تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سراج قمری : قصاید
شماره ۱۲ - دو عالمی تو و خود را نکو نمیداری
دو عالمی تو و خود را نکو نمیداری
تو را رسد به جهان سرکشیّ و جباری
همت ز عالم امرست جان بیماده
همت ز عالم خلق است جرم مقداری
ستارگانت قوی و آسمانهات اعضاست
به جسم خاکی و بادی و آبی و ناری
به یک جهت ز دلیلان کوی اهرمنی
به دیگری ز عزیزان حضرت باری
نبات و جانور و مردمی تو، هر سه به هم
از آنکه ناطق و بالندهای و مختاری
نری و ماده و دیو و پری، ملک، مردم
ضیا و ظلمت و خیر و شر و گل و خاری
هزار سال اگر مدح خویشتن گویی
به جان تو که حق خود تمام نگزاری
زبهر طینت جسمت به پیشگاه قدم
نشسته زمره ی کرویبان به معماری
برای عطر دماغ تو آهوان ختن
بسوخته جگر و کرده مشک تا تاری
زبهر گوشه ی تاج تو قطره ی باران
در اندرون صدف کرده، در شهواری
زبهر مفرش تو، باغ کرده بزازی
به بوی مجمر تو باد کرده عطاری
تو سخت نیک عزیزی، ولی چه فایده زین
که اوفتاده به دست خسیس خون خواری
عظیم غبن بود زاده ی فریشتگان
اسیر حرب شیاطین شده بدین خواری
ترا خدای، تن و جان بداد تادانی
که آفریده ی حق بهر علم و کرداری
کمال جان به علوم است و قدر تن به فعال
چه بهتر است زدانایی و نکوکاری
نیی تو مردم اگر شهوت و غضب رانی
بدین ازیرا طاووسی و بدان ماری
بدان که اصل سعادت تجرد جان است
تن و تعلق او مایه ی نگوساری
تنت گذاشتنی، عمر تو گذشتنی است
زهی سعادت اگر بگذری و بگذاری
تو شهسوار سپهری، به سوی سدره بران
که ناید از خرلنگ تو حکم رهواری
مسیح وار به گردون کجا رسی؟ چون ماند
خرت به منزل اول ربس گر انباری
هزار میخ فلک را، نداری استحقاق
از آنکه بسته ی این هرچهار مسماری
مکار همچو خران تخم کاهلی اینجا
که مرد کاری باشد در آن جهان کاری
زبار حادثه چون داس گشته قامت نو
پی درودن این تخمها که می کاری
غبار گرد بناگوش تو پدید آمد
بپرس کزچه سبب؟زانکه اهل افساری
بسان عیب زمردم نهان شوی ازشرم
به دست خویش اگر عیب خویش بشماری
بدی به نزد تو زان رو قبول یافته است
که خوبت آید در چشم دوست بیماری
سرای خلد زبهر تو در گشاده و، تو
به بند مانده میان چهار دیواری
یقین شناس که در دست چرخ و، بر تن خویش
ستم رسیده ضعیفی، قوی ستمکاری
به عاقبت کندت چرخ ریزه ریزه چوریگ
اگر چه سنگ نهادی و، آهن آثاری
چو آفتاب گزیرت نباشد از گشتن
که زیر سایه ی این تیزگرد دواری
چو حق آنکه بدو، ازستور ممتازی
نگه نداشته ای، باستور ازان یاری
تو خفته و فلک اندر کمین تو هرشب
گشاده تا به سحر چشمهای بیداری
اگر به چشم بصیرت به کار خود نگری
سزد که مردم دیده به خون در آغاری
کدام جان که جهانش نکرد خون چوبگر
به جان تو، که بدو جان خویش، نسپاری!
هرآنچه خورد زمین گر به آب باز دهد
زخون عقیق شود چشمه های کهساری
شود زخون عزیزان بنان تورنگین
اگر به دست خود این خاک را بیفشاری
چه دانی ای تن مسکین چه مایه لذتهاست
نهان زتو، که تو آن نوع را غم انگاری؟
چه حکمت است درین فرشهای بوقلمون
چه رازهاست درین پرده های زنگاری؟
کدام کار، فلک را برآن همی دارد
که نیم لحظه، ناستد زتیر رفتاری؟
زبهر چیست که اول ندارد و آخر
چو خط دایره این دوره های پرگاری؟
به روز حشر چو پرده زپیش بردارند
زشرم داور عادل بسا که سرخاری
قیامتی بود آن روز کز مهابت او
زدل به دوست دهد دوست، خط بیزاری
مهیمنا، صمدا، زینهارده مارا
که در پناه درت آمدیم زنهاری
زقحط سال کرم خشک ماند کشت امید
چه باشد ار به کرم قطره یی فرو باری
نگر چه خوب طرازید قمری این دیبا
که زیبدش که کند عقل پودی و تاری
نسیج وحده طرازی که گر فروشندش
زبهر حوران، رضوان کند خریداری
زشعر چون دهن طوطی و لب بت خویش
فسانه شد به شکر خایی و شکرباری
تو را رسد به جهان سرکشیّ و جباری
همت ز عالم امرست جان بیماده
همت ز عالم خلق است جرم مقداری
ستارگانت قوی و آسمانهات اعضاست
به جسم خاکی و بادی و آبی و ناری
به یک جهت ز دلیلان کوی اهرمنی
به دیگری ز عزیزان حضرت باری
نبات و جانور و مردمی تو، هر سه به هم
از آنکه ناطق و بالندهای و مختاری
نری و ماده و دیو و پری، ملک، مردم
ضیا و ظلمت و خیر و شر و گل و خاری
هزار سال اگر مدح خویشتن گویی
به جان تو که حق خود تمام نگزاری
زبهر طینت جسمت به پیشگاه قدم
نشسته زمره ی کرویبان به معماری
برای عطر دماغ تو آهوان ختن
بسوخته جگر و کرده مشک تا تاری
زبهر گوشه ی تاج تو قطره ی باران
در اندرون صدف کرده، در شهواری
زبهر مفرش تو، باغ کرده بزازی
به بوی مجمر تو باد کرده عطاری
تو سخت نیک عزیزی، ولی چه فایده زین
که اوفتاده به دست خسیس خون خواری
عظیم غبن بود زاده ی فریشتگان
اسیر حرب شیاطین شده بدین خواری
ترا خدای، تن و جان بداد تادانی
که آفریده ی حق بهر علم و کرداری
کمال جان به علوم است و قدر تن به فعال
چه بهتر است زدانایی و نکوکاری
نیی تو مردم اگر شهوت و غضب رانی
بدین ازیرا طاووسی و بدان ماری
بدان که اصل سعادت تجرد جان است
تن و تعلق او مایه ی نگوساری
تنت گذاشتنی، عمر تو گذشتنی است
زهی سعادت اگر بگذری و بگذاری
تو شهسوار سپهری، به سوی سدره بران
که ناید از خرلنگ تو حکم رهواری
مسیح وار به گردون کجا رسی؟ چون ماند
خرت به منزل اول ربس گر انباری
هزار میخ فلک را، نداری استحقاق
از آنکه بسته ی این هرچهار مسماری
مکار همچو خران تخم کاهلی اینجا
که مرد کاری باشد در آن جهان کاری
زبار حادثه چون داس گشته قامت نو
پی درودن این تخمها که می کاری
غبار گرد بناگوش تو پدید آمد
بپرس کزچه سبب؟زانکه اهل افساری
بسان عیب زمردم نهان شوی ازشرم
به دست خویش اگر عیب خویش بشماری
بدی به نزد تو زان رو قبول یافته است
که خوبت آید در چشم دوست بیماری
سرای خلد زبهر تو در گشاده و، تو
به بند مانده میان چهار دیواری
یقین شناس که در دست چرخ و، بر تن خویش
ستم رسیده ضعیفی، قوی ستمکاری
به عاقبت کندت چرخ ریزه ریزه چوریگ
اگر چه سنگ نهادی و، آهن آثاری
چو آفتاب گزیرت نباشد از گشتن
که زیر سایه ی این تیزگرد دواری
چو حق آنکه بدو، ازستور ممتازی
نگه نداشته ای، باستور ازان یاری
تو خفته و فلک اندر کمین تو هرشب
گشاده تا به سحر چشمهای بیداری
اگر به چشم بصیرت به کار خود نگری
سزد که مردم دیده به خون در آغاری
کدام جان که جهانش نکرد خون چوبگر
به جان تو، که بدو جان خویش، نسپاری!
هرآنچه خورد زمین گر به آب باز دهد
زخون عقیق شود چشمه های کهساری
شود زخون عزیزان بنان تورنگین
اگر به دست خود این خاک را بیفشاری
چه دانی ای تن مسکین چه مایه لذتهاست
نهان زتو، که تو آن نوع را غم انگاری؟
چه حکمت است درین فرشهای بوقلمون
چه رازهاست درین پرده های زنگاری؟
کدام کار، فلک را برآن همی دارد
که نیم لحظه، ناستد زتیر رفتاری؟
زبهر چیست که اول ندارد و آخر
چو خط دایره این دوره های پرگاری؟
به روز حشر چو پرده زپیش بردارند
زشرم داور عادل بسا که سرخاری
قیامتی بود آن روز کز مهابت او
زدل به دوست دهد دوست، خط بیزاری
مهیمنا، صمدا، زینهارده مارا
که در پناه درت آمدیم زنهاری
زقحط سال کرم خشک ماند کشت امید
چه باشد ار به کرم قطره یی فرو باری
نگر چه خوب طرازید قمری این دیبا
که زیبدش که کند عقل پودی و تاری
نسیج وحده طرازی که گر فروشندش
زبهر حوران، رضوان کند خریداری
زشعر چون دهن طوطی و لب بت خویش
فسانه شد به شکر خایی و شکرباری
سراج قمری : قصاید
شماره ۱۵ - هنوز آبصفت پایبستهٔ لایی
هنوز آبصفت پایبستهٔ لایی
گمان مبر که محل صفای الایی
به قرب منزل الا کجا رسی؟ که هنوز
به صد هزار منازل ازین سوی لایی
اگر هوای تن خود کنی عجب نبرد
که از گرانی خود جز به خاک نگرایی
بدین صفت که سوی خاک می روی چون شمع
فرو شوی چو تو با خویش برنمی آیی
زجیب چرخ برآور سر، ارنه چون دمن
زپشت پا که زنند این وانت، فرسایی
زآب این پل اگر دامنت نخواهی تر
سزد که دامن خود اندر او نیالایی
برآب تکیه مکن، ورنه بیهده چو حباب
برآب نقش نگاری و باد پیمایی
دهان گشته چو گازی زحرص درپی زر
چو زر نباشدت، آهن زغصه می خایی
چو غنچه بر سر زرجان دهی و دم نزنی
چو نرگس از پی زر، گفته ترک بینایی
چو شمع، تا رگ جان تو بگلسد از تن
بجز که آتش سوزنده را نمی شایی
چو صبح شیب تو صادق شود نپایی دیر
اگرچه بر صفت شمع، جمله تن، پایی
زصبح پیری، چون روز، روشنم گشته است
که نیست جز شب تاریک، روز برنایی
سپیده کرد طلوع از شب محاسن تو
تو همچو صبح، به پیرانه سر، زرسوایی
فرشته گردی اگر روی درکشی از خلق
زتن بری شوی، از بندگی بیاسایی
چو شمع اگر ز زرت تاج و تخت می باید
به شب قیام نمایی، به روز ننمایی
اگر ترقی خواهی برو چو تیغ خطیب
زخلق، گوشه ی عزلت گزین و تنهایی
سزای محنتی و بابت غمی زبرا
که سخت روی و خون خوار چون شکنبایی
دم جهان خوری و باد در سری، زین رو
میان تهی و سیه رو و زار چون نایی
هوا، چو آتش سرتیز زبر پای درآر
گرت خوش است که پهلو برآسمان سایی
چو آسیا و چو پرگار گرد خویش مگرد
که نبود این، به ره دین، زپای برجایی
از آن به سرزنش مردمان گرفتاری
که از زبان پر از طعن، خنجر آسایی
قضات پی سپر و سنگسار خواهد کرد
اگرچه کوه شوی از سر توانایی
دو رو، زروز مواثیق همچو ایهامی
سراندرون به گه مگر، چون معمایی
زبس گرانی، پندارمت مگر وامی
زبی حیایی گویم مگر تقاضایی
چه آینه است روانت که شب به آه سحر
زدود عنصر و زنگار چرخ نزدایی
چو یوسف، ازچه و زندان تن، برآورسر
عزیز مصر تویی، مزبله چه می پایی؟
به ملک مصر چگونه رسی ندیده هنوز
بلای یوسفی و محنت زلیخایی
به خیط دهر سپید و سیاه، چون بنجشک
شده مقید و، چون طفل در تماشایی
به بوستان الهی کجا رسی فردا
که پای بسته ی امروز ودی و فردایی
زمبدأ و زمعادت خبر نه گر پرسند
کجا همی روی و از کجا همی آیی؟
ازین شد آمد هرزه؟چه حاصلت باشد
چو دور مانده زعلم معاد و مبدایی
تو سر جریده ی خلق و فذلک امری
ولی چه سود که کژ راست همچو طغرایی
به رتبت از همه انواع محدثات چو چرخ
اگرچه زیر نمایی ولیک بالایی
چه سود اگر چه پیازت لباس تو برتوست
که از لباس خرد، سیروش معرایی
چه دانی آنکه کفن گرددت چنین که لباس
چو کرم پیله به خون جگر بیالایی
زبهر حسن خوری نز برای حفظ حیات
حیات جوی پی شوربا و سکبایی
غذا خوری تو که تا رنگ رو نگه داری
دلت نگیرد ازین کهنه پوست پیرایی؟!
زمغز علم غذایی دگر به دست آور
که فارغت کند از قضله های امعایی
به حق حق که زکم عقلی تو باشد، اگر
زعقل کم کنی و در شکنبه افزایی
گمان مبر که محل صفای الایی
به قرب منزل الا کجا رسی؟ که هنوز
به صد هزار منازل ازین سوی لایی
اگر هوای تن خود کنی عجب نبرد
که از گرانی خود جز به خاک نگرایی
بدین صفت که سوی خاک می روی چون شمع
فرو شوی چو تو با خویش برنمی آیی
زجیب چرخ برآور سر، ارنه چون دمن
زپشت پا که زنند این وانت، فرسایی
زآب این پل اگر دامنت نخواهی تر
سزد که دامن خود اندر او نیالایی
برآب تکیه مکن، ورنه بیهده چو حباب
برآب نقش نگاری و باد پیمایی
دهان گشته چو گازی زحرص درپی زر
چو زر نباشدت، آهن زغصه می خایی
چو غنچه بر سر زرجان دهی و دم نزنی
چو نرگس از پی زر، گفته ترک بینایی
چو شمع، تا رگ جان تو بگلسد از تن
بجز که آتش سوزنده را نمی شایی
چو صبح شیب تو صادق شود نپایی دیر
اگرچه بر صفت شمع، جمله تن، پایی
زصبح پیری، چون روز، روشنم گشته است
که نیست جز شب تاریک، روز برنایی
سپیده کرد طلوع از شب محاسن تو
تو همچو صبح، به پیرانه سر، زرسوایی
فرشته گردی اگر روی درکشی از خلق
زتن بری شوی، از بندگی بیاسایی
چو شمع اگر ز زرت تاج و تخت می باید
به شب قیام نمایی، به روز ننمایی
اگر ترقی خواهی برو چو تیغ خطیب
زخلق، گوشه ی عزلت گزین و تنهایی
سزای محنتی و بابت غمی زبرا
که سخت روی و خون خوار چون شکنبایی
دم جهان خوری و باد در سری، زین رو
میان تهی و سیه رو و زار چون نایی
هوا، چو آتش سرتیز زبر پای درآر
گرت خوش است که پهلو برآسمان سایی
چو آسیا و چو پرگار گرد خویش مگرد
که نبود این، به ره دین، زپای برجایی
از آن به سرزنش مردمان گرفتاری
که از زبان پر از طعن، خنجر آسایی
قضات پی سپر و سنگسار خواهد کرد
اگرچه کوه شوی از سر توانایی
دو رو، زروز مواثیق همچو ایهامی
سراندرون به گه مگر، چون معمایی
زبس گرانی، پندارمت مگر وامی
زبی حیایی گویم مگر تقاضایی
چه آینه است روانت که شب به آه سحر
زدود عنصر و زنگار چرخ نزدایی
چو یوسف، ازچه و زندان تن، برآورسر
عزیز مصر تویی، مزبله چه می پایی؟
به ملک مصر چگونه رسی ندیده هنوز
بلای یوسفی و محنت زلیخایی
به خیط دهر سپید و سیاه، چون بنجشک
شده مقید و، چون طفل در تماشایی
به بوستان الهی کجا رسی فردا
که پای بسته ی امروز ودی و فردایی
زمبدأ و زمعادت خبر نه گر پرسند
کجا همی روی و از کجا همی آیی؟
ازین شد آمد هرزه؟چه حاصلت باشد
چو دور مانده زعلم معاد و مبدایی
تو سر جریده ی خلق و فذلک امری
ولی چه سود که کژ راست همچو طغرایی
به رتبت از همه انواع محدثات چو چرخ
اگرچه زیر نمایی ولیک بالایی
چه سود اگر چه پیازت لباس تو برتوست
که از لباس خرد، سیروش معرایی
چه دانی آنکه کفن گرددت چنین که لباس
چو کرم پیله به خون جگر بیالایی
زبهر حسن خوری نز برای حفظ حیات
حیات جوی پی شوربا و سکبایی
غذا خوری تو که تا رنگ رو نگه داری
دلت نگیرد ازین کهنه پوست پیرایی؟!
زمغز علم غذایی دگر به دست آور
که فارغت کند از قضله های امعایی
به حق حق که زکم عقلی تو باشد، اگر
زعقل کم کنی و در شکنبه افزایی
سراج قمری : غزلیات
شماره ۶ - کجا کسی که چو او را صبوح دست دهد
کجا کسی که چو او را صبوح دست دهد
یکی قدح به من پیر نیم مست دهد؟
سماع جان من از نعره ی بلی سازد
می روان من از ساغر الست دهد
به پاش درفتم ارچون پیاله برخیزد
ازآنچه در دل خم سالها نشست دهد
بدو، زکهنه و از نو، هرآنچه هست دهم
گرم زباقی دوشین، هرآنچه هست دهد
چهان پرست مشو، می پرست شو زیرا
زمانه داد مرد پی پرست دهد
بشوی دست زنان کسان به آب قدح
که ماهی از پی یک لقمه، جان به شست دهد
غم جهان چه خوری؟زانکه گر به چرخ بلند
رسی، که آخر کارت به خاک پست دهد
در این طریق، سبکبار و تندرست، بهی
از آنکه بارگران، پشت را شکست دهد
ترا چون بر همه قادر نمی توانی بود
بسنده باید کردن بدانچه دست دهد
یکی قدح به من پیر نیم مست دهد؟
سماع جان من از نعره ی بلی سازد
می روان من از ساغر الست دهد
به پاش درفتم ارچون پیاله برخیزد
ازآنچه در دل خم سالها نشست دهد
بدو، زکهنه و از نو، هرآنچه هست دهم
گرم زباقی دوشین، هرآنچه هست دهد
چهان پرست مشو، می پرست شو زیرا
زمانه داد مرد پی پرست دهد
بشوی دست زنان کسان به آب قدح
که ماهی از پی یک لقمه، جان به شست دهد
غم جهان چه خوری؟زانکه گر به چرخ بلند
رسی، که آخر کارت به خاک پست دهد
در این طریق، سبکبار و تندرست، بهی
از آنکه بارگران، پشت را شکست دهد
ترا چون بر همه قادر نمی توانی بود
بسنده باید کردن بدانچه دست دهد
سراج قمری : از ترکیبات
شماره ۳ - بیا زچهره ی گلگون می، نقاب انداز
بیا زچهره ی گلگون می، نقاب انداز
به جام چون مه نو، جرم آفتاب انداز
گهی زعنبر خط، عود تر در آتش نه
گهی زپسته، نمک در دل کباب انداز
اگر بخواهی تا صورت پری ببینی
یکی نظر سوی قارور، حباب انداز
مرا به باده کن یک ره و، نکویی کن
که گفته اند:«نکویی کن و به آب انداز»
زبند گیسو، در پای چنگ حلقه فکن
زنور می، به سوی دیوغم، شهاب انداز
گرت بباید تا زلف خود کنی همه پیچ
ز وعده، درشکن زلف خویش، تاب انداز
به جام چون مه نو، جرم آفتاب انداز
گهی زعنبر خط، عود تر در آتش نه
گهی زپسته، نمک در دل کباب انداز
اگر بخواهی تا صورت پری ببینی
یکی نظر سوی قارور، حباب انداز
مرا به باده کن یک ره و، نکویی کن
که گفته اند:«نکویی کن و به آب انداز»
زبند گیسو، در پای چنگ حلقه فکن
زنور می، به سوی دیوغم، شهاب انداز
گرت بباید تا زلف خود کنی همه پیچ
ز وعده، درشکن زلف خویش، تاب انداز
سراج قمری : از ترکیبات
شماره ۴ - بیا چو غنچهٔ تر، خیمه زن برابر گل
بیا چو غنچهٔ تر، خیمه زن برابر گل
شراب لالهصفت خور، به بوی ساغر گل
ورق ورق، گل ازان شد، که تا فرو خوانی
نشاط نامه ی می خوارگان زدفتر گل
به هر کجا که کنون عاشقی است نالنده
چو بلبلانش بینی نشسته دربر گل
زر گل از پی آن، بیشتر به باد شود
که هست جمع زباد هوا، همه زرگل
لباس پاره ی شادی توان رفو کردن
زجیب پاره ی صبح و، زدامن ترگل
سپیده دم زطرب چاک کرد حله خویش
که باقی است شراب شبانه در سر گل
شراب لالهصفت خور، به بوی ساغر گل
ورق ورق، گل ازان شد، که تا فرو خوانی
نشاط نامه ی می خوارگان زدفتر گل
به هر کجا که کنون عاشقی است نالنده
چو بلبلانش بینی نشسته دربر گل
زر گل از پی آن، بیشتر به باد شود
که هست جمع زباد هوا، همه زرگل
لباس پاره ی شادی توان رفو کردن
زجیب پاره ی صبح و، زدامن ترگل
سپیده دم زطرب چاک کرد حله خویش
که باقی است شراب شبانه در سر گل
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱ - بود که درگذرند از گناهکاری ما
بود که درگذرند از گناهکاری ما
که بیش از گنه ماست شرمساری ما
شدت چه زود فراموش عهد یاری ما
به یاری تو نه این بود امیدواری ما
جفا و جور تو با ما به اختیار تو نیست
چنانکه نیست وفا با تو اختیاری ما
به پاکدامنی ما هنوز نیست کسی
اگر چه شهره ی شهر است میگساری ما
بود قرار پس از کشتنش، چو می ماند
به بیقراری سیماب، بیقراری ما
به تن نزار و به دل زار تا به کی باشیم
ببین نزاری ما رحم کن به زاری ما
کنون ز لطف به مرهمی وگرنه چه سود
ز کار چون گذرد کار زخم کاری ما
ندیده عاشقی و طفلی و نمی دانی
فغان و ناله ای غیر از خروش و زاری ما
به خویش دشمن و با خصم دوستیم، رفیق
طریق دشمنی اینست و دوستداری ما
که بیش از گنه ماست شرمساری ما
شدت چه زود فراموش عهد یاری ما
به یاری تو نه این بود امیدواری ما
جفا و جور تو با ما به اختیار تو نیست
چنانکه نیست وفا با تو اختیاری ما
به پاکدامنی ما هنوز نیست کسی
اگر چه شهره ی شهر است میگساری ما
بود قرار پس از کشتنش، چو می ماند
به بیقراری سیماب، بیقراری ما
به تن نزار و به دل زار تا به کی باشیم
ببین نزاری ما رحم کن به زاری ما
کنون ز لطف به مرهمی وگرنه چه سود
ز کار چون گذرد کار زخم کاری ما
ندیده عاشقی و طفلی و نمی دانی
فغان و ناله ای غیر از خروش و زاری ما
به خویش دشمن و با خصم دوستیم، رفیق
طریق دشمنی اینست و دوستداری ما
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸ - نگار من چو تو زیبا نگار بسیار است
نگار من چو تو زیبا نگار بسیار است
نگار سرو قد و گلعذار بسیار است
تو گر به من نشوی دوست، دوست، هست بسی
تو گر به من نشوی یار، یار، بسیار است
مکن ز لطف کمم ناامید کز تو مرا
امید در دل امیدوار، بسیار است
در این دیار برای تو مانده ام ورنه
بدهر یار پر است و دیار، بسیار است
هزار خار جفا در دلم شکست از تو
همان به دل ز توام خار خار، بسیار است
ز گاه گاه که یادم کنی تو خوشنودم
که این هم از تو فراموشکار، بسیار است
بشغل عشق ترا شغلها خوش است رفیق
وگرنه شغل فراوان و کار، بسیار است
نگار سرو قد و گلعذار بسیار است
تو گر به من نشوی دوست، دوست، هست بسی
تو گر به من نشوی یار، یار، بسیار است
مکن ز لطف کمم ناامید کز تو مرا
امید در دل امیدوار، بسیار است
در این دیار برای تو مانده ام ورنه
بدهر یار پر است و دیار، بسیار است
هزار خار جفا در دلم شکست از تو
همان به دل ز توام خار خار، بسیار است
ز گاه گاه که یادم کنی تو خوشنودم
که این هم از تو فراموشکار، بسیار است
بشغل عشق ترا شغلها خوش است رفیق
وگرنه شغل فراوان و کار، بسیار است
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲ - نه ماه من ز پری رسم دلبری آموخت
نه ماه من ز پری رسم دلبری آموخت
که رسم دلبری از ماه من پری آموخت
فغان از آن مه نامهربان که استادش
نه مهرورزی و نه بنده پروری آموخت
به کودکیش همه مشق جور کیشی داد
به طفلیش همه درس ستمگری آموخت
ندانم از چه نیاموخت طرز دلداری
معلمی که به او طور دلبری آموخت
رفیق تا به ره او سر نیاز نهاد
به سروران جهان سروری آموخت
که رسم دلبری از ماه من پری آموخت
فغان از آن مه نامهربان که استادش
نه مهرورزی و نه بنده پروری آموخت
به کودکیش همه مشق جور کیشی داد
به طفلیش همه درس ستمگری آموخت
ندانم از چه نیاموخت طرز دلداری
معلمی که به او طور دلبری آموخت
رفیق تا به ره او سر نیاز نهاد
به سروران جهان سروری آموخت
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۲ - همین نه در دل من صبر، دلستان نگذاشت
همین نه در دل من صبر، دلستان نگذاشت
که صبر در دل و آسایشم به جان نگذاشت
مجوی تاب و توان از دلم که خیل غمت
توان و تاب به دلهای ناتوان نگذاشت
فلک گذاشت به هجرم ز وصل یار اگر
چو اینچنین نگذارد چو آنچنان نگذاشت
به آستان تو نگذاردش فلک که رقیب
مرا ز رشک بر آن خاک آستان نگذاشت
نکرد جان مرا تا نشانه از ره کین
زمانه ناوک بیداد در کمان نگذاشت
ز بی وفایی گل بلبلی که داشت خبر
ز باغ رفت و به شاخ گل آشیان نگذاشت
گذاشت نام نکو در جهان رفیق، کسی
که غیر نام نکو هیچ در جهان نگذاشت
که صبر در دل و آسایشم به جان نگذاشت
مجوی تاب و توان از دلم که خیل غمت
توان و تاب به دلهای ناتوان نگذاشت
فلک گذاشت به هجرم ز وصل یار اگر
چو اینچنین نگذارد چو آنچنان نگذاشت
به آستان تو نگذاردش فلک که رقیب
مرا ز رشک بر آن خاک آستان نگذاشت
نکرد جان مرا تا نشانه از ره کین
زمانه ناوک بیداد در کمان نگذاشت
ز بی وفایی گل بلبلی که داشت خبر
ز باغ رفت و به شاخ گل آشیان نگذاشت
گذاشت نام نکو در جهان رفیق، کسی
که غیر نام نکو هیچ در جهان نگذاشت
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۶ - ز خلق تا اثر و از جهان نشانی هست
ز خلق تا اثر و از جهان نشانی هست
ز حسن و عشق حدیثی و داستانی هست
ز داغ درد توام تا به جسم جانی هست
دل پر آتش و چشمان خون فشانی هست
به جز نیاز نباشد نماز پیران را
به کشوری که چو تو نازنین جوانی هست
جدا ز شاخ گل خود دلم برد حسرت
به طایری که به شاخیش آشیانی هست
کسی که دل به دلارام و جان به جانان داد
کجاش فکر دلی، کی خیال جانی هست
به روی و کوی تو شادم چنان که پندارم
به غیر از این نه گلی و نه گلستانی هست
بود حیات ابد روز وصل یار رفیق
جز این نباشد اگر عمر جاودانی هست
ز حسن و عشق حدیثی و داستانی هست
ز داغ درد توام تا به جسم جانی هست
دل پر آتش و چشمان خون فشانی هست
به جز نیاز نباشد نماز پیران را
به کشوری که چو تو نازنین جوانی هست
جدا ز شاخ گل خود دلم برد حسرت
به طایری که به شاخیش آشیانی هست
کسی که دل به دلارام و جان به جانان داد
کجاش فکر دلی، کی خیال جانی هست
به روی و کوی تو شادم چنان که پندارم
به غیر از این نه گلی و نه گلستانی هست
بود حیات ابد روز وصل یار رفیق
جز این نباشد اگر عمر جاودانی هست
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۸ - منم که مهرهٔ بخت مرا گشادی نیست
منم که مهرهٔ بخت مرا گشادی نیست
به نامرادی من هیچ نامرادی نیست
من آن ز شهر خود آواره ام که افتاده
در آن دیار که بیداد هست [ و] دادی نیست
نسیم وصل طلب می کنم در آن وادی
که جز سموم جهانسوز هجر، بادی نیست
دل من و دل یارند متحد چه غمست
اگر میان من و یار اتحادی نیست
مرا، ز جور تو دائم دل غمینی هست
دمی ز لطف توام لیک جان شادی نیست
به وعده ام مفریب ای دروغ وعده، که هیچ
به وعده های دروغ تو اعتمادی نیست
مرا ز اندک و بسیار آنچه هست به عشق
به غیر صبر کمی و غم زیادی نیست
گر احتراز ز چشم بدت بود جانا
به از دعای منت هیچ ان یکادی نیست
رفیق معتقد کیش می پرستانم
مرا به مذهب زهاد اعتقادی نیست
به نامرادی من هیچ نامرادی نیست
من آن ز شهر خود آواره ام که افتاده
در آن دیار که بیداد هست [ و] دادی نیست
نسیم وصل طلب می کنم در آن وادی
که جز سموم جهانسوز هجر، بادی نیست
دل من و دل یارند متحد چه غمست
اگر میان من و یار اتحادی نیست
مرا، ز جور تو دائم دل غمینی هست
دمی ز لطف توام لیک جان شادی نیست
به وعده ام مفریب ای دروغ وعده، که هیچ
به وعده های دروغ تو اعتمادی نیست
مرا ز اندک و بسیار آنچه هست به عشق
به غیر صبر کمی و غم زیادی نیست
گر احتراز ز چشم بدت بود جانا
به از دعای منت هیچ ان یکادی نیست
رفیق معتقد کیش می پرستانم
مرا به مذهب زهاد اعتقادی نیست
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۸ - دریغ یار عزیزم که از وفا عاری است
دریغ یار عزیزم که از وفا عاری است
تمام دلبری و ناتمام دلداری است
مکن به زاری ما گوش و داد جور بده
که حسن ما و تو در زاری و دلازاریست
رقیب با سگ او یار شد فغان که مرا
گذار از آن سر کو بعد از این بدشواریست
به عشق کوش که کارآزمودگان گویند
که کار دهر بجز عشق جمله بیگاریست
وصال او که شهان راست آرزو در خواب
زهی طمع که گدا را هوس به بیداریست
ز دوش بار علایق بنه که سالک را
بهین تهیه سیر و سفر سبکباریست
رفیق شکوه ز بیماریم پر است اما
نه آنقدر که شکایت ز بی پرستاریست
تمام دلبری و ناتمام دلداری است
مکن به زاری ما گوش و داد جور بده
که حسن ما و تو در زاری و دلازاریست
رقیب با سگ او یار شد فغان که مرا
گذار از آن سر کو بعد از این بدشواریست
به عشق کوش که کارآزمودگان گویند
که کار دهر بجز عشق جمله بیگاریست
وصال او که شهان راست آرزو در خواب
زهی طمع که گدا را هوس به بیداریست
ز دوش بار علایق بنه که سالک را
بهین تهیه سیر و سفر سبکباریست
رفیق شکوه ز بیماریم پر است اما
نه آنقدر که شکایت ز بی پرستاریست
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۶ - مرا به باده کشی کاش آنکه عیب کند
مرا به باده کشی کاش آنکه عیب کند
رود به میکده تا سیر سر غیب کند
جوان کند می گلرنگ پیر را چه عجب
از آنکه توبه ز می در زمان شیب کند
به محفلی که تو ساقی شوی نمی دانم
که اجتناب ز صهبا چسان صهیب کند
به گلشنی که گریبان جامه باز کنی
ز انفعال تو گل سر فرو بجیب کند
رفیق، شک برد از دل شراب، اهل یقین
نباشد آنکه در این نکته شک و ریب کند
رود به میکده تا سیر سر غیب کند
جوان کند می گلرنگ پیر را چه عجب
از آنکه توبه ز می در زمان شیب کند
به محفلی که تو ساقی شوی نمی دانم
که اجتناب ز صهبا چسان صهیب کند
به گلشنی که گریبان جامه باز کنی
ز انفعال تو گل سر فرو بجیب کند
رفیق، شک برد از دل شراب، اهل یقین
نباشد آنکه در این نکته شک و ریب کند
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۴ - فغان که مدعیان از منت جدا کردند
فغان که مدعیان از منت جدا کردند
مرا به درد جدائیت مبتلا کردند
به درد مردم و آن کافران سنگین دل
نه رحم بر من و نه شرم از خدا کردند
چو آخرم ز تو می ساختند بیگانه
چرا نخست مرا با تو آشنا کردند
مباد دیدن رویت نصیب آنکس را
که از نظاره ی روی تو منع ما کردند
زسست مهری مه طلعتان فغان کاین قوم
به کس نه مهر نمودند و نه وفا کردند
شهید عشق نخوانند آن شهیدان را
که زیر تیغ ستم فکر خونبها کردند
غریب نیست نکردند رحم اگر به رفیق
ازان گروه که کردند جور تا کردند
مرا به درد جدائیت مبتلا کردند
به درد مردم و آن کافران سنگین دل
نه رحم بر من و نه شرم از خدا کردند
چو آخرم ز تو می ساختند بیگانه
چرا نخست مرا با تو آشنا کردند
مباد دیدن رویت نصیب آنکس را
که از نظاره ی روی تو منع ما کردند
زسست مهری مه طلعتان فغان کاین قوم
به کس نه مهر نمودند و نه وفا کردند
شهید عشق نخوانند آن شهیدان را
که زیر تیغ ستم فکر خونبها کردند
غریب نیست نکردند رحم اگر به رفیق
ازان گروه که کردند جور تا کردند
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۵ - دلم به وصل تو روزی که شادمان باشد
دلم به وصل تو روزی که شادمان باشد
به روزگار مرا روز خوش همان باشد
به خاک پای تو جانا قسم که در پایت
کنم نثار گرم صد هزار جان باشد
دل من از غم تو تا به کی بود غمگین
دل رقیب ز تو چند شادمان باشد
روا مدار ازین بیش و بیش ازین مپسند
که عاشق از تو چنین، بلهوس چنان باشد
گلی چو آن گل عارض مهی چو آن مه رخ
نه بر زمین بود و نه بر آسمان باشد
بود چو دشمن یاران، رفیق یار آن به
که یار من نبود یار دیگران باشد
به روزگار مرا روز خوش همان باشد
به خاک پای تو جانا قسم که در پایت
کنم نثار گرم صد هزار جان باشد
دل من از غم تو تا به کی بود غمگین
دل رقیب ز تو چند شادمان باشد
روا مدار ازین بیش و بیش ازین مپسند
که عاشق از تو چنین، بلهوس چنان باشد
گلی چو آن گل عارض مهی چو آن مه رخ
نه بر زمین بود و نه بر آسمان باشد
بود چو دشمن یاران، رفیق یار آن به
که یار من نبود یار دیگران باشد
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۸ - ز کوی یار به من زان خبر نمی آید
ز کوی یار به من زان خبر نمی آید
که هر که می رود آنجا دگر نمی آید
مده به روز دگر وعده ی وصال و مرو
که بی تو صبر ز من این قدر نمی آید
به کار عاشقی ای عیب جو مکن عیبم
که غیر از این هنر از من هنر نمی آید
فغان ز سختی آن دل که نرم کردن آن
ز ناله ی شب و آه سحر نمی آید
به این جمال کسی را که در نظر آیی
جمال مهر و مهش در نظر نمی آید
در این چمن منم آن باغبان که پروردم
هزار نخل و یکی زان به بر نمی آید
نمی شود ز تو کام دلش روا اما
رفیق با دل خودکام برنمی آید
که هر که می رود آنجا دگر نمی آید
مده به روز دگر وعده ی وصال و مرو
که بی تو صبر ز من این قدر نمی آید
به کار عاشقی ای عیب جو مکن عیبم
که غیر از این هنر از من هنر نمی آید
فغان ز سختی آن دل که نرم کردن آن
ز ناله ی شب و آه سحر نمی آید
به این جمال کسی را که در نظر آیی
جمال مهر و مهش در نظر نمی آید
در این چمن منم آن باغبان که پروردم
هزار نخل و یکی زان به بر نمی آید
نمی شود ز تو کام دلش روا اما
رفیق با دل خودکام برنمی آید
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - خوشا کسی که کباب و شراب با تو خورد
خوشا کسی که کباب و شراب با تو خورد
شراب با تو بنوشد کباب با تو خورد
شود به ذائقه چون شهد ناب شیرینش
اگر کسی به مثل زهر ناب با تو خورد
به روز محشر ز مستی مگر شود بیدار
شبی شراب کسی گر بخواب با تو خورد
تمام عمر خورد بی تو خون دل روزی
به عمر خویش هر آنکو شراب با تو خورد
شراب با تو خورد چند مدعی یارب
دگر محال نیابد که آب با تو خورد
تو آن نگار مسیحا دمی که می خواهد
مسیح از قدح آفتاب با تو خورد
ز هول روز حسابش بود رفیق چه باک
اگر شبی قدح بی حساب با تو خورد
شراب با تو بنوشد کباب با تو خورد
شود به ذائقه چون شهد ناب شیرینش
اگر کسی به مثل زهر ناب با تو خورد
به روز محشر ز مستی مگر شود بیدار
شبی شراب کسی گر بخواب با تو خورد
تمام عمر خورد بی تو خون دل روزی
به عمر خویش هر آنکو شراب با تو خورد
شراب با تو خورد چند مدعی یارب
دگر محال نیابد که آب با تو خورد
تو آن نگار مسیحا دمی که می خواهد
مسیح از قدح آفتاب با تو خورد
ز هول روز حسابش بود رفیق چه باک
اگر شبی قدح بی حساب با تو خورد
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - نه مهر، خوبی روی ترا نه مه دارد
نه مهر، خوبی روی ترا نه مه دارد
خدا ز چشم بدت ای پسر نگه دارد
ترا ز ده نگذشته است سال و مهر رخت
هزار طعنه به ماه چهارده دارد
کجا روم چکنم حال دل کرا گویم
نه رند میکده نه شیخ خانقه دارد
نیاز و عجز من ناتوان چه خواهد کرد
باین غرور که آن ترک کج کله دارد
بطرف رخ منه آن زلف را چنین زنهار
که روز روشن عشاق را سیه دارد
بود به کیش تو گر دوستی گناه رفیق
یقین که از همه کس بیشتر گنه دارد
خدا ز چشم بدت ای پسر نگه دارد
ترا ز ده نگذشته است سال و مهر رخت
هزار طعنه به ماه چهارده دارد
کجا روم چکنم حال دل کرا گویم
نه رند میکده نه شیخ خانقه دارد
نیاز و عجز من ناتوان چه خواهد کرد
باین غرور که آن ترک کج کله دارد
بطرف رخ منه آن زلف را چنین زنهار
که روز روشن عشاق را سیه دارد
بود به کیش تو گر دوستی گناه رفیق
یقین که از همه کس بیشتر گنه دارد
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - بهار آمد و یار کسی نمیآید
بهار آمد و یار کسی نمیآید
چنین بهار به کار کسی نمیآید
چه سود ز آمدن سرو و لاله و سوری
چو سرو لالهعذار کسی نمیآید
همیشه گل به بهار آمدی چه شد کامسال
گلِ همیشهبهار کسی نمیآید
چو من غریب دیار کسی مباد آنجا
کسی ز یار و دیار کسی نمیآید
ز می مباد تهی جامش از چه ساقی ما
ترحمش به خمار کسی نمیآید
کسی که شمع وی افروختهست بخت چرا
به خاطرش شب تار کسی نمیآید
رفیق را سگ خود نشمری و حق با تست
که ناکسی به شمار کسی نمیآید
چنین بهار به کار کسی نمیآید
چه سود ز آمدن سرو و لاله و سوری
چو سرو لالهعذار کسی نمیآید
همیشه گل به بهار آمدی چه شد کامسال
گلِ همیشهبهار کسی نمیآید
چو من غریب دیار کسی مباد آنجا
کسی ز یار و دیار کسی نمیآید
ز می مباد تهی جامش از چه ساقی ما
ترحمش به خمار کسی نمیآید
کسی که شمع وی افروختهست بخت چرا
به خاطرش شب تار کسی نمیآید
رفیق را سگ خود نشمری و حق با تست
که ناکسی به شمار کسی نمیآید
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - غمین عشق غم روزگار کم دارد
غمین عشق غم روزگار کم دارد
خود این غم آنکه ندارد هزار غم دارد
حریم دیر کنون فخر بر حرم دارد
که نازنین صنمی چون تو محترم دارد
کسی که چون تو حبیب مسیح دم دارد
طبیب اگر نکند چاره اش چه غم دارد
نشان آنکه رهش زد پریوشی اینست
که خنده گه بگه و گریه دم به دم دارد
جمال حور و کمال فرشته طرز پری
نگار من همه دارد، دگر چه کم دارد
کسی که با سگ کوی پریرخی شده رام
فراغت از پری و گلشن ارم دارد
درون سینه بتی دارم و نپندارم
که هیچ بتکده دیگر چنین صنم دارد
چگونه جان نسپارد ز رشک او عاشق
که زر ندارد و اغیار محتشم دارد
به قطع بادیه حاجت ندارد آن سالک
که از گذرگه دل راه بر حرم دارد
مگو که یار تو کم دارد آن و حسن رفیق
که دارد آن و ز آن نیز بیش هم دارد
خود این غم آنکه ندارد هزار غم دارد
حریم دیر کنون فخر بر حرم دارد
که نازنین صنمی چون تو محترم دارد
کسی که چون تو حبیب مسیح دم دارد
طبیب اگر نکند چاره اش چه غم دارد
نشان آنکه رهش زد پریوشی اینست
که خنده گه بگه و گریه دم به دم دارد
جمال حور و کمال فرشته طرز پری
نگار من همه دارد، دگر چه کم دارد
کسی که با سگ کوی پریرخی شده رام
فراغت از پری و گلشن ارم دارد
درون سینه بتی دارم و نپندارم
که هیچ بتکده دیگر چنین صنم دارد
چگونه جان نسپارد ز رشک او عاشق
که زر ندارد و اغیار محتشم دارد
به قطع بادیه حاجت ندارد آن سالک
که از گذرگه دل راه بر حرم دارد
مگو که یار تو کم دارد آن و حسن رفیق
که دارد آن و ز آن نیز بیش هم دارد