تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - ذره چون خورشید گردد طالع و لامع خوش است
ذره چون خورشید گردد طالع و لامع خوش است
آفتاب بخت من لامع نشد طالع خوش است
میزند تیغ آفتاب من که میرم پیش او
گر شفاعتخواه نبود در میان مانع خوش است
میرسد گاهی بسمع محرمان حالم ولی
حال مجنون را اگر لیلی بود سامع خوش است
سایه ام بر سر سگش همچون همامی افکند
گر بمشتی استخوان من شود قانع خوش است
ناخوشیهایی که ما از ظلمت هجران کشیم
گاه گاهی برق وصلی گر شود لامع خوش است
دوش دیدم اهلی آنمه همنشین در واقعه
گر بخواب این قصه هم واقع شود واقع خوش است
آفتاب بخت من لامع نشد طالع خوش است
میزند تیغ آفتاب من که میرم پیش او
گر شفاعتخواه نبود در میان مانع خوش است
میرسد گاهی بسمع محرمان حالم ولی
حال مجنون را اگر لیلی بود سامع خوش است
سایه ام بر سر سگش همچون همامی افکند
گر بمشتی استخوان من شود قانع خوش است
ناخوشیهایی که ما از ظلمت هجران کشیم
گاه گاهی برق وصلی گر شود لامع خوش است
دوش دیدم اهلی آنمه همنشین در واقعه
گر بخواب این قصه هم واقع شود واقع خوش است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - شیشه دل بهر خوبانم ز دست افتاده است
شیشه دل بهر خوبانم ز دست افتاده است
کار دل از دست خوبان در شکست افتاده است
در گلستان جمالت زان دو چشم می پرست
کافری خونخواره در هر گوشه مست افتاده است
با نهال قامتت چون سایه ای سرو سهی
سربلندی چون کند طوبی که پست افتاده است
او که در عشق از غم دین پند عاشق میدهد
گو غم خود خور که عاشق بت پرست افتاده است
نیست ما را غم که دین و دل فتاد از دست ما
می بده ساقی که اکنون هرچه هست افتاده است
کی نهم جام می از کف چون دهم آسان ز دست
گوهری کز چشمه خضرم بدست افتاده است
جز سر زلف تو صید خاطر اهلی نکرد
این چنین صیدی کسی را کم به شست افتاده است
کار دل از دست خوبان در شکست افتاده است
در گلستان جمالت زان دو چشم می پرست
کافری خونخواره در هر گوشه مست افتاده است
با نهال قامتت چون سایه ای سرو سهی
سربلندی چون کند طوبی که پست افتاده است
او که در عشق از غم دین پند عاشق میدهد
گو غم خود خور که عاشق بت پرست افتاده است
نیست ما را غم که دین و دل فتاد از دست ما
می بده ساقی که اکنون هرچه هست افتاده است
کی نهم جام می از کف چون دهم آسان ز دست
گوهری کز چشمه خضرم بدست افتاده است
جز سر زلف تو صید خاطر اهلی نکرد
این چنین صیدی کسی را کم به شست افتاده است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - سینه ایصوفی اگر صاف است چو آیینه ات
سینه ایصوفی اگر صاف است چو آیینه ات
هر چه خواهی رو نماید از صفای سینه ات
خاطرت گنجینه مهرست بیمهری مباش
حیف باشد کر گهر خالی بود گنجینه ات
مهر یوسف پیشه کن وز فتنه انجم مترس
گرچه دندان تیز کرد این گرگ پیر از کینه ات
ایکه با یار نوت یار کهن از یاد رفت
یاد کن ای بیوفا از عاشق دیرینه ات
این چنین کز یاد خود بردی مرا نبود عجب
گر بیاد امروز نبود وعده دوشینه ات
ساکن میخانه شو زاهد که ترسم روز مرگ
مست بیرون آورند از مسجد آدینه ات
بت بزی خرقه داری اهلی از تقوی ملاف
تا نسوزد برق غیرت خرقه پشمینه ات
هر چه خواهی رو نماید از صفای سینه ات
خاطرت گنجینه مهرست بیمهری مباش
حیف باشد کر گهر خالی بود گنجینه ات
مهر یوسف پیشه کن وز فتنه انجم مترس
گرچه دندان تیز کرد این گرگ پیر از کینه ات
ایکه با یار نوت یار کهن از یاد رفت
یاد کن ای بیوفا از عاشق دیرینه ات
این چنین کز یاد خود بردی مرا نبود عجب
گر بیاد امروز نبود وعده دوشینه ات
ساکن میخانه شو زاهد که ترسم روز مرگ
مست بیرون آورند از مسجد آدینه ات
بت بزی خرقه داری اهلی از تقوی ملاف
تا نسوزد برق غیرت خرقه پشمینه ات
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۷ - همچو چنگ افغان من بی زخم بیدادی نخاست
همچو چنگ افغان من بی زخم بیدادی نخاست
تا رگ جان از تو نخراشید فریادی نخاست
پیش من باداست آهی کاین حریفان میکشند
ناله جانسوز هرگز از دل شادی نخاست
مادر ایام چندانک آدمی میپرورد
از کنار آدمی هرگز پریزادی نخاست
از نیاز ما اسیران همچو سرو آزاده اند
چون تو در گلزار خوبی سرو آزادی نخاست
خود گرفتم در چمن شمشاد خیزد همچو تو
چون رخ خوب تو هرگز گل ز شمشادی نخاست
نام جان بخشت که برد؟ ای خسرو شیرین دهن
کز پس هر سنگ در کوی تو فرهادی نخاست
بر درت اهلی نشست و خاست، از مردم برید
بی قدت یک لحظه گر بنشست بی بادی نخاست
تا رگ جان از تو نخراشید فریادی نخاست
پیش من باداست آهی کاین حریفان میکشند
ناله جانسوز هرگز از دل شادی نخاست
مادر ایام چندانک آدمی میپرورد
از کنار آدمی هرگز پریزادی نخاست
از نیاز ما اسیران همچو سرو آزاده اند
چون تو در گلزار خوبی سرو آزادی نخاست
خود گرفتم در چمن شمشاد خیزد همچو تو
چون رخ خوب تو هرگز گل ز شمشادی نخاست
نام جان بخشت که برد؟ ای خسرو شیرین دهن
کز پس هر سنگ در کوی تو فرهادی نخاست
بر درت اهلی نشست و خاست، از مردم برید
بی قدت یک لحظه گر بنشست بی بادی نخاست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - در بهار نوجوانی باغ ما از گل تهی است
در بهار نوجوانی باغ ما از گل تهی است
در خزان پیری امید گل ازوی ابلهی است
ساقی، از جامی بگیرم دست کاین دلتنگ را
صدهزاران آرزو در جان و دست او تهی است
باده خور با نو غزالان وز فلک یاری مجوی
کاین پلنگ پیر با شیران ره در روبهی است
خلعت شاهی بگو در وصله خاصان نشین
خرقه پشمینه بر ما خلعت شاهنشهی است
شب نشین خلوت معنی کجا آرد بیاد
روز عیش سربلندان را که رو در کوتهی است
روح پرور باش و ز ضعف آسوده باش
کز ریاضت تن چو لاغر گشت جان در فربهی است
طعنه بر روشن دلان کم زن که در بازار عشق
سادگی آیینه را از غایت کار آگهی است
در دو عالم پیرو پیر مغان اهلی بود
در ره دنیا و دین بی پیر رفتن گمرهی است
در خزان پیری امید گل ازوی ابلهی است
ساقی، از جامی بگیرم دست کاین دلتنگ را
صدهزاران آرزو در جان و دست او تهی است
باده خور با نو غزالان وز فلک یاری مجوی
کاین پلنگ پیر با شیران ره در روبهی است
خلعت شاهی بگو در وصله خاصان نشین
خرقه پشمینه بر ما خلعت شاهنشهی است
شب نشین خلوت معنی کجا آرد بیاد
روز عیش سربلندان را که رو در کوتهی است
روح پرور باش و ز ضعف آسوده باش
کز ریاضت تن چو لاغر گشت جان در فربهی است
طعنه بر روشن دلان کم زن که در بازار عشق
سادگی آیینه را از غایت کار آگهی است
در دو عالم پیرو پیر مغان اهلی بود
در ره دنیا و دین بی پیر رفتن گمرهی است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - با من از مشکین غزالان گرنه بوی آشناست
با من از مشکین غزالان گرنه بوی آشناست
آهویان را با من مجنون صفت انس از کجاست
نیست جای هر کسی در حلقه زنجیر عشق
هر کجا آزاده یی می بینم اینجا مبتلاست
من طبیب عاشقانم نیک میدانم علاج
بهترین درمان درد عاشقان ترک دواست
دست این شکر لبان در گردن ما کی رسد
گردن ما همچو قمری لایق طوق بلاست
روشن است از نور خورشید رخش هر ذره یی
بی نصیب این ذره یاب از سیه بختی چراست
مهربان با دشمنان با دوستان نامهربان
مهربانی حق آن نامهربان بی وفاست
بنده حسنم دگر دربند چیزی نیستم
همچو اهلی عاشق آزاده در عالم کجاست
آهویان را با من مجنون صفت انس از کجاست
نیست جای هر کسی در حلقه زنجیر عشق
هر کجا آزاده یی می بینم اینجا مبتلاست
من طبیب عاشقانم نیک میدانم علاج
بهترین درمان درد عاشقان ترک دواست
دست این شکر لبان در گردن ما کی رسد
گردن ما همچو قمری لایق طوق بلاست
روشن است از نور خورشید رخش هر ذره یی
بی نصیب این ذره یاب از سیه بختی چراست
مهربان با دشمنان با دوستان نامهربان
مهربانی حق آن نامهربان بی وفاست
بنده حسنم دگر دربند چیزی نیستم
همچو اهلی عاشق آزاده در عالم کجاست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۵ - تا نشد چون نافه خون، دل بوی دلجویی نیافت
تا نشد چون نافه خون، دل بوی دلجویی نیافت
جز جگر خونی ازین وادی کسی بویی نیافت
هر سیه مستی که گفت اوصاف گل در روی تو
پیش رویت جز بعذر بیخودی بویی نیافت
گرچه سیب آن ز نخ گوید سخن با آدمی
جز زنخدانت کسی سیب سخنکویی نیافت
آنکه در اسرار پنهان موشکافی می نمود
تا دهانت در سخن نامد سر مویی نیافت
گرچه اهلی در وفاداری سگ خوبان بود
تا نشد بی خان و مان جابر سر کویی نیافت
جز جگر خونی ازین وادی کسی بویی نیافت
هر سیه مستی که گفت اوصاف گل در روی تو
پیش رویت جز بعذر بیخودی بویی نیافت
گرچه سیب آن ز نخ گوید سخن با آدمی
جز زنخدانت کسی سیب سخنکویی نیافت
آنکه در اسرار پنهان موشکافی می نمود
تا دهانت در سخن نامد سر مویی نیافت
گرچه اهلی در وفاداری سگ خوبان بود
تا نشد بی خان و مان جابر سر کویی نیافت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - گاه گاهم خانه از برق وصالش روشن است
گاه گاهم خانه از برق وصالش روشن است
لیک تابروی نظر میافکنم در رفتن است
غارت دین میکند مژگان اومن چون کنم
کاندرین ره هر سر مویی مرا یک رهزن است
ایکه پنداری چو فانوس آتشم در پیرهن
شعله ور جانست چون شمعم که در پیراهن است
عارض خوی کرده ات ای گل ز گوهر خرمنی است
چشم از مژگان پرنم خوشه چین خرمن است
طوطی مسکین که چون من بنده خط تو شد
طوق لعل او ببین کش خون خود در گردن است
دامن نیلی قبایی شسته ام از گرد ره
زان سبب صد رود نیل از گریه ام در دامن است
غم مخور اهلی گرت سوزد فلک از داغ دل
زانکه دامن گیرش آخز چون شفق آه من است
لیک تابروی نظر میافکنم در رفتن است
غارت دین میکند مژگان اومن چون کنم
کاندرین ره هر سر مویی مرا یک رهزن است
ایکه پنداری چو فانوس آتشم در پیرهن
شعله ور جانست چون شمعم که در پیراهن است
عارض خوی کرده ات ای گل ز گوهر خرمنی است
چشم از مژگان پرنم خوشه چین خرمن است
طوطی مسکین که چون من بنده خط تو شد
طوق لعل او ببین کش خون خود در گردن است
دامن نیلی قبایی شسته ام از گرد ره
زان سبب صد رود نیل از گریه ام در دامن است
غم مخور اهلی گرت سوزد فلک از داغ دل
زانکه دامن گیرش آخز چون شفق آه من است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۴ - نقد گنج کعبه جایش جز دل ویرانه نیست
نقد گنج کعبه جایش جز دل ویرانه نیست
حلقه بر در گو مزن زاهد که کس در خانه نیست
در حریم کعبه و بتخانه عاشق محرم است
هرکه با عاشق آشنا شد هیچ جا بیگانه نیست
سربسر احوال ما چون کوهکن جان کندن است
قصه صاحبدلان درد دل است افسانه نیست
همچو مجنون نوغزالی رام من هرگز نشد
چون کنم عقل معاشی با من دیوانه نیست
مست خون خویشتن چون مردم چشم خوردیم
مستی اهل نظر از ساغر و پیمانه نیست
تا سفال درد باشد جام زمزم گو مده
لذتی درمی پرستی نیست تا مردانه نیست
کس چو اهلی شمع من در خون گرم خود نکشت
رقص در آتش زدن جز شیوه پروانه نیست
حلقه بر در گو مزن زاهد که کس در خانه نیست
در حریم کعبه و بتخانه عاشق محرم است
هرکه با عاشق آشنا شد هیچ جا بیگانه نیست
سربسر احوال ما چون کوهکن جان کندن است
قصه صاحبدلان درد دل است افسانه نیست
همچو مجنون نوغزالی رام من هرگز نشد
چون کنم عقل معاشی با من دیوانه نیست
مست خون خویشتن چون مردم چشم خوردیم
مستی اهل نظر از ساغر و پیمانه نیست
تا سفال درد باشد جام زمزم گو مده
لذتی درمی پرستی نیست تا مردانه نیست
کس چو اهلی شمع من در خون گرم خود نکشت
رقص در آتش زدن جز شیوه پروانه نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - غیر سوز و گریه کار عاشق درمانده چیست
غیر سوز و گریه کار عاشق درمانده چیست
ای گل رعنا ترا بر گریه ما خنده چیست
باغبان گل زد در گلزار را در عهد او
گر گل از رویت خجل شد باغبان شرمنده چیست
کشتن تخم محبت بنده را کار دل است
ابر رحمت گر نمیبارد گناه بنده چیست
تا منم در خون خود غرقم ز بخت بد مدام
من چه میدانم که بخت و طالع فرخنده چیست
یار چون خواهد هلاکم مردنم از بهر کیست
چون دل معشوق کشتن خواست عاشق زنده چیست
فرق بسیاری زقدر پادشه تا بنده است
پیش خورشید جمال او مه تابنده چیست
گلرخان سرمست عیش و همدمان را حال خوش
کس نمی پرسد که حال اهلی درمانده چیست
ای گل رعنا ترا بر گریه ما خنده چیست
باغبان گل زد در گلزار را در عهد او
گر گل از رویت خجل شد باغبان شرمنده چیست
کشتن تخم محبت بنده را کار دل است
ابر رحمت گر نمیبارد گناه بنده چیست
تا منم در خون خود غرقم ز بخت بد مدام
من چه میدانم که بخت و طالع فرخنده چیست
یار چون خواهد هلاکم مردنم از بهر کیست
چون دل معشوق کشتن خواست عاشق زنده چیست
فرق بسیاری زقدر پادشه تا بنده است
پیش خورشید جمال او مه تابنده چیست
گلرخان سرمست عیش و همدمان را حال خوش
کس نمی پرسد که حال اهلی درمانده چیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۸ - صدهزاران چشم اگر بر روی یوسف ناظرست
صدهزاران چشم اگر بر روی یوسف ناظرست
از خریداران بیک دیدن محبت ظاهر است
گر کنی زینگونه در کار محبان زهر چشم
چشم تا برهم زنی کار حریفان آخر است
نقش ابروی ترا تا قبله دل ساختم
کافرم ای بت گرم نقشی دگر در خاطرست
شور و مستی از من و جور و جفا عیب از تو نیست
عشق و مستوری و حسن دلنوازی نادرست
دل بدرد و غم نهادم لاجرم شادم زبخت
شاد باشد هرکه او بر بخت و روزی شاکرست
کس نمی بینم که از دردت ندارد ناله یی
اینقدر باشد که اهلی دردمندی صابرست
از خریداران بیک دیدن محبت ظاهر است
گر کنی زینگونه در کار محبان زهر چشم
چشم تا برهم زنی کار حریفان آخر است
نقش ابروی ترا تا قبله دل ساختم
کافرم ای بت گرم نقشی دگر در خاطرست
شور و مستی از من و جور و جفا عیب از تو نیست
عشق و مستوری و حسن دلنوازی نادرست
دل بدرد و غم نهادم لاجرم شادم زبخت
شاد باشد هرکه او بر بخت و روزی شاکرست
کس نمی بینم که از دردت ندارد ناله یی
اینقدر باشد که اهلی دردمندی صابرست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۹ - پیش سرمستان عشقت گلشن و گلخن یکیست
پیش سرمستان عشقت گلشن و گلخن یکیست
دار منصور و درخت وادی ایمن یکیست
حسن او در دل زجام دیده صد عکس افکند
در درون خانه صد خورشید و در روزن یکیست
خوبرویان همچو پروین اند و او ماه تمام
خوشه چین بسیار می بینم ولی خرمن یکیست
در گلستان جهان جز وی نمی بینم گلی
گر سراسر گل شود عالم بچشم من یکیست
دیده یعقوب روشن گشت و دشمن کور شد
در محل فرق است ورنه بوی پیراهن یکیست
جنگ و بحث خانقه بهم دشمن کند
ای خوشا میخانه کانجا دوست با دشمن یکیست
گر نظر بر غیر دارم غیر او مقصود نیست
دیده در صورت دو شد اهلی ولی دیدن یکیست
دار منصور و درخت وادی ایمن یکیست
حسن او در دل زجام دیده صد عکس افکند
در درون خانه صد خورشید و در روزن یکیست
خوبرویان همچو پروین اند و او ماه تمام
خوشه چین بسیار می بینم ولی خرمن یکیست
در گلستان جهان جز وی نمی بینم گلی
گر سراسر گل شود عالم بچشم من یکیست
دیده یعقوب روشن گشت و دشمن کور شد
در محل فرق است ورنه بوی پیراهن یکیست
جنگ و بحث خانقه بهم دشمن کند
ای خوشا میخانه کانجا دوست با دشمن یکیست
گر نظر بر غیر دارم غیر او مقصود نیست
دیده در صورت دو شد اهلی ولی دیدن یکیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۲ - لعل او کز برگ گل رنگین تر و نازکترست
لعل او کز برگ گل رنگین تر و نازکترست
جان شیرین است و از جان هم بسی شیرین ترست
خواب در چشمم نیاید بی گل رویش شبی
بسکه از سیل سرشکم بستر و بالین ترست
لاله را با اشک خونین ام چه نسبت می کنند
لاله گر از خون بر آید اشک من خونین ترست
عاشقان را در صف خوبان کسی کی جا دهد
جای عاشق چون سگان از خاک ره پایین ترست
مور اگر در خاک گردد، جان من خاک ره است
اهلی مسکین نگر کز مور هم مسکین ترست
جان شیرین است و از جان هم بسی شیرین ترست
خواب در چشمم نیاید بی گل رویش شبی
بسکه از سیل سرشکم بستر و بالین ترست
لاله را با اشک خونین ام چه نسبت می کنند
لاله گر از خون بر آید اشک من خونین ترست
عاشقان را در صف خوبان کسی کی جا دهد
جای عاشق چون سگان از خاک ره پایین ترست
مور اگر در خاک گردد، جان من خاک ره است
اهلی مسکین نگر کز مور هم مسکین ترست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۵ - سرمه ره دردیده زان دارد که خاک پای اوست
سرمه ره دردیده زان دارد که خاک پای اوست
هرکه را باشد ادب درچشم مردم جای اوست
شاخ گل را با چنان حسنی که از گل حاصل است
داغ حسرت بر دلش از قامت رعنای اوست
زان گنهکاری که با قدش بدعوی سروخاست
سایه بر خاک خجالت دایم از بالای اوست
آن بهشت حسن کز خوبی قیامت میکند
چون توان گفتن که در عالم کسی همتای اوست
چشم مست او بشوخی گرچه خونم می خورد
در درونم دل کباب از آتش سودای اوست
بی جمال او چه کار آید گلستان جهان
کاین چمن چشم و چراغش نرگس شهلای اوست
آنکه همچون نخل گل سرتاقدم خوبی بود
گر کشد اهلی بغم آنهم ز خوبیهای اوست
هرکه را باشد ادب درچشم مردم جای اوست
شاخ گل را با چنان حسنی که از گل حاصل است
داغ حسرت بر دلش از قامت رعنای اوست
زان گنهکاری که با قدش بدعوی سروخاست
سایه بر خاک خجالت دایم از بالای اوست
آن بهشت حسن کز خوبی قیامت میکند
چون توان گفتن که در عالم کسی همتای اوست
چشم مست او بشوخی گرچه خونم می خورد
در درونم دل کباب از آتش سودای اوست
بی جمال او چه کار آید گلستان جهان
کاین چمن چشم و چراغش نرگس شهلای اوست
آنکه همچون نخل گل سرتاقدم خوبی بود
گر کشد اهلی بغم آنهم ز خوبیهای اوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۰ - ایکه میپرسی که با دل همسخن در خانه کیست
ایکه میپرسی که با دل همسخن در خانه کیست
طوطی حیران چه میداند که در آیینه کیست
مار گنج عشق یار از عقل ما کی دم زند
غیر محرم آگه از نقد دل گنجینه کیست
کی زند بر سینه سنگ از دست دل دیوانه وار
هر که دریابد که با دل همنشین در سینه کیست
من نمیگویم که بود از باده شب مست و خراب
نرگست گوید که مست از باده دوشینه کیست
چرخ هم در کینه عاشق بود سنگ غمش
جان من در عالم عشق از حسد بی کینه کیست
حال پیر می فروش از من مپرس ایشیخ شهر
من چه میدانم که شیخ مسجد آدینه کیست
جان من خلقی ز عشقت گر چو اهلی دم زنند
خود تو میدانی کز ایشان عاشق دیرینه کیست
طوطی حیران چه میداند که در آیینه کیست
مار گنج عشق یار از عقل ما کی دم زند
غیر محرم آگه از نقد دل گنجینه کیست
کی زند بر سینه سنگ از دست دل دیوانه وار
هر که دریابد که با دل همنشین در سینه کیست
من نمیگویم که بود از باده شب مست و خراب
نرگست گوید که مست از باده دوشینه کیست
چرخ هم در کینه عاشق بود سنگ غمش
جان من در عالم عشق از حسد بی کینه کیست
حال پیر می فروش از من مپرس ایشیخ شهر
من چه میدانم که شیخ مسجد آدینه کیست
جان من خلقی ز عشقت گر چو اهلی دم زنند
خود تو میدانی کز ایشان عاشق دیرینه کیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۱ - عندلیب از حسن گل افروختن داند که چیست
عندلیب از حسن گل افروختن داند که چیست
هرکه با شمعی در افتد سوختن داند که چیست
او که صبر آموزدم روزی اگر عاشق شود
تلخی عاشق بصبر آموختن داند که چیست
هرکه همچون غنچه بشکافد دل پر حسرتش
از تو حسرت در درون اندوختن داند که چیست
پیر کنعانی که چشم از روی یوسف دوخته است
دیده از روی جوانان دوختن دارند که چیست
برق غیرت شمع را اهلی پی پروانه سوخت
کآتش از داغ ستم افروختن داند که چیست
هرکه با شمعی در افتد سوختن داند که چیست
او که صبر آموزدم روزی اگر عاشق شود
تلخی عاشق بصبر آموختن داند که چیست
هرکه همچون غنچه بشکافد دل پر حسرتش
از تو حسرت در درون اندوختن داند که چیست
پیر کنعانی که چشم از روی یوسف دوخته است
دیده از روی جوانان دوختن دارند که چیست
برق غیرت شمع را اهلی پی پروانه سوخت
کآتش از داغ ستم افروختن داند که چیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - لعل جانبخشش که آرام دل شیدا ازوست
لعل جانبخشش که آرام دل شیدا ازوست
راحت جان است ما را بلکه جان ما ازوست
از گلستان جهان هرگز مبادا کم چو سرو
آن گل جنت که حسن گلشن دنیا ازوست
من ز رنگ آمیزی مشاطه او سوختم
کاین دورنگی بامنش آن نوگل زیبا ازوست
چشم مست او که بینی گوشه گیر از هر طرف
در جهان هرجا که گردد فتنه یی پیدا ازوست
زاهد از غوغای ما مشکن سبومی را چه جرم
گر توانی منع او کن کاین همه غوغا ازوست
لیلی و شیرین خریداران آن یوسف رخ اند
در سر مجنون و شان هم مایه سودا ازوست
وصف آن گل گوی اهلی کز نسیم روح بخش
عندلیب گلشن روحانیان گویا ازوست
راحت جان است ما را بلکه جان ما ازوست
از گلستان جهان هرگز مبادا کم چو سرو
آن گل جنت که حسن گلشن دنیا ازوست
من ز رنگ آمیزی مشاطه او سوختم
کاین دورنگی بامنش آن نوگل زیبا ازوست
چشم مست او که بینی گوشه گیر از هر طرف
در جهان هرجا که گردد فتنه یی پیدا ازوست
زاهد از غوغای ما مشکن سبومی را چه جرم
گر توانی منع او کن کاین همه غوغا ازوست
لیلی و شیرین خریداران آن یوسف رخ اند
در سر مجنون و شان هم مایه سودا ازوست
وصف آن گل گوی اهلی کز نسیم روح بخش
عندلیب گلشن روحانیان گویا ازوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۶ - یافت از یوسف پدر بویی اگر رویش نیافت
یافت از یوسف پدر بویی اگر رویش نیافت
یوسف من آنچنان گمشد که کس بویش نیافت
خاک شو گر مهر ازو داری کز آن خورشید رخ
هرکه خاک ره نشد یکذره ره سویش نیافت
کشته او از محبت تا کسی چون من نشد
معجز عیسی ز سحر چشم جادویش نیافت
جان شیرینم فدایش کرد و هرگر جان من
یک نظر بی زهر چشم از تلخی خویش نیافت
عمر اهلی گرچه در پای سگانش صرف شد
مردمی در هیچکس غیر از سگ کویش نیافت
یوسف من آنچنان گمشد که کس بویش نیافت
خاک شو گر مهر ازو داری کز آن خورشید رخ
هرکه خاک ره نشد یکذره ره سویش نیافت
کشته او از محبت تا کسی چون من نشد
معجز عیسی ز سحر چشم جادویش نیافت
جان شیرینم فدایش کرد و هرگر جان من
یک نظر بی زهر چشم از تلخی خویش نیافت
عمر اهلی گرچه در پای سگانش صرف شد
مردمی در هیچکس غیر از سگ کویش نیافت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۴ - کشته تیرت که ازوی استخوانها مانده است
کشته تیرت که ازوی استخوانها مانده است
گرچه خود رفت از میان اما نشانها مانده است
حسرت درد تو با من ماند و جان و دل نماند
شکر ایزد گرچه آنها رفت اینها مانده است
گر پرد بر خاک ما مرغ هوا گردد کباب
بسکه در خاکستر ما سوز جانها مانده است
تا ابد عشق من و حسن تو ماند در میان
زانکه در هر گوشه از ما داستانها مانده است
گر نماند از بار محنت اهلی مجنون صفت
باری از عشق تو نامش بر زبانها مانده است
گرچه خود رفت از میان اما نشانها مانده است
حسرت درد تو با من ماند و جان و دل نماند
شکر ایزد گرچه آنها رفت اینها مانده است
گر پرد بر خاک ما مرغ هوا گردد کباب
بسکه در خاکستر ما سوز جانها مانده است
تا ابد عشق من و حسن تو ماند در میان
زانکه در هر گوشه از ما داستانها مانده است
گر نماند از بار محنت اهلی مجنون صفت
باری از عشق تو نامش بر زبانها مانده است
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۶ - در ره عشق از خضر هم زندگی واماندگی است
در ره عشق از خضر هم زندگی واماندگی است
پیش صاحب مشربان مردن حیات و زندگی است
قصه طوطی شنیدی مردنست آزادیت
تا نمردی گردنت در زیر طوق بندگی است
چون صراحی جز مسکینی نکردی سربلند
سربلندی پیش ما مسکینی وا افکندگی است
عالمی در اشک باشد غرقه و ما خشک لب
کشت ما خشک است و عالم غرقه در بارندگی است
گل هزارش عاشق است اما از آن روی چو مه
صد هزارش انفعال و خجلت و شرمندگی است
در سر کوی تو اهلی عاشق درمانده است
گر بسوی کعبه رو میآرد از درماندگی است
پیش صاحب مشربان مردن حیات و زندگی است
قصه طوطی شنیدی مردنست آزادیت
تا نمردی گردنت در زیر طوق بندگی است
چون صراحی جز مسکینی نکردی سربلند
سربلندی پیش ما مسکینی وا افکندگی است
عالمی در اشک باشد غرقه و ما خشک لب
کشت ما خشک است و عالم غرقه در بارندگی است
گل هزارش عاشق است اما از آن روی چو مه
صد هزارش انفعال و خجلت و شرمندگی است
در سر کوی تو اهلی عاشق درمانده است
گر بسوی کعبه رو میآرد از درماندگی است