تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۲۳ - هوا بدیهه رسانست و باغ موزون است
هوا بدیهه رسانست و باغ موزون است
به هر ترنم مرغی هزار مضمون است
زبان بلبل شوخ از سخن نمی افتد
اگر چه خورده گل همچو در مکنون است
بهوش زی که تو گر از برون نمی بینی
درون پرده ببینند هرچه بیرون است
اگر به لذت لطف نهان رسی دانی
که اندک تو ز بیشت چگونه افزون است
به شور وادی و فریاد سیل خروش داریم
کز اهل سلسله ماست هر که مجنون است
ز روی دوست هویدا بود سعادت دوست
نوشته اند به عنوان که خاتمت چون است
نشان ذوق حقیقت به نازکان ندهند
چه شد که فاخته خوش گوی و سرو موزون است
اگر کنار بیابان عشق دریابی
ز خون کشته ببینی هزار جیحون است
به هیچ کاسه چشم گدای پر نشود
مگر ز کاسه آزادگان که وارون است
چو نام توبه گرفتم، قدح به یاد آمد
بنوش باده «نظیری » که فال میمون است
به هر ترنم مرغی هزار مضمون است
زبان بلبل شوخ از سخن نمی افتد
اگر چه خورده گل همچو در مکنون است
بهوش زی که تو گر از برون نمی بینی
درون پرده ببینند هرچه بیرون است
اگر به لذت لطف نهان رسی دانی
که اندک تو ز بیشت چگونه افزون است
به شور وادی و فریاد سیل خروش داریم
کز اهل سلسله ماست هر که مجنون است
ز روی دوست هویدا بود سعادت دوست
نوشته اند به عنوان که خاتمت چون است
نشان ذوق حقیقت به نازکان ندهند
چه شد که فاخته خوش گوی و سرو موزون است
اگر کنار بیابان عشق دریابی
ز خون کشته ببینی هزار جیحون است
به هیچ کاسه چشم گدای پر نشود
مگر ز کاسه آزادگان که وارون است
چو نام توبه گرفتم، قدح به یاد آمد
بنوش باده «نظیری » که فال میمون است
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۲۴ - محبت تو به هر دل نشست کین ننشست
محبت تو به هر دل نشست کین ننشست
دمی به هر که نشستی دگر غمین ننشست
به محفلی که تو دامن به رنجش افشاندی
مگس ز تلخی عیشم بر انگبین ننشست
همیشه گرمی خویی بر آتشم دارد
به خون نشستم و آن خوی آتشین ننشست
حجاب عشق غباری میان ما انگیخت
که از فشاندن دامان و آستین ننشست
گره به گوشه ابرو نگه به جانب غیر
به پیش دشمن خود هیچ کس چنین ننشست
تو می روی و من از اضطراب می میرم
کسی به حال چنین روز واپسین ننشست
چنان گرانی خویش از درت سبک بردم
که از سجود توام گرد بر جبین ننشست
غمی ندید ره خانه «نظیری » را
که چون بهانه خوی تو در کمین ننشست
دمی به هر که نشستی دگر غمین ننشست
به محفلی که تو دامن به رنجش افشاندی
مگس ز تلخی عیشم بر انگبین ننشست
همیشه گرمی خویی بر آتشم دارد
به خون نشستم و آن خوی آتشین ننشست
حجاب عشق غباری میان ما انگیخت
که از فشاندن دامان و آستین ننشست
گره به گوشه ابرو نگه به جانب غیر
به پیش دشمن خود هیچ کس چنین ننشست
تو می روی و من از اضطراب می میرم
کسی به حال چنین روز واپسین ننشست
چنان گرانی خویش از درت سبک بردم
که از سجود توام گرد بر جبین ننشست
غمی ندید ره خانه «نظیری » را
که چون بهانه خوی تو در کمین ننشست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۳۱ - جمال ساقی ما در ضمیر لاله گذشت
جمال ساقی ما در ضمیر لاله گذشت
که لاله را می لعل از سر پیمانه گذشت
در آن شمایل موزون نگر که هرکس دید
به حسن و معنی صد دفتر و رساله گذشت
به قصد ضبط نگه، چین بر ابروان انداخت
ولی نشد، که کمند از سر غزاله گذشت
به طعنه از بر ما غافلان فارغ دل
چنان گذشت که بر دشت لاله ژاله گذشت
دلم ز حرص سؤال از لبش جواب نیافت
چو آن گدای سراسیمه کز نواله گذشت
سپهر هرچه کند روزیت به خشم مرو
که روی بختم از آن گشت کز حواله گذشت
دوساله دردکش دیر بوده ام عجب است
که شصت ساله توان از می دو ساله گذشت
سری ز قلقل مینا برون نیاوردم
اگرچه عمر به تحقیق این مقاله گذشت
جفا نماند ز پندار خود چو وارستم
بیا که کار «نظیری » ز آه و ناله گذشت
که لاله را می لعل از سر پیمانه گذشت
در آن شمایل موزون نگر که هرکس دید
به حسن و معنی صد دفتر و رساله گذشت
به قصد ضبط نگه، چین بر ابروان انداخت
ولی نشد، که کمند از سر غزاله گذشت
به طعنه از بر ما غافلان فارغ دل
چنان گذشت که بر دشت لاله ژاله گذشت
دلم ز حرص سؤال از لبش جواب نیافت
چو آن گدای سراسیمه کز نواله گذشت
سپهر هرچه کند روزیت به خشم مرو
که روی بختم از آن گشت کز حواله گذشت
دوساله دردکش دیر بوده ام عجب است
که شصت ساله توان از می دو ساله گذشت
سری ز قلقل مینا برون نیاوردم
اگرچه عمر به تحقیق این مقاله گذشت
جفا نماند ز پندار خود چو وارستم
بیا که کار «نظیری » ز آه و ناله گذشت
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۳۷ - جزای حسن عمل در شریعت عربیست
جزای حسن عمل در شریعت عربیست
به عرف عفو نکردن گناه بی ادبیست
سواد دل ز می سالخورده روشن کن
که عینک بصرش ز آبگینه حلبیست
قبول بی هنران ز التفات معشوق است
عنایت ازلی را نشانه بی سببیست
جمال حال شود ترجمان استحقاق
دلیل آب جگر تفتگی و تشنه لبیست
ز من مشاطه بستان صداق می طلبد
هنوز دختر رز در سرایچه عنبیست
بگو که رفتم و قسمت نشد که دریابم
که نارسیدن سالک نشان بی طلبیست
ز دوست روی مگردان و تن به فرمان ده
که هر که صاحب این حال شد، ولی و نبیست
خلاف رسم درین عهد خرق عادت دان
که کارهای چنین از شمار بوالعجبیست
شب سیاه صباح سفید می آرد
چراغ مطلب از دودمان بولهبیست
به تیغ قطع ارادت نمی شود ما را
خلوص بندگی ما شرافت نسبیست
مگو ز دوست، ملالت بود «نظیری » را
که مستی سحری از نیاز نیم شبیست
به عرف عفو نکردن گناه بی ادبیست
سواد دل ز می سالخورده روشن کن
که عینک بصرش ز آبگینه حلبیست
قبول بی هنران ز التفات معشوق است
عنایت ازلی را نشانه بی سببیست
جمال حال شود ترجمان استحقاق
دلیل آب جگر تفتگی و تشنه لبیست
ز من مشاطه بستان صداق می طلبد
هنوز دختر رز در سرایچه عنبیست
بگو که رفتم و قسمت نشد که دریابم
که نارسیدن سالک نشان بی طلبیست
ز دوست روی مگردان و تن به فرمان ده
که هر که صاحب این حال شد، ولی و نبیست
خلاف رسم درین عهد خرق عادت دان
که کارهای چنین از شمار بوالعجبیست
شب سیاه صباح سفید می آرد
چراغ مطلب از دودمان بولهبیست
به تیغ قطع ارادت نمی شود ما را
خلوص بندگی ما شرافت نسبیست
مگو ز دوست، ملالت بود «نظیری » را
که مستی سحری از نیاز نیم شبیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۴۱ - عطاش را نه صوابست و نه خطا باعث
عطاش را نه صوابست و نه خطا باعث
بس است بهر گرم ناله گدا باعث
اگرچه رزق گدا بازپس نمی گردد
مقدرست که می گرددش عطا باعث
خزان درود و سحاب آب داد و دهقان کشت
ببین که برد و که پرورد و شد چه ها باعث
جنون عشق ز تقدیر بود من چه کنم؟
به بوی گل که شدم مست شد صبا باعث
بر آستانه پیر مغان رهی خواهم
تو گر سبب نشوی می شوی خدا باعث
خراب و مست چنین می زیم نمی دانم
در آفریدن من شد چه مدعا باعث
لئیم را می و معشوق اگر کریم نکرد
سخاش را نشود گنج و کیما باعث
عجب ز همت درویش اگر قبول کند
سعادتی که شود سایه هما باعث
ریا ز دیر به مسجد برد «نظیری » را
فقیه باده کش و گبر پارسا باعث
بس است بهر گرم ناله گدا باعث
اگرچه رزق گدا بازپس نمی گردد
مقدرست که می گرددش عطا باعث
خزان درود و سحاب آب داد و دهقان کشت
ببین که برد و که پرورد و شد چه ها باعث
جنون عشق ز تقدیر بود من چه کنم؟
به بوی گل که شدم مست شد صبا باعث
بر آستانه پیر مغان رهی خواهم
تو گر سبب نشوی می شوی خدا باعث
خراب و مست چنین می زیم نمی دانم
در آفریدن من شد چه مدعا باعث
لئیم را می و معشوق اگر کریم نکرد
سخاش را نشود گنج و کیما باعث
عجب ز همت درویش اگر قبول کند
سعادتی که شود سایه هما باعث
ریا ز دیر به مسجد برد «نظیری » را
فقیه باده کش و گبر پارسا باعث
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۴۳ - فسون خط تو پیغام بعثت و شب داج
فسون خط تو پیغام بعثت و شب داج
نگاه پر رخ تو مصطفاست بر معراج
ظهور حسن تو امنیتی به دوران داد
که پادشه ز رعیت نمی ستاند باج
چه صلح بود که حسن تو باوفا انگیخت
کز آب و آتش ما برد اختلاف مزاج
میان زخم و خدنگ تو الفتی پیوست
که از دکان مسیحا نمی خرند علاج
حسود مهره دل قلب کرد و غافل ازین
که کعبتین دغا، خانه می دهد تاراج
سرشگ زرق در آن کو روان نمی گردد
نبوده سیم دغل را به هیچ جای رواج
نماند شوکت شاهان کسی نمی داند
درازدستی حسنی که می رباید تاج
سوار معرکه آخرالزمان ایرج
که طالعش به ظفر کرده اند استخراج
چنان به عربده قلب عدو به هم شکند
که شیربچه گشایند بر بساط زجاج
مثال نسبت اعقاب و جد او این است
که آن قدر که گهر بیش بیش قیمت تاج
قبول تربیت استاد می کند شاگرد
هوای معرکه شهباز می کند دراج
بیان قصه رزمش نکو نمی دانم
وگرنه نظم کنم، بودمی همان جا کاج
غنیمتی که من از گنج فقر یافته ام
خراج ملک دهندم نمی دهم به خراج
سر «نظیری » و خاک سرای پیر مغان
ز آستان کریمان کجا رود محتاج؟
نگاه پر رخ تو مصطفاست بر معراج
ظهور حسن تو امنیتی به دوران داد
که پادشه ز رعیت نمی ستاند باج
چه صلح بود که حسن تو باوفا انگیخت
کز آب و آتش ما برد اختلاف مزاج
میان زخم و خدنگ تو الفتی پیوست
که از دکان مسیحا نمی خرند علاج
حسود مهره دل قلب کرد و غافل ازین
که کعبتین دغا، خانه می دهد تاراج
سرشگ زرق در آن کو روان نمی گردد
نبوده سیم دغل را به هیچ جای رواج
نماند شوکت شاهان کسی نمی داند
درازدستی حسنی که می رباید تاج
سوار معرکه آخرالزمان ایرج
که طالعش به ظفر کرده اند استخراج
چنان به عربده قلب عدو به هم شکند
که شیربچه گشایند بر بساط زجاج
مثال نسبت اعقاب و جد او این است
که آن قدر که گهر بیش بیش قیمت تاج
قبول تربیت استاد می کند شاگرد
هوای معرکه شهباز می کند دراج
بیان قصه رزمش نکو نمی دانم
وگرنه نظم کنم، بودمی همان جا کاج
غنیمتی که من از گنج فقر یافته ام
خراج ملک دهندم نمی دهم به خراج
سر «نظیری » و خاک سرای پیر مغان
ز آستان کریمان کجا رود محتاج؟
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۴۸ - چگونه نام تو آریم بر زبان گستاخ
چگونه نام تو آریم بر زبان گستاخ
که یاد تو نتوان کرد در نهان گستاخ
اگر به گلبن تو بلبلی پناه آورد
کسی نمی زندش گل بر آشیان گستاخ
هر ارجمند که در راه تو شهید شود
هما نمی کندش قصد استخوان گستاخ
اگر سؤالی از آب لب کنیم خیره ببخش
به میزبان کریم است، میهمان گستاخ
به کعبه سجده عارف نمی کنند قبول
اگر به دیر نهد پا بر آستان گستاخ
محرمات حرمگاه های معبودند
به مقتضای طبیعت مده عنان گستاخ
عجب که جان به سلامت برند مغروران
ستارگان قدرانداز و آسمان گستاخ
چگونه حرمت درویش پارسا ماند
سؤال زشت و، غنی سخت دل، زبان گستاخ
مباد صاعقه بی نیازیی بجهد
چنین مجوی «نظیری » ازو نشان گستاخ
که یاد تو نتوان کرد در نهان گستاخ
اگر به گلبن تو بلبلی پناه آورد
کسی نمی زندش گل بر آشیان گستاخ
هر ارجمند که در راه تو شهید شود
هما نمی کندش قصد استخوان گستاخ
اگر سؤالی از آب لب کنیم خیره ببخش
به میزبان کریم است، میهمان گستاخ
به کعبه سجده عارف نمی کنند قبول
اگر به دیر نهد پا بر آستان گستاخ
محرمات حرمگاه های معبودند
به مقتضای طبیعت مده عنان گستاخ
عجب که جان به سلامت برند مغروران
ستارگان قدرانداز و آسمان گستاخ
چگونه حرمت درویش پارسا ماند
سؤال زشت و، غنی سخت دل، زبان گستاخ
مباد صاعقه بی نیازیی بجهد
چنین مجوی «نظیری » ازو نشان گستاخ
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۴۹ - چو نیست حد که به بالین نهیم سر گستاخ
چو نیست حد که به بالین نهیم سر گستاخ
چه سود از حرم امن و خوابگاه فراخ
هزار جا ز برون می زنند طبل رحیل
هنوز رخت ز ایوان کسی نبرده به کاخ
نشسته نغمه سرایان به هم چه دانستیم
که سنگ تفرقه مان بر پرانداز سر شاخ
ز دام و دانه صیاد مرغ می نالید
خبر نداشت که بر سیخ می کشد طباخ
غبار لشکر یأجوج غم، جهان بگرفت
که گفت سد سکندر نمی شود سوراخ
به هیچ حیله ز پیش اجل خلاصی نیست
ز گرگ اگر بجهی پوست می کند سلاخ
چنان رسید جراحت به دل که دیده ندید
ز زخم حادثه، ناگهان «نظیری » آخ
چه سود از حرم امن و خوابگاه فراخ
هزار جا ز برون می زنند طبل رحیل
هنوز رخت ز ایوان کسی نبرده به کاخ
نشسته نغمه سرایان به هم چه دانستیم
که سنگ تفرقه مان بر پرانداز سر شاخ
ز دام و دانه صیاد مرغ می نالید
خبر نداشت که بر سیخ می کشد طباخ
غبار لشکر یأجوج غم، جهان بگرفت
که گفت سد سکندر نمی شود سوراخ
به هیچ حیله ز پیش اجل خلاصی نیست
ز گرگ اگر بجهی پوست می کند سلاخ
چنان رسید جراحت به دل که دیده ندید
ز زخم حادثه، ناگهان «نظیری » آخ
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۶۰ - چه شور بود؟ که عشقت به من کرامت کرد
چه شور بود؟ که عشقت به من کرامت کرد
که نارسیده قیامت دلم قیامت کرد
حدیث من که ز مجموعه وفای تو خواند؟
که نه به خون دل و دیده اش علامت کرد
به کعبه دل من عاشقان نماز آرند
که قبله شد صنم و برهمن امامت کرد
به هر که نماز کنم صدهزار سجده شکر
که در دیار تو دل نیت اقامت کرد
قضای کفر ادا می کنم که بر من عشق
نماز و طاعت صدساله را غرامت کرد
نثار دیده تصدق دهم که بخت جوان
به کوی زهد و ریا نوبر ندامت کرد
مزاج عشق «نظیری » حریص و سودایی است
درین معامله نتوان تو را ملامت کرد
که نارسیده قیامت دلم قیامت کرد
حدیث من که ز مجموعه وفای تو خواند؟
که نه به خون دل و دیده اش علامت کرد
به کعبه دل من عاشقان نماز آرند
که قبله شد صنم و برهمن امامت کرد
به هر که نماز کنم صدهزار سجده شکر
که در دیار تو دل نیت اقامت کرد
قضای کفر ادا می کنم که بر من عشق
نماز و طاعت صدساله را غرامت کرد
نثار دیده تصدق دهم که بخت جوان
به کوی زهد و ریا نوبر ندامت کرد
مزاج عشق «نظیری » حریص و سودایی است
درین معامله نتوان تو را ملامت کرد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۶۲ - به هوش سیر چمن کن که شاهدان مستند
به هوش سیر چمن کن که شاهدان مستند
قرابه بر سر ابر بهار بشکستند
چمن پیاله کش است و صبا قدح پیمای
معاشران صبوحی ز خواب برجستند
به زیر خرقه نهان باده می خورد صوفی
حکیم و عارف و زاهد همه ازین دستند
جهان و عیش خضر حرف قاف سیمرغست
در حریم فنا زن که نیستان هستند
تو نخل خوش ثمر کیستی که باغ و چمن
همه ز خویش بریدند و در تو پیوستند
به غربت تو چنان تشنه ام که صبرم نیست
به قدر فرصت آن ماهیان که در شستند
ز بی قراری افلاک داغ ها دارم
که تا ز شوق تو برخاستند ننشستند
نوا فزونست ز اندازه بریشم عود
غزل به زمزمه خوانم که پرده ها بستند
به رمز نکته ادا می کنم که خلوتیان
سر سبو بگشادند و در فرو بستند
تو نخل میوه فشان باش در حدیقه دهر
که کم درخت قوی خشک شد که نشکستند
ز کاهلی تو «نظیری » احزان این چمنی
گهی به باغ شدی کز نشاط وارستند
قرابه بر سر ابر بهار بشکستند
چمن پیاله کش است و صبا قدح پیمای
معاشران صبوحی ز خواب برجستند
به زیر خرقه نهان باده می خورد صوفی
حکیم و عارف و زاهد همه ازین دستند
جهان و عیش خضر حرف قاف سیمرغست
در حریم فنا زن که نیستان هستند
تو نخل خوش ثمر کیستی که باغ و چمن
همه ز خویش بریدند و در تو پیوستند
به غربت تو چنان تشنه ام که صبرم نیست
به قدر فرصت آن ماهیان که در شستند
ز بی قراری افلاک داغ ها دارم
که تا ز شوق تو برخاستند ننشستند
نوا فزونست ز اندازه بریشم عود
غزل به زمزمه خوانم که پرده ها بستند
به رمز نکته ادا می کنم که خلوتیان
سر سبو بگشادند و در فرو بستند
تو نخل میوه فشان باش در حدیقه دهر
که کم درخت قوی خشک شد که نشکستند
ز کاهلی تو «نظیری » احزان این چمنی
گهی به باغ شدی کز نشاط وارستند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۶۴ - چه خوست کاین دل کافر نهاد من دارد
چه خوست کاین دل کافر نهاد من دارد
نه مذهب من و نه اعتقاد من دارد
به آب و آتشم از سرکشی نمی سازد
هزار عربده با خاک و باد من دارد
ز تیر ناله فلک را به کین برانگیزد
کمان فتنه به زه از عناد من دارد
ندیم غصه که رویی ز من نگرداند
عدوی رحم که راهی به داد من دارد
به چشم دل ز سویدای دل ضعیف ترم
اگر چه قوت دید از سواد من دارد
مبارزی که هدف سد آهنین سازد
کجا حذر ز کمین و گشاد من دارد
چه اعتماد کنم بر دوروییی غماز
که حادثات جهان را به یاد من دارد
به صد علاقه دل بایدم مقید بود
به این گمان که سر انقیاد من دارد
من آن عزیز جهانم که بخت هر ساعت
متاع مصر دگر در مزاد من دارد
رساست دست تجرد که نزل من گیرد
قویست پشت توکل که زاد من دارد
به مصرعی که ندیمان ز شعر من خوانند
هزار فخر به من اوستاد من دارد
ز مکر چرخ «نظیری » عجب هراسانم
که کارهای مرا بر مراد من دارد
نه مذهب من و نه اعتقاد من دارد
به آب و آتشم از سرکشی نمی سازد
هزار عربده با خاک و باد من دارد
ز تیر ناله فلک را به کین برانگیزد
کمان فتنه به زه از عناد من دارد
ندیم غصه که رویی ز من نگرداند
عدوی رحم که راهی به داد من دارد
به چشم دل ز سویدای دل ضعیف ترم
اگر چه قوت دید از سواد من دارد
مبارزی که هدف سد آهنین سازد
کجا حذر ز کمین و گشاد من دارد
چه اعتماد کنم بر دوروییی غماز
که حادثات جهان را به یاد من دارد
به صد علاقه دل بایدم مقید بود
به این گمان که سر انقیاد من دارد
من آن عزیز جهانم که بخت هر ساعت
متاع مصر دگر در مزاد من دارد
رساست دست تجرد که نزل من گیرد
قویست پشت توکل که زاد من دارد
به مصرعی که ندیمان ز شعر من خوانند
هزار فخر به من اوستاد من دارد
ز مکر چرخ «نظیری » عجب هراسانم
که کارهای مرا بر مراد من دارد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۶۵ - هوس چو دیر کشد شعله در نهاد افتد
هوس چو دیر کشد شعله در نهاد افتد
به حد عشق رسد میل چون زیاد افتد
نشاط صحبت فرهاد رشک خسرو داشت
خوشست عشق اگر کار بر مراد افتد
به شهر و باده فرسودم و کسم نخرید
بلاست جنس گرانمایه در کساد افتد
چو قیمتی نهدم روزگار بفروشید
نه یوسفم که خریدار بر مراد افتد
مرا به دست تهی گوشه نقاب سپرد
کم است آدم مفلس به اعتماد افتد
خدنگ غمزه گره بر کمان ابرو چند
گشاد ده که همه کارها گشاد افتد
عنان دل ز ملامت بتاب و دستم گیر
که هر که را تو بگویی ز پا فتاد، افتد
ضمیر روشن تو لوح محو و اثبات است
که تا ز یاد برآید که تا بیاد افتد
چو ذره خلق جهان در هوات می گردند
بشر ندیده کسی کافتاب زاد افتد
تنم ز سیلی پند زمانه کاسته شد
چو طفل شوخ که در قید اوستاد افتد
حذر ز آه «نظیری » که خانمان سوز است
مباد این خس سوزان به دست باد افتد
به حد عشق رسد میل چون زیاد افتد
نشاط صحبت فرهاد رشک خسرو داشت
خوشست عشق اگر کار بر مراد افتد
به شهر و باده فرسودم و کسم نخرید
بلاست جنس گرانمایه در کساد افتد
چو قیمتی نهدم روزگار بفروشید
نه یوسفم که خریدار بر مراد افتد
مرا به دست تهی گوشه نقاب سپرد
کم است آدم مفلس به اعتماد افتد
خدنگ غمزه گره بر کمان ابرو چند
گشاد ده که همه کارها گشاد افتد
عنان دل ز ملامت بتاب و دستم گیر
که هر که را تو بگویی ز پا فتاد، افتد
ضمیر روشن تو لوح محو و اثبات است
که تا ز یاد برآید که تا بیاد افتد
چو ذره خلق جهان در هوات می گردند
بشر ندیده کسی کافتاب زاد افتد
تنم ز سیلی پند زمانه کاسته شد
چو طفل شوخ که در قید اوستاد افتد
حذر ز آه «نظیری » که خانمان سوز است
مباد این خس سوزان به دست باد افتد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۷۴ - ز نگهت سحری شوق یار می خیزد
ز نگهت سحری شوق یار می خیزد
جنون ز سایه ابر بهار می خیزد
به روی یار نگه، رشحه بیز می افتد
ز زلف یار شکن قطره بار می خیزد
سحاب دلشده در کوهسار می گردد
غزال شیفته از مرغزار می خیزد
به دستگیری عشاق ناتوان احوال
ز زیر هر شجری صد نگار می خیزد
تنی که رفت ز پا بر عذار می غلطد
سری که رفت ز دوش از کنار می خیزد
نه از وصال ملولان ملول می گیرد
نه از فراق حریفان خمار می خیزد
سماع رندی و گلگشت لذتی دارد
که پادشه ز سر اعتبار می خیزد
همین که طایر فرصت رسید صیدش کن
که صیدافکنش از هر کنار می خیزد
همین که قسمت خود یافتی غنیمت دان
که از کمین گه شیران شکار می خیزد
درین هوا در خلوت حکیم نگشاید
که هوش می رود و اختیار می خیزد
جهان خوش است «نظیری » قلم به جلوه درآر
که گلشکر ز سر نوک خار می خیزد
جنون ز سایه ابر بهار می خیزد
به روی یار نگه، رشحه بیز می افتد
ز زلف یار شکن قطره بار می خیزد
سحاب دلشده در کوهسار می گردد
غزال شیفته از مرغزار می خیزد
به دستگیری عشاق ناتوان احوال
ز زیر هر شجری صد نگار می خیزد
تنی که رفت ز پا بر عذار می غلطد
سری که رفت ز دوش از کنار می خیزد
نه از وصال ملولان ملول می گیرد
نه از فراق حریفان خمار می خیزد
سماع رندی و گلگشت لذتی دارد
که پادشه ز سر اعتبار می خیزد
همین که طایر فرصت رسید صیدش کن
که صیدافکنش از هر کنار می خیزد
همین که قسمت خود یافتی غنیمت دان
که از کمین گه شیران شکار می خیزد
درین هوا در خلوت حکیم نگشاید
که هوش می رود و اختیار می خیزد
جهان خوش است «نظیری » قلم به جلوه درآر
که گلشکر ز سر نوک خار می خیزد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۷۵ - جهان جوان شد و عقد بهار می بندد
جهان جوان شد و عقد بهار می بندد
بهار پای جهان در نگار می بندد
ز صنع نشو و نما آب و خاک الوان شد
جماد و نامیه خود را به کار می بندد
نکاح باغ و بهارست و دایه بستان
میان نرگس و دستار خار می بندد
چمن ز صوت بلند هزار پندارد
که رنگ لاله و گل برقرار می بندد
ازین حدیقه چو گل، زود بایدش رفتن
کسی که دل به نوای هزار می بندد
مسافران چمن نارسیده در کو چند
شکوفه می رود و شاخ بار می بندد
ز بی ثباتی گل بر درخت پنداری
که غنچه بر سر آتش شرار می بندد
گهی که دامن صحرا ز لاله رنگین است
بدان که خون دلش در کنار می بندد
چه عیش سور میسر شود ز دورانی
که عقد نشئه می با خمار می بندد
وصال شمع چه مهلت دهد به پروانه
که موم گردن آتش به تار می بندد
ز دور چرخ چو ماهیست نان به گردابم
که طعمه بر رسن تابدار می بندد
متاع بخت «نظیری » نیافت در غربت
امید بار به عزم دیار می بندد
بهار پای جهان در نگار می بندد
ز صنع نشو و نما آب و خاک الوان شد
جماد و نامیه خود را به کار می بندد
نکاح باغ و بهارست و دایه بستان
میان نرگس و دستار خار می بندد
چمن ز صوت بلند هزار پندارد
که رنگ لاله و گل برقرار می بندد
ازین حدیقه چو گل، زود بایدش رفتن
کسی که دل به نوای هزار می بندد
مسافران چمن نارسیده در کو چند
شکوفه می رود و شاخ بار می بندد
ز بی ثباتی گل بر درخت پنداری
که غنچه بر سر آتش شرار می بندد
گهی که دامن صحرا ز لاله رنگین است
بدان که خون دلش در کنار می بندد
چه عیش سور میسر شود ز دورانی
که عقد نشئه می با خمار می بندد
وصال شمع چه مهلت دهد به پروانه
که موم گردن آتش به تار می بندد
ز دور چرخ چو ماهیست نان به گردابم
که طعمه بر رسن تابدار می بندد
متاع بخت «نظیری » نیافت در غربت
امید بار به عزم دیار می بندد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۷۹ - هنوز راه نگاهم به بام و در ندهند
هنوز راه نگاهم به بام و در ندهند
کبوتری که بیاموختند سر ندهند
خراب نرگس سنگین دلان سرمستم
که بر طریق نظر مهر را گذر ندهند
ز غم به گونه زرین شدم چه چاره کنم
قبول صحبت صاحبدلان به زر ندهند
ازین گشاده جبینان ثبات عیش مجو
که گل دهند به خروار و یک ثمر ندهند
به زهر یأس بساز و مجو حلاوت کام
دوا چو داروی تلخت کند شکر ندهند
ز خوان نعمت دوران رضا به قسمت ده
که طعمه یی ز غمت خوش گوارتر ندهند
ز درد سوز که بر بستر آب عنابت
بغیر تب زدگی و تف جگر ندهند
چه یاد جور رفیقان کنم، نصیبم بود
که تشنه بر لب جو میرم و خبر ندهند
مثال ما لب دریا و حال مستسقی ست
دهند شوق ولی رخصت نظر ندهند
سزد که مقنعه بر سر کنند آن مردان
که تاج عشق بخواهند و ترک سر ندهند
ظفر تو راست «نظیری » که محو ذوق شدی
به هرکه غوطه به دریا نزد، گهر ندهند
کبوتری که بیاموختند سر ندهند
خراب نرگس سنگین دلان سرمستم
که بر طریق نظر مهر را گذر ندهند
ز غم به گونه زرین شدم چه چاره کنم
قبول صحبت صاحبدلان به زر ندهند
ازین گشاده جبینان ثبات عیش مجو
که گل دهند به خروار و یک ثمر ندهند
به زهر یأس بساز و مجو حلاوت کام
دوا چو داروی تلخت کند شکر ندهند
ز خوان نعمت دوران رضا به قسمت ده
که طعمه یی ز غمت خوش گوارتر ندهند
ز درد سوز که بر بستر آب عنابت
بغیر تب زدگی و تف جگر ندهند
چه یاد جور رفیقان کنم، نصیبم بود
که تشنه بر لب جو میرم و خبر ندهند
مثال ما لب دریا و حال مستسقی ست
دهند شوق ولی رخصت نظر ندهند
سزد که مقنعه بر سر کنند آن مردان
که تاج عشق بخواهند و ترک سر ندهند
ظفر تو راست «نظیری » که محو ذوق شدی
به هرکه غوطه به دریا نزد، گهر ندهند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۸۴ - بیا که بی تو غم از خاطرم به در نرود
بیا که بی تو غم از خاطرم به در نرود
وداعم از دل و هجرانم از نظر نرود
در آن بساط که من خوان عشرت آرایم
مگس ز تلخی من جانب شکر نرود
ز شهر خویش مرا شهرت تو دور انداخت
به اختیار کسی جانب سفر نرود
چه می شود، چو کریمان ره غریب زنند
ره دیار ببندند تا خبر نرود
به طبع شوخ تو نازیم و آن پذیراییش
که گر سخن رود از خاطرت اثر نرود
دلم به یاد تو دریا نمود چشم و هنوز
می خیال تو در ظرف مختصر نرود
تن نزار و دل بردبار خواهد عشق
که از نسیم به جوش آید و بسر نرود
چو خون مرده سیه روی باد در ته پوست
دلی که بر سر پیکان و نیشتر نرود
بر آستانه رهی می نما «نظیری » را
که قدر مجلس خاصان به اینقدر نرود
وداعم از دل و هجرانم از نظر نرود
در آن بساط که من خوان عشرت آرایم
مگس ز تلخی من جانب شکر نرود
ز شهر خویش مرا شهرت تو دور انداخت
به اختیار کسی جانب سفر نرود
چه می شود، چو کریمان ره غریب زنند
ره دیار ببندند تا خبر نرود
به طبع شوخ تو نازیم و آن پذیراییش
که گر سخن رود از خاطرت اثر نرود
دلم به یاد تو دریا نمود چشم و هنوز
می خیال تو در ظرف مختصر نرود
تن نزار و دل بردبار خواهد عشق
که از نسیم به جوش آید و بسر نرود
چو خون مرده سیه روی باد در ته پوست
دلی که بر سر پیکان و نیشتر نرود
بر آستانه رهی می نما «نظیری » را
که قدر مجلس خاصان به اینقدر نرود
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۹۹ - به دل ز شوق تو چون ناله در سماع آید
به دل ز شوق تو چون ناله در سماع آید
اجابت از در و بامم به استماع آید
میی است در خم شوقم که گر به جوش رود
هزار ذره و پروانه در سماع آید
چنان به نالش من روزگار خوش دارد
که گر خموش شوم به سر نزاع آید
به بیع عشوه برم جان که مست ناز مرا
اهانتی است که خود بر متاع آید
بجاست ناله مرغ چمن که گل به شتاب
چنان رود که مگر از پی وداع آید
چسان فسانه بلبل برم به درد سرش
سریست آنکه ز بوی گلش صداع آید
سر از اطاعت فرمان کشم جم و کی را
که بنده یی که مطیع تو شد مطالع آید
نمونه ای ز وصال تو و نمایش ماست
که ذره در نظر از هستی شعاع آید
به صبر داد «نظیری » قرار، فرمان ده
که غم به بدعت و هجران به اختراع آید
اجابت از در و بامم به استماع آید
میی است در خم شوقم که گر به جوش رود
هزار ذره و پروانه در سماع آید
چنان به نالش من روزگار خوش دارد
که گر خموش شوم به سر نزاع آید
به بیع عشوه برم جان که مست ناز مرا
اهانتی است که خود بر متاع آید
بجاست ناله مرغ چمن که گل به شتاب
چنان رود که مگر از پی وداع آید
چسان فسانه بلبل برم به درد سرش
سریست آنکه ز بوی گلش صداع آید
سر از اطاعت فرمان کشم جم و کی را
که بنده یی که مطیع تو شد مطالع آید
نمونه ای ز وصال تو و نمایش ماست
که ذره در نظر از هستی شعاع آید
به صبر داد «نظیری » قرار، فرمان ده
که غم به بدعت و هجران به اختراع آید
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۰۱ - درین دیار عجب مطربان یک رنگند
درین دیار عجب مطربان یک رنگند
که دل برند به صد راه و بر یک آهنگند
ز صحن سینه گشایند چشمه چشمه نور
به زخمه صیقل آیینه های پرزنگند
کلید شادی و شمشیر غم به کف دارند
به بسط بر سر صلح و به قبض در جنگند
به دل ز نغمه شیرین حرارت انگیزند
به صوت چون شکر و شیر آهن و سنگند
چو حد زیر و بم نغمه را نگهدارند
به هر مقام خفیف و سقیل هم سنگند
سبکدلان چو به فتراکشان درآویزند
به طی نیم قدم در هزار فرسنگند
به فتح یک خلش این شاهدان چو نغمه چنگ
برون روند که بر سینه و بغل تنگند
ز سر عالم لاهوت می دهند نشان
ز پرده دگرند این گروه بی رنگند
هزار رنگ برآرند این فسون سازان
که آفریده صنع هزار نیرنگند
سواد صومعه را نسخه فسون سازند
که طبع کارگه نقش های ارژنگند
به گوش کر شده تحریرشان زند آتش
که برفروخته جرعه های گل رنگند
مشاطه رخ مستند با می و قدح اند
مقاله غم عشق اند با دف و چنگند
اگرچه قاطع زهداند مایه هوشند
وگرچه رافع شرعند جان فرهنگند
دلیل اهل فنایند در عروج و نزول
به اوج در طیران در حضیض ره لنگند
«نظیری » از پی این جا دوان مدو بسیار
که در ربودن ادراک چابک و شنگند
که دل برند به صد راه و بر یک آهنگند
ز صحن سینه گشایند چشمه چشمه نور
به زخمه صیقل آیینه های پرزنگند
کلید شادی و شمشیر غم به کف دارند
به بسط بر سر صلح و به قبض در جنگند
به دل ز نغمه شیرین حرارت انگیزند
به صوت چون شکر و شیر آهن و سنگند
چو حد زیر و بم نغمه را نگهدارند
به هر مقام خفیف و سقیل هم سنگند
سبکدلان چو به فتراکشان درآویزند
به طی نیم قدم در هزار فرسنگند
به فتح یک خلش این شاهدان چو نغمه چنگ
برون روند که بر سینه و بغل تنگند
ز سر عالم لاهوت می دهند نشان
ز پرده دگرند این گروه بی رنگند
هزار رنگ برآرند این فسون سازان
که آفریده صنع هزار نیرنگند
سواد صومعه را نسخه فسون سازند
که طبع کارگه نقش های ارژنگند
به گوش کر شده تحریرشان زند آتش
که برفروخته جرعه های گل رنگند
مشاطه رخ مستند با می و قدح اند
مقاله غم عشق اند با دف و چنگند
اگرچه قاطع زهداند مایه هوشند
وگرچه رافع شرعند جان فرهنگند
دلیل اهل فنایند در عروج و نزول
به اوج در طیران در حضیض ره لنگند
«نظیری » از پی این جا دوان مدو بسیار
که در ربودن ادراک چابک و شنگند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۱۰ - نمی توان به گزند از من انتقام کشید
نمی توان به گزند از من انتقام کشید
که دایه زهر به طفلی مرا به کام کشید
زمانه یک نفسم بر مراد خود نگذاشت
به هر که داد مراد از من انتقام کشید
هزار نقش خوشم داد چرخ و تا دیدم
قلم گرفت و خط سهو بر تمام کشید
مرا فریب نبرد از ره ارنه این جادو
عنان خاص گرفت و کمند عام کشید
به آه و ناله حریفم ز جام و نغمه مگو
که کارم از می و مطرب به این مقام کشید
شراب دور خزان بی تفاوتی نگرفت
که گر حلال رسید و اگر حرام کشید
چه جای من، که به جام شراب و طره حور
فرشته را ز فلک می توان به دام کشید
چنان نزار فتادم به عشق نیم نظر
که سایه از سر کویم به زیر بام کشید
بساط عافیت ای عقل و هوش برچینید
دگر «نظیری » بی ظرف یک دو جام کشید
که دایه زهر به طفلی مرا به کام کشید
زمانه یک نفسم بر مراد خود نگذاشت
به هر که داد مراد از من انتقام کشید
هزار نقش خوشم داد چرخ و تا دیدم
قلم گرفت و خط سهو بر تمام کشید
مرا فریب نبرد از ره ارنه این جادو
عنان خاص گرفت و کمند عام کشید
به آه و ناله حریفم ز جام و نغمه مگو
که کارم از می و مطرب به این مقام کشید
شراب دور خزان بی تفاوتی نگرفت
که گر حلال رسید و اگر حرام کشید
چه جای من، که به جام شراب و طره حور
فرشته را ز فلک می توان به دام کشید
چنان نزار فتادم به عشق نیم نظر
که سایه از سر کویم به زیر بام کشید
بساط عافیت ای عقل و هوش برچینید
دگر «نظیری » بی ظرف یک دو جام کشید
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۱۵ - کسی به ملک حدوث از قدم نمی افتد
کسی به ملک حدوث از قدم نمی افتد
که بر گذرگه شادی و غم نمی افتد
به روشنایی دل رو که رفتگان رستند
گذار زنده دلان بر عدم نمی افتد
من این مرقع الوان بیفکنم روزی
که طرح رندی و تقوا به هم نمی افتد
زبان دعوت و تسخیر به که بربندم
که در چراغ کس آتش به دم نمی افتد
مسافری که ز نابود بود خود بیند
به فکر منفعت بیش و کم نمی افتد
دلیل عشق نزیبد کسی که در هر گام
سرش چو شمع به پیش قدم نمی افتد
چنان ز شوق تو گردیده کعبه سرگردان
که راه کعبه روان بر حرم نمی افتد
چنان پرستش روی تو جذب دل ها کرد
که عشق برهمنان بر صنم نمی افتد
به ذکر من خط نسیان کشیده ای اما
به فکر غیر ز دستت قلم نمی افتد
ز سهو خاطر یاران چنان سقیم شدم
که سایه قلمم بر رقم نمی افتد
نویسی ار به «نظیری » دعا و گر دشنام
ز شوق نامه به فکر رقم نمی افتد
که بر گذرگه شادی و غم نمی افتد
به روشنایی دل رو که رفتگان رستند
گذار زنده دلان بر عدم نمی افتد
من این مرقع الوان بیفکنم روزی
که طرح رندی و تقوا به هم نمی افتد
زبان دعوت و تسخیر به که بربندم
که در چراغ کس آتش به دم نمی افتد
مسافری که ز نابود بود خود بیند
به فکر منفعت بیش و کم نمی افتد
دلیل عشق نزیبد کسی که در هر گام
سرش چو شمع به پیش قدم نمی افتد
چنان ز شوق تو گردیده کعبه سرگردان
که راه کعبه روان بر حرم نمی افتد
چنان پرستش روی تو جذب دل ها کرد
که عشق برهمنان بر صنم نمی افتد
به ذکر من خط نسیان کشیده ای اما
به فکر غیر ز دستت قلم نمی افتد
ز سهو خاطر یاران چنان سقیم شدم
که سایه قلمم بر رقم نمی افتد
نویسی ار به «نظیری » دعا و گر دشنام
ز شوق نامه به فکر رقم نمی افتد