تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فضولی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - ناله زاری که در دلها اثر دارد کجاست
ناله زاری که در دلها اثر دارد کجاست
آه جانسوزی که دلها را بدرد آرد کجاست
دردمندی کز محبت در دلش دردیست کو
بی دلی کز درد داغی بر جگر دارد کجاست
دلبران بسیار منظوری که از عین وفا
گوشه چشمی بارباب نظر دارد کجاست
کیست در راه وفا کز هر چه باشد بگذرد
وانکه در کوی وفاداری گذر دارد کجاست
پرده رخسار مطلوبست میل ماسوا
همتی کین پرده را از پیش بردارد کجاست
شاهد حسنست در هر جا برنگی جلوه گر
عارفی کز جلوه های او خبر دارد کجاست
خوب می باشد فضولی شیوه آزادگی
در ریاض دهر نخلی کین ثمر دارد کجاست
فضولی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - عاشقی رونق ز اطوار من حیران گرفت
عاشقی رونق ز اطوار من حیران گرفت
عشق از فرهاد صورت یافت از من جان گرفت
تا در آرد نقش شیرین را بمهمانی درو
خانه در بیستون فرهاد سرگردان گرفت
گر سر دعوی ندارد بهر خون کوهکن
بیستون را صورت شیرین چرا دامان گرفت
نیست لاله کوهکن انداخت سوی بیستون
سینه پر خون که از داغ دل سوزان گرفت
گر چه مشکل بود بر فرهاد کار بیستون
جان شیرین داد بر خود کار را آسان گرفت
دل بخون شد غرق با تیر تو از سوز درون
سوخت در تن آتشی از شعله در پیکان گرفت
دید سرگردانی سیاح صحرای امید
بهر آسایش فضولی دامن حرمان گرفت
فضولی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - در غمت کارم بچشم اشکبار افتاده است
در غمت کارم بچشم اشکبار افتاده است
چشم را با دل مرا با چشم کار افتاده است
لاله ها را چاک می بینم گریبان غالبا
آن سهی قد را گذر بر لاله زار افتاده است
پای بر سبزه نهادی رشک زد آتش بآب
یا ز تو عکسی بآب جویبار افتاده است
هر که رخسار تو را با چشم مستت دید گفت
گلشنی را ترک مستی بر کنار افتاده است
چشم گر افکنده بر اشک من از رحم نیست
مست بر آب روان بی اختیار افتاده است
هست هر نقشی که قدرت می کشد مرغوب لیک
از همه مرغوب تر نقش نگار افتاده است
چشم من جرم فضولی را نمی دانم که چیست
گر چه می دانم ز چشم اعتبار افتاده است
فضولی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - بهترین سیرها سیر بیابان فناست
بهترین سیرها سیر بیابان فناست
حالیا جمعیتی کانجاست در عالم کجاست
گشت ویران ملک این عالم درو مردم نماند
منزل پر مردم معمور حالا آن سراست
بر نگردد هر که زین عالم بآن عالم رود
در خوشی و ناخوشی این معنی استدلال ماست
در نکویی و بدی کار دو عالم ظاهر است
هر که آن عالم بدست آورد این عالم نخواست
چون بیابد ذوق آن عالم درین عالم کسی
هست این دیر فنا آن عشرت آباد بقاست
بی مذاق سیر آن عالم ازین عالم چه سود
نفع ایام عمل موقوف هنگام جزاست
از بد و نیک جهان بگذر فضولی شاد زی
بی نیاز از هر دو عالم بنده خاص خداست
فضولی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - هست ما را زندگی از جوهر شمشیر دوست
هست ما را زندگی از جوهر شمشیر دوست
روح ما گر هست جوهر جوهر شمشیر اوست
عالمی دارم که مستغنیست از مهر فلک
روز و شب روشن ز مهر گلرخان ماه روست
گر چه ما را کشت تیر او ز بدحالی رهاند
از نکویان در حقیقت هر چه می آید نکوست
قطع شد آب حیات از باغ عمر ما هنوز
میوه مقصود پنهان در نهال آرزوست
بیش و کم تأثیر یک فیضیست در بزم وجود
گر تفاوت در قدح باشد شراب از یک سبوست
گر تجرد هم گزیند نیست بی شر نفس بد
زهر کی زائل شود از مار گر افکند پوست
منزل جانان فضولی کس نمی داند کجاست
هر که می بینم ز سر کردست پا در جست و جوست
فضولی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - حقه لعل لبش صد درد دارد در علاج
حقه لعل لبش صد درد دارد در علاج
او ز ما مستغنی و ما را باو صد احتیاج
مه بمحمل می رود منزل بمنزل غالبا
ز آفتاب عارضت دارد تغیر در مزاج
عکس خالت هست در لوح بیاض دیده ام
خوش نماتر ز ابنوسی کان بود پیوند عاج
سینه ام بشکاف و چشمم را بخونریزی در آر
کار شاهانست فتح ملک تعیین خراج
کرده ام پنهان غم دل را ز خوف قطع سر
می کند تاجر متاع خود نهان از بیم باج
رونق از عکس خطت دارد بیاض چشم من
هست این روشن که سیم از سکه می گردد رواج
رفعت از خواهی فضولی چون فلک بی قید باش
بر زمین زن گر ز خورشیدت بود بر فرق تاج
فضولی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - نیست چشم من کزو اشک جگرگون می چکد
نیست چشم من کزو اشک جگرگون می چکد
بر سرم زخمیست از تیغت کزو خون می چکد
می چکد هر دم خوی از رخسار آتشناک او
حیرتی دارم ز آتش کآب ازو چون می چکد
می کند در کوه لعل سفته سنگ خاره را
قطره کز دیده فرهاد محزون می چکد
لاله می روید برو داغ ملامت هر کجا
بهر لیلی خون دل از چشم مجنون می چکد
در درونم دل مگر بگداخت کامشب دیده را
بر رخم خونابه از اندازه بیرون می چکد
نیست شبنم کانجم از رشک در دندان تو
قطره قطره آب می گردد ز گردون می چکد
خون دل بر رخ فضولی را ز چشم خون فشان
دمبدم بر یاد آن لبهای میگون می چکد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - بر گلویم تیغ ترک تند خوی من رسید
بر گلویم تیغ ترک تند خوی من رسید
تشنه لب بودم که آبی بر گلوی من رسید
از نسیم وصل جانها را معطر شد دماغ
غالبا کز ره غزال مشکبوی من رسید
ژاله وش بارید ازو سنگ ملامت بر سرم
آفتی برگشت زار آرزوی من رسید
کشته آنم که در جولان سمند ناز را
سرکشند از سرکشی هرگه که سوی من رسید
عالم از افسانه فرهاد و مجنون شد تهی
تا بگوش اهل عالم گفت و گوی من رسید
همچو من دیوانه دیگر بسرحد فنا
گر رسید البته هم در جست و جوی من رسید
گفتم از گریه فضولی پای در گل ماند گفت
اینچنین بهتر که نتواند بکوی من رسید
فضولی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - خوب می دانم وفا از خود جفا از یار خود
خوب می دانم وفا از خود جفا از یار خود
زآنکه او در کار خود خوبست و من در کار خود
بگذر از آزارم ای بدخواه بر خود رحم کن
ور نه می سوزم ترا با آه آتشبار خود
برق آه آتشینم می گدازد سنگ را
می دهد بدخواه در آزار من آزار خود
من کیم تا افکند آن سرو بر من سایه
کاش بگذارد مرا در سایه دیوار خود
می کند هر لحظه روزم را سیاه از دود آه
می کشم صد آه هر دم از دل افکار خود
ای که از دست دلم هر دم شکایت می کنی
گر نمی خواهی بر افشان طره طرار خود
کرده ام اکرار جان دادن فضولی در رهش
گر کشندم بر نخواهم گشت از اقرار خود
فضولی : غزلیات
شماره ۱۵۱ - هر دم از شوق لب لعلت دلم خون می شود
هر دم از شوق لب لعلت دلم خون می شود
صورت حالم ز خون دل دگرگون می شود
تا خطش سر زد ز رخ شد روز غم بر من دراز
موسمی کش روز می کاهد شب افزون می شود
گر حذر داری ز دود آه من حرفی بگو
چاره دفع گزند مار ز افسون می شود
جلوه ی حسنست مواج کمال عاشقی
هر که را لیلی نگاهی کرد مجنون می شود
نیست این آتش که با آه منست از عشق تو
در دلم سوزی که از غیرست بیرون می شود
زین غم و محنت که در آغاز عشقت می کشم
می شود معلوم کآخر حال من چون می شود
گر کند محزونیم شادش ز من پنهان کنید
شاد می بیند مرا ناگاه محزون می شود
ذوقی از قد بتان حاصل نشد زهاد را
طبع ناموزون کجا با سعی موزون می شود
می شود حاصل فضولی مقصد از دوران دل
با وجود صبر بر بی داد گردون می شود
فضولی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - بخت بد بی اختیار از کوی یارم می برد
بخت بد بی اختیار از کوی یارم می برد
بی قرارم می کند بی اختیارم می برد
چون نگریم در طریق عشق ترک اعتبار
در میان پاکبازان اعتبارم می برد
التفاتی نیست بر حالم ز اهل این دیار
وه که این بی التفاتی زین دیارم می برد
تا چه بد کردم درین کشور که بهر کام دل
آنکه با صد عزتم آورد خوارم می برد
وه چه حالست این که دور دون بدین محنت سرا
شادمان می آورد هر بار زارم می برد
بر سر آن کوی تا یابم بکام دل قرار
چرخ خاکم کرده بود اکنون غبارم می برد
من فضولی نیستم سرگشته عالم بخود
اینچنین بی خود بهر سو روزگارم می برد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - هر دم از تیر توام بر سینه صد روزن بود
هر دم از تیر توام بر سینه صد روزن بود
چون زره گر سینه چاک من از آهن بود
سر بود بر خاک بهر سجده شکرم مدام
گر سر کویت پس از مردن مرا مدفن بود
بی تو ای جان گریه ام تسکین نمی یابد دمی
شمع چون من نیست او را گریه تا مردن بود
نیست تار شمع را بی شعله آتش فروغ
بی غم لعلت نمی خواهم رگی در تن بود
شهره دهرست مجنون در ملامت لاجرم
هر که باشد مبتلای چون تویی چون من بود
سوی گلشن باغبان بیهوده تکلیفم مکن
کی مرا دور از سر کویش سر گلشن بود
از فضولی کاش نگذارد نشان سودای دوست
تا بکی آماج تیر طعنه دشمن بود
فضولی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - جان بیرون رفته را بویت بتن می آورد
جان بیرون رفته را بویت بتن می آورد
مرده را ذوق کلامت در سخن می آورد
هست شبنم یا نسیم صبح با ذکر لبت
غنچها را آب حسرت در دهن می آورد
زلف پر چین برگشا تا بر خطا قایل شود
آنکه رنجی می برد مشک از ختن می آورد
سوی شیرین جوی شیر از بیستون هر صبح و شام
سیل سیلاب سرشک کوهن می آورد
بوی گل گر از چمن بیرون رود بی وجه نیست
بلبل گم گشته را سوی چمن می آورد
سرورا نسبت بنخل قامت خوبان مکن
نخل قامت میوه سیب ذقن می آورد
در غم آن قامت و عارض فضولی هر که مرد
تا قیامت خاک او سرو و سمن می آورد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - ماه من کز لعل لب کامی بهر ناکام داد
ماه من کز لعل لب کامی بهر ناکام داد
خواستم من نیز کام خود مرا دشنام داد
برد هوشم را بدشنامی لبش یا ساقی
بهر مستی از می تلخی مرا یک جام داد
مضطرب بودم که آیا چیست قدرم پیش او
اضطرابم را بدشنامی لبش آرام داد
مردم از ذوقی که در دشنام آن لب یافتم
جان فدای نشأه کان باده گلفام داد
چیست جرم من که مخصوصم بداغ هجر کرد
آنکه بر خوان وصال خود صلای عام داد
بس که هوشم برد گفتارش ندانستم که او
وعده کشتن مرا یا مژده انعام داد
با فضولی محنت ایام را کاری نماند
بی خودی او را نجات از محنت ایام داد
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۲ - طعنه اغیار بهر یار می باید کشید
طعنه اغیار بهر یار می باید کشید
یار باید طعنه اغیار می باید کشید
هیچ یاری بی جفای طعنه اغیار نیست
بهر یک گل محنت صد خار می باید کشید
هیج مقصودی میسر نیست بی آزار دل
بهر هر مقصود صد آزار می باید کشید
تا بدست آرد مسافر از منافع اندکی
در سفرها محنت بسیار می باید کشید
دیدن آغیار با یارست نوعی از بلا
عاشقان را این بلد ناچار می باید کشید
ترک کار عاشقی باید گرفتن بعد ازین
چند سرگردانی این کار می باید کشید
گر میسر هم شود عشاق را دیدار یار
انتظار وعده دیدار می باید کشید
محنت عالم فضولی کرد ما را تنگدل
پا ازین ویرانه خونخوار می باید کشید
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - یار از عاشق نمی باید که پروا شود
یار از عاشق نمی باید که پروا شود
تا نه عاشق درد دل گوید نه او رسوا شود
ما دهان یار را از غنچه بهتر گفته ایم
غنچه هم این حرف خواهد گفت گر گویا شود
ماه من چون تو ملک خویی پری رخساره
نیست در روی زمین حالا مگر پیدا شود
میل پنهان تو با من هست عین لطف لیک
آه ازان لطفی کزو اظهار استغنا شود
تو کشیدی تیغ و من صد سیل بگشادم ز چشم
شد مقد غالبا عالم خراب از ما شود
پر غم او شد دل از ناصح مرا سودی نماند
غم مگر بیرون شود تا پند او را جا شود
پیش بی دردان فضولی سر بپای او منه
احتیاطی کن مبادا فتنه بر پا شود
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - تا مرا سودای شمع عارضت در سر نبود
تا مرا سودای شمع عارضت در سر نبود
سینه ام سوزان دلم صد پاره چشمم تر نبود
در گریبان دلم روزی که عشقت دست زد
هستیم را جز لباس نیستی در بر نبود
جان من روزی که شوق جوهر تیغ تو داشت
در جهان نام و نشان از جسم و از جوهر نبود
از ازل تنها مرا شد درد تنهایی نصیب
غالبا این درد را قابل کسی دیگر نبود
در جهان جز عاشقی کاری نکردم اختیار
چون کنم نسبت بمن کاری ازین بهتر نبود
هیچگه غمخانه ام را سیل خون نگشاد در
کز بلا صد خیل بهر دیدنم بر در نبود
پیش ازین حال فضولی را نمی دیدم خراب
در دل او غالبا درد و غم دلبر نبود
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - گاه لطفی می نماید گه جفایی می کند
گاه لطفی می نماید گه جفایی می کند
شوخی آن طفل هر دم اقتضایی می کند
آه ازان نورس که گه رخ می نماید گاه زلف
هر زمان ما را گرفتار بلایی می کند
هر طرف صد مبتلا دارد ولی از سرکشی
او کجا پروای حال مبتلایی می کند
کار من عشقست جز کویت ندارم هیچ جا
هر کسی تدبیر کار خود ز جایی می کند
وعده مهر و وفا تا کی دهد آن تندخو
وقت شد گر وعده خود را وفایی می کند
خون شود یارب که بربودست صبر و طاقتم
دل که هر دم آرزوی دلربایی می کند
حاکم تقدیر در هر کار حکمی کرده است
هر که می گیرد خلاف او خطایی می کند
بنده لعل لب یارم فضولی کان طبیب
درد دل در هر که می بیند دوایی می کند
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - کار من در عاشقی جز با غم یاری نماند
کار من در عاشقی جز با غم یاری نماند
گو برو عقل از سرم با او مرا کاری نماند
رفت مژگانم بسیل اشک از اطراف چشم
در ره خیل خیال گلرخان خاری نماند
عاشقان را تیغ بی صبری ز دام غم رهاند
جز دل زار گرفتارم گرفتاری نماند
خواهدم افکند ضعف از پا چنین کز سیل اشک
در فضای دهر بهر تکیه دیواری نماند
هر که بود از صحبت دلگیر من دامن کشید
همدمم در بزم غم جز ناله زاری نماند
با که بنمایم متاع خویش در بازار دهر
جوهر اسرار معنی را خریداری نماند
شد فضولی نقد عمرم صرف در ایام غم
بهر اظهار غم ایام غمخواری نماند
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - دل درون سینه دردت را بجان می پرورد
دل درون سینه دردت را بجان می پرورد
ذوق می بیند ازان هر دم ازان می پرورد
عاقبت معلوم شد بهر سکانت بوده است
این که جسم ناتوانم استخوان می پرورد
لعل اشک لاله گون پرورده چشم منست
کی بدین رونق بود لعلی که کان می پرورد
چون نریزد با خیال خط او چشمم سرشک
سبزه دارد بآن آب روان می پرورد
چون قدت ناید اگر سازد بدین عالم روان
هر نهالی را که رضوان در جنان می پرورد
نعمت دنیا بجاهل گر رسد نبود عجب
هست عادت طفل را لطف زنان می پرورد
دیده و دل را فضولی می دهد خون از جگر
دشمنان خویش را بنگر چه سان می پرورد