تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۲ - اگر عالم همه پرخار باشد
اگر عالم همه پرخار باشد
دل عاشق همه گلزار باشد
وگر بیکار گردد چرخ گردون
جهان عاشقان بر کار باشد
همه غمگین شوند و جان عاشق
لطیف و خرم و عیار باشد
به عاشق ده تو هر جا شمع مردهست
که او را صد هزار انوار باشد
وگر تنهاست عاشق نیست تنها
که با معشوق پنهان یار باشد
شراب عاشقان از سینه جوشد
حریف عشق در اسرار باشد
به صد وعده نباشد عشق خرسند
که مکر دلبران بسیار باشد
وگر بیمار بینی عاشقی را
نه شاهد بر سر بیمار باشد؟
سوار عشق شو وز ره میندیش
که اسب عشق بس رهوار باشد
به یک حمله تو را منزل رساند
اگرچه راه ناهموار باشد
علف خواری نداند جان عاشق
که جان عاشقان خمار باشد
ز شمس الدین تبریزی بیابی
دلی کو مست و بس هشیار باشد
دل عاشق همه گلزار باشد
وگر بیکار گردد چرخ گردون
جهان عاشقان بر کار باشد
همه غمگین شوند و جان عاشق
لطیف و خرم و عیار باشد
به عاشق ده تو هر جا شمع مردهست
که او را صد هزار انوار باشد
وگر تنهاست عاشق نیست تنها
که با معشوق پنهان یار باشد
شراب عاشقان از سینه جوشد
حریف عشق در اسرار باشد
به صد وعده نباشد عشق خرسند
که مکر دلبران بسیار باشد
وگر بیمار بینی عاشقی را
نه شاهد بر سر بیمار باشد؟
سوار عشق شو وز ره میندیش
که اسب عشق بس رهوار باشد
به یک حمله تو را منزل رساند
اگرچه راه ناهموار باشد
علف خواری نداند جان عاشق
که جان عاشقان خمار باشد
ز شمس الدین تبریزی بیابی
دلی کو مست و بس هشیار باشد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۳ - تویی نقشی که جانها برنتابد
تویی نقشی که جانها برنتابد
که قند تو دهانها برنتابد
جهان گرچه که صد رو در تو دارد
جمالت را جهانها برنتابد
روان گشتند جانها سوی عشقت
که با عشقت روانها برنتابد
درون دل نهان نقشیست از تو
که لطفش را نهانها برنتابد
چو خلوتگاه جان آیی خمش کن
که آن خلوت زبانها برنتابد
بد و نیک ار ببینی نیک نبود
از آن بگذر کزانها برنتابد
بگو تو نام شمس الدین تبریز
که نامش را نشانها برنتابد
که قند تو دهانها برنتابد
جهان گرچه که صد رو در تو دارد
جمالت را جهانها برنتابد
روان گشتند جانها سوی عشقت
که با عشقت روانها برنتابد
درون دل نهان نقشیست از تو
که لطفش را نهانها برنتابد
چو خلوتگاه جان آیی خمش کن
که آن خلوت زبانها برنتابد
بد و نیک ار ببینی نیک نبود
از آن بگذر کزانها برنتابد
بگو تو نام شمس الدین تبریز
که نامش را نشانها برنتابد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۴ - دلی دارم که گرد غم نگردد
دلی دارم که گرد غم نگردد
میی دارم که هرگز کم نگردد
دلی دارم که خوی عشق دارد
که جز با عاشقان همدم نگردد
خطی بستانم از میر سعادت
که دیگر غم درین عالم نگردد
چو خاص و عام آب خضر نوشند
دگر کس سخرهٔ ماتم نگردد
اگر فاسق بود زاهد کنندش
وگر زاهد بود بلعم نگردد
چو یابد نردبان بر چرخ شادی
ز غم چون چرخ پشتش خم نگردد
چو خرم شاه عشق از دل برون جست
که باشد که خوش و خرم نگردد؟
ز سایهی طرههای درهم او
ز هر همسایهیی درهم نگردد
بکن توبه ز گفتار ارچه توبه
از آن توبه شکن محکم نگردد
میی دارم که هرگز کم نگردد
دلی دارم که خوی عشق دارد
که جز با عاشقان همدم نگردد
خطی بستانم از میر سعادت
که دیگر غم درین عالم نگردد
چو خاص و عام آب خضر نوشند
دگر کس سخرهٔ ماتم نگردد
اگر فاسق بود زاهد کنندش
وگر زاهد بود بلعم نگردد
چو یابد نردبان بر چرخ شادی
ز غم چون چرخ پشتش خم نگردد
چو خرم شاه عشق از دل برون جست
که باشد که خوش و خرم نگردد؟
ز سایهی طرههای درهم او
ز هر همسایهیی درهم نگردد
بکن توبه ز گفتار ارچه توبه
از آن توبه شکن محکم نگردد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۵ - خنک جانی که او یاری پسندد
خنک جانی که او یاری پسندد
کزو دوریش خود صورت نبندد
تو باشی خنده و یار تو شادی
که بیشادی دهان کس نخندد
تو باشی سجده و یار تو تعظیم
که بیتعظیم هرگز سر نخنبد
تو باشی چون صدا و یار غارت
چو آوازی به نزد کوه و گنبد
تو آدینه بوی او وقت خطبه
نه زادینه جدا چون روز شنبد
نگر آخر دمی در نحن اقرب
نظر را تا نجنباند نجنبد
خیالی خوش دهد دل زان بنازد
خیالی زشت آرد دل بتندد
بر او مسخره آمد دل و جان
گه از صله گه از سیلیش رندد
مزن سیلی چنان که گیج گردم
ز گیجی دور افتم زاصل و مسند
خمش تا درس گوید آن زبانی
که لا باشد به پیشش صد مهند
اگر گویی تو نی را هی خمش کن
بگوید با لبش گو ای مؤید
کزو دوریش خود صورت نبندد
تو باشی خنده و یار تو شادی
که بیشادی دهان کس نخندد
تو باشی سجده و یار تو تعظیم
که بیتعظیم هرگز سر نخنبد
تو باشی چون صدا و یار غارت
چو آوازی به نزد کوه و گنبد
تو آدینه بوی او وقت خطبه
نه زادینه جدا چون روز شنبد
نگر آخر دمی در نحن اقرب
نظر را تا نجنباند نجنبد
خیالی خوش دهد دل زان بنازد
خیالی زشت آرد دل بتندد
بر او مسخره آمد دل و جان
گه از صله گه از سیلیش رندد
مزن سیلی چنان که گیج گردم
ز گیجی دور افتم زاصل و مسند
خمش تا درس گوید آن زبانی
که لا باشد به پیشش صد مهند
اگر گویی تو نی را هی خمش کن
بگوید با لبش گو ای مؤید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۶ - چمن جز عشق تو کاری ندارد
چمن جز عشق تو کاری ندارد
وگر دارد چو من باری ندارد
چه بیذوق است آن کش عشق نبود
چه مردهست آن که او یاری ندارد
به غیر قوت تن قوتی ننوشد
به جز دنیا سمن زاری ندارد
هر آن که ترک خر گوید ز مستی
غم پالان و افساری ندارد
ز خر رست و روان شد پا برهنه
به گلزاری که آن خاری ندارد
چه غم دارد که خر رفت و رسن برد؟
بر او خر چو مقداری ندارد
مشو غره به ازرق پوش گردون
که اندر زیر ایزاری ندارد
درافکن فتنهٔ دیگر درین شهر
که دور عشق هنجاری ندارد
بدران پردهها را زان که عاشق
ز بیشرمی غم و عاری ندارد
بزن آتش درین گفت و در آن کس
که در گفت تو اقراری ندارد
وگر دارد چو من باری ندارد
چه بیذوق است آن کش عشق نبود
چه مردهست آن که او یاری ندارد
به غیر قوت تن قوتی ننوشد
به جز دنیا سمن زاری ندارد
هر آن که ترک خر گوید ز مستی
غم پالان و افساری ندارد
ز خر رست و روان شد پا برهنه
به گلزاری که آن خاری ندارد
چه غم دارد که خر رفت و رسن برد؟
بر او خر چو مقداری ندارد
مشو غره به ازرق پوش گردون
که اندر زیر ایزاری ندارد
درافکن فتنهٔ دیگر درین شهر
که دور عشق هنجاری ندارد
بدران پردهها را زان که عاشق
ز بیشرمی غم و عاری ندارد
بزن آتش درین گفت و در آن کس
که در گفت تو اقراری ندارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۷ - سماع صوفیان می در نگیرد
سماع صوفیان می در نگیرد
که آتش هیزمی را تر نگیرد
یقین میدان که جسمانیست آفت
مکوپ این دست تا پا برنگیرد
بیابد خلوت عشرت مسیحا
اگر مجلس ز گاو و خر نگیرد
چرا در بزم خلوت بیگرانان
دل ما عیش را از سر نگیرد؟
نه اصل این بنا باشد کلوخی؟
کلوخی لطف آن دلبر نگیرد
که چشم حقد یوسف را نداند
که بانگ چنگ گوش کر نگیرد
ز هر آهو نه صحرا مشک یابد
ز هر گاوی جهان عنبر نگیرد
ز هر نی نالهٔ مشتاق ناید
و هر مرغی ز نی شکر نگیرد
چه داند لطف زهره زهره رفته؟
که او را گوشهٔ چادر نگیرد
می جان را به جز جانی ننوشد
که جسمانی می انور نگیرد
نه هر ابری حریف ماه گردد
که اختر را به جز اختر نگیرد
اگر دلدار گیرد در جهان کس
ازین دلدار ما خوش تر نگیرد
خداوند شمس دین آن نور تبریز
که هر کس را چو من چاکر نگیرد
که آتش هیزمی را تر نگیرد
یقین میدان که جسمانیست آفت
مکوپ این دست تا پا برنگیرد
بیابد خلوت عشرت مسیحا
اگر مجلس ز گاو و خر نگیرد
چرا در بزم خلوت بیگرانان
دل ما عیش را از سر نگیرد؟
نه اصل این بنا باشد کلوخی؟
کلوخی لطف آن دلبر نگیرد
که چشم حقد یوسف را نداند
که بانگ چنگ گوش کر نگیرد
ز هر آهو نه صحرا مشک یابد
ز هر گاوی جهان عنبر نگیرد
ز هر نی نالهٔ مشتاق ناید
و هر مرغی ز نی شکر نگیرد
چه داند لطف زهره زهره رفته؟
که او را گوشهٔ چادر نگیرد
می جان را به جز جانی ننوشد
که جسمانی می انور نگیرد
نه هر ابری حریف ماه گردد
که اختر را به جز اختر نگیرد
اگر دلدار گیرد در جهان کس
ازین دلدار ما خوش تر نگیرد
خداوند شمس دین آن نور تبریز
که هر کس را چو من چاکر نگیرد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۸ - رجب بیرون شد و شعبان درآمد
رجب بیرون شد و شعبان درآمد
برون شد جان ز تن جانان درآمد
دم جهل و دم غفلت برون شد
دم عشق و دم غفران درآمد
بروید دل گل و نسرین و ریحان
چو از ابر کرم باران درآمد
دهان جمله غمگینان بخندد
بدین قندی که در دندان درآمد
چو خورشید آدمی زربفت پوشد
چو آن مه روی زرافشان درآمد
بزن دست و بگو ای مطرب عشق
که آن سرفتنه پاکوبان درآمد
اگر دی رفت باقی باد امروز
وگر عمر بشد عثمان درآمد
همه عمر گذشته باز آید
چو این اقبال جاویدان درآمد
چو در کشتی نوحی مست خفته
چه غم داری اگر طوفان درآمد
منور شد چو گردون خاک تبریز
چو شمس الدین درآن میدان درآمد
برون شد جان ز تن جانان درآمد
دم جهل و دم غفلت برون شد
دم عشق و دم غفران درآمد
بروید دل گل و نسرین و ریحان
چو از ابر کرم باران درآمد
دهان جمله غمگینان بخندد
بدین قندی که در دندان درآمد
چو خورشید آدمی زربفت پوشد
چو آن مه روی زرافشان درآمد
بزن دست و بگو ای مطرب عشق
که آن سرفتنه پاکوبان درآمد
اگر دی رفت باقی باد امروز
وگر عمر بشد عثمان درآمد
همه عمر گذشته باز آید
چو این اقبال جاویدان درآمد
چو در کشتی نوحی مست خفته
چه غم داری اگر طوفان درآمد
منور شد چو گردون خاک تبریز
چو شمس الدین درآن میدان درآمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۹ - چو شب شد جملگان در خواب رفتند
چو شب شد جملگان در خواب رفتند
همه چون ماهیان در آب رفتند
دو چشم عاشقان بیدار تا روز
همه شب سوی آن محراب رفتند
چو ایشان را حریف از اندرون است
چه غم دارند اگر اصحاب رفتند
همه در غصه و در تاب و عشاق
به سوی طرهٔ پرتاب رفتند
همه اندر غم اسباب و ایشان
قلندروار بیاسباب رفتند
که یابد گرد ایشان را که ایشان
چو برق و باد سخت اشتاب رفتند
تو چون دلوی برین دولاب میگرد
که ایشان برتر از دولاب رفتند
ببین آنها که بند سیم بودند
درون خاک چون سیماب رفتند
ببین آنها که سیمین بر گزیدند
به روی سرخ چون عناب رفتند
همه چون ماهیان در آب رفتند
دو چشم عاشقان بیدار تا روز
همه شب سوی آن محراب رفتند
چو ایشان را حریف از اندرون است
چه غم دارند اگر اصحاب رفتند
همه در غصه و در تاب و عشاق
به سوی طرهٔ پرتاب رفتند
همه اندر غم اسباب و ایشان
قلندروار بیاسباب رفتند
که یابد گرد ایشان را که ایشان
چو برق و باد سخت اشتاب رفتند
تو چون دلوی برین دولاب میگرد
که ایشان برتر از دولاب رفتند
ببین آنها که بند سیم بودند
درون خاک چون سیماب رفتند
ببین آنها که سیمین بر گزیدند
به روی سرخ چون عناب رفتند
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۰ - پریر آن چهرهٔ یارم چه خوش بود
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۱ - دلم را نالهٔ سرنای باید
دلم را نالهٔ سرنای باید
که از سرنای بوی یار آید
به جان خواهم نوای عاشقانه
کزان ناله جمال جان نماید
همینالم که از غم باردارم
عجب این جان نالان تا چه زاید
بگو ای نای حال عاشقان را
که آواز تو جان میآزماید
ببین ای جان من کز بانگ طاسی
مه بگرفته چون وا میگشاید
بخوان بر سینهٔ دل این عزیمت
که تا فریاد از پریان برآید
چو ناله مونس رنجور گردد
گرش گویی خمش کن هم نشاید
که از سرنای بوی یار آید
به جان خواهم نوای عاشقانه
کزان ناله جمال جان نماید
همینالم که از غم باردارم
عجب این جان نالان تا چه زاید
بگو ای نای حال عاشقان را
که آواز تو جان میآزماید
ببین ای جان من کز بانگ طاسی
مه بگرفته چون وا میگشاید
بخوان بر سینهٔ دل این عزیمت
که تا فریاد از پریان برآید
چو ناله مونس رنجور گردد
گرش گویی خمش کن هم نشاید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۲ - بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۳ - کسی کز غمزهیی صد عقل بندد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۴ - چنان کز غم دل دانا گریزد
چنان کز غم دل دانا گریزد
دو چندان غم ز پیش ما گریزد
مگر ما شحنهایم و غم چو دزد است؟
چو ما را دید جا از جا گریزد
بغرد شیر عشق و گلهٔ غم
چو صید از شیر در صحرا گریزد
ز نابینا برهنه غم ندارد
ز پیش دیدهٔ بینا گریزد
مرا سوداست تا غم را ببینم
ولیکن غم ازین سودا گریزد
همه عالم به دست غم زبونند
چو او بیند مرا تنها گریزد
اگر بالا روم پستی گریزد
وگر پستی روم بالا گریزد
خمش باشم بود کین غم درافتد
غلط خود غم ز ناگویا گریزد
دو چندان غم ز پیش ما گریزد
مگر ما شحنهایم و غم چو دزد است؟
چو ما را دید جا از جا گریزد
بغرد شیر عشق و گلهٔ غم
چو صید از شیر در صحرا گریزد
ز نابینا برهنه غم ندارد
ز پیش دیدهٔ بینا گریزد
مرا سوداست تا غم را ببینم
ولیکن غم ازین سودا گریزد
همه عالم به دست غم زبونند
چو او بیند مرا تنها گریزد
اگر بالا روم پستی گریزد
وگر پستی روم بالا گریزد
خمش باشم بود کین غم درافتد
غلط خود غم ز ناگویا گریزد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۵ - هر آن دلها که بیتو شاد باشد
هر آن دلها که بیتو شاد باشد
چو خاشاکی میان باد باشد
چو مرغ خانگی کز اوج پرد
چو شاگردی که بیاستاد باشد
چه ماند صورتی کز خود تراشی
بدان شاهی که حوری زاد باشد؟
چه ماند هیبت شمشیر چوبین
به شمشیری که از پولاد باشد؟
تو عهدی کردهیی چون روح بودی
ولیکن کی تو را آن یاد باشد
اگر منکر شوی من صبر دارم
بدان روزی که روز داد باشد
چو خاشاکی میان باد باشد
چو مرغ خانگی کز اوج پرد
چو شاگردی که بیاستاد باشد
چه ماند صورتی کز خود تراشی
بدان شاهی که حوری زاد باشد؟
چه ماند هیبت شمشیر چوبین
به شمشیری که از پولاد باشد؟
تو عهدی کردهیی چون روح بودی
ولیکن کی تو را آن یاد باشد
اگر منکر شوی من صبر دارم
بدان روزی که روز داد باشد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۶ - سگ ارچه بیفغان و شر نباشد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۷ - عجب آن دلبر زیبا کجا شد؟
عجب آن دلبر زیبا کجا شد؟
عجب آن سرو خوش بالا کجا شد؟
میان ما چو شمعی نور میداد
کجا شد ای عجب بیما کجا شد؟
دلم چون برگ میلرزد همه روز
که دلبر نیم شب تنها کجا شد؟
برو بر ره بپرس از رهگذریان
که آن همراه جان افزا کجا شد؟
برو در باغ پرس از باغبانان
که آن شاخ گل رعنا کجا شد؟
برو بر بام پرس از پاسبانان
که آن سلطان بیهمتا کجا شد؟
چو دیوانه همیگردم به صحرا
که آن آهو در این صحرا کجا شد؟
دو چشم من چو جیحون شد ز گریه
که آن گوهر درین دریا کجا شد؟
ز ماه و زهره میپرسم همه شب
که آن مه رو برین بالا کجا شد؟
چو آن ماست چون با دیگران است؟
چو این جا نیست او آن جا کجا شد؟
دل و جانش چو با الله پیوست
اگر زین آب و گل شد لا کجا شد؟
بگو روشن که شمس الدین تبریز
چو گفت الشمس لا تخفی کجا شد؟
عجب آن سرو خوش بالا کجا شد؟
میان ما چو شمعی نور میداد
کجا شد ای عجب بیما کجا شد؟
دلم چون برگ میلرزد همه روز
که دلبر نیم شب تنها کجا شد؟
برو بر ره بپرس از رهگذریان
که آن همراه جان افزا کجا شد؟
برو در باغ پرس از باغبانان
که آن شاخ گل رعنا کجا شد؟
برو بر بام پرس از پاسبانان
که آن سلطان بیهمتا کجا شد؟
چو دیوانه همیگردم به صحرا
که آن آهو در این صحرا کجا شد؟
دو چشم من چو جیحون شد ز گریه
که آن گوهر درین دریا کجا شد؟
ز ماه و زهره میپرسم همه شب
که آن مه رو برین بالا کجا شد؟
چو آن ماست چون با دیگران است؟
چو این جا نیست او آن جا کجا شد؟
دل و جانش چو با الله پیوست
اگر زین آب و گل شد لا کجا شد؟
بگو روشن که شمس الدین تبریز
چو گفت الشمس لا تخفی کجا شد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۸ - به صورت یار من چون خشمگین شد
به صورت یار من چون خشمگین شد
دلم گفت اه مگر با من به کین شد؟
به صد وادی فرو رفتم به سودا
که چه چاره که چاره گر چنین شد؟
به سوی آسمان رفتم چو دیوان
ازین درد آسمان من زمین شد
مرا گفتند راه راست برگیر
چه ره گیرم که یار راستین شد
مرا همراه و هم راه است یارم
که روی او مرا ایمان و دین شد
به زیر گلبنش هر کس که بنشست
سعادت با نشستش هم نشین شد
درین گفتارم آن معنی طلب کن
نفسهای خوشم او را کمین شد
ازیرا اسمها عین مسماست
ز عین اسم آدم عین بین شد
اگر خواهی که عین جمع باشی
همین شد چاره و درمان همین شد
مخوان این گنج نامه دیگر ای جان
که این گنج از پی حکمت دفین شد
به کهگل چون بپوشم آفتابی؟
جهانی کی درون آستین شد؟
اگر تو زین ملولی وای بر تو
که تو پیرار مردی این یقین شد
زره بر آب میدان این سخن را
همان آب است الا شکل چین شد
ز خود محجوبشان کردم به گفتن
به پیش حاسدان واجب چنین شد
خمش باشم لب از گفتن ببندم
که مشتی بئس با پیری قرین شد
دلم گفت اه مگر با من به کین شد؟
به صد وادی فرو رفتم به سودا
که چه چاره که چاره گر چنین شد؟
به سوی آسمان رفتم چو دیوان
ازین درد آسمان من زمین شد
مرا گفتند راه راست برگیر
چه ره گیرم که یار راستین شد
مرا همراه و هم راه است یارم
که روی او مرا ایمان و دین شد
به زیر گلبنش هر کس که بنشست
سعادت با نشستش هم نشین شد
درین گفتارم آن معنی طلب کن
نفسهای خوشم او را کمین شد
ازیرا اسمها عین مسماست
ز عین اسم آدم عین بین شد
اگر خواهی که عین جمع باشی
همین شد چاره و درمان همین شد
مخوان این گنج نامه دیگر ای جان
که این گنج از پی حکمت دفین شد
به کهگل چون بپوشم آفتابی؟
جهانی کی درون آستین شد؟
اگر تو زین ملولی وای بر تو
که تو پیرار مردی این یقین شد
زره بر آب میدان این سخن را
همان آب است الا شکل چین شد
ز خود محجوبشان کردم به گفتن
به پیش حاسدان واجب چنین شد
خمش باشم لب از گفتن ببندم
که مشتی بئس با پیری قرین شد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۹ - چو دیوم عاشق آن یک پری شد
چو دیوم عاشق آن یک پری شد
ز دیوی خویشتن یک سر بری شد
چو ناگاهان بدیدش همچو برقی
برون پرید عقلش زان سری شد
در انگشت پری مهر سلیمان
چو دید آن جان و دل در چاکری شد
چو سر چاکری عشق دریافت
فراز هفت چرخ مهتری شد
چو لب تر کرد او از جام عشقش
بدان خشکی لب او از تری شد
چو شد او مشتری عشق جنی
کمینه بندگانش مشتری شد
چو گاوی بود بیجان و زبان دیو
بدادش جان و عشقش سامری شد
همه جور و جفا و محنت عشق
برو شیرین چو مهر مادری شد
مگر درد فراق و جور هجران
که تاب آن نبودش زان بری شد
ز دست هجر او تا پیش مخدوم
که شمس الدینست بهر داوری شد
چو دیو آمد به پیشش خاک بوسید
از آنش با ملایک همپری شد
از آن مستی به تبریز است گردان
که از جانش هوای کافری شد
ز دیوی خویشتن یک سر بری شد
چو ناگاهان بدیدش همچو برقی
برون پرید عقلش زان سری شد
در انگشت پری مهر سلیمان
چو دید آن جان و دل در چاکری شد
چو سر چاکری عشق دریافت
فراز هفت چرخ مهتری شد
چو لب تر کرد او از جام عشقش
بدان خشکی لب او از تری شد
چو شد او مشتری عشق جنی
کمینه بندگانش مشتری شد
چو گاوی بود بیجان و زبان دیو
بدادش جان و عشقش سامری شد
همه جور و جفا و محنت عشق
برو شیرین چو مهر مادری شد
مگر درد فراق و جور هجران
که تاب آن نبودش زان بری شد
ز دست هجر او تا پیش مخدوم
که شمس الدینست بهر داوری شد
چو دیو آمد به پیشش خاک بوسید
از آنش با ملایک همپری شد
از آن مستی به تبریز است گردان
که از جانش هوای کافری شد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۰ - نگارا مردگان از جان چه دانند؟
نگارا مردگان از جان چه دانند؟
کلاغان قدر تابستان چه دانند؟
بر بیگانگان تا چند باشی؟
بیا جان قدر تو ایشان چه دانند؟
بپوشان قد خوبت را ازیشان
که کوران سرو در بستان چه دانند؟
خرامان جانب میدان خویش آ
مباش آن جا خران میدان چه دانند؟
بزن چوگان خود را بر در ما
که خامان لطف آن چوگان چه دانند؟
بهل ویرانه بر جغدان منکر
که جغدان شهر آبادان چه دانند؟
چه دانند ملک دل را تن پرستان؟
گدایان طبع سلطانان چه دانند؟
یکی مشتی ازین بیدست و بیپا
حدیث رستم دستان چه دانند؟
کلاغان قدر تابستان چه دانند؟
بر بیگانگان تا چند باشی؟
بیا جان قدر تو ایشان چه دانند؟
بپوشان قد خوبت را ازیشان
که کوران سرو در بستان چه دانند؟
خرامان جانب میدان خویش آ
مباش آن جا خران میدان چه دانند؟
بزن چوگان خود را بر در ما
که خامان لطف آن چوگان چه دانند؟
بهل ویرانه بر جغدان منکر
که جغدان شهر آبادان چه دانند؟
چه دانند ملک دل را تن پرستان؟
گدایان طبع سلطانان چه دانند؟
یکی مشتی ازین بیدست و بیپا
حدیث رستم دستان چه دانند؟
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۱ - کسی که غیر این سوداش نبود
کسی که غیر این سوداش نبود
ز ذوق ماش یاد ماش نبود
مثال گوی در میدان حیرت
دوان باشد اگرچه پاش نبود
وجودی که نرست از سایهٔ خوش
پناه سایهٔ عنقاش نبود
نماید آینه سیمای هر کس
ازیرا صورت و سیماش نبود
به روزی صد هزاران عیب و خوبی
بگوید آینه غوغاش نبود
ندارد آینه با زشت بغضی
هوای چهرهٔ زیباش نبود
دهانی زین شکر مجروح گردد
که دندانهای شکرخاش نبود
به پرهای عجب دل برپریدی
ولیک از دام او پرواش نبود
برو چون مه پی خورشید میکاه
که بیکاهش جمال افزاش نبود
ز ذوق ماش یاد ماش نبود
مثال گوی در میدان حیرت
دوان باشد اگرچه پاش نبود
وجودی که نرست از سایهٔ خوش
پناه سایهٔ عنقاش نبود
نماید آینه سیمای هر کس
ازیرا صورت و سیماش نبود
به روزی صد هزاران عیب و خوبی
بگوید آینه غوغاش نبود
ندارد آینه با زشت بغضی
هوای چهرهٔ زیباش نبود
دهانی زین شکر مجروح گردد
که دندانهای شکرخاش نبود
به پرهای عجب دل برپریدی
ولیک از دام او پرواش نبود
برو چون مه پی خورشید میکاه
که بیکاهش جمال افزاش نبود