تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۹۵ - من آشفته هم در خواب مستی کاش می مردم
من آشفته هم در خواب مستی کاش می مردم
که روز از مستی شب این همه خجلت نمی بردم
زبان خود بدندان می گزم هر دم من ناکس
که از بهر چه در مستی لبت را نام می بردم
کشم صد انفعال از خویش و میرم از پشیمانی
چو یاد آرم که در مستی سگ آن کوی آزردم
بمستی دوش رنجانیدم از خود خاطر یاران
چه کردم کاش خون می خوردم و آن می نمی خوردم
فغانی یار چون می شد ملول از هایهای من
چرا اول به آه و ناله جان بر لب نیاوردم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۰۶ - لب از می شسته وز آب لطافت روی چون گل هم
لب از می شسته وز آب لطافت روی چون گل هم
بخون دردمندان تاب داده زلف و کاکل هم
درون آی از درم کز پرده ی هستی روم بیرون
ندارم بی جمالت بیش ازین صبر و تحمل هم
تأمل تا بکی تدبیر تا چند ای نکوخواهان
گذشته کار و بار من ز تدبیر و تأمل هم
بیاد قامت و زلفت روم در بوستان هر دم
کشم در دیده شاخ ارغوان و جعد سنبل هم
مرا خود می کشد از ناز چشم فتنه انگیزت
بران از غمزه افزون تا بکی تیغ تغافل هم
فغانی بیش ازین افغان مکن در گلشن کویش
دمی از ناله کردن می شود خاموش بلبل هم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۱۰ - خوش آن مستی که چون بر آستان او جبین مالم
خوش آن مستی که چون بر آستان او جبین مالم
گهی خاک رهش بوسم گهی رخ بر زمین مالم
درون پر درد و لب پر خنده این حالت بدان ماند
که خون دل خورم پنهان و لب برانگبین مالم
مسلمانی توهم، ای تند خو رحمی نما تا کی
رخ از بهر شفاعت در ره مردان دین مالم
برای آنکه در دل تازه ماند زخم پیکانش
ز شوق بوی زلفش بر جراحت مشک چین مالم
ز طرف کوی او از پای ننشینم مگر آندم
که بر پای سگانش دیده ی مردم نشین مالم
شدم فرسوده از درد و هنوزم این هوس در سر
که دست نازک آن گل بگیرم بر جبین مالم
اگر زانشاخ گل صد خار در چشمم خلد خوشتر
که در بستان روم رخ بر نهال یاسمین مالم
خیال گوهر لعلت کشم در رشته ی فکرت
که بهر روشنی در چشم عقل خرده بین مالم
خیالست اینکه می گوید فغانی از سر مستی
که چشم خونفشان بر دامن آن نازنین مالم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۱۲ - شب آن بدمهر را با غیر چون یکرنگ میدیدم
شب آن بدمهر را با غیر چون یکرنگ میدیدم
ببخت خود دل بدروز را در جنگ می دیدیم
بظاهر می نمود آن بی وفا دلگرمیی با من
ولی در باطنش دل سخت تر از سنگ می دیدم
براهی با رقیبان دیدم آن بد مست را ناگه
نگفتم یک سخن با او محل چون تنگ می دیدم
مرا منشان به پهلوی رقیب ای شمع کز بزمت
نمی گشتم چنین محروم اگر این ننگ می دیدیم
فغانی کز فغان یکدم نیاسودی چه شد یا رب
که او را دوش در بزم تو بی آهنگ می دیدم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۱۳ - متاب آن رخ زمن یکدم که در کوی تو می آیم
متاب آن رخ زمن یکدم که در کوی تو می آیم
که من آنجا برای دیدن روی تو می آیم
دل از اندیشه ی اغیار باز آورده در آنکو
برای سجده ی محراب ابروی تو می آیم
تو هر دم می کنی صد جور و من از بهر یک دیدن
ز مردم می کشم صد طعنه و سوی تو می آیم
برد خوی توام هر دم براهی و من مسکین
ز بس شوقی که دارم از پی خوی تو می آیم
مبر حسرت بمن ای آنکه از بزمش روی کشته
که من هم چون فغانی زود پهلوی تو می آیم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۱۷ - جدا زان ماهر و امشب بدل دردی عجب دارم
جدا زان ماهر و امشب بدل دردی عجب دارم
سرشک لاله گون و چهره ی زردی عجب دارم
سر من در گرو با یار و حیران مهره ی عقلم
ازین منصوبه مشکل جان برم، نردی عجب دارم
بمژگان می روم پی در پی آن ترک عاشق کش
سر آشفته در راه جوانمردی عجب دارم
شبم در باغ چندین گل شکفت از گریه ی هجران
ببین امروز کز بهرت ره آوردی عجب دارم
ز گشت باغ می آیی به خاک من گلابی زن
که از آن دامن نازک بدل گردی عجب دارم
یکی بگشای هجران نامه ی درد من و بنگر
که در وصف رخت در هر ورق فردی عجب دارم
بر آن بسیار دان خواهم که خوانم نسخه ی دردی
فغانی تا چه در گیرد، دم سردی عجب دارم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۲۶ - ز شوق آنکه خواند نامه ام را آنچنان شادم
ز شوق آنکه خواند نامه ام را آنچنان شادم
که در وقت نوشتن می رود نام خود از یادم
بخون دل نوشتم نامه و سویش روان کردم
بخواند یا نه باری من نیاز خود فرستادم
دلم بی اختیار از بخت جوید هر دم آزادی
مگر از بنده یادآور جایی سرو آزادم
ز یبماری چنان گشتم که گر عمرم امان بخشد
براهی افگنم خود را که سویت آورد با دم
بجان بندم میان شمع و از سر سوختن گیرم
بشکر آنکه در بزمت قبول خدمت افتادم
بنای صبر اگر محکم نباشد، در دل ویران
برد دور از سر کوی تو آب دیده بنیادم
دل من نامه ی در دست گر بگشایمش روزی
شود روشن فغانی موجب افغان و فریادم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۲۷ - جدا از آن شاخ گل صد داغ حسرت زین چمن بردم
جدا از آن شاخ گل صد داغ حسرت زین چمن بردم
همین گلها شکفت از عشق او رنجی که من بردم
ز آسیب خزان ای باغبان ایمن نشین اکنون
که بی او آه سرد از سایه ی سرو و سمن بردم
بطرف باغ گو آهنگ عشرت ساز کن بلبل
که من فریاد خود در گوشه ی بیت الحزن بردم
ز آب دیده چون رسوا شدم در جامه ی هستی
لباس نیستی پوشیدم و سر در کفن بردم
روان گردید خوناب دلم از ساغر دیده
بیاد لعل او چون جام می سوی دهن بردم
بسمتی تا به دامن چاک شد صد جامه ی تقوی
بهر محفل که بیخود نام آن گلپیرهن بردم
نگفتم حال و رفتم چون فغانی از سر کویش
غم و دردی که در دل داشتم با خویشتن بردم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۲۸ - غمت خوردم که روزی با تو چون گل همنفس باشم
غمت خوردم که روزی با تو چون گل همنفس باشم
نه چون وقت گل آید در شمار خار و خس باشم
مرا از سوختن شد دولت پروانگی حاصل
چرا بیخود بشهد عیش مایل چون مگس باشم
مرا جذب عتابت می کشد در بزم وصل آخر
چه غم گرچند روزی از رقیبان باز پس باشم
ز ترک خویش چون عنقا توان شد در جهان پنهان
چرا در قید تن درمانده چون مرغ قفس باشم
ملامت می کند هر کس که می بیند مرا بیتو
بدین یک جان که من دارم اسیر چند کس باشم
درین آب و هوا مرغ دلم هرگز فرو ناید
مگر کز دانه ی خال تو در دام هوس باشم
اثر چون نیست در فریاد من شبهای تنهایی
فغانی تا بکی در ناله از فریاد رس باشم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۳۲ - مدام از آتشی آشفته حالم
مدام از آتشی آشفته حالم
فغان کز اختر بد در وبالم
سخن نشنیدم و عاشق شدم وای
که خواهد داد گردون گوشمالم
چنان از همدمانم دل گرفتست
که از خود نیز می گیرد ملالم
سبو بردار و صحبت برطرف کن
کنون کز باده خالی شد سفالم
وصالش خواستم پیدا شد از دور
بحاجت می رسم خوبست فالم
چنان برگشتم از عشقش فغانی
که غیر از او نگنجد در خیالم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۴۱ - تمام عمر اگر بر قبله ی طاعت جبین سایم
تمام عمر اگر بر قبله ی طاعت جبین سایم
چنان نبود که در کویت شبی رخ بر زمین سایم
خوش آن راحت که چون سنگ جفایی زو خورم هر دم
پی تسکین دل بر سینه ی اندوهگین سایم
چو مهر محضر خونم نماید چشم آن دارم
که لختی از سواد دیده بر نقش نگین سایم
نبخشد روشنایی دیده را جز خاک کوی او
اگر بر گوهر سیراب و لعل آتشین سایم
اگر پروانه ی شمع شبستان خودم خوانی
سر از قدر و شرف بر شهپر روح الامین سایم
نخواهد شد هوای آستانت از سرم بیرون
اگر طرف کله بر آسمان هفتمین سایم
نبینم، هیچ معجون غیر می، لعل ترا در خور
اگر با شیره ی جان دانه ی در ثمین سایم
گرم جان بخشد آن لب چون فغانی تا دم آخر
بوصف خط سبزت خامه ی سحر آفرین سایم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۴۳ - چونی هر چند از درد جدایی ناتوان رنگم
چونی هر چند از درد جدایی ناتوان رنگم
شود از ناله هر دم تیز تر سوی تو آهنگم
دلم را از جمالت پرده ی هستی بود مانع
ز محرومی کنون با هستی خود بر سر جنگم
چو می گویم غم خود با کسی بی غنچه ی لعلت
نفس با گریه می آید برون از سینه ی تنگم
خوشم با سوز و درد و ناله ی خود، کاین سرود غم
فراغت می دهد از صوت عود و نغمه ی چنگم
دمد شاخ گل و از غنچه اش بوی وفا آید
ز شوق عارضت هر جا که افتد اشک گلرنگم
بصد منزل مرا می افگند دور از مه رویت
فلک چون می کشد سر رشته ی وصل تو در چنگم
فغانی چون کنم باور که حالم از کسی پرسد
جفا جویی که سال و مه نپرسد نام از ننگم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۴۶ - چنین تا کی بحسرت سوی آن گلپیرهن بینم
چنین تا کی بحسرت سوی آن گلپیرهن بینم
در آتش گردم و از دور سوی آن بدن بینم
گلش نشکفته، می لرزید جانم، چون بود اکنون
که مست و پیرهن چاکش بگلگشت چمن بینم
چه بر جانم رود چون بگذرد با تای پیراهن
بهر باری که چاک دامن آن سیمتن بینم
چو وقت آید که بینم یکنظر آن شکل آشفته
برد آیینه پیش روی و نگذارد که من بینم
فغانی چون نیفتد آتشم در جان بیطاقت
که آن بد مست را چون فتنه در هر انجمن بینم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۴۷ - کند در دل نشیمن آن پری در دیده منزل هم
کند در دل نشیمن آن پری در دیده منزل هم
که خالی نیست از نقش خیالش دیده و دل هم
چنان می سوزدم شوق جمال جلوه ی ساقی
که بر من زار می گیرید صراحی، شمع محفل هم
نه دشوارست بر آتش زدن خود را چو پروانه
اگر شمع رخت در جلوه آید در مقابل هم
بیاد قد و رخسار و خط سبزت عجب نبود
که سرو و لاله از خاکم برآید، سبزه و گل هم
شهید عشق را چون بر سر آید سایه ی تیغت
تن فرسوده یابد آب حیوان، جان بسمل هم
به آه و ناله چون سر در پی محمل نهد مجنون
جرس را دل بدرد آید کند فریاد محمل هم
تو بدروزی فغانی قول مطرب را نیی لایق
طرب را طالع مسعود باید بخت مقبل هم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۴۸ - نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازم
نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازم
چه کردی شمع من، در آتشی انداختی بازم
چه جولان بود یا رب اینکه از پیشم چو بگذشتی
بکینم گرم کردی رخش و بر سر تاختی بازم
دو روزی برده بودی از بلا و آفتم بیرون
یبک بازی آن شوخ بلا در باختی بازم
پی سوز رقیبان گرم کردی مهر خود با من
بشوخی در تنور دیگران انداختی بازم
چنان از حال خویشم بردی ای بیگانه وش بیرون
که در خیل اسیران دیدی و نشناختی بازم
غبار من ز میدان بلا یکذره ننشیند
بجولان رفتی ای ترک و علم افراختی بازم
فغانی رسته بودم چندگاه از طعن بدگویان
درین سودا درآوردی و رسوا ساختی بازم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۵۰ - بحالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادم
بحالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادم
شد او با صد چراغ از پیش و من در آتش افتادم
بحال مرگ بودم صبحدم چون خاستم از جا
براهش بسکه شب در پای رخش سرکش افتادم
دلی می باید و صبری که آرد تاب آن جولان
گرفتم اینکه من هم در عنان ابرش افتادم
بهر نوعی که خواهی شیوه ی دست و کمان بنما
که من خود بسمل از شکل کمان و ترکش افتادم
کبابم کرد و می سوزم هنوز از صحبت گرمش
من وحشی کجا در دام این آتش وش افتادم
خرابم داشت دوش آن ساده لب از خنده ی شیرین
همه شب سرگران از آن شراب بیغش افتادم
فغانی شب که می رفت از برم آن غنچه ی خندان
نمی دانم چه شد آخر که اینسان ناخوش افتادم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۵۲ - ز دل جز خون نشان در چشم بیحاصل نمی یابم
ز دل جز خون نشان در چشم بیحاصل نمی یابم
نشان خون دل می یابم اما دل نمی یابم
قدم در هیچ منزل بی گل رویت نپیمایم
که صد خار جفا را در جگر منزل نمی یابم
چه حاصل زینهمه اشک روان در دیده ی روشن
برین سرچشمه چون آن سرو را مایل نمی یابم
تو ای مرغ چمن خوشباش با سرو و گل رعنا
که من برگ طرب در نقش آب و گل نمی یابم
مگر برق تجلی شعله زد از منزل لیلی
که از مجنون نشانی در پی محمل نمی یابم
من دلتنگ را یا رب چه سود از محفل جانان
که هرگز خویش را محرم در آن محفل نمی یابم
نهادم چون فغانی دل بداغ هجر و تنهایی
چو خود را در حریم وصل او قابل نمی یابم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۵۳ - چه باشد عاشقی خود را بغمها مبتلا کردن
چه باشد عاشقی خود را بغمها مبتلا کردن
بصد خون جگر بیگانه یی را آشنا کردن
چه حاصل زینهمه افسانه ی مهر و وفا یا رب
چو نتوان در دل سنگین او یکذره جا کردن
ز گرد راه خوبان میفشاندم دامن تقوی
چه دانستم که روزی خواهم آن را توتیا کردن
اگر صد سال افتم چون گدایان بر سر راهش
هم آن دشنام خواهد داد و من خواهم دعا کردن
من و دردی بروی درد و داغی بر سر داغی
که بی دردی بود در عشق تدبیر دوا کردن
بجای قطره گوهر در کنارم ریختی دیده
اگر ممکن شدی از گریه تغییر قضا کردن
فغانی کمترین بازیست در عشق نکو رویان
جفا از بیوفایان دیدن و نامش وفا کردن
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۵۴ - جمال و جاه داری هر چه خواهی می توان کردن
جمال و جاه داری هر چه خواهی می توان کردن
باین حسن و جوانی پادشاهی می توان کردن
ز ماهی تابمه دارد صفا آیینه ی رویت
بدین رو جلوه از مه تابماهی می توان کردن
چراغ حسنت از نور الهی شد چنان روشن
کزان نظاره ی حسن الهی می توان کردن
بدین خط کز بیاض آفتاب آورده یی برون
کرشمه بر سفیدی و سیاهی می توان کردن
کله کج کرده تا کی بگذری و بنگری بر ما
خدا را تا بکی این کج کلاهی می توان کردن
تمنا گرچه آخر زرد رویی بار می آرد
برای لاله رویان چهره کاهی می توان کردن
درین محفل که هر ساعت بود طوفان صد توبه
کجا دعوی زهد و بیگناهی می توان کردن
فغانی گر غباری در دلت هست از غم دوران
بیک جام لبالب عذرخواهی می توان کردن
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۵۸ - مجو ای دل بخور از بهر ترتیب دماغ من
مجو ای دل بخور از بهر ترتیب دماغ من
مگر آگه نیی شبهای هجر از درد و داغ من
دلم کز داغ هجران شد سیه منما ره وصلش
که هرگز سوی بستان ره نخواهد بر در زاغ من
به داغ بی کسی ز انسان گرفتارم که گر سوزم
نگردد هیچگه پروانه هم گرد چراغ من
که جوید از من سرگشته، پی در وادی هجران
مگر زاغ از هوای استخوان گیرد سراغ من
شود همچون فغانی زهره ام از بیم هجران آب
که زهر ناامیدی کرده گردون در ایاغ من