تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۵۰ - در ازل سنبل گیسوی ترا شانه زدند
در ازل سنبل گیسوی ترا شانه زدند
رقم شیفتگی بر من دیوانه زدند
من ازان روز خرابم که به خلوت گه حسن
سرمه ی ناز بر آن نرگس مستانه زدند
قبله ی راهب صد ساله شد از معجزه ات
شکل ابروی تو چون بر در میخانه زدند
غمزه آرام مرا در سیه زلف ربود
کاروان را به شب آن نرگس مستانه زدند
آب شمع رخ تو زلف شب آراست ولی
آتشی بود که در هستی پروانه زدند
خاک شو گر طلب پرتو انوار کنی
جالب آن است که این فیض به ویرانه زدند
زاهد از باده کشی منع «وفایی» چه کنی؟
کز ازل آب و گلش بر در میخانه زدند
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۵۱ - بت من طره چو بر برگ سمن بر شکند
بت من طره چو بر برگ سمن بر شکند
رونق ماه برد، قیمت عنبر شکند
گنه از چشم تو نبود ز دل آزردن ما
ترک چون مست بود شیشهٔ ساغر شکند
بسته زلف تو به هر حلقه هزاران دل زار
ترسم این بارگران پشت سمند در شکند
گر به این صورت زیبای تو افتد نظرش
راهب دیر، صنم در سر آذر شکند
مانی از چشم تو کج ساخته ابروی ترا
شانه از مستی خود در سر پر گر شکند
دل و دلبر به هم آمیخته مشکن دل ما
دل دلداده شکستن دل دلبر شکند
هر که را پایه بلند است گرفتار بلاست
ستم چرخ نگر پهلوی افسر شکند
خال در کنج لبت وقت تبسم گویا
هندوی تنگ شکر بر لب کوثر شکند
چشم مست تو چنان صید دلم کرد به چشم
شاهبازی که پر و بال کبوتر شکند
منصب قدر وفایی بر دانایان است
غم جاهل نتوان خورد که گوهر شکند
شب تاریک «وفایی» بود آن روز که یار
سنبل شیفته بر برگ سمن در شکند
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۵۸ - هم چو شاهین به هوس بال و پری بگشادم
هم چو شاهین به هوس بال و پری بگشادم
در سر سیر و تماشا سر خود بنهادم
ز آشیان شهپر سیاره کشی کردم راست
یک نظر جلوه کنان بر سر چرخ استادم
پس آینه چو طوطی به شکر بالیدم
غافل از دست خط و درس و خط استادم
سایه سرو گلی گشت مرا دیر مغان
نشئه ی عشق گل آمد به مبارک بادم
پرتو شمع بدیدم چو پروانه ز دور
با همه سرکشی و کبر به دو جان دادم
خاک دل نیلوفر آسا بزدم بر لب آب
ز آتش مهر بر انداخته شد بنیادم
دل به شیرین شکری دادم چون خسرو عشق
عاقبت کرد جگر سوخته چون فرهادم
دل مارا هوس خال تو و زلف و لب است
دانه ناچیده و در دام بلا افتادم
به «وفایی» نگهی کن چو تو سودای منی
به که فریاد کنم گر تو نپرسی دادم؟
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۶۰ - من که در گوشه کاشانه دلی خوش دارم
من که در گوشه کاشانه دلی خوش دارم
پادشاهم دل خویش از چه مشوش دارم
یک طرف نغمه ی نی، یک طرف آوازه ی دف
یک طرف دیده به روی بت مهوش دارم
خلوت دل به خیال رخ و زلف دلبر
هم چو بتخانه ی چین جای منقش دارم
داغم ازحلقه زلف تو به رویت شب و روز
که نسوزم چه کنم؟ نعل در آتش دارم
مطرب خوش نفس و ساقی گل رخ می ناب
چشم بد دور، عجب مجلس بی غش دارم
بنده ی سرو وفادار، منم در عالم
چه کنم جان وفا، روح وفاکش دارم
هر کجا پای «وفایی» است سر آن جا بنهم
این قدر مردم دیوانه نیم، هش دارم
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۶۱ - به خیال تو به هر جای که من می نگرم
به خیال تو به هر جای که من می نگرم
می نیاید به جز از گلشن و گل در نظرم
تا گل روی تو آرام و قرارم بربود
به هوایت چو نسیم سحری در به درم
بر سر جان من، ای دوست، دل آزرده مباش
نظری کن که فدای تو بود جان و سرم
عاشق روی توام با همه بی مهری تو
گر به خورشید تماشا بکنم بی بصرم
گر به شاهی شوم، ای مرغ همای سر من!
باز در دست تو چون صعوه ی بی بال و پرم
بسته ی زلف تو گشتم به هوای لب تو
طوطی هندم و در دام بلای شکرم
آتشی در دلم افتاده ندانم ز کجا
این قدر هست کزو سوخته جان و جگرم
حجل از کرده ی خویشم، گله از کس نکنم
من که با این همه نزدیکی او،دورترم
دل و دلبر به چه دل بر شکنم بر سر دل
دل گذارم نتوانم که ز دلبر گذرم
در ره عشق بتان، کشته شدن زنده دلی است
ای خوش آن روز که جان در ره جانان سپرم
دل من مشکن ازان عارض و بالای که من
مرغ گلزار ارم، بلبل شاخ شجرم
برو ای زاهد خودبین ز «وفایی» بگذر
پیش من دام مینداز که مرغی دگرم
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۶۲ - گر من سوخته بر شاهد خوبان برسم
گر من سوخته بر شاهد خوبان برسم
پشت شاهین شکند شهپر بال مگسم
عاجز نفس شدم سنگ دل از صحبت او
مرغ باغ ارمم هم نفس خار و خسم
طوطیان در چمن هند به شکر شکنی
من بی چاره گرفتار بلای قفسم
بی خود از ناله فریاد دلم، وای به من
کاروان رفته و غافل ز فغان جرسم
هیچ کس نیست چو من بی خبر افتاده ز راه
دست من گیر خدایا که عجب هیچ کسم
بس که از ناله ی زلف تو شدم نغمه سرا
خواند اکنون همه کس بلبل مسکین نفسم
شاهبازان به تو نازان، به تو پرواز کنند
من با این بال و پر ریخته اندر که رسم؟
کرم دوست به جای است «وفایی» مخروش
جای دارد که برآرند همه ملتمسم
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۶۵ - بی تو ای دوست ندانی که چه گویم چونم
بی تو ای دوست ندانی که چه گویم چونم
به جمال تو که چون سوخت در و بیرونم
جلوه ای کن به من و شمع وجودم بردار
وعده ی وصل من آن است بریزی خونم
جانم آزاد کن از واهمه ی وصل و فراق
دست من آر تو در گردن خود یا خونم
من ندانم که ز زلف تو رهایی طلبم
گر ز زنجیر تو سرباز کشم مجنونم
مرد میدان جفای تو «وفایی» است، بیا
خنجر ناز به دل زن که به جان ممنونم
وفایی شوشتری : چند مرثیهٔ دیگر
بند دوازدهم - ای شهیدی که نشاید غمت ازیاد رود
ای شهیدی که نشاید غمت ازیاد رود
گرچه این خاک وجودم همه بر باد رود
ماجرای غمت ار بگذرد اندر آفاق
تا به افلاک همی ناله و فریاد رود
محض رفتن به جنان مایه ی شادی نبود
گر کسی سوی جنان با تو رود شاد رود
زان کنم این همه فریاد گه هرگز به جهان
نشنیدم به کسی این همه بیداد رود
دل زغم سوزد و شاد است از این سوز، آری
عشقت آنجا که رود تفرقه ز اضداد رود
در بهشتم غم بی آبی ات از دل نرود
گر رود خود نه گمانم که زبنیاد رود
آب از حنجر خشک تو چه فولاد چشید
تا به حشر آب غم از چشمه ی فولاد رود
خسروا، شمّه یی از عشق تو گر گویم فاش
شور شیرین زجهان از سر فرهاد رود
نشود تسلیه ی ماتمت الا، به حضور
این غم از جلوه ی رویت مگر از یاد رود
روز آخر همه را دیده به دست تو بود
گر چه با مغفرت و با کف پرزاد رود
وفایی شوشتری : چند مرثیهٔ دیگر
تضمین غزل سعدی
شه دین گفت به تن زخم مرا، مرهم ازوست
شکر او را که مرا عهد و وفا محکم از اوست
غمی ار، هست مرا شادم از آن کان غم ازوست
«به جهان خرم از آنم که جهان خرّم ازوست»
«عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست»
بسی از مرگ عزیزان شده کارم مشکل
دل به جز کشته شدن نیست به چیزی مایل
شور عشقی که مرا، در سر و شوقیست به دل
«نه فلک راست مسلّم نه ملک را حاصل»
«آنچه در سرّ سویدای بنی آدم ازوست»
شوق جان باختنم شاهد خوش میثاقیست
بگذرم از سرِ جان کاین روش مشتاقیست
تا مرا عشق حسین است و به تن جان باقیست
«به حلاوت بخورم زهر، که شاهد ساقیست»
«به ارادت بکشم درد، که درمان هم ازوست»
گفت اگر بر سر من تیر چو باران بارد
یا فلک داغ عزیزان به دلم بگذارد
باده از مصطبه ی عشق مرا خوش دارد
«غم و شادی بر عاشق چه تفاوت دارد»
«ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست»
تیر عدوان به کمانها همه در، زه باشد
زخم پیکان به تنم از، که واز مه باشد
نظر دوست چو بر من متوجّه باشد
«زخم خونینم اگر، به نشود، به باشد»
«خُنک آن زخم که هر لحظه مرا، مرهم ازوست»
هر که مستانه نهد پای به میخانهٔ عمر
لاجرم پُر کندش ساقی، پیمانهٔ عمر
ای «وفایی» چو بریزد، پر پروانهٔ عمر
«سعدیا چون بِکند سیل فنا خانهٔ عمر»
«دل قوی دار، که بنیاد بقا محکم ازوست»
وفایی شوشتری : چند مرثیهٔ دیگر
تضمین ابیاتی از غزل صائب
گر از این واقعه اشکت ز بصر می‌گذرد
قدر این قطره ز دریای گهر می‌گذرد
می‌دهد آهت از این غم به شبستان لحد
نور شمعی که ز خورشید و قمر می‌گذرد
آه از آن شب که حسین گفت به یاران فردا
هر که دارد سر تسلیم ز سر می‌گذرد
«چون صدف مُهر خموشی بگذارید به لب»
از شما ورنه در فیض خبر می‌گذرد
از دلیران ظفرپیشه در این دشت وصال
تیر باران بلا همچو مطر می‌گذرد
تاج زیبای شفاعت نهد ای قوم به سر
از شما هر که چو من از سر و زر می‌گذرد
این مکانیست که از حلق علی اصغر من
از کماندار قضا تیر قدر می‌گذرد
«جگر شیر نداری سفر عشق مکن»
«سبزه‌ی تیغ در این ره ز کمر می‌گذرد»
«دل دشمن به تهی برگی من می‌سوزد»
«برق از این مزرعه با دیده‌ی تر می‌گذرد»
زینب از حرف جگرسوز برادر می‌گفت
«چاردیوار مرا آب ز سر می‌گذرد»
اُف به دنیا که دل آزرده از او با دل خون
قرّة العین نبی تشنه جگر می‌گذرد
هر شهیدی دم تسلیم به آن شه می‌گفت
جان نثار تو چه با فتح و ظفر می‌گذرد
سرِ خود دید چو بر دامن آن شه حُرّ گفت
«رشته چون بی گره افتد ز گهر می‌گذرد»
آخرین گفته‌ی نور دل لیلا این بود
«پای بر عرش نهد هر که ز سر می‌گذرد»
مستمع باش «وفایی» که پی ذکر حسین
«سخن صائب پاکیزه گهر می‌گذرد»
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۱ - بسته ام باز، به پیمانهٔ می پیمان را
بسته ام باز، به پیمانهٔ می پیمان را
تا ز پیمانهٔ می تازه کنم ایمان را
جز دل من که زند، یک‌تنه بر آن خم زلف
کس ندیده‌ست که گو لطمه زند چوگان را
دل ربودی ز من و جان به تو خواهم دادن
منّت از بخت کشم چون بسپارم جان را
دید تا چاه زنخدان تو را یوسف دل
برگزید از همه آفاق چه و زندان را
گر رسد دست به آن زلف درازم روزی
مو به مو شرح دهم با تو شب هجران را
دوش گفتی بطلب هر چه که خواهی از ما
از تو بهتر چه بود تا که بخواهم آن را
گر اشاره ز لبت هست که جان باید داد
پیش مرجان تو قدری نبود مر جان را
به جحیمم مبر ای دوست که از همّت عشق
رشک فردوس به یاد تو کنم نیران را
گر به جنّت بروم باز تو را می جویم
طالب دوست «وفایی» چه کند رضوان را
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۴ - به سر زلف تو گر جز تو مرا یاری هست
به سر زلف تو گر جز تو مرا یاری هست
یا به جز زلف توام رشتهٔ زنّاری هست
تاجر عشقم و بارم همه کالای وفاست
نه گمانم که در این شهر خریداری هست
مشک تاتار، دودصدبار به یک جو نخرم
برکفم از شکن زلف تو تا، تاری هست
به جز آئینه ی رویت که ز خط یافت صفا
تیره هر آینه کو را خط زنگاری هست
همه دانند که من مات و گرفتار توام
خود در آئینه نظر کن گرت اِنکاری هست
شور لعل لب پرشور تو اندر دل من
آن چنانست که در سینه نمکزاری هست
نه خیال خُتنم هست و نه سودای خطا
تامرا، با سر زلف تو سروکاری هست
به سر زلف تو سوگند که گر، بی رخ تو
دو جهان را، به نظر قیمت و مقداری هست
بیوفایی به «وفایی» مکن اینسان که وفا
نه متاعیست که در هر سر بازاری هست
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۷ - تاجر عشقم و عشق تو مرا، در بار است
تاجر عشقم و عشق تو مرا، در بار است
بین به چشمم که زهجر تو چسان دُر بار است
چند از خون دل ما ننمایی پرهیز
نرگس چشم تو آخر نه مگر بیمار است
سخن از زلف تو گر باز کنم در همه عمر
یکسر مو نکنم زانکه سخن بسیار است
هر دلی گشت گرفتار کمان ابرویی
از هدف بودن پیکار بلا، ناچار است
می توان بر حذر از تیر قضا بود ولی
حذر از ناوک مژگان بتان دشوار است
هر دل آشفته ی زلفی و خم گیسویست
تیره بختی و پریشانی اش اندر کار است
ما خرابیم و خرابی بود آبادی ما
کاین خرابی هم از استادی آن معمار است
واعظ ار، منع کند می مخور ازوی مشنو
حرف بیهوده و هذیان به جهان بسیار است
می بخور، می غم بیهوده ی ایّام مخور
کاین جهان در بر صاحبنظران مردار است
از خرابی مکن اندیشه که در هر عُسری
یُسرها، هست که هر گنج قرین با مار است
بسکه خو کرده «وفایی» به جفا کاری یار
خار اندر نظرش چون گل و گل چون خاراست
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۹ - تا که ابروی ترا، با مژگان ساخته‌اند
تا که ابروی ترا، با مژگان ساخته‌اند
بهر صید دل ما تیر و کمان ساخته‌اند
خال هندوی ترا، آفت دل‌ها کردند
چشم جادوی تو غارتگر جان ساخته‌اند
نیست گر نقطهٔ موهوم به جز، وهم و خیال
دهن تنگ ترا، بی‌شک از آن ساخته‌اند
چون که دیدم قد و بالای ترا، دانستم
آفت جان و دل پیر و جوان ساخته‌اند
به علاج دل بیمار من آن روز نُخست
خال چون خرفه و عنّاب لبان ساخته‌اند
قدّ دلجوی تو چون سرو روانی ماند
کاندر آن سرو روان روح روان ساخته‌اند
روی زیبای ترا، آیینهٔ جان کردند
وندر آن مردم چشمم نگران ساخته‌اند
نظم شیرین «وفایی» به گهر، می‌ماند
مگرش از لب و دندان بتان ساخته‌اند
بلکه چون در صفت گوهر پاک تو بود
می‌توان گفتنش از جوهرِ جان ساخته‌اند
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۱۳ - ناظران رخت ای ماه مقیم حرمند
ناظران رخت ای ماه مقیم حرمند
خادمان حرمت جمله ملایک خدمند
عَلَم حُسن بر افراز و برافروز جهان
تا بدانند که شیران همه شیر علمند
سایهٔ سرو قدت گر، به چمن باز افتد
سروهای چمن از بار خجالت بچمند
زاهدا، در گذر از جنّت و فردوس و نعیم
که جز او هرچه به خاطر گذرانی صنمند
پیرو پیر مغان شو که نقوش قدمش
دیده گر، باز نمایی همه چون جام جمند
گر، به جامی بنوازند، مرا باده کشان
عجبی نیست که این طایفه اهل کرمند
ای «وفایی» به سر کوی وفا باش مقیم
تا زانفاس مسیحا، به وجودت بدمند
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۱۹ - تا بدان زلف سیه دست تمنّا زده‌ایم
تا بدان زلف سیه دست تمنّا زده‌ایم
خویش را، بر سپهی با تن تنها زده‌ایم
بر سر کوی خرابات در اوّل سودا
دفتر و سبحه و سجّاده به صهبا زده‌ایم
ما از آن باده کشانیم که از روز نخست
خُم و خمخانه می و میکده یکجا زده‌ایم
رشحهٔ بحر وجودیم و همانند حُباب
خیمهٔ هستی خود، بر سر دریا زده‌ایم
جذبهٔ عشق تو ما را، شده جذّاب وجود
کز ثری گام فراتر، ز ثریّا زده‌ایم
این هم از غایت کوته‌نظری بود، که ما
مثلِ قدّ تو با شاخهٔ طوبی زده‌ایم
حلقهٔ کاکل غلمان و خم گیسوی حور
همه با یکسر موی تو، به سودا زده‌ایم
به خیال خم ابروی تو بوده است که ما
قدم اندر حرم و دیر و کلیسا زده‌ایم
چشم مست تو، به مستی چو اشارت فرمود
ای بسا سنگ که بر شیشهٔ تقوی زده‌ایم
از گریبان دل ار، پرتو صبحی پیداست
بوسه بر خاک درش در دل شب‌ها زده‌ایم
تا «وفایی» نگریزد، ز سر کوی وفا
از سر زلف ورا، سلسله بر پا زده‌ایم
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۲۰ - هر مثل کز دهنت ای بت زیبا زده‌ایم
هر مثل کز دهنت ای بت زیبا زده‌ایم
گر به جز هیچ مثالی زده بی‌جا زده‌ایم
زان دهن دم نتوانیم زدن گر بزنیم
حرفی از نقطهٔ موهوم به ایما زده‌ایم
خود، به یاد لب تو شیرهٔ شکّر نوشیم
بوسه از تنگی الفاظ به معنی زده‌ایم
ما خریدیم به جان فتنهٔ ابروی ترا
خویش را، بر دم شمشیر به عمدا زده‌ایم
چون به جز عشق تو نبود، به دو گیتی هنری
لاجرم زیر هنرها همه یکجا زده‌ایم
بهر یک جلوه چو موسی ارنی گو همه عمر
عَلَم عشق تو بر قلّهٔ سینا زده‌ایم
تا نهادیم به سر تاج غلامیّ ترا
طعنه بر افسر اسکندر و دارا زده‌ایم
تا که ما خاک‌نشین سر کوی تو شدیم
خیمه بالاتر، از این گنبد مینا زده‌ایم
این دل نازک ما با دل سنگین بتان
شیشه‌ای هست که بر صخرهٔ صمّا زده‌ایم
فتنهٔ چشم تو از درد دل ماست که ما
سرمهٔ ناز بر آن نرگس شهلا زده‌ایم
تا «وفایی» نکند عشق بتان را اظهار
بر دهان و دل او مُهر خموشا زده‌ایم
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۲۱ - از سر کوی تو هرگز به ملامت نروم
از سر کوی تو هرگز به ملامت نروم
خواهم ار، رفت الهی به سلامت نروم
از بهشت سرکوی تو به فردوس برین
نروم گر بروم تا به قیامت نروم
گر روم روزی از ین در، به سوی روضه ی خُلد
تا که جان را، ندهم من به غرامت نروم
چون به جز، مستی ورندی نبود مذهب عشق
می بده می که پی زهد و کرامت نروم
شده هر نقش و نگارم به نظر خار، چنان
که به زلف و خط و خال و قد و قامت نروم
به سرت گر، به سرم تیر چو باران بارد
همچو طفلان نگریزم ز حجامت نروم
آزمایش منما مورچه با سنگ گران
که اگر رفت نشان ره به علامت نروم
گر تو ای دوست وفادار «وفایی» باشی
به خدا از سر کویت به ملامت نروم
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۲۳ - سینه دریای من و لشگر غم امواجم
سینه دریای من و لشگر غم امواجم
تیر‌باران بلا را هدف و آماجم
به سر زلف تو سوگند که فرقی نکند
تیغ بر فرق زنی یا بفرستی تاجم
آن چنان عشق تو دارد، به رگ جان پیوند
که زدل می نرود، گر ببرند اوداجم
ای که در کشور دلها سر تاراج تراست
به نگاهی دل و جان یکسره کن تاراجم
به سر کوی تو گشتم ز وفا خاک نشین
بود این خاک نشینی به درت معراجم
شاد و خرّم نه چنانم به گدایی درت
که شوم شاد دهند ار همه شاهان باجم
به تو محتاج چنانم که اگر تا به ابد
رفع حاجت بکنی باز همان محتاجم
دوش در میکده‌ی عشق «وفایی» می‌گفت
دارم امّید کز این در نکنند اخراجم
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۲۴ - ما در این شهر گداییم و گدای خودتیم
ما در این شهر گداییم و گدای خودتیم
به تو وارد شده نازل به فنای خودتیم
ما که وارد، به تو هستیم چه اینجا چه به حشر
هرکجا پای حساب است به پای خودتیم
عجب است از کرمت گر ندهی ما را جای
زانکه مهمان رسیده به سرای خودتیم
بگسستیم دل از سلسله ی زلف بتان
تا که در سلسله ی مهر و وفای خودتیم
هشت سال است که در کوی تو هستیم مقیم
خود تو دانی که به امّید عطای خودتیم
ماسگ کوی تو هستیم همین ما را بس
که سگ قنبر و بر درب سرای خودتیم
بر سگان فخر کند گر سگ اصحاب رقیم
ما بر او فخر که در کهف ولای خودتیم
آن چنان پُر، ز وجودت شده اجزای وجود
که به هر عضو چو، نی پر ز صدای خودتیم
جز هوای تو هوایی نبود در سر ما
به سرت گر برود سر، به هوای خودتیم
به «وفایی» غم بی برگ و نوایی مپسند
که ستایشگر پر شور و نوای خودتیم