تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۱۷ - شمشاد چیست تا کند آن زلف شانه اش؟!
شمشاد چیست تا کند آن زلف شانه اش؟!
آیینه کیست؟ تا تو نهی پا به خانه اش
آن رنگ دلفروز که من دیده ام ز تو
هرکس تو را برد، فتد آتش به خانه اش
گر بگذری ز کشت، به آن خال عنبرین
بیرون چو مور، میدود از خاک دانه اش
جز بخت من، کسی ز دیار تو برنگشت
هر قاصدی که سوی تو کردم روانه اش
از بس که زنگ از دل و دیوار و در بری
هر جا که پا نهی، کنی آیینه به خانه اش
واعظ ز یمن فقر، به هر محفلی که رفت
بالانشین صدر شود آستانه اش
آیینه کیست؟ تا تو نهی پا به خانه اش
آن رنگ دلفروز که من دیده ام ز تو
هرکس تو را برد، فتد آتش به خانه اش
گر بگذری ز کشت، به آن خال عنبرین
بیرون چو مور، میدود از خاک دانه اش
جز بخت من، کسی ز دیار تو برنگشت
هر قاصدی که سوی تو کردم روانه اش
از بس که زنگ از دل و دیوار و در بری
هر جا که پا نهی، کنی آیینه به خانه اش
واعظ ز یمن فقر، به هر محفلی که رفت
بالانشین صدر شود آستانه اش
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۱۸ - وقت نزاع، جان و دل از بهر غارتش
وقت نزاع، جان و دل از بهر غارتش
ناخن به هم زند ز دو ابرو اشارتش
شاید که در لباس رسد از لبش بکام
پنهان شده است معنی از آن در عبارتش
گردیده خاطرم چو قدمگاه یاد او
غم ها از آن کنند تلاش زیارتش
دل خانه شکسته ز بار وجود تست
باشد خراب ساختن خود، عمارتش
واعظ نبود با خبر از زخم تیغ دوست
مرهم چه خوب کرد که داد این بشارتش
ناخن به هم زند ز دو ابرو اشارتش
شاید که در لباس رسد از لبش بکام
پنهان شده است معنی از آن در عبارتش
گردیده خاطرم چو قدمگاه یاد او
غم ها از آن کنند تلاش زیارتش
دل خانه شکسته ز بار وجود تست
باشد خراب ساختن خود، عمارتش
واعظ نبود با خبر از زخم تیغ دوست
مرهم چه خوب کرد که داد این بشارتش
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۱۹ - یارب بفضل خویش، گناهان ما ببخش
یارب بفضل خویش، گناهان ما ببخش
از تست جمله بخشش و، از ما خطا ببخش
هر چند نیستم سزاوار بخششت
ما را بروی شاه رسل، مصطفی ببخش
ما در طریق بندگیت، گر پیاده ایم
ما را بشهسوار عرب مرتضی ببخش
جز سوختن اگر چه نباشد سزای ما
اما بسوز سینه خیرالنسا ببخش
ما را که خسته است بالماس غم جگر
از بهر خاطر حسن مجتبی ببخش
ما مجرمان که تشنه لب آب رحمتیم
ما را بشاه تشنه لب کربلا ببخش
یارب بآه و ناله سجاد و درد او
کز درد بیغمی همگی را دوا ببخش
در دوستی باقر و جعفر چو صادقیم
ما را بآن دو پیشرو اولیا ببخش
این نامه ها بگریه کاظم بشو ز جرم
این جهل ها بدانش و علم رضا ببخش
بر دامن و تقی و نقی دست ما ببین
ما را به آن دو سرور اهل سخا ببخش
از عسکریست عاقبت کار ما حسن
زین حسن اعتقاد، بدیهای ما ببخش
شد ز انتظار صاحب ما، چشم ما سفید
ما را بدرد دوری آن مقتدا ببخش
زین چهارده بس است یکی بهر عالمی
ما را برای خاطر هر یک جدا ببخش
واعظ شکسته بر در ایشان چو استخوان
او را باین شکستگی، ای پادشا ببخش!
کارش تباه و، درد ز حد بیش و، صبر کم
حالش ببین و، رحم نما و، دوا ببخش
از تست جمله بخشش و، از ما خطا ببخش
هر چند نیستم سزاوار بخششت
ما را بروی شاه رسل، مصطفی ببخش
ما در طریق بندگیت، گر پیاده ایم
ما را بشهسوار عرب مرتضی ببخش
جز سوختن اگر چه نباشد سزای ما
اما بسوز سینه خیرالنسا ببخش
ما را که خسته است بالماس غم جگر
از بهر خاطر حسن مجتبی ببخش
ما مجرمان که تشنه لب آب رحمتیم
ما را بشاه تشنه لب کربلا ببخش
یارب بآه و ناله سجاد و درد او
کز درد بیغمی همگی را دوا ببخش
در دوستی باقر و جعفر چو صادقیم
ما را بآن دو پیشرو اولیا ببخش
این نامه ها بگریه کاظم بشو ز جرم
این جهل ها بدانش و علم رضا ببخش
بر دامن و تقی و نقی دست ما ببین
ما را به آن دو سرور اهل سخا ببخش
از عسکریست عاقبت کار ما حسن
زین حسن اعتقاد، بدیهای ما ببخش
شد ز انتظار صاحب ما، چشم ما سفید
ما را بدرد دوری آن مقتدا ببخش
زین چهارده بس است یکی بهر عالمی
ما را برای خاطر هر یک جدا ببخش
واعظ شکسته بر در ایشان چو استخوان
او را باین شکستگی، ای پادشا ببخش!
کارش تباه و، درد ز حد بیش و، صبر کم
حالش ببین و، رحم نما و، دوا ببخش
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۲۶ - دل از خیال دوست، ندادم بفکر خویش
دل از خیال دوست، ندادم بفکر خویش
آغوش خاطری نگشادم بفکر خویش
از پایه بلند ز خود بیخبر شدن
افتادم آن قدر که فتادم بفکر خویش
اخراج کرد غیرتم از شهر ننگ و نام
تا رخصت خیال تو دادم بفکر خویش
تا ناخن خدنگ توام بود در نظر
از دل چه عقده ها که گشادم، بفکر خویش
خود جاده ایم کعبه مقصود خویش را
منظور اوست، زینکه فتادم بفکر خویش
واعظ ز خوشدلی چو اثر نیست در جهان
در کنج غم نشسته و، شادم بفکر خویش
آغوش خاطری نگشادم بفکر خویش
از پایه بلند ز خود بیخبر شدن
افتادم آن قدر که فتادم بفکر خویش
اخراج کرد غیرتم از شهر ننگ و نام
تا رخصت خیال تو دادم بفکر خویش
تا ناخن خدنگ توام بود در نظر
از دل چه عقده ها که گشادم، بفکر خویش
خود جاده ایم کعبه مقصود خویش را
منظور اوست، زینکه فتادم بفکر خویش
واعظ ز خوشدلی چو اثر نیست در جهان
در کنج غم نشسته و، شادم بفکر خویش
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۳۲ - غیر از خدنگ مرگ، که آن راست جان غرض
غیر از خدنگ مرگ، که آن راست جان غرض
کس را نگشته است روا در جهان غرض
باور مکن میان دو همدم یگانگی
چندانکه بر نخاسته است از میان غرض
تا حرف بی غرض نبود، نیست کارگر؛
باشد چو سنگ، بر دم تیغ زبان غرض
صورت برای معنی دل بسته است تن
نبود بغیر آینه ز آیینه دان غرض
کس را بود کدام غرض در جهان دگر؟
زین به که بر نیاید ازین ناکسان غرض
گیرد ز خاک، بی غرضی روی عزتت
خاکت کند بفرق زهر آستان غرض
در چاهسار فتنه و آشوب روزگار
گیرد ترا ز دست تأمل عنان غرض
واعظ شود ز بیغرضی هر غرض روا
اما بشرط آنکه نباشد در آن غرض
کس را نگشته است روا در جهان غرض
باور مکن میان دو همدم یگانگی
چندانکه بر نخاسته است از میان غرض
تا حرف بی غرض نبود، نیست کارگر؛
باشد چو سنگ، بر دم تیغ زبان غرض
صورت برای معنی دل بسته است تن
نبود بغیر آینه ز آیینه دان غرض
کس را بود کدام غرض در جهان دگر؟
زین به که بر نیاید ازین ناکسان غرض
گیرد ز خاک، بی غرضی روی عزتت
خاکت کند بفرق زهر آستان غرض
در چاهسار فتنه و آشوب روزگار
گیرد ترا ز دست تأمل عنان غرض
واعظ شود ز بیغرضی هر غرض روا
اما بشرط آنکه نباشد در آن غرض
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۳۳ - بر گردنم چنان شده محکم طناب قرض
بر گردنم چنان شده محکم طناب قرض
کز جا دگر نمیکندم اضطراب قرض
نظم سخن چگونه نپاشد ز یکدیگر
تار نفس گسسته شد از پیچ و تاب قرض
زآن وا نمیشود بسخن چون صدف لبم
کز سر گذشته چون عرق شرم، آب قرض
قرض از حساب رفت برون و، نمیدهم
چیزی بقرض خواه، بغیر از حساب قرض
یارب، رها نیش تو ازین فکر جانگداز
واعظ دگر ندارد ازین بیش تاب قرض
کز جا دگر نمیکندم اضطراب قرض
نظم سخن چگونه نپاشد ز یکدیگر
تار نفس گسسته شد از پیچ و تاب قرض
زآن وا نمیشود بسخن چون صدف لبم
کز سر گذشته چون عرق شرم، آب قرض
قرض از حساب رفت برون و، نمیدهم
چیزی بقرض خواه، بغیر از حساب قرض
یارب، رها نیش تو ازین فکر جانگداز
واعظ دگر ندارد ازین بیش تاب قرض
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۳۷ - ای مستی شباب، ترا کرده باب وعظ
ای مستی شباب، ترا کرده باب وعظ
برگ خزان برای تو باشد کتاب وعظ
ای آنکه برده غفلت دنیا ترا ز هوش
بر روی دل چرا نفشانی گلاب وعظ؟!
چشمت ز خواب بیخبری وا نمیشود
تا چهره حیات نشویی بآب وعظ
چون شد سواد موی تو روشن، میسر است
آیینه بر گرفتن و، خواندن کتاب وعظ
این دیو نفس بدرگ وارونه کار را
از خویش دور ساز، به تیر شهاب وعظ
چون شمع جا بمحفل قربت نمیدهند
تا نفگنی برشته جان پیچ و تاب وعظ
با صدمه عتاب الهی چه میکنی؟
از نازکی چون طبع ترا نیست تاب وعظ
سیلاب گریه را نتواند روان کند
از کوهسار سختی دل، جز سحاب وعظ
در مدرس زمانه، دوموگشتی و، همان
نشناختی سیاه و سفید از کتاب وعظ
واعظ، ز زهد خشک جهانی مکدر است
تر کن دماغ پیر و جوان، از شراب وعظ
برگ خزان برای تو باشد کتاب وعظ
ای آنکه برده غفلت دنیا ترا ز هوش
بر روی دل چرا نفشانی گلاب وعظ؟!
چشمت ز خواب بیخبری وا نمیشود
تا چهره حیات نشویی بآب وعظ
چون شد سواد موی تو روشن، میسر است
آیینه بر گرفتن و، خواندن کتاب وعظ
این دیو نفس بدرگ وارونه کار را
از خویش دور ساز، به تیر شهاب وعظ
چون شمع جا بمحفل قربت نمیدهند
تا نفگنی برشته جان پیچ و تاب وعظ
با صدمه عتاب الهی چه میکنی؟
از نازکی چون طبع ترا نیست تاب وعظ
سیلاب گریه را نتواند روان کند
از کوهسار سختی دل، جز سحاب وعظ
در مدرس زمانه، دوموگشتی و، همان
نشناختی سیاه و سفید از کتاب وعظ
واعظ، ز زهد خشک جهانی مکدر است
تر کن دماغ پیر و جوان، از شراب وعظ
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۳۸ - باشد بحرف راست چو دایم بنای وعظ
باشد بحرف راست چو دایم بنای وعظ
طبع کجت از آن نشود آشنای وعظ
از بس ترا دماغ پر از باد نخوتست
در سر نگنجدت که نشینی به پای وعظ
حق هست با تو،نشنوی ار حرف حق ز من
گوشت گرفته پنبه غفلت بجای وعظ
چشم دلت چو از پی زینت دود مدام
در گوش جان بکش گهر پر بهای وعظ
از وی مساز ای دل بیمار، روترش
تلخ است در مذاق ترا گر دوای وعظ
برچین ز خار هر سخنی دامن و بچین
گلهای فیض از چمن دلگشای وعظ
کند است در ملاحظه آخرت نظر
در چشم دل چرا نکشی توتیای وعظ؟!
کر شد ز قیل و قال جهان، گوش هوش تو
گوشی دگر بجوی دلا از برای وعظ
برده است غول طول أمل، خوش ترا از راه
راهی بحق بجوی دلا از برای وعظ
ای آب روی ریخته، آبی برو بزن
از چشمه سار آینه حق نمای وعظ
از زنگ دلخور گنهش، میدهد جلا
گر دل دهی به صیقل غفلت زدای وعظ
چند از غرور مال چنین گم شوی بخود؟!
میکن سراغ خویش، ز بانگ رسای وعظ!
در گوش دل خموشی لب بستگان خاک
نبود به جز کلام هدایت فزای وعظ
واعظ جوی سفید نشد دل ترا، همین
ریشی سفید کردی در آسیای وعظ!
طبع کجت از آن نشود آشنای وعظ
از بس ترا دماغ پر از باد نخوتست
در سر نگنجدت که نشینی به پای وعظ
حق هست با تو،نشنوی ار حرف حق ز من
گوشت گرفته پنبه غفلت بجای وعظ
چشم دلت چو از پی زینت دود مدام
در گوش جان بکش گهر پر بهای وعظ
از وی مساز ای دل بیمار، روترش
تلخ است در مذاق ترا گر دوای وعظ
برچین ز خار هر سخنی دامن و بچین
گلهای فیض از چمن دلگشای وعظ
کند است در ملاحظه آخرت نظر
در چشم دل چرا نکشی توتیای وعظ؟!
کر شد ز قیل و قال جهان، گوش هوش تو
گوشی دگر بجوی دلا از برای وعظ
برده است غول طول أمل، خوش ترا از راه
راهی بحق بجوی دلا از برای وعظ
ای آب روی ریخته، آبی برو بزن
از چشمه سار آینه حق نمای وعظ
از زنگ دلخور گنهش، میدهد جلا
گر دل دهی به صیقل غفلت زدای وعظ
چند از غرور مال چنین گم شوی بخود؟!
میکن سراغ خویش، ز بانگ رسای وعظ!
در گوش دل خموشی لب بستگان خاک
نبود به جز کلام هدایت فزای وعظ
واعظ جوی سفید نشد دل ترا، همین
ریشی سفید کردی در آسیای وعظ!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۴۶ - ماند ز تاب و تب بدل زار من چراغ
ماند ز تاب و تب بدل زار من چراغ
گویا که دیده است رخ یار من چراغ
افتد ز پای، بسکه خراب فتادن است
گر افگند فروغ بدیوار من چراغ
آید چو او ببزم، نماند ز من اثر
ز آن رو که ظلمتم من و، دلدار من چراغ
هرشب بود ز گریه خونبار و اضطراب
همچشم من پیاله و، همکار من چراغ
چون دیده یی که وا نتوان کرد در غبار
روشن نمیشود ز شب تار من چراغ
پیچد ز روز تیره من، بر خود آفتاب
سوزد بسوز سینه افگار من چراغ
واعظ ز فیض یاد رخ آتشین دوست
هرگز نخواسته است شب تار من چراغ
گویا که دیده است رخ یار من چراغ
افتد ز پای، بسکه خراب فتادن است
گر افگند فروغ بدیوار من چراغ
آید چو او ببزم، نماند ز من اثر
ز آن رو که ظلمتم من و، دلدار من چراغ
هرشب بود ز گریه خونبار و اضطراب
همچشم من پیاله و، همکار من چراغ
چون دیده یی که وا نتوان کرد در غبار
روشن نمیشود ز شب تار من چراغ
پیچد ز روز تیره من، بر خود آفتاب
سوزد بسوز سینه افگار من چراغ
واعظ ز فیض یاد رخ آتشین دوست
هرگز نخواسته است شب تار من چراغ
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۵۰ - عهد شباب رفت و، نشد هیچ کار حیف!
عهد شباب رفت و، نشد هیچ کار حیف!
دست طلب نچید گلی زین بهار حیف!
عمر دراز رفت و، نشد فکر توشه یی
از دست شد طناب و، نبستیم بار حیف!
با این سیاه رویی و آلوده دامنی
رفتیم همچو سیل ازین کوهسار حیف!
داریم چشم گریه ز یاران بروز مرگ
ما خود بروز خود نگرستیم زار حیف!
شد عمر و، آه حسرتی از دل نشد بلند
نخلی نکاشتیم درین جویبار حیف!
آن مستی جوانی و، این ضعف پیری است
ما را دمی ز عمر نیامد بکار حیف!
فرداست اینکه قدر شناسان دردمند
خواهند گفت:«حیف ز واعظ هزار حیف »!
دست طلب نچید گلی زین بهار حیف!
عمر دراز رفت و، نشد فکر توشه یی
از دست شد طناب و، نبستیم بار حیف!
با این سیاه رویی و آلوده دامنی
رفتیم همچو سیل ازین کوهسار حیف!
داریم چشم گریه ز یاران بروز مرگ
ما خود بروز خود نگرستیم زار حیف!
شد عمر و، آه حسرتی از دل نشد بلند
نخلی نکاشتیم درین جویبار حیف!
آن مستی جوانی و، این ضعف پیری است
ما را دمی ز عمر نیامد بکار حیف!
فرداست اینکه قدر شناسان دردمند
خواهند گفت:«حیف ز واعظ هزار حیف »!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۵۲ - خواهد نمک خمیر وجودت ز شور عشق
خواهد نمک خمیر وجودت ز شور عشق
نانیست این، که پخته شود در تنور عشق
بر خود زدن نه پایه هر سست همت است
فرهاد کند جانی و، آن هم بزور عشق
چون سگ که اوفتد به نمک زار، دور نیست
نفس پلید پاک شود گر بشور عشق
باید«بلن ترانی » صبح وصال ساخت
ره گر دهند موسی دل را بطور عشق
مردی، بقوت تن تنها نمیشود
سختی کشیدنست بجان، سنگ زور عشق
ره طی بگاو تاری رهرو نمیشود
افتادگیست راحله راه دور عشق
روشن بشمع مهر نگردد سرای ما
نبود چراغ کلبه ما غیر نور عشق
از فکرهای بیهده عشاق فارغند
نبود غم زمانه حریف سرور عشق
بردار دست از همه، دامان دل بگیر
بیکاری است واعظ کار ضرور عشق
نانیست این، که پخته شود در تنور عشق
بر خود زدن نه پایه هر سست همت است
فرهاد کند جانی و، آن هم بزور عشق
چون سگ که اوفتد به نمک زار، دور نیست
نفس پلید پاک شود گر بشور عشق
باید«بلن ترانی » صبح وصال ساخت
ره گر دهند موسی دل را بطور عشق
مردی، بقوت تن تنها نمیشود
سختی کشیدنست بجان، سنگ زور عشق
ره طی بگاو تاری رهرو نمیشود
افتادگیست راحله راه دور عشق
روشن بشمع مهر نگردد سرای ما
نبود چراغ کلبه ما غیر نور عشق
از فکرهای بیهده عشاق فارغند
نبود غم زمانه حریف سرور عشق
بردار دست از همه، دامان دل بگیر
بیکاری است واعظ کار ضرور عشق
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۵۳ - غیر از می جنون، نرساند دماغ عشق
غیر از می جنون، نرساند دماغ عشق
جز موی سر، فتیله نخواهد چراغ عشق
شورم ز تندگویی ناصح شود فزون
صرصر چو روغن است مرا در چراغ عشق!
در نسخه جمال تو بس نکته هاست درج
نتوان ولی مطالعه اش بیدماغ عشق
پر بود کوه و دشت ز مجنون و کوهکن
کو بیدلی کنون، که کند کس سراغ عشق؟!
هرگز ندیده از قدح چشم مست یار
کیفیتی که یافته دل از ایاغ عشق
یک پره است داغ دلم از گل جنون
یک سنبل است روز سیاهم ز باغ عشق
واعظ پی خرید متاع نجات، نیست
نقدی مرا بکیسه دل، غیر داغ عشق
جز موی سر، فتیله نخواهد چراغ عشق
شورم ز تندگویی ناصح شود فزون
صرصر چو روغن است مرا در چراغ عشق!
در نسخه جمال تو بس نکته هاست درج
نتوان ولی مطالعه اش بیدماغ عشق
پر بود کوه و دشت ز مجنون و کوهکن
کو بیدلی کنون، که کند کس سراغ عشق؟!
هرگز ندیده از قدح چشم مست یار
کیفیتی که یافته دل از ایاغ عشق
یک پره است داغ دلم از گل جنون
یک سنبل است روز سیاهم ز باغ عشق
واعظ پی خرید متاع نجات، نیست
نقدی مرا بکیسه دل، غیر داغ عشق
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۵۶ - از یار بد چه نقص، بخوش طینتان پاک؟
از یار بد چه نقص، بخوش طینتان پاک؟
تن گر شود پلید، چه نقصان بجان پاک؟!
دارد کلام پاکدلان بیشتر اثر
زور خدنگ بیش بود از کمان پاک
بر خصم، بی درشت سخن، کارگر تراست
زو داد خود بگیر بتیغ زبان پاک
هر دم گزندی از سگ نفست رسد بدل
افتاده این پلید ترا خوش بجان پاک
روز و شبت بپاکی تن پاک صرف شد
این جسم پاک را نسزد جز روان پاک
با آب دیده دامن پاکی بدست آر
چیزی نبسته است بدست و دهان پاک
پاکیزگی وضع، بود روزی حلال
نان پلید چند بدستار خوان پاک؟!
دل خانه خداست، نه جای غم جهان
بیرون بر این پلیدی، ازین آستان پاک!
برخاک غلتد آب ز پاکیزه گوهری
ندهد ز دست خاک نهادی روان پاک
ای دل بساز با مزه روزی حلال
محتاج هیچ نانخورشی نیست نان پاک
واعظ ترا باین همه آلودگی مگر
بخشد خدا بآب رخ دیدگان پاک
تن گر شود پلید، چه نقصان بجان پاک؟!
دارد کلام پاکدلان بیشتر اثر
زور خدنگ بیش بود از کمان پاک
بر خصم، بی درشت سخن، کارگر تراست
زو داد خود بگیر بتیغ زبان پاک
هر دم گزندی از سگ نفست رسد بدل
افتاده این پلید ترا خوش بجان پاک
روز و شبت بپاکی تن پاک صرف شد
این جسم پاک را نسزد جز روان پاک
با آب دیده دامن پاکی بدست آر
چیزی نبسته است بدست و دهان پاک
پاکیزگی وضع، بود روزی حلال
نان پلید چند بدستار خوان پاک؟!
دل خانه خداست، نه جای غم جهان
بیرون بر این پلیدی، ازین آستان پاک!
برخاک غلتد آب ز پاکیزه گوهری
ندهد ز دست خاک نهادی روان پاک
ای دل بساز با مزه روزی حلال
محتاج هیچ نانخورشی نیست نان پاک
واعظ ترا باین همه آلودگی مگر
بخشد خدا بآب رخ دیدگان پاک
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۵۷ - افزون بود ز عالم دل یاد آن بزرگ
افزون بود ز عالم دل یاد آن بزرگ
کوچک شود سرا، چو بود میهمان بزرگ
آسان تر آن جهان بکف آید ازین جهان
بهتر زند خدنگ، بود چون نشان بزرگ
بر دل ترا نچسبد از آن کار آن جهان
کآیینه است کوچک و، آیینه دان بزرگ
بس دستگاه همت والا شده است تنگ
زآن رو که گشته اند بسی کوچکان بزرگ
دنیا نه جای این همه عرض تجمل است
این خانه بس محقر و، دستار خوان بزرگ
واعظ ز مال قدر کس افزون نمیشود
زآنسان که کوهسار نگردد ز کان بزرگ
کوچک شود سرا، چو بود میهمان بزرگ
آسان تر آن جهان بکف آید ازین جهان
بهتر زند خدنگ، بود چون نشان بزرگ
بر دل ترا نچسبد از آن کار آن جهان
کآیینه است کوچک و، آیینه دان بزرگ
بس دستگاه همت والا شده است تنگ
زآن رو که گشته اند بسی کوچکان بزرگ
دنیا نه جای این همه عرض تجمل است
این خانه بس محقر و، دستار خوان بزرگ
واعظ ز مال قدر کس افزون نمیشود
زآنسان که کوهسار نگردد ز کان بزرگ
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۵۸ - بگذشت زندگی همه در انتظار مرگ
بگذشت زندگی همه در انتظار مرگ
اما چه زندگی؟ که نیامد بکار مرگ!
عینک بدیده نیست مرا، نور چشم من
چشمم چهار شد بره انتظار مرگ!
بر خاست گرد پیریم از شاهراه عمر
معلوم شد که میرسد اینک سوار مرگ!
از بهر دورباش حواسم ز راه او
گردیده پیریم ز عصا چوبدار مرگ
با هر دو پا بدام فتادم، چو قد خمید
پشت دو تاست، خم کمند شکار مرگ
بردیم مرده مرده بسر بسکه زندگی
امروز نیستیم غریب دیار مرگ
زین پیش جنس مرگ چنین رایگان نبود
برداشت دوریت ز میان اعتبار مرگ
آسوده ز اضطراب معیشت نمی شود
با خویشتن کسی ندهد تا قرار مرگ
واعظ، مرا نه پشت خم از ضعف پیری است
قد کرده ام دوتا، که روم زیر بار مرگ
اما چه زندگی؟ که نیامد بکار مرگ!
عینک بدیده نیست مرا، نور چشم من
چشمم چهار شد بره انتظار مرگ!
بر خاست گرد پیریم از شاهراه عمر
معلوم شد که میرسد اینک سوار مرگ!
از بهر دورباش حواسم ز راه او
گردیده پیریم ز عصا چوبدار مرگ
با هر دو پا بدام فتادم، چو قد خمید
پشت دو تاست، خم کمند شکار مرگ
بردیم مرده مرده بسر بسکه زندگی
امروز نیستیم غریب دیار مرگ
زین پیش جنس مرگ چنین رایگان نبود
برداشت دوریت ز میان اعتبار مرگ
آسوده ز اضطراب معیشت نمی شود
با خویشتن کسی ندهد تا قرار مرگ
واعظ، مرا نه پشت خم از ضعف پیری است
قد کرده ام دوتا، که روم زیر بار مرگ
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۵۹ - من با نگاه عجز و، تو دل سخت تر ز سنگ
من با نگاه عجز و، تو دل سخت تر ز سنگ
هرگز نبسته طرف خدنگ نظر ز سنگ
سازی اگر حجاب خود آیینه را، بجاست
دارد ضرور باغ جمال تو در ز سنگ
از شوق خاک بوسی نعل سمند تو
با سر برون دوند گروه شرر ز سنگ
از بهر سیب آن ذقن، از خلق دیده ام
ظلمی که شاخ دیده برای ثمر ز سنگ
از تیغ موج حادثه آبگون سپهر
بر سر کشیده اند شررها سپر ز سنگ
نرمی بخلق، سخت پناهی است خلق را
هرگز ندیده پنبه چو مینا ضرر ز سنگ
نازک چو شیشه چون نشود دل ترا؟ که هست
خو گرم تر ز آتش و، دل سخت تر ز سنگ!
لطف از کسان بجوی و، شرارت ز ناکسان
آب از گهر طلب کن و، آتش ببر ز سنگ
واعظ مخواه پاکی گوهر ز بدگهر
هرگز کسی نخواسته آب گهر ز سنگ
هرگز نبسته طرف خدنگ نظر ز سنگ
سازی اگر حجاب خود آیینه را، بجاست
دارد ضرور باغ جمال تو در ز سنگ
از شوق خاک بوسی نعل سمند تو
با سر برون دوند گروه شرر ز سنگ
از بهر سیب آن ذقن، از خلق دیده ام
ظلمی که شاخ دیده برای ثمر ز سنگ
از تیغ موج حادثه آبگون سپهر
بر سر کشیده اند شررها سپر ز سنگ
نرمی بخلق، سخت پناهی است خلق را
هرگز ندیده پنبه چو مینا ضرر ز سنگ
نازک چو شیشه چون نشود دل ترا؟ که هست
خو گرم تر ز آتش و، دل سخت تر ز سنگ!
لطف از کسان بجوی و، شرارت ز ناکسان
آب از گهر طلب کن و، آتش ببر ز سنگ
واعظ مخواه پاکی گوهر ز بدگهر
هرگز کسی نخواسته آب گهر ز سنگ
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۶۰ - ای کرده پشت بر حق و، رو در قفای مال
ای کرده پشت بر حق و، رو در قفای مال
مگذر ز حق، گذشته یی از حق برای مال؟!
دور است بر تو بس ره مسجد پی نماز
گردی همیشه شهر بشهر از برای مال
پیشت بود گریوه صعبی، چو مرگ و تو
با سر دوی بکوه و کمر در قفای مال
عیب است لاف خود سری و، پای بند زر
ننگست نام خواجه فلان و، گدای مال!
در دست چیست غیر پریشانی آخرش
زآن کیسه ها که دوخته گل از برای مال
مالست، از برای فدای تن و، کنند
این خواجگان ز حرص، تن وجان فدای مال
از بهر بندگی چه سرو دل دگر؟ که هست
در دل تو را غم زر و، در سر هوای مال!
واعظ اگر جهان همه از تست، عاقبت
سودن همین بدست تو ماند بجان مال
مگذر ز حق، گذشته یی از حق برای مال؟!
دور است بر تو بس ره مسجد پی نماز
گردی همیشه شهر بشهر از برای مال
پیشت بود گریوه صعبی، چو مرگ و تو
با سر دوی بکوه و کمر در قفای مال
عیب است لاف خود سری و، پای بند زر
ننگست نام خواجه فلان و، گدای مال!
در دست چیست غیر پریشانی آخرش
زآن کیسه ها که دوخته گل از برای مال
مالست، از برای فدای تن و، کنند
این خواجگان ز حرص، تن وجان فدای مال
از بهر بندگی چه سرو دل دگر؟ که هست
در دل تو را غم زر و، در سر هوای مال!
واعظ اگر جهان همه از تست، عاقبت
سودن همین بدست تو ماند بجان مال
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۶۳ - ای از عرق جبین تو صبح بهار دل
ای از عرق جبین تو صبح بهار دل
یاد قدت نهال لب جویبار دل
هر دل که بیشمار نباشد در آن غمت
در پیش عاشقان نبود در شمار دل
فارغ شدم بفکر تو از فکر روزگار
غیر از غم تو نیست کسی غمگسار دل
چشمم ز رشک، تشنه به خون دلم شده است
تا دیده است یاد ترا در کنار دل
هرگه که یاد بسمل تیغ تو کرده ام
از خود فشانده ام بتپیدن غبار دل
واعظ چنین ضعیف و، غمت این قدر گران
چون قامتش خمیده نگردد ز بار دل؟!
یاد قدت نهال لب جویبار دل
هر دل که بیشمار نباشد در آن غمت
در پیش عاشقان نبود در شمار دل
فارغ شدم بفکر تو از فکر روزگار
غیر از غم تو نیست کسی غمگسار دل
چشمم ز رشک، تشنه به خون دلم شده است
تا دیده است یاد ترا در کنار دل
هرگه که یاد بسمل تیغ تو کرده ام
از خود فشانده ام بتپیدن غبار دل
واعظ چنین ضعیف و، غمت این قدر گران
چون قامتش خمیده نگردد ز بار دل؟!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۶۶ - کی میکنند جامه جان از جسد قبول
کی میکنند جامه جان از جسد قبول
آنانکه کرده اند لباس نمد قبول؟
درگاه دوست، بسکه پسندد شکستگی
گر توبه شکسته بری، میشود قبول
راضی نمیتوان شدن از خود بکاهلی
جایی که در رکاب عمل میدود قبول
شادم که در شمار معاصیست طاعتم
شاید در آن میان کرم او کند قبول
دوری ز کرده های من از بسکه لازم است
بر طاعتم عجب که نهد دست رد قبول
واعظ چو پرده برفتد از کرده های خلق
ترسم ز زشتی عمل ما رمد قبول
آنانکه کرده اند لباس نمد قبول؟
درگاه دوست، بسکه پسندد شکستگی
گر توبه شکسته بری، میشود قبول
راضی نمیتوان شدن از خود بکاهلی
جایی که در رکاب عمل میدود قبول
شادم که در شمار معاصیست طاعتم
شاید در آن میان کرم او کند قبول
دوری ز کرده های من از بسکه لازم است
بر طاعتم عجب که نهد دست رد قبول
واعظ چو پرده برفتد از کرده های خلق
ترسم ز زشتی عمل ما رمد قبول
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۶۷ - تا کعبه با خیال تو همدوش رفته ام
تا کعبه با خیال تو همدوش رفته ام
این راه را تمام بآغوش رفته ام
دور و دراز شد سفر بیخودی مرا
گویا ببوی زلف تو از هوش رفته ام
در حیرتم که با همه بیقوتی چه سان
از یادت ای نگار قصب پوش رفته ام؟!
نازش ز چین جبهه برویم کشیده تیغ
تا چون خطش بسیر بنا گوش رفته ام
واعظ بمجلسی که در آن بوده حرف دوست
خود را ز شوق کرده فراموش رفته ام
این راه را تمام بآغوش رفته ام
دور و دراز شد سفر بیخودی مرا
گویا ببوی زلف تو از هوش رفته ام
در حیرتم که با همه بیقوتی چه سان
از یادت ای نگار قصب پوش رفته ام؟!
نازش ز چین جبهه برویم کشیده تیغ
تا چون خطش بسیر بنا گوش رفته ام
واعظ بمجلسی که در آن بوده حرف دوست
خود را ز شوق کرده فراموش رفته ام