تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۳ - ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش
هست درست دلم مهر تو ای حاصلم
جان زرینم بس است مهر زری گو مباش
عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است؟
چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش
برکن از کار تو دست به یک بار تو
خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش
جان من از جان عشق شد همگی کان عشق
همره مردان عشق ماده نری گو مباش
سایه‌یی و پیش و پس جان مرا دست رس
سایهٔ آن نخل بس باروری گو مباش
جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین
از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۴ - خواجه چرا کرده‌یی روی تو بر ما ترش؟
خواجه چرا کرده‌یی روی تو بر ما ترش؟
زین شکرستان برو هست کس این جا ترش؟
در شکرستان دل قند بود هم خجل
تو ز کجا آمدی ابرو و سیما ترش
بر فلک آن طوطیان جمله شکر می‌خورند
گر نپری بر فلک منگر بالا ترش
رستم میدان فکر پیش عروسان بکر
هیچ بود در وصال وقت تماشا ترش؟
هر که خورد می صبوح روز بود شیرگیر
هر که خورد دوغ هست امشب و فردا ترش
مؤمن و ایمان و دین ذوق و حلاوت بود
تو به کجا دیده‌یی طبلهٔ حلوا ترش؟
این ترشی‌ها همه پیش تو زان جمع شد
جنس رود سوی جنس ترش رود با ترش
والله هر میوه‌یی کو نپزد ز آفتاب
گر چه بود نیشکر نبود الا ترش
سوزش خورشید عشق صبر بود صبر کن
روز دو سه صبر به مذهب تو با ترش
هر که ترش بینی‌اش دان که ز آتش گریخت
غوره که در سایه ماند هست سر و پا ترش
دعوهٔ دل کرده‌یی وعده وفا کن مباش
در صف دعوی چو شیر وقت تقاضا ترش
بنگر در مصطفیٰ چون که ترش شد دمی
کرده عتابش عبس خواند مر او را ترش
خامش و تهمت منه خواجه ترش نیست لیک
گه گه قاصد کند مردم دانا ترش
او چو شکر بوده است دل ز شکر پر ولیک
در ادب کودکان باشد لالا ترش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۵ - چون بزند گردنم سجده کند گردنش
چون بزند گردنم سجده کند گردنش
شیر خورد خون من ذوق من از خوردنش
هین هله شیر شکار پنجه ز من برمدار
هین که هزاران هزار منت آن بر منش
پخته خورد پخته خوار خام خورد عشق یار
خام منم ای نگار که نتوان پختنش
ای تو دهلزن به قل بنده تو را چون دهل
در تو درآویخته همچو دهل می‌زنش
گوش همه سرخوشان عشق کشد کش کشان
عشق تو داوود توست موم شده آهنش
دل همه مال و عقار خرج کند در قمار
چون که برهنه شود چرخ دهد مخزنش
دل ز سخن مال مال خواست زدن پر و بال
پرتو نور کمال کرد چنین الکنش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۶ - باز درآمد ز راه بی‌خود و سرمست دوش
باز درآمد ز راه بی‌خود و سرمست دوش
توبه کنان توبه را سیل ببرده‌‌ست دوش
گرز برآورد عشق کوفت سر عقل را
شد ز بلندی عشق چرخ فلک پست دوش
دولت نو شد پدید دام جهان را درید
مرغ ظریف از قفص شکر که وارست دوش
آنچه به هفت آسمان جست فرشته و نیافت
نک به زمین گاه خاک سهل برون جست دوش
آن که دل جبرئیل از کف او خسته بود
مرغ پراشکسته‌یی سینهٔ او خست دوش
عقل کمالی که او گردن شیران شکست
عاشق بی‌دست و پا گردن او بست دوش
از شرر آفتاب شیشهٔ گردون نکفت
سایهٔ بی‌سایه‌یی دید دراشکست دوش
ماه که چون عاشقان در پی خورشید بود
بعد فراق دراز خفیه بپیوست دوش
آن که درو عقل و وهم می‌نرسد از قصور
گشت عیان تا که عشق کوفت برو دست دوش
هر چه بود آن خیال گردد روزی وصال
چند خیال عدم آمد در هست دوش
خامش باش ای دلیل خامشی‌ات گفتن است
شد سر و گوشت بلند از سخن پست دوش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۷ - خواجه غلط کرده‌یی در صفت یار خویش
خواجه غلط کرده‌یی در صفت یار خویش
سست گمان بوده‌یی عاقبت کار خویش
در هوس گل رخان سست زنخ گشته‌یی
های اگر دیده‌یی روی چو گلنار خویش
راه زنان عشق را مرگ لقب کرده‌اند
تا تو بلنگی ز بیم از ره و رفتار خویش
گوش بنه تا که من حلقه به گوشت کنم
هستم از آن حلقه من سیر ز گفتار خویش
پیش من آ که خوشم تا به برت درکشم
چون ز توام می‌رسد تحفهٔ دلدار خویش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۸ - یار درآمد ز باغ بی‌خود و سرمست دوش
یار درآمد ز باغ بی‌خود و سرمست دوش
توبه کنان توبه را سیل ببرده‌‌ست دوش
عاشق صدساله‌‌‌ام توبه کجا من کجا
توبهٔ صدساله را یار دراشکست دوش
بادهٔ خلوت نشین در دل خم مست شد
خلوت و توبه شکست مست برون جست دوش
ولوله در کو فتاد عقل درآمد که داد
محتسب عقل را دست فروبست دوش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۹ - باز درآمد طبیب از در ایوب خویش
باز درآمد طبیب از در ایوب خویش
یوسف کنعان رسید جانب یعقوب خویش
بهر سفر سوی یار خانه برانداخت دل
دید که خود بود دل خانهٔ محبوب خویش
دل چو فنا شد درو ماند وی او کشف شد
آنچه بگفت او منم طالب و مطلوب خویش
شکر که عیسیٰ رسید عازر ما زنده شد
شکر که موسیٰ نمود معجزهٔ خوب خویش
شکر که موسیٰ برست از همه فرعونیان
شکر که عاشق رسید در کنف خوب خویش
شکر که خورشید عشق از سوی مشرق بتافت
در دل و جان‌ها فکند آتش و آشوب خویش
شکر که ساقی غیب شست به می جمله عیب
شکر که طالب رهید از غم دلکوب خویش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۰۴ - باده نمی‌بایدم، فارغم از درد و صاف
باده نمی‌بایدم، فارغم از درد و صاف
تشنه خون خودم، آمد وقت مصاف
برکش شمشیر تیز، خون حسودان بریز
تا سر بی‌تن کند، گرد تن خود طواف
کوه کن از کله‌ها، بحر کن از خون ما
تا بخورد خاک و ریگ، جرعه خون از گزاف
ای ز دل من خبیر، رو دهنم را مگیر
ور نه شکافد دلم، خون بجهد از شکاف
گوش به غوغا مکن، هیچ محابا مکن
سلطنت و قهرمان، نیست چنین دست باف
در دل آتش روم، لقمه آتش شوم
جان چو کبریت را، بر چه بریدند ناف؟
آتش فرزند ماست، تشنه و دربند ماست
هر دو یکی می‌شویم، تا نبود اختلاف
چک چک و دودش چراست؟ زانک دورنگی به جاست
چونک شود هیزم او، چک چک نبود ز لاف
ور بجهد نیم سوز، فحم بود او هنوز
تشنه دل و رو سیه، طالب وصل و زفاف
آتش گوید برو، تو سیهی من سپید
هیزم گوید که تو سوخته ای، من معاف
این طرفش روی نی، وان طرفش روی نی
کرده میان دو یار، در سیهی اعتکاف
همچو مسلمان غریب، نی سوی خلقش رهی
نی سوی شاهنشهی، بر طرفی چون سجاف
بلکه چو عنقا که او، از همه مرغان فزود
بر فلکش ره نبود، ماند بر آن کوه قاف
با تو چه گویم؟ که تو، در غم نان مانده‌ای
پشت خمی همچو لام، تنگ دلی همچو کاف
هین بزن ای فتنه جو، بر سر سنگ آن سبو
تا نکشم آب جو، تا نکنم اغتراف
ترک سقایی کنم، غرقه دریا شوم
ور ز جنگ و خلاف، بی‌خبر از اعتراف
همچو روان‌های پاک، خامش در زیر خاک
قالبشان چون عروس، خاک بر او چون لحاف
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۰۵ - کعبه جان‌ها تویی، گرد تو آرم طواف
کعبه جان‌ها تویی، گرد تو آرم طواف
جغد نیم، بر خراب هیچ ندارم طواف
پیشه ندارم جز این، کار ندارم جز این
چون فلکم، روز و شب پیشه و کارم طواف
بهتر از این یار کیست؟ خوشتر از این کار چیست؟
پیش بت من سجود، گرد نگارم طواف
رخت کشیدم به حج، تا کنم آن جا قرار
برد عرب رخت من، برد قرارم طواف
تشنه چه بیند به خواب چشمه و حوض و سبو
تشنه وصل توام کی بگذارم طواف
چونک برآرم سجود، بازرهم از وجود
کعبه شفیعم شود، چونک گزارم طواف
حاجی عاقل طواف چند کند؟ هفت هفت
حاجی دیوانه‌ام، من نشمارم طواف
گفتم گل را که خار کیست؟ ز پیشش بران
گفت بسی کرد او گرد عذارم طواف
گفت به آتش هوا دود نه درخورد توست
گفت بهل، تا کند گرد شرارم طواف
عشق مرا می‌ستود، کو همه شب همچو ماه
بر سر و رو می‌کند گرد غبارم طواف
همچو فلک می‌کند، بر سر خاکم سجود
همچو قدح می‌کند گرد خمارم طواف
خواجه عجب نیست اینک، من بدوم پیش صید
طرفه که بر گرد من کرد شکارم طواف
چار طبیعت چو چار گردن حمال دان
همچو جنازه مبا، بر سر چارم طواف
هست اثرهای یار، در دمن این دیار
ور نه نبودی بر این تیره دیارم طواف
عاشق مات ویم، تا ببرد رخت من
ور نه نبودی چنین گرد قمارم طواف
سرو بلندم که من، سبز و خوشم در خزان
نی چو حشیشم بود گرد بهارم طواف
از سپه رشک ما، تیر قضا می‌رسد
تا نکنی بی‌سپر گرد حصارم طواف
خشت وجود مرا، خرد کن ای غم، چو گرد
تا که کنم همچو گرد، گرد سوارم طواف
بس کن و چون ماهیان باش خموش اندر آب
تا نه چو تابه شود بر سر نارم طواف
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۱۱ - باز از آن کوه قاف، آمد عنقای عشق
باز از آن کوه قاف، آمد عنقای عشق
باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق
باز برآورد عشق سر، به مثال نهنگ
تا شکند زورق عقل به دریای عشق
سینه گشادست فقر، جانب دل‌های پاک
در شکم طور بین، سینه سینای عشق
مرغ دل عاشقان، باز پر نو گشاد
کز قفص سینه یافت عالم پهنای عشق
هر نفس آید نثار، بر سر یاران کار
از بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق
فتنه نشان عقل بود، رفت و به یک سو نشست
هر طرف اکنون ببین، فتنه دروای عشق
عقل بدید آتشی، گفت که عشقست و نی
عشق ببیند مگر دیده بینای عشق
عشق ندای بلند کرد به آواز پست
کای دل، بالا بپر، بنگر بالای عشق
بنگر در شمس دین، خسرو تبریزیان
شادی جان‌های پاک، دیده دل‌های عشق
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۴۹ - تا نزند آفتاب، خیمهٔ نور جلال
تا نزند آفتاب، خیمهٔ نور جلال
حلقهٔ مرغان روز، کی بزند پرو بال؟
از نظر آفتاب، گشت زمین لاله زار
خانه نشستن کنون هست وبال وبال
تیغ کشید آفتاب، خون شفق را بریخت
خون هزاران شفق، طلعت او را حلال
چشم گشا عاشقا بر فلک جان ببین
صورت او چون قمر، قامت من چون هلال
عرضه کند هر دمی، ساغر و جام بقا
شیشه شده من زلطف، ساغر او مال مال
چشم پر از خواب بود، گفتم شاها شب است
گفت که با روی من شب بود؟ اینک محال
تا که کبود است صبح، روز بود در گمان
چون که بشد نیم روز، نیست دگر قیل و قال
تیز نظر کن تو نیز در رخ خورشید جان
وزنظر من نگر، تا تو ببینی جمال
در لمع قرص او، صورت شه شمس دین
زینت تبریز، کوست سعد مبارک به فال
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۵۰ - چشم تو با چشم من، هر دم بی‌قیل و قال
چشم تو با چشم من، هر دم بی‌قیل و قال
دارد در درس عشق، بحث و جواب و سوآل
گاه کند لاغرم، همچو لب ساغرم
گاه کند فربهم، تا نروم در جوال
چون کشدم سوی طوی، من بکشم گوش شیر
چون که نهان کرد روی، ناله کنم از شغال
چون نگرم سوی نقش، گوید ای بت پرست
چشم نهم سوی مال، او دهدم گوشمال
گویمش ای آفتاب، بر همه دل‌ها بتاب
جمله جهان ذره‌ها، نور خوشت را عیال
سر بزن ای آفتاب از پس کوه سحاب
هر نظری را نما بی‌سخنی شرح حال
باز مگیر آب پاک، از جگر شوره خاک
منع مکن از جلال، پرتو نور جلال
جلوه چو شد نور ما، آن ملک نورها
نور شود جمله روح، عقل شود بی‌عقال
ای که می‌اش خورده‌یی، از چه تو پژمرده‌یی؟
باغ رخش دیده‌یی، بازگشا پرو بال
باز سرم گشت مست، هیچ مگو دست دست
باقی این بایدت؟ رو شب و فردا تعال
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۵۱ - شد پی این لولیان در حرم ذوالجلال
شد پی این لولیان در حرم ذوالجلال
چشمه و سبزه مقام، شوخی و دزدی حلال
ره زنی آن کس کند، کو نشناسد رهی
خانه دغل او بود کو نشناسد جمال
اهل جهان عنکبوت، صید همه خرمگس
هیچ ازیشان مگو، تام نگیرد ملال
دزد نهان خانه را، شاهد و غماز کیست؟
چهرهٔ چون زعفران، اشک چو آب زلال
اشک چرا می‌دود؟ تا بکشد آتشی
زرد چرا می‌شود؟ تا بکند وصف حال
اشک و رخ عاشقان می‌کشدت که بیا
پیشگه عشق رو، خیز زصف نعال
زردی رخ آینه‌ست سرخی معشوق را
اشک رقم می‌کشد بر صحف خط و خال
این همه خوبی و کش، بر رخ خاک حبش
تافته از ماه غیب پرتو نور کمال
صبر کن این یک دو روز، با همه فرو فروز
باز رود سوی اصل، باز کند اتصال
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۵۲ - چند ازین قیل و قال؟ عشق پرست و ببال
چند ازین قیل و قال؟ عشق پرست و ببال
تا تو بمانی چو عشق، در دو جهان بی‌زوال
چند کشی بار هجر؟ غصه و تیمار هجر؟
خاصه که منقار هجر، کند تو را پرو بال
آه زنفس فضول، آه زضعف عقول
آه زیار ملول، چند نماید ملال؟
آن که همی‌خوانمش، عجز نمی‌دانمش
تا که بترسانمش از ستم و از وبال
جمله سوآل و جواب زوست، منم چون رباب
می‌زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال
یک دم بانگ نجات، یک دم آواز مات
می‌زند آن خوش صفات، بر من و بر وصف حال
تصلح میزاننا تحسن الحاننا
تذهب احزاننا انت شدید المحال
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۶۱ - عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
قد نزل الهم بی‌یا سندی قم، تعال
چند ازین قیل و قال؟ عشق پرست و ببال
تا تو بمانی چو عشق، در دو جهان بی‌زوال
یا فرجی مونسی، یا قمر المجلس
وجهک بدر تمام ریقک خمر حلال
چند کشی بار هجر؟ غصه و تیمار هجر؟
خاصه که منقار هجر، کند تو را پرو بال
روحک بحرالوفا، لونک لمع الصفا
عمرک، لولا التقی قلت ایا ذاالجلال
آه زنفس فضول، آه زضعف عقول
آه زیار ملول، چند نماید ملال؟
تطرب قلب الوری، تسکرهم بالهوی
تدرک ما لا یری، انت لطیف الخیال
آن که همی‌خوانمش، عجز نمی‌دانمش
تا که بترسانمش از ستم و از وبال
تذهل ارواحهم، تسکر اشباحهم
تجلسهم مجلسا، فیه کؤوس ثقال
جمله سوآل و جواب زوست و منم چون رباب
می‌زندم او شتاب، زخمه که یعنی بنال
تصلح میزاننا، تحسن الحاننا
تذهب احزاننا، انت شدید المحال
یک دم آواز مات، یک دم بانگ نجات
می‌زند آن خوش صفات، بر من و بر وصف حال
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۶۸ - عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
قد نزل الهم بی، یا سندی قم، تعال
یا فرحی مونسی، یا قمر المجلس
وجهک بدر تمام، ریقک خمر حلال
روحک بحر الوفا، لونک لمع الصفا
عمرک لولا التقی، قلت ایا ذا الجلال
تسکن قلب الوری، تسکرهم بالهوی
تدرک ما لا یری انت لطیف الخیال
تسکن ارواحهم، تسکر اشباحهم
تجلسهم مجلسا، فیه کؤوس ثقال
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۴ - چند روی‌ بی‌خبر؟ آخر بنگر به بام
چند روی‌ بی‌خبر؟ آخر بنگر به بام
بام چه باشد؟ بگو؟ بر فلک سبزفام
تا قمری همچو جان، جلوه شود ناگهان
صد مه و صد آفتاب، چهرهٔ او را غلام
از هوس عشق او، چرخ زند نه فلک
وز می او جان و دل نوش کند جام جام
چون به تجلی بتافت، جانب جان‌ها شتافت
بادهٔ جان شد مباح، خوردن و خفتن حرام
گفت جهان سلیم چیست خبر ای نسیم؟
گفت ندارم ز بیم جز نفسی، والسلام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۵ - هر که بمیرد شود دشمن او دوستکام
هر که بمیرد شود دشمن او دوستکام
دشمنم از مرگ من کور شود، والسلام
آن شکرستان مرا می‌کشد اندر شکر
ای که چنین مرگ را جان و دل من غلام
در غلط افکنده است، نام و نشان خلق را
عمر شکربسته را، مرگ نهادند نام
از جهت این رسول گفت که الفقر کنز
فقر کند نام گنج، تا غلط افتند عام
وحی در ایشان بود، گنج به ویران بود
تا که زر پخته را، ره نبرد هیچ خام
گفتم ای جان ببین، زین دلم سست تنگ
گفت که زین پس ز جهل وامکش از پس لگام
تا که سرانجام تو گردد بر کام تو
توسن خنگ فلک باشد زیر تو رام
گر تو بدانی که مرگ، دارد صد باغ و برگ
هست حیات ابد، جویی‌اش از جان مدام
خامش کن، لب ببند، بی‌دهنی خای قند
نیست شو از خود که تا هست شوی زو تمام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۶ - امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
تا نبود در جهان، بیش مرا نقش و نام
این دم مست توام، رطل دگر دردهم
تا بشوم محو تو، از دو جهان، والسلام
چون ز تو فانی شدم، وانچه تو دانی شدم
گیرم جام عدم، می‌کشمش جام جام
جان چو فروزد ز تو، شمع بروزد ز تو
گر بنسوزد ز تو، جمله بود خام خام
این نفسم دم به دم درده باده‌‌ی عدم
چون به عدم درشدم، خانه ندانم ز بام
چون عدمت می‌فزود، جان کندت صد سجود
ای که هزاران وجود، مر عدمت را غلام
باده دهم طاس طاس، ده زوجودم خلاص
باده شد انعام خاص، عقل شد انعام عام
موج برآر از عدم تا برباید مرا
بر لب دریا بترس، چند روم گام گام
دام شهم شمس دین، صید به تبریز کرد
من چو به دام اندرم، نیست مرا ترس دام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۷ - لولیکان توایم، دربگشا ای صنم
لولیکان توایم، دربگشا ای صنم
لولیکان را دمی بارده ای محتشم
ای تو امان جهان، ای تو جهان را چو جان
ای شده خندان دهان از کرمت دم به دم
امن دو عالم تویی، گوهر آدم تویی
هین که رسید از حبش بر سر کویت حشم
چون برسد کوس تو، کمتر جاسوس تو
گردد هر لولی‌یی صاحب طبل و علم
رایت نصرت فرست، لشکر عشرت فرست
تا که ز شادی ما، جان نبرد هیچ غم
تیغ عرب برکنیم، بر سر ترکان زنیم
چون لطفت برکشد، برخط لولی رقم
خوف مهل در میان، بانگ بزن کالامان
عشرت با خوف جان، راست نیاید به هم
مهر برآورد به جوش، وز دل چنگ آن خروش
پر کن از عیش گوش، پر کن از می شکم
تا سوی تبریز جان، جانب شمس الزمان
آید صافی، روان گوید ای من منم