشد
در نمیگیرد چراغم تا بکی افسون کنم
کاش پرسد غنچه ی لعل تو از من نکته یی
تا بتقریب سخن شرح دل پر خون کنم
خواب شد بر دیده ی شب زنده دار من حرام
بسکه شبها ناله از بی مهری گردون کنم
بیت احزان فغانی کی شود بزم طرب
چند در هر گوشه فریاد از دل محزون کنم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۳۱ - کی بود ای گل که تنگت در دل شیدا کشم
کی بود ای گل که تنگت در دل شیدا کشم
چند ناز سرو و جور غنچه ی رعنا کشم
بی گل روی تو در خلوتسرای چشم و دل
خوش نباشد گر هزاران صورت زیبا کشم
می کشم دامن ز گرد راهت از غیرت ولی
گر دهد دستم روان در دیده ی بینا کشم
چند دور از چشمه ی نوش تو از درد فراق
سر نهم در آب شور دیده و دریا کشم
مانده ام در دشت حرمان و ز دست روزگار
آنقدر فرصت نمی یابم که خار از پا کشم
تنگ شد بر من فضای شهر از آن مشگین غزال
دست همت بعد ازین در دامن صحرا کشم
چون فغانی از دل سوزان و چشم اشکبار
شعله از دریا بر آرم لاله از خارا کشم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۵۱ - هر سخن کز وصف آن لبهای میگون بشنوم
هر سخن کز وصف آن لبهای میگون بشنوم
گوش دارم تا هم از لعل تو مضمون بشنوم
بسکه مشتاقم اگر وصف ترا گوید کسی
گرچه غیرت سوزدم خواهم که افزون بشنوم
تاب دیدارت ندارم طاقت گفتار هم
از درون میگو سخن تا من ز بیرون بشنوم
چاره ی درد دلم چون نیست در دست حکیم
کی شفا یابد اگر صد درس قانون بشنوم
خوشتر آید از نوای عشرتم در گوش جان
ناله ی دردی که از دلهای محزون بشنوم
بسکه از عشق تو فریاد فغانی شد بلند
زود باشد کاین صدا از چرخ گردون بشنوم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۵۵ - همچو مجنون در بیابانم وطن خواهد شدن
همچو مجنون در بیابانم وطن خواهد شدن
گرد بر گردم ز مرغان انجمن خواهد شدن
گر چنین بر حال من خواهد نظر کردن همای
استخوانم طعمه ی زاغ و زغن خواهد شدن
آه پنهانم تمام آیینه ی دل تیره ساخت
این سیاهی کی ز روی داغ من خواهد شدن
بهر شیرین گر کند صد بار خسرو جان نثار
خطبه ی عشقش بنام کوهکن خواهد شدن
من نمی گویم سخن باشد که خود رحم آورد
ورنه آخر در میان ما سخن خواهد شدن
آنکه از نیرنگ خون پیرهن پوشیده چشم
عاقبت بینا ز بوی پیرهن خواهد شدن
مست و شیدا شد فغانی از تماشای گلی
چند گاهی همدم مرغ چمن خواهد شدن
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۵۶ - هر دم از بزم طرب آن دلنواز آید برون
هر دم از بزم طرب آن دلنواز آید برون
چون مرا بیند رود از ناز و باز آید برون
چون برون آید بقصد کشتنم آن سرو ناز
جان باستقبال او با صد نیاز آید برون
خوشدلم از سنگ بیدادش که لطف و رحمتست
هر چه از چنگ بتان عشوه ساز آید برون
بگذرانید از سر آن کوی تابوت مرا
تا بتقریب نماز آن سرو ناز آید برون
عمر کوتاهست و راه وادی هجران دراز
جان کجا زین وادی دور و دراز آید برون
نیک بشنو کز بسی درد نهان دارد خبر
ناله یی کان از درون اهل راز آید برون
از دل گرم فغانی بیتو ای چشم و چراغ
تا دمی باقیست آه جانگداز آید برون
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۵۷ - بسوی درد از گلشن افلاک می آید برون
بسوی درد از گلشن افلاک می آید برون
لاله دلسوز و گل آتشناک می آید برون
کشته ی تیغ محبت را بجای برگ سبز
پاره ی دل خونچکان از خاک می آید برون
من بامید گهر این قطره ها بارم ز چشم
شوری بختم همان خاشاک می آید برون
کشته ی آن شاه خوبانم که بهر صید دل
سرکش و عاشق کش و چالاک می آید برون
روز صیدش آهو از چین و کبوتر از حرم
بر هوای حلقه ی فتراک می آید برون
کس نیارد جامه ی تقوی برون از بزم عیش
زین چمن یوسف گریبان چاک می آید برون
جمله خوبان فتنه جو باشند یا سلطان من
اینچنین عاشق کش و بیباک می آید برون؟
گرچه در آلودگی نقد فغانی صرف شد
چون دلش پاکست ز آتش پاک می آید برون