تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۷۴ - به عالم غیر تو دلبر ندارم
به عالم غیر تو دلبر ندارم
بجز لطفت کسی دیگر ندارم
گرم چرخ فلک هم دست باشد
من از خاک درت سر بر ندارم
بجز بوی سر زلفت نگارا
در این شبهای غم رهبر ندارم
اگر عالم همه خورشید رویند
بجز مهر رخت در خور ندارم
مرا تا بوی زلفت در دماغست
چنان میلی سوی عنبر ندارم
گرم رانی ورم بنوازی ای دوست
من از مهر رخت دل بر ندارم
به درگاه تو غیر جان سپاری
به جان تو که من در سر ندارم
شبی گر بازم آیی از در ای جان
ز بخت خویشتن باور ندارم
بجز ورد دعایش من شب و روز
جهانا آیتی از بر ندارم
بجز لطفت کسی دیگر ندارم
گرم چرخ فلک هم دست باشد
من از خاک درت سر بر ندارم
بجز بوی سر زلفت نگارا
در این شبهای غم رهبر ندارم
اگر عالم همه خورشید رویند
بجز مهر رخت در خور ندارم
مرا تا بوی زلفت در دماغست
چنان میلی سوی عنبر ندارم
گرم رانی ورم بنوازی ای دوست
من از مهر رخت دل بر ندارم
به درگاه تو غیر جان سپاری
به جان تو که من در سر ندارم
شبی گر بازم آیی از در ای جان
ز بخت خویشتن باور ندارم
بجز ورد دعایش من شب و روز
جهانا آیتی از بر ندارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۷۵ - به دوران وصالت غم ندارم
به دوران وصالت غم ندارم
به ریش هجر تو مرهم ندارم
مسلمانان به درد روز هجران
گرفتارم ولی همدم ندارم
که گوید حال زارم با تو هم باد
که در عالم جز او محرم ندارم
چنان مستغرق دریای عشقم
که من پروای خود یک دم ندارم
نه آن سودا که بود اندر سر ما
به جان تو که آن هم کم ندارم
به دستم گر فتد خاکی ز کویت
به دل یادی ز جام جم ندارم
به عشقش گر جهان بر من سرآید
ندانی که غمی زان هم ندارم
به ریش هجر تو مرهم ندارم
مسلمانان به درد روز هجران
گرفتارم ولی همدم ندارم
که گوید حال زارم با تو هم باد
که در عالم جز او محرم ندارم
چنان مستغرق دریای عشقم
که من پروای خود یک دم ندارم
نه آن سودا که بود اندر سر ما
به جان تو که آن هم کم ندارم
به دستم گر فتد خاکی ز کویت
به دل یادی ز جام جم ندارم
به عشقش گر جهان بر من سرآید
ندانی که غمی زان هم ندارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۷۶ - دلا صبر از رخ جانان ندارم
دلا صبر از رخ جانان ندارم
به عشق او سر و سامان ندارم
صبا از من پیامی بر، بر یار
کزین پس طاقت هجران ندارم
بود مشکل مرا درد فراقت
تو دانی بر دلم آسان ندارم
مسلمانان به درد عشق جانان
تحمل با غم حرمان ندارم
چو زلف تو چنین شوریده حالم
به دل مشکل که من فرمان ندارم
به هر جوری که بینم از تو جانا
یقین دان دستت از دامان ندارم
جهانی را تو جانی ای دلارام
مکن عیبم که صبر از جان ندارم
به سالی یک زمان پیشم نیایی
چگونه در غمت افغان ندارم
به عشق او سر و سامان ندارم
صبا از من پیامی بر، بر یار
کزین پس طاقت هجران ندارم
بود مشکل مرا درد فراقت
تو دانی بر دلم آسان ندارم
مسلمانان به درد عشق جانان
تحمل با غم حرمان ندارم
چو زلف تو چنین شوریده حالم
به دل مشکل که من فرمان ندارم
به هر جوری که بینم از تو جانا
یقین دان دستت از دامان ندارم
جهانی را تو جانی ای دلارام
مکن عیبم که صبر از جان ندارم
به سالی یک زمان پیشم نیایی
چگونه در غمت افغان ندارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۷۷ - ندارم بی تو برگ جان ندارم
ندارم بی تو برگ جان ندارم
غم عشق تو را پنهان ندارم
خبر داری که در شبهای تاری
به درد عشق تو درمان ندارم
غم تو آتشی در جان ما زد
بگو چون ناله و افغان ندارم
اگر عالم سراسر حور باشد
بجز میل رخ جانان ندارم
چو خواهد رفت سر در پای جانان
همان بهتر که من سامان ندارم
برآ ای آفتاب وصل جانان
که سر اندر شب هجران ندارم
به وصلت یک زمان بنواز ما را
که بی روی تو برگ جان ندارم
به جان آمد جهان از دست هجران
کزین پس صبر بی پایان ندارم
غم عشق تو را پنهان ندارم
خبر داری که در شبهای تاری
به درد عشق تو درمان ندارم
غم تو آتشی در جان ما زد
بگو چون ناله و افغان ندارم
اگر عالم سراسر حور باشد
بجز میل رخ جانان ندارم
چو خواهد رفت سر در پای جانان
همان بهتر که من سامان ندارم
برآ ای آفتاب وصل جانان
که سر اندر شب هجران ندارم
به وصلت یک زمان بنواز ما را
که بی روی تو برگ جان ندارم
به جان آمد جهان از دست هجران
کزین پس صبر بی پایان ندارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۷۸ - به عالم غیر تو یاری ندارم
به عالم غیر تو یاری ندارم
به جز عشق رخت کاری ندارم
تو را گر هست بر جایم بسی یار
به جانت من کسی باری ندارم
به کوی تو سگان را هست باری
چرا ای دوست من باری ندارم
خداوند منی من بنده فرمان
به جان تو کز این عاری ندارم
اگرچه برگرفت آزرم از پیش
من از دلدار آزاری ندارم
به جان تو که در عالم نگارا
به جز لطفت جهانداری ندارم
به جز عشق رخت کاری ندارم
تو را گر هست بر جایم بسی یار
به جانت من کسی باری ندارم
به کوی تو سگان را هست باری
چرا ای دوست من باری ندارم
خداوند منی من بنده فرمان
به جان تو کز این عاری ندارم
اگرچه برگرفت آزرم از پیش
من از دلدار آزاری ندارم
به جان تو که در عالم نگارا
به جز لطفت جهانداری ندارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۷۹ - منم کاندر جهان یاری ندارم
منم کاندر جهان یاری ندارم
بجز هجران تو کاری ندارم
غم هجران مرا یاریست محرم
که غیر از لطف او یاری ندارم
به کوی او سگان را هست باری
من دلسوخته باری ندارم
غمت چون کوه و مسکین تن چو کاهست
ولی مشکل که غمخواری ندارم
مرا با عشق تو رازیست پنهان
که با نامحرمان کاری ندارم
دلم گم گشت در کویت از آن روی
شدم بی دل که دلداری ندارم
جهان حالت چرا زین سان خرابست
چنین باشد جهانداری ندارم
بجز هجران تو کاری ندارم
غم هجران مرا یاریست محرم
که غیر از لطف او یاری ندارم
به کوی او سگان را هست باری
من دلسوخته باری ندارم
غمت چون کوه و مسکین تن چو کاهست
ولی مشکل که غمخواری ندارم
مرا با عشق تو رازیست پنهان
که با نامحرمان کاری ندارم
دلم گم گشت در کویت از آن روی
شدم بی دل که دلداری ندارم
جهان حالت چرا زین سان خرابست
چنین باشد جهانداری ندارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۸۰ - صبا بگذر شبی در کوی یارم
صبا بگذر شبی در کوی یارم
پیام من ببر سوی نگارم
بگو ای نور چشم من شب و روز
بجز عشق رخت کاری ندارم
فراموشم اگرچه کرده ای لیک
مباد آن دم که بی یادت گذارم
به جان تو که بی دیدار رویت
چو زلف تو پریشان روزگارم
اگرچه در غم هجرم بکشتی
به وصل تو هنوز امیدوارم
وگر چه دشمن جانی ولیکن
تو را از جان و دل من دوستدارم
به درد هجرت ای جان و جوانی
نمانده صبر و آرام و قرارم
تو گفتی در چه کاری؟ در دل و جان
بجز تخم غم مهرت چه کارم
به مهر رویت ای دلبر از این بیش
چنین سرگشته و حیران مدارم
چو خاک ره شدم خوار از غم تو
روا داری چنین بر ره گذارم
گر آیی پیشم ای دلبر نباشد
بجز جان بر کف از بهر نثارم
جهانی عاشق رویت ندانم
من بیچاره باری در شمارم
پیام من ببر سوی نگارم
بگو ای نور چشم من شب و روز
بجز عشق رخت کاری ندارم
فراموشم اگرچه کرده ای لیک
مباد آن دم که بی یادت گذارم
به جان تو که بی دیدار رویت
چو زلف تو پریشان روزگارم
اگرچه در غم هجرم بکشتی
به وصل تو هنوز امیدوارم
وگر چه دشمن جانی ولیکن
تو را از جان و دل من دوستدارم
به درد هجرت ای جان و جوانی
نمانده صبر و آرام و قرارم
تو گفتی در چه کاری؟ در دل و جان
بجز تخم غم مهرت چه کارم
به مهر رویت ای دلبر از این بیش
چنین سرگشته و حیران مدارم
چو خاک ره شدم خوار از غم تو
روا داری چنین بر ره گذارم
گر آیی پیشم ای دلبر نباشد
بجز جان بر کف از بهر نثارم
جهانی عاشق رویت ندانم
من بیچاره باری در شمارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۸۶ - بیا جانا که جانت را بمیرم
بیا جانا که جانت را بمیرم
وگر میرم به جان منّت پذیرم
اگر بر خاکم افتد سایه تو
برآرم دست و دامانت بگیرم
دل از هجران به جان آمد که از جان
گزیرم هست و از تو ناگزیرم
خلاص من مجویید ای رفیقان
که من در قید مهر او اسیرم
نظر گفتند داری با فقیران
من مسکین شیدا هم فقیرم
نمی آید به کویت ناله من
که گوش چرخ کر گشت از نفیرم
اگر یک شب در آغوش من آیی
بمیرم پیشت و هرگز نمیرم
به مردی پای دارم چون نشانه
وگر خواهد زدن هردم به تیرم
همی ترسم جهان بر من سرآید
به درد هجر و در حسرت بمیرم
وگر میرم به جان منّت پذیرم
اگر بر خاکم افتد سایه تو
برآرم دست و دامانت بگیرم
دل از هجران به جان آمد که از جان
گزیرم هست و از تو ناگزیرم
خلاص من مجویید ای رفیقان
که من در قید مهر او اسیرم
نظر گفتند داری با فقیران
من مسکین شیدا هم فقیرم
نمی آید به کویت ناله من
که گوش چرخ کر گشت از نفیرم
اگر یک شب در آغوش من آیی
بمیرم پیشت و هرگز نمیرم
به مردی پای دارم چون نشانه
وگر خواهد زدن هردم به تیرم
همی ترسم جهان بر من سرآید
به درد هجر و در حسرت بمیرم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۸۷ - مگر لطف تو باشد دستگیرم
مگر لطف تو باشد دستگیرم
ز پای افتادم آخر دست گیرم
اگرچه لایق حلقه نباشم
خداوندا به فضلت در پذیرم
منم مجرم ولیکن وای بر من
اگر لطفت نباشد دستگیرم
مسلمانان به راه کعبه وصل
بود خار مغیلان چون حریرم
نپرسی یک زمان از حال زارم
تو باشی دایماً ما فی الضّمیرم
ز جان باشد گزیرم کام و ناکام
به جان تو که از تو ناگزیرم
به بوی زلف مشکین تو عمریست
که جانی می دهم باشد بمیرم
بگشتم در جهان در جست و جویش
نباشد چون نگار بی نظیرم
ز پای افتادم آخر دست گیرم
اگرچه لایق حلقه نباشم
خداوندا به فضلت در پذیرم
منم مجرم ولیکن وای بر من
اگر لطفت نباشد دستگیرم
مسلمانان به راه کعبه وصل
بود خار مغیلان چون حریرم
نپرسی یک زمان از حال زارم
تو باشی دایماً ما فی الضّمیرم
ز جان باشد گزیرم کام و ناکام
به جان تو که از تو ناگزیرم
به بوی زلف مشکین تو عمریست
که جانی می دهم باشد بمیرم
بگشتم در جهان در جست و جویش
نباشد چون نگار بی نظیرم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۸۸ - به لطف ای دوست باری دست گیرم
به لطف ای دوست باری دست گیرم
که جز لطفت نباشد دستگیرم
نباشد در دو چشمت جز خیالم
بجز فکرت نباشد در ضمیرم
ز جان باشد گزیرم گاه و ناگاه
ولی از روی جانان ناگزیرم
صبا بویی ز زلف یارم آورد
به بوی دلپذیرش تا بمیرم
چه باشد گر شبی بر دست امّید
سر زلف سمن سای تو گیرم
کمان ابروان را می دهی خم
که تا بر جان زنی از غمزه تیرم
در آن کیشم که قربان تو باشم
وگر تیغم زنی ترکت نگیرم
جهانگیرست چشمت ای دلارام
زکاتی ده که از وصلت فقیرم
گناه آید ز ما عفو از خداوند
به لطف خویش باری در پذیرم
که جز لطفت نباشد دستگیرم
نباشد در دو چشمت جز خیالم
بجز فکرت نباشد در ضمیرم
ز جان باشد گزیرم گاه و ناگاه
ولی از روی جانان ناگزیرم
صبا بویی ز زلف یارم آورد
به بوی دلپذیرش تا بمیرم
چه باشد گر شبی بر دست امّید
سر زلف سمن سای تو گیرم
کمان ابروان را می دهی خم
که تا بر جان زنی از غمزه تیرم
در آن کیشم که قربان تو باشم
وگر تیغم زنی ترکت نگیرم
جهانگیرست چشمت ای دلارام
زکاتی ده که از وصلت فقیرم
گناه آید ز ما عفو از خداوند
به لطف خویش باری در پذیرم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۹۰ - بیا ای سرو ناز من روان تا در برت گیرم
بیا ای سرو ناز من روان تا در برت گیرم
گهی دست تو را گیرم گهی در پای تو میرم
اگر کامم به ناکامی رسانی از شب وصلم
به روز حشر برخیزم به حسرت دامنت گیرم
طبیب من چو دردم دید در دم گفت بیچاره
دوای تو نمی دانم چو رفت از دست تدبیرم
جوابش ای دل دانا من نادان چنین دانم
که در پای دل شیدا ز زلف اوست زنجیرم
کمان ابروانت چون مرا خم داد پشت دل
مزن باری تو از غمزه به ناوکهای چون تیرم
اگر نور تجلّی را نمایی ور نهان داری
مرا باری به نام تست بام و شام تکبیرم
دلم دانی که می داند بد و نیک جهان بسیار
تو آخر چند بفریبی به تقریر و به تحریرم
گهی دست تو را گیرم گهی در پای تو میرم
اگر کامم به ناکامی رسانی از شب وصلم
به روز حشر برخیزم به حسرت دامنت گیرم
طبیب من چو دردم دید در دم گفت بیچاره
دوای تو نمی دانم چو رفت از دست تدبیرم
جوابش ای دل دانا من نادان چنین دانم
که در پای دل شیدا ز زلف اوست زنجیرم
کمان ابروانت چون مرا خم داد پشت دل
مزن باری تو از غمزه به ناوکهای چون تیرم
اگر نور تجلّی را نمایی ور نهان داری
مرا باری به نام تست بام و شام تکبیرم
دلم دانی که می داند بد و نیک جهان بسیار
تو آخر چند بفریبی به تقریر و به تحریرم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۹۱ - بگفتی هم شبی جانا نظر بر حالت اندازم
بگفتی هم شبی جانا نظر بر حالت اندازم
ز روی مردمی یک دم به حال دوست پردازم
بیا دست دلم گیر و شبی از وصل ای دلبر
میان جان من بنشین که سر در پات اندازم
هوای کوی وصل او بلند افتاده است ای دل
اگرچه زین هوس دایم گرفته همچو شهبازم
بدین امّید عمرم شد به باد و یاد می نارد
که ما را بود مسکینی زهی دلدار طنّازم
به رنگ و روی چون گلنار خواب چشم ما بردی
ز زلف خویشتن نعلی در آتش کرده ای بازم
به دام زلف تو جانم مقید گشت تا دانی
سرافکندست زلف تو ولی من زان سرافرازم
چو دف تا کی مرا در دست هر ناجنس بگذاری
چو چنگم گر زنی باری زمانی نیز بنوازم
چو عودم بر سر آتش ز عشق رویت ای دلبر
اگرچه همچو نی فاش است از آوازه ات رازم
اگر جان خواهی ای دلبر و گر سر خواهی ای سرور
نتابم سر، جهان و جان به فرمان تو در بازم
ز روی مردمی یک دم به حال دوست پردازم
بیا دست دلم گیر و شبی از وصل ای دلبر
میان جان من بنشین که سر در پات اندازم
هوای کوی وصل او بلند افتاده است ای دل
اگرچه زین هوس دایم گرفته همچو شهبازم
بدین امّید عمرم شد به باد و یاد می نارد
که ما را بود مسکینی زهی دلدار طنّازم
به رنگ و روی چون گلنار خواب چشم ما بردی
ز زلف خویشتن نعلی در آتش کرده ای بازم
به دام زلف تو جانم مقید گشت تا دانی
سرافکندست زلف تو ولی من زان سرافرازم
چو دف تا کی مرا در دست هر ناجنس بگذاری
چو چنگم گر زنی باری زمانی نیز بنوازم
چو عودم بر سر آتش ز عشق رویت ای دلبر
اگرچه همچو نی فاش است از آوازه ات رازم
اگر جان خواهی ای دلبر و گر سر خواهی ای سرور
نتابم سر، جهان و جان به فرمان تو در بازم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۹۳ - خداوندا بده عمری درازم
خداوندا بده عمری درازم
ز لطف بی دریغت می نوازم
تو چون بیچارگان را چاره سازی
شدم بیچاره آخر چاره سازم
ز هر چیزی که دانم بی نیازی
ولی بر درگهت باشد نیازم
دلی دارم پر از خون در زمانه
چو شمع از محنت آن می گدازم
نمی یارم به ظاهر حال گفتن
یقین کاندر نهان دانی تو رازم
عزیزم داشتی عمری که بودم
نظر فرما به حال زار بازم
اگرچه همچو گنجشکی ضعیفیم
به فضلت نیست باک از شاهبازم
غریبی مفلسی بی کار و یاری
همه از قرض باشد برگ و سازم
ندارم در جهان غمخوار جز غم
که کند از دل مرا شادی به گازم
ز لطف بی دریغت می نوازم
تو چون بیچارگان را چاره سازی
شدم بیچاره آخر چاره سازم
ز هر چیزی که دانم بی نیازی
ولی بر درگهت باشد نیازم
دلی دارم پر از خون در زمانه
چو شمع از محنت آن می گدازم
نمی یارم به ظاهر حال گفتن
یقین کاندر نهان دانی تو رازم
عزیزم داشتی عمری که بودم
نظر فرما به حال زار بازم
اگرچه همچو گنجشکی ضعیفیم
به فضلت نیست باک از شاهبازم
غریبی مفلسی بی کار و یاری
همه از قرض باشد برگ و سازم
ندارم در جهان غمخوار جز غم
که کند از دل مرا شادی به گازم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۹۵ - ز دیده خون دل تا چند ریزم
ز دیده خون دل تا چند ریزم
ز دست هجر تو تا کی گریزم
دلم در کوی تو گم گشت ناگاه
بگو خاک درت تا چند بیزم
مرا طالع ز وصلت نیست جانا
بگو با بخت خود تا کی ستیزم
به روز حشر اگر یابم مجالی
به بوی مهر تو از خاک خیزم
به وصلم گر زمانی می کنی شاد
نباشد هیچ باک از تیغ تیزم
اگر روزی به ما آری گذاری
روان جان جهان در پات ریزم
عروس ار خوب رو باشد خدا را
پدر را گو نمی باشد جهیزم
ز دست هجر تو تا کی گریزم
دلم در کوی تو گم گشت ناگاه
بگو خاک درت تا چند بیزم
مرا طالع ز وصلت نیست جانا
بگو با بخت خود تا کی ستیزم
به روز حشر اگر یابم مجالی
به بوی مهر تو از خاک خیزم
به وصلم گر زمانی می کنی شاد
نباشد هیچ باک از تیغ تیزم
اگر روزی به ما آری گذاری
روان جان جهان در پات ریزم
عروس ار خوب رو باشد خدا را
پدر را گو نمی باشد جهیزم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۹۶ - مرا در دل همی آمد که با عشقت نیامیزم
مرا در دل همی آمد که با عشقت نیامیزم
ز دست جور تو جانا به صد فرسنگ بگریزم
ولی خیل خیال تو دو اسبه تاختن گیرد
کجا باشد مرا یارا که با هجر تو بستیزم
اگر خفتم من خاکی به خاک عشق در کویت
بدان شرطی بخفتم من که با عشق تو برخیزم
به روز حشر بی عشقت ز خاکم گر برانگیزند
به جان تو که صد فتنه چو چشم تو برانگیزم
چو نقد خاطرم جانا به خاک کوی تو گم شد
بگو خاک سر هر کو چرا بیهوده می بیزم
چو خاک کوی تو آبم ببرد و داد بر بادم
نشانی تا به کی آخر میان آتش تیزم
اگر در دست ما باشد ز عمرم جرعه ای باقی
به روز دولت وصلت به خاک درگهت ریزم
اگر در آتش رخسارت ای جان، جان من سوزد
اشارت کن به چشم خود که تا در زلفت آویزم
جهانی هست سرگردان ز دست هجر بی پایان
بگو تا کی ز هجرانت ز دیده خون دل ریزم
ز دست جور تو جانا به صد فرسنگ بگریزم
ولی خیل خیال تو دو اسبه تاختن گیرد
کجا باشد مرا یارا که با هجر تو بستیزم
اگر خفتم من خاکی به خاک عشق در کویت
بدان شرطی بخفتم من که با عشق تو برخیزم
به روز حشر بی عشقت ز خاکم گر برانگیزند
به جان تو که صد فتنه چو چشم تو برانگیزم
چو نقد خاطرم جانا به خاک کوی تو گم شد
بگو خاک سر هر کو چرا بیهوده می بیزم
چو خاک کوی تو آبم ببرد و داد بر بادم
نشانی تا به کی آخر میان آتش تیزم
اگر در دست ما باشد ز عمرم جرعه ای باقی
به روز دولت وصلت به خاک درگهت ریزم
اگر در آتش رخسارت ای جان، جان من سوزد
اشارت کن به چشم خود که تا در زلفت آویزم
جهانی هست سرگردان ز دست هجر بی پایان
بگو تا کی ز هجرانت ز دیده خون دل ریزم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۹۸ - چنین بی یار و دل تا چند باشم
چنین بی یار و دل تا چند باشم
به دام زلف او پابند باشم
ز دست باد بفرستم سلامی
به پیغامی ز تو خرسند باشم
بگردیدی ز عهدم تا تو دانی
که تا باشم در آن پیوند باشم
به جان تو که عهدت نشکنم من
که تا هستم در این سوگند باشم
بگو تا کی چو بلبل در فراقت
بدام مهر گل در بند باشم
من آن طوطی شکّرخایم ای جان
که جویای لبی چون قند باشم
بده کام جهانی از وصالت
که در هجران تو تا چند باشم
به دام زلف او پابند باشم
ز دست باد بفرستم سلامی
به پیغامی ز تو خرسند باشم
بگردیدی ز عهدم تا تو دانی
که تا باشم در آن پیوند باشم
به جان تو که عهدت نشکنم من
که تا هستم در این سوگند باشم
بگو تا کی چو بلبل در فراقت
بدام مهر گل در بند باشم
من آن طوطی شکّرخایم ای جان
که جویای لبی چون قند باشم
بده کام جهانی از وصالت
که در هجران تو تا چند باشم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۹۹ - اگر با دولتت پاینده باشم
اگر با دولتت پاینده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم
بنازم پیش جانت تا بمیرم
بمیرم پیش تو تا زنده باشم
رسم از دولت وصلت به کامی
اگر با طالع فرخنده باشم
ز سر خشنود باشم آن زمانی
که پیش پای تو افکنده باشم
گرم در سایه ی مهرت بود جای
چو خورشید جهان تابنده باشم
تو سلطانی ز حکمت سر نپیچم
درین ملک جهان تابنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم
بنازم پیش جانت تا بمیرم
بمیرم پیش تو تا زنده باشم
رسم از دولت وصلت به کامی
اگر با طالع فرخنده باشم
ز سر خشنود باشم آن زمانی
که پیش پای تو افکنده باشم
گرم در سایه ی مهرت بود جای
چو خورشید جهان تابنده باشم
تو سلطانی ز حکمت سر نپیچم
درین ملک جهان تابنده باشم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۰۰ - تو شمعی و منت پروانه باشم
تو شمعی و منت پروانه باشم
به عشقت در جهان افسانه باشم
اسیر غم به یاد آشنایی
ز وصلت تا به کی بیگانه باشم
مسلسل مانده در زنجیر زلفش
به زاری تا به کی دیوانه باشم
تو بر طرف چمن در شادی و من
بدین سان با غمت همخانه باشم
از آن خال سیاه و زلف چون دام
چو مرغی در هوای دانه باشم
ندانم تا به کی جان در کف دست
خروشان در پی جانانه باشم
درین دریا که موجش خون دلهاست
به جست و جوی آن دردانه باشم
جهان ویران شد از آشوب هجرت
چرا من خود درین ویرانه باشم
دلم بوسی ز لعلت خواست گفتم
اگر فرمان دهد پروانه باشم
به عشقت در جهان افسانه باشم
اسیر غم به یاد آشنایی
ز وصلت تا به کی بیگانه باشم
مسلسل مانده در زنجیر زلفش
به زاری تا به کی دیوانه باشم
تو بر طرف چمن در شادی و من
بدین سان با غمت همخانه باشم
از آن خال سیاه و زلف چون دام
چو مرغی در هوای دانه باشم
ندانم تا به کی جان در کف دست
خروشان در پی جانانه باشم
درین دریا که موجش خون دلهاست
به جست و جوی آن دردانه باشم
جهان ویران شد از آشوب هجرت
چرا من خود درین ویرانه باشم
دلم بوسی ز لعلت خواست گفتم
اگر فرمان دهد پروانه باشم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۰۳ - من اندر کار عشقش چند کوشم
من اندر کار عشقش چند کوشم
قبای سبز صبرش چند پوشم
به فریاد دلم رس کز غم تو
گذشت از سقف میناگون خروشم
به جان آمد دلم از درد دوری
بگو زهر فراقت چند نوشم
به بوی زلف تو آشفته حالم
به یاد چشم مستت می فروشم
گر آیم در سماع شوقش از پای
برندم از غم عشقت به دوشم
نبودم سرّ عشقت در دل تنگ
خبر داد از غم رویت سروشم
به امّیدی که یابم از تو بویی
نهاده بر سر ره چشم و گوشم
به جان آمد دل من از جفایت
بگو اندر وفایت چند کوشم
نمی دانی که عشق رویت ای جان
ربود از من به یک ره صبر و هوشم
قبای سبز صبرش چند پوشم
به فریاد دلم رس کز غم تو
گذشت از سقف میناگون خروشم
به جان آمد دلم از درد دوری
بگو زهر فراقت چند نوشم
به بوی زلف تو آشفته حالم
به یاد چشم مستت می فروشم
گر آیم در سماع شوقش از پای
برندم از غم عشقت به دوشم
نبودم سرّ عشقت در دل تنگ
خبر داد از غم رویت سروشم
به امّیدی که یابم از تو بویی
نهاده بر سر ره چشم و گوشم
به جان آمد دل من از جفایت
بگو اندر وفایت چند کوشم
نمی دانی که عشق رویت ای جان
ربود از من به یک ره صبر و هوشم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۰۶ - ز زلفت بو نمی یابد دماغم
ز زلفت بو نمی یابد دماغم
به خون دیده می سوزد چراغم
مرا در دل بُد این پیکان هجران
نهادی از جفا بر سینه داغم
چو شادی از وصالش نیست ما را
چه تدبیرم بباید ساخت با غم
چو امکان نیست یک گل چیدن از وصل
چه حاصل ای جهان از باغ و راغم
جهان بی روی گلرنگش نخواهم
که از جنّت بود با او فراغم
صبا آورد از زلفش نسیمی
ز بوی آن معطّر شد دماغم
چو گل از باغ بیرون رفت اکنون
حوالت کرد هجرانش به داغم
به خون دیده می سوزد چراغم
مرا در دل بُد این پیکان هجران
نهادی از جفا بر سینه داغم
چو شادی از وصالش نیست ما را
چه تدبیرم بباید ساخت با غم
چو امکان نیست یک گل چیدن از وصل
چه حاصل ای جهان از باغ و راغم
جهان بی روی گلرنگش نخواهم
که از جنّت بود با او فراغم
صبا آورد از زلفش نسیمی
ز بوی آن معطّر شد دماغم
چو گل از باغ بیرون رفت اکنون
حوالت کرد هجرانش به داغم