تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۲۳ - من که از ادعیه خوانان دگر ممتازم
من که از ادعیه خوانان دگر ممتازم
از دعای تو به مدح تو نمی‌پردازم
علم مدح تو بیضا علم افراختنی است
لیک من از عقبت ادعیه می‌افرازم
روزگاریست که بر دیده و بختت به دعا
بسته‌ام خواب و به بیداری خود می‌نازم
هست اقبال تو یاور که من ادعیه خوان
کار یک ساله به یک روزه دعا می‌سازم
خورد و خوابی که درو نیست گزیر آن سان را
من به آن هم ز دعای تو نمی‌پردازم
سرو را در جسدم تا رمقی هست ز جان
از برایت به فلک رخش دعا می‌تازم
بر سر لوح ثنا طرح دعا خوش طرحیست
خاصه طرحی که من از بهر تو می‌اندازم
محتشم تاب و توان باخته در دوستیت
من که بی‌تاب و توانم دل و جان می‌بازم
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۳۶ - گر شود ریش درون رخنه گر بیرونم
گر شود ریش درون رخنه گر بیرونم
بنمایم به تو کز داغ نهانت چونم
هرچه دارم من مهجور ز عشقت بادا
روزی غیر به غیر از غم روز افزونم
وصلت ار خاصهٔ عاشق نبود روز جزا
لیلی از شوق زند نعره که من مجنونم
خونم آمیخته با مهر غیوری که اگر
بیند این واقعه در خواب بریزد خونم
دی به دشنام گذشت از من و امروز به خشم
از بدآموزی امروز بسی ممنونم
نامه‌ای خواند و درید آن مه پرکار و برفت
دل به صد راز نهان ماندن آن مضمونم
محتشم در سخن این خسرویم بس که شده
خلعت آن قد موزون سخن موزونم
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۴۵ - مهر بیگانگی آغاز تو را بنده شوم
مهر بیگانگی آغاز تو را بنده شوم
میل آمیخته با ناز تو را بنده شوم
من خورم تیر نظر گرچه به غیر اندازی
التفات غلط‌انداز تو را بنده شوم
صد جهان پرده دریدی و همان راز مرا
محمی محرمی راز تو را بنده شوم
زان عیادت که نمودی به فرستادن غیر
زنده‌ام ساختی اعجاز تو را بنده شوم
خود به خواب خوش و پرداخته محفل از دل
نرگس شعبده پرداز تو را بنده شوم
روز محشر که نهد بند به دل قامت حور
من همان سرو سرافراز تو را بنده شوم
محتشم ساختی او را به سخن رام آخر
معجز طبع سخن ساز تو را بنده شوم
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵۲ - بس که ماندیم به زنجیر جنون پیر شدیم
بس که ماندیم به زنجیر جنون پیر شدیم
با قد خم شده طوق سر زنجیر شدیم
در جهان بس که گرفتیم کم خود چو هلال
آخرالامر چو خورشید جهانگیر شدیم
بعد صد چله به قدی چو کمان در ره عشق
یکی از خاک نشینان تو چون تیر شدیم
قلعهٔ تن که خطر از سپه تفرقه داشت
زان خطر کی به در از رخنهٔ تدبیر شدیم
رد نشد تیر بلای تو به تدبیر از ما
ما همانا هدف ناوک تقدیر شدیم
داد دادیم وفا را و ز بدگوئی غیر
متهم پیش سگان تو به تقصیر شدیم
محتشم عشق و جوانی و نشاط از تو که ما
در غم و محنت آن تازه جوان پیر شدیم
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶۱ - تا به کی جان کسی دل بری از هیچ کسان
تا به کی جان کسی دل بری از هیچ کسان
آفت حسن بتان است هجوم مگسان
تو ز خود غافلی ای شمع ملک پروانه
که چو گل هر نفسی میزنی آتش به کسان
زده آتش به جهان حسن تو وز بیم نفس
تا شود روی تو آئینهٔ آتش نفسان
کشور حسن بیک تاخت بگیری چو شوند
هم رهان ره سودای تو باری فرسان
به حریم حرمت پای سگانست دراز
وز سر کوی تو شیران همه کوته مرسان
رزق شاهنشهی حسن چه داند صنمی
که سجود در او سرزند از بوالهوسان
بندگیها کندت محتشم بی کس اگر
مکنی نسبتش از بنده شناسی به کسان
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶۳ - ای صبا درد من خسته به درمان برسان
ای صبا درد من خسته به درمان برسان
یعنی از من بستان جان و به جانان برسان
نامه ذره به خورشید جهان‌آرا بر
تحفهٔ مور به درگاه سلیمان برسان
عذر کم خدمتی بنده به مولا کن عرض
آستان بوسی درویش به سلطان برسان
شرح افتادگی من چو شنیدی برخیز
در خرام آی و به آن سرو خرامان برسان
سر به سر قصهٔ احوالم اگر گوش کند
زود بر گرد و به من مژدهٔ احسان برسان
ورنه بنشین و به قانون شفاعت پیشش
نامه آغاز کن و قصه به پایان برسان
نامه گر کار به جائی نرساند زنهار
تو به فریاد رس او را و به افغان برسان
از پی روشنی دیدهٔ احباب آنجا
بوی پیراهنی از مصر به کنعان برسان
محتشم باز به عنوان وفا مشهور است
قصه کوتاه کن و نامه به عنوان برسان
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۷۰ - گرچه در دیدهٔ‌تر جای تو نتوان کردن
گرچه در دیدهٔ‌ تر جای تو نتوان کردن
به همین قطع تمنای تو نتوان کردن
وصل را گرچه به کوشش نتوان یافت ولی
هجر را مانع سودای تو نتوان کردن
کنم از بهر تو دانسته خلاف دل خویش
چون خلاف دل دانای تو نتوان کردن
گرچه کفر است ز بس سرکشیت می‌ترسم
کز خدا نیز تمنای تو نتوان کردن
در دل تنگی و این طرفه که نه گردون را
صدف گوهر یکتای تو نتوان کردن
خواهم از خلق نهانت کنم اما چه کنم
که تو خورشیدی و اخفای تو نتوان کردن
گر سراپا چو فلک دیده توان گشت هنوز
سیر خود را ز تماشای تو نتوان کردن
گر کنی وعده هم ای یار غلط وعده چه سود
که نیائی و تقاضای تو نتوان کردن
محتشم گر تو کنی ترک سخن صد کان را
به دل طبع گهر زای تو نتوان کردن
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۷۸ - گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن
گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن
گفت اگر یار مکنی شکوه ز آزار مکن
گفتمش چند توان طعنه ز اغیار شنید
گفت از من بشنو گوش باغیار مکن
گفتم از درد دل خویش به جانم چه کنم
گفت تا جان شودت درد دل اظهار مکن
گفتم آن به که سر خویش فدای تو کنم
از میان تیغ برآورد که زنهار مکن
گفتمش محتشم دلشده را خوار مدار
گفت خورد از پی عزت او خوار مکن
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۷ - ای خدنگ مژه‌ات عقده گشای دل من
ای خدنگ مژه‌ات عقده گشای دل من
حل شده از تو به یک چشم زدن مشکل من
خون من ریزد اگر آن گل رعنا بر خاک
ندمد جز گل یک رنگی او از گل من
شادم از بی‌کسی خود که اگر کشته شوم
نکند کس طلب خون من از قاتل من
آن چنان تنگ دلم از غم آن تنگ دهان
که غمش نیز به تنگ آمده است از دل من
سر من بر سر آن کو فکن از تن که فتد
گاه و بی‌گاه گذار تو به سر منزل من
داشت در کشتن من تیغ تو تعجیل ولی
زود آمد به سر این دولت مستعجل من
محتشم چون به سخن نیست مه من مایل
چه شود حاصل ازین گفتهٔ بی‌حاصل من
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۲۵ - هر که دیدم چونی از غم به فغانست که تو
هر که دیدم چو نی از غم به فغانست که تو
یار غیری و فغان من از آن است که تو
همچو سوسن به زبان با همه کس در سخنی
وین خسان را همگی حمل بر آن است که تو
میدری غنچه صفت پردهٔ ناموس ولی
بر من تنگ دل این نکته عیان است که تو
پاکدامانی از آلایش اغیار چو گل
لیک امید من خسته چنان است که تو
همچو نرگس کنی از کج نظران قطع نظر
زان که از همت صاحب نظران است که تو
گرو از صورت چین بردی و ما را ز پی‌ات
دیده معنی از آن رو نگران است که تو
می‌روی وز صف سیمین بدنان هیچ بتی
محتشم را نه چنان آفت جان است که تو
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۳۲ - باز برخاسته از دشت بلا گرد سپاه
باز برخاسته از دشت بلا گرد سپاه
آرزو سایه سپه فتنه جنبت کش شاه
زده بر قلب سپاهی و دلیل است برین
وضع دستارو سراسیمگی پر کلاه
کم نگاه است ز بس حوصله اما دارد
پادشاهانه نگاهی به دل چند نگاه
زان رخ توبه شکن منع نگه ممکن نیست
که شود هر نگه آلوده به صدگونه گناه
دارد ای اختر تابنده به دور تو جهان
روز پر نور دو خورشید و شب تیره دو ماه
گر لب و خط بنمائی به خدا میل کنند
آهوان چمن قدس به این آب و گیاه
زخم ناخورده گذشتم زهم ای سنگین دل
در کمان تیر نگاه این همه دارند نگاه
صحبت ما و تو پوشیده به از خلق جهان
گرچه بر عصمت ما هر دو جهانند گواه
ز انتظار تو غلط وعده‌ام از بیم و امید
همه شب دست به سر گوش به در چشم به راه
منظر دیدهٔ یعقوب ز حرمان تاریک
چهرهٔ یوسف گل چهرهٔ چراغ ته چاه
محتشم رشحه‌ای از لجه رحمت کافی است
گر در آیند به محشر دو جهان نامه سیاه
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۴۳ - پند گوی تو چه‌ها تا به تو فهمانیده
پند گوی تو چه‌ها تا به تو فهمانیده
کز منت باز به این مرتبه رنجانیده
ز آتش سرکش قهرت ز تو رو گردانست
عاشق روی ز شمشیر نگردانیده
زان نگه قافلهٔ صبر گریزان وز پی
مژه‌ها تیغ در آن قافله خوابانیده
مژه بیش از مدد ابرویش از دل گذران
تیر پران و کمان گوشه نجنبانیده
چه روم بی تو به گشت چمن ای حور که هست
باغ گل در نظرم دوزخ تابانیده
می‌کشم پای ز هنگامهٔ عشقت که فراق
سخت چشم من ازین معرکه ترسانیده
محتشم شمع صفت چند بسوزی مروی
خویش را کس به عبث این همه سوزانیده
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۴۴ - قلم نسخ بران بر ورق حسن همه
قلم نسخ بران بر ورق حسن همه
کاین قلمرو به تو داده است خدا یک قلمه
زان دو هندوی سیه مست که مردم فکنند
تیغ هندیست نگاه تو ولیکن دو دمه
خوش‌تر از عشرت صد سالهٔ هشیارانست
با می صاف دو ساله طرب یک دو مه
از دم ناصح واعظ دلم اندر چاهیست
که ز یک سوی سموم است وز یک سوی دمه
رهزنان در صدد غارت و خوبان غافل
گرگ بیداز ز هر گوشه و در خواب رمه
دم نزع است وز شوق کلمات تو مرا
یک نفس بیش نمانده است بگو یک کلمه
محتشم فتنه قوی دست شد آن دم که نهاد
زلف نو سلسله‌اش سلسله بر پای همه
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۵۶ - به رقیب سفری وعدهٔ رفتن دادی
به رقیب سفری وعدهٔ رفتن دادی
رقتی و تفرقه را سر به دل من دادی
ملک وصلی که حسد داشت بر او دشمن و دوست
یک سر از دوست گرفتی و به دشمن دادی
بر طرف باد گوارائی از آن نعمت وصل
که ز یک شهر گرفتی و به یک تن دادی
غیر من بوی می هر که درین بزم شنید
همه را گل به بغل نقل به دامن دادی
باد تاراج ز هر جا که برآمد تو تمام
سر به خاکستر این سوخته خرمن دادی
تیغ تقدیر که بد در کف صیاد اجل
تو گرفتی و به آن غمزه پر فن دادی
محتشم دیر نکردی به وی اظهار نیاز
نیک رفتی که مرا زود به گشتن دادی
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۵۹ - بر در درج قفل زدم یک چندی
بر در درج قفل زدم یک چندی
عاقبت داد گشادش بت شکر خندی
سخت از ذوق گرفتاری من می‌کوشد
دست و بازوی کمندافکن وحشی بندی
لطف ممتاز کن آماده که آمد بر در
بی‌نیاز از تو جهانی به تو حاجتمندی
تا به نزدیک‌ترین وعدهٔ وصلت برسم
از خدا می‌طلبم عمر ابد پیوندی
اگر از مادر دوران همه یوسف زاید
ننشیند چو تو بر دامن او فرزندی
مژده‌ای درد که در دام تو افتاد آخر
نامفید به دوائی بالم خورسندی
درام از مرغ شب‌آویز دلی نالان‌تر
من که دارم ز دل آویز کمندی بندی
دگر امشب چه نظر دیده ندانم که به من
می‌کند لطف ولی لطف غضب مانندی
بهر نادیدن آن رو گه و بی‌گه ناصح
می‌دهد بندم و آن گه چه مؤثر پندی
هست دشنام پیاپی ز لب شیرینش
شربتی غیر مکرر ز مکرر قندی
محتشم عشوهٔ طاقت شکن ساقی بزم
اگر اینست دگر می‌شکنم سوگندی
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۶۶ - باز بر من نظر افکنده شکار اندازی
باز بر من نظر افکنده شکار اندازی
به شکار آمده در دشت دلم شهبازی
کرده از گوشه کنارم هدف ناوک ناز
گوشه چشم خدنگ افکن صید اندازی
خون بهای دو جهانست در اثنای عتاب
از لبش خنده‌ای از گوشهٔ چشمش نازی
سخن مجلسیش می‌کشد از ذوق مرا
چون زیم گر شنوم روزی از آن لب رازی
به زکات قدمت بر لب بام آی امشب
چون به گوشت رسد آلوده به درد آوازی
چشمت از غمزه مرا کشت و لب زنده نساخت
آخر ای یوسف عیسی نفسان اعجازی
محتشم دل چو به آن غمزه سپردی زنهار
برحذر باش که واقف نشود غمازی
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۳ - نکشد ناز مسیح آن که تو جانش باشی
نکشد ناز مسیح آن که تو جانش باشی
در عنان گیری عمر گذرانش باشی
یارب آن چشم که باشد که تو با این همه شرم
محرم راز نگه‌های نهانش باشی
حال دهشت زده‌ای خوش که دم عرض سخن
در سخن‌بندی حیرت تو زبانش باشی
میرم از رشک زیان‌کاری جان باخته‌ای
که تو سود وی و تاوان زیانش باشی
تا ابد گرد سر باغ و بهاری گردم
که تو با این خط نوخیز خزانش باشی
گر درین باغ کهن سال بمانی صد سال
خواهم از حق که همان نخل جوانش باشی
با تو پیوند دل خویش چنان می‌خواهم
که تو پیوند گسل از دو جهانش باشی
گر مکافات غلط نیست خوشا عاشق تو
که تو فردای قیامت نگرانش باشی
اگر ای روز قیامت به جهان آرندت
روز این است که ایام زمانش باشی
ای دل از وی همه در نعمت وصلند تو چند
دیده‌بان مگسان سرخوانش باشی
با همهٔ کوتهی ای دست طمع چون باشد
که شبی دایره موی میانش باشی
قابل تیر وی ای دل چونه‌ای کاش ز دور
چاشنی گیر صدائی ز کمانش باشی
زخم تیریست خوش از غمزه دل دار کز آن
غیر منت کشد اما تو نشانش باشی
برقی از خانه زین می‌جهد ای دل بشتاب
که دمی در صف نظارگیانش باشی
از من و غوطه در آتش زدن من یاد آر
دست جرات زده هرگه به عنانش باشی
محتشم دل به تو زین واسطه می‌بست که تو
تا ابد واسطهٔ امن و امانش باشی
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۴ - آن که هرگز نزد از شرم در معشوقی
آن که هرگز نزد از شرم در معشوقی
امشب افکند به سویم نظر معشوقی
امشب از چشم سیه چاشنی غمزه فشاند
که نظر کرد به سویم ز سر معشوقی
امشب از پای فتادم که پیاپی می‌کرد
در دل من گذر از رهگذر معشوقی
امشب از من حرکت رفت که بیش از همه شب
یافتم در حرکاتش اثر معشوقی
از کمر بستنش امروز یقین شد که حریف
بهر من بسته به دقت کمر معشوقی
نوبر باغ جمالست که پیدا شده است
از نهال قد آن گل ثمر معشوقی
...
زنده مانم چو در آمدز در معشوقی
محتشم مژده که پیک نظر آزادیست
به دل از مصر جمالش خبر معشوقی
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۹۰ - دیده‌ام مست و سرانداز و غزل خوان برهی
دیده‌ام مست و سرانداز و غزل خوان برهی
شاه مشرب پسری ترک و شی کج کلهی
نخل آتش ثمری سرو مرصع کمری
عالم‌افروز سهیلی علم افراز مهی
قدر به این‌ده جان چشم فریبندهٔ دل
طرفهٔ طاوس خرامی عجب آهو نگهی
ملک دل می‌رود از دست که کردست ظهور
شاه عاشق حشمی خسرو یک دل سپهی
نقد جان بر طبق عرض نه ای دل که رسید
باج خواهنده مهی کیسه تهی پادشهی
غیر ازو گر همه جان برد و بحل گشت که دید
جان ستان آدمی رستمی بی‌گنهی
محتشم بهر فرود آمدن آن شه حسن
ساز از دیده و ثاقی و ز دل بارگهی
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۹۱ - من و ملکی و خریداری مژگان سیهی
من و ملکی و خریداری مژگان سیهی
که فروشند در آن ملک به صدجان گنهی
شهسواری که به جولانگه حسنت امروز
انقلاب از نگهی میفکند در سپهی
حسن از بوالعجبی هربت نازک دل را
داده است از دل پر زلزله آرام گهی
گشته مقبول کس طاعت این خاک نشین
که به کاهی نخرد سجده زرین کلهی
کلبهٔ دل ز گدائی بستانند این قوم
نستانند بلی کشوری از پادشهی
هست عفوی که به امید وی از دیدهٔ عذر
نقطهٔ قطره اشگی که نشوید گنهی
حسن و عشقند دو ساحر که به یک چشم زدن
می‌گشایند میان دو دل از دیده رهی
مدت وصل حیاتیست ولی حیف که نیست
راست برقامت او خلعت سالی و مهی
محتشم اول عشق است چنین گرم مجوش
صبر پیش‌آور و پیدا کن ازین بیش تهی