تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۷ - عاشق شو و عاشق شو، بگذار زحیری
عاشق شو و عاشق شو، بگذار زحیری
سلطان بچهیی آخر، تا چند اسیری؟
سلطان بچه را میر و وزیری همه عار است
زنهار به جز عشق دگر چیز نگیری
آن میر اجل نیست، اسیر اجل است او
جز وزر نیامد، همه سودای وزیری
گر صورت گرمابه نهیی، روح طلب کن
تا عاشق نقشی، ز کجا روح پذیری؟
در خاک میامیز، که تو گوهر پاکی
در سرکه میامیز، که تو شکر و شیری
هر چند از این سوی تو را خلق ندانند
آن سوی که سو نیست، چه بیمثل و نظیری
این عالم مرگ است و درین عالم فانی
گر زانکه نه میری، نه بس است این که نمیری؟
در نقش بنی آدم، تو شیر خدایی
پیداست درین حمله و چالیش و دلیری
تا فضل و مقامات و کرامات تو دیدم
بیزارم ازین فضل و مقامات حریری
بی گاه شد این عمر، ولیکن چو تو هستی
در نور خدایی، چه بگاهی و چه دیری
اندازهٔ معشوق بود عزت عاشق
ای عاشق بیچاره ببین تا ز چه تیری
زیبایی پروانه به اندازهٔ شمع است
آخر نه که پروانهٔ این شمع منیری؟
شمس الحق تبریز از آنت نتوان دید
که اصل بصر باشی، یا عین بصیری
سلطان بچهیی آخر، تا چند اسیری؟
سلطان بچه را میر و وزیری همه عار است
زنهار به جز عشق دگر چیز نگیری
آن میر اجل نیست، اسیر اجل است او
جز وزر نیامد، همه سودای وزیری
گر صورت گرمابه نهیی، روح طلب کن
تا عاشق نقشی، ز کجا روح پذیری؟
در خاک میامیز، که تو گوهر پاکی
در سرکه میامیز، که تو شکر و شیری
هر چند از این سوی تو را خلق ندانند
آن سوی که سو نیست، چه بیمثل و نظیری
این عالم مرگ است و درین عالم فانی
گر زانکه نه میری، نه بس است این که نمیری؟
در نقش بنی آدم، تو شیر خدایی
پیداست درین حمله و چالیش و دلیری
تا فضل و مقامات و کرامات تو دیدم
بیزارم ازین فضل و مقامات حریری
بی گاه شد این عمر، ولیکن چو تو هستی
در نور خدایی، چه بگاهی و چه دیری
اندازهٔ معشوق بود عزت عاشق
ای عاشق بیچاره ببین تا ز چه تیری
زیبایی پروانه به اندازهٔ شمع است
آخر نه که پروانهٔ این شمع منیری؟
شمس الحق تبریز از آنت نتوان دید
که اصل بصر باشی، یا عین بصیری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۸ - هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
جان را و جهان را شکفانی و فزایی
یا رب چه خجستهست ملاقات جمالت
آن لحظه که چون بدر، برین صدر برآیی
هر جا که ملاقات دو یار است، اثر توست
خود ذوق و نمک بخش وصالی و لقایی
معنی ندهد وصلت این حرف بدان حرف
تا تو ننهی در کلمه فایده زایی
ای داده تو دندان و شکرها که بخایند
دندان دگر داده پی فایده خایی
بیزارم ازان گوش که آواز نیاشنود
و آگاه نشد از خرد و دانش نایی
این مشک به خود چون رود و آب کشاند؟
تا خواجهٔ سقا نکند جهد سقایی
این چرخ که میگردد، بیآب نگردد
تا سر نبود، پای کجا یابد پایی؟
هان ای دل پرسنده که دلدار کجایست
تو ای دل جوینده و پرسنده کجایی؟
تیهی ز کجا یابد گلزار و شقایق؟
پیهی ز کجا یابد تمییز ضیایی؟
اصداف حواسی که به شب ماند ز در دور
دانند که در هست ز دریای عطایی
درهاست دران بحر، در اصداف نگنجد
آن سوی برو ای صدف این سوی چه پایی
آن نیستی ای خواجه که کعبه به تو آید
گوید بر ما آی، اگر حاجی مایی
این کعبه نه جا دارد، نی گنجد در جا
می گوید العزه و الحسن ردایی
هین غرقهٔ عزت شو و فانی ردا شو
تا جان دهدت چونک ببیند که فنایی
خامش کن و از راه خموشی به عدم رو
معدوم چو گشتی، همگی حمد و ثنایی
جان را و جهان را شکفانی و فزایی
یا رب چه خجستهست ملاقات جمالت
آن لحظه که چون بدر، برین صدر برآیی
هر جا که ملاقات دو یار است، اثر توست
خود ذوق و نمک بخش وصالی و لقایی
معنی ندهد وصلت این حرف بدان حرف
تا تو ننهی در کلمه فایده زایی
ای داده تو دندان و شکرها که بخایند
دندان دگر داده پی فایده خایی
بیزارم ازان گوش که آواز نیاشنود
و آگاه نشد از خرد و دانش نایی
این مشک به خود چون رود و آب کشاند؟
تا خواجهٔ سقا نکند جهد سقایی
این چرخ که میگردد، بیآب نگردد
تا سر نبود، پای کجا یابد پایی؟
هان ای دل پرسنده که دلدار کجایست
تو ای دل جوینده و پرسنده کجایی؟
تیهی ز کجا یابد گلزار و شقایق؟
پیهی ز کجا یابد تمییز ضیایی؟
اصداف حواسی که به شب ماند ز در دور
دانند که در هست ز دریای عطایی
درهاست دران بحر، در اصداف نگنجد
آن سوی برو ای صدف این سوی چه پایی
آن نیستی ای خواجه که کعبه به تو آید
گوید بر ما آی، اگر حاجی مایی
این کعبه نه جا دارد، نی گنجد در جا
می گوید العزه و الحسن ردایی
هین غرقهٔ عزت شو و فانی ردا شو
تا جان دهدت چونک ببیند که فنایی
خامش کن و از راه خموشی به عدم رو
معدوم چو گشتی، همگی حمد و ثنایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۲۹ - ای ماه اگر باز برین شکل بتابی
ای ماه اگر باز برین شکل بتابی
ما را و جهان را تو درین خانه نیابی
چون کوه احد آب شد از شرم عقیقت
چه نادره گر آب شود مردم آبی
از عقل دو صدپر، دو سه پر بیش نماندهست
وان نیز بدان ماند که در زیر نقابی
ای عشق دو عالم ز رخت مست و خرابند
باری، تو نگویی ز که مست و خرابی؟
تا باده نجوشید دران خنب ز اول
در جوش نیارد همه را او به شرابی
تا اول با خود نخروشید ربابی
در ناله نیارد همه را او به ربابی
ای گرد جهان گشته و جز نقش ندیده
بر روی زن آبی و یقین دان که بخوابی
در خرمن ما آی، اگر طالب کشتی
سوی دل ما آی، اگر مرد کبابی
ور زانکه نیایی بکشیمت به سوی خویش
کز حلقهٔ مایی، نه غریبی، نه غرابی
مکتب نرود کودک، لیکن ببرندش
پنداشتهیی خواجه که بیرون حسابی
بستان قدح عشرت، وز بند برون جه
تا باخبری، بند سوالی و جوابی
آخر بشنو هر نفسی نعرهٔ مستان
کی گیج خرف گشته، ببین در چه عذابی
دست تو بگیرم دو سه روزی، تو همیجوش
تا بار دگر روی ز اقبال نتابی
آن جا که شدی مست، همان جای بخسبی
وان سوی که ساقیست، همان سوی شتابی
تا چند در آتش روی ای دل، نه حدیدی
وی دیدهٔ گرینده، بس است این، نه سحابی
ای ساقی مه روی چه مست است دو چشمت
انگشتک میزن که تو بر راه صوابی
بگشای دهان، زانچه نگفتم تو بیان کن
بگشا در دلها، که تو سلطان خطابی
ما را و جهان را تو درین خانه نیابی
چون کوه احد آب شد از شرم عقیقت
چه نادره گر آب شود مردم آبی
از عقل دو صدپر، دو سه پر بیش نماندهست
وان نیز بدان ماند که در زیر نقابی
ای عشق دو عالم ز رخت مست و خرابند
باری، تو نگویی ز که مست و خرابی؟
تا باده نجوشید دران خنب ز اول
در جوش نیارد همه را او به شرابی
تا اول با خود نخروشید ربابی
در ناله نیارد همه را او به ربابی
ای گرد جهان گشته و جز نقش ندیده
بر روی زن آبی و یقین دان که بخوابی
در خرمن ما آی، اگر طالب کشتی
سوی دل ما آی، اگر مرد کبابی
ور زانکه نیایی بکشیمت به سوی خویش
کز حلقهٔ مایی، نه غریبی، نه غرابی
مکتب نرود کودک، لیکن ببرندش
پنداشتهیی خواجه که بیرون حسابی
بستان قدح عشرت، وز بند برون جه
تا باخبری، بند سوالی و جوابی
آخر بشنو هر نفسی نعرهٔ مستان
کی گیج خرف گشته، ببین در چه عذابی
دست تو بگیرم دو سه روزی، تو همیجوش
تا بار دگر روی ز اقبال نتابی
آن جا که شدی مست، همان جای بخسبی
وان سوی که ساقیست، همان سوی شتابی
تا چند در آتش روی ای دل، نه حدیدی
وی دیدهٔ گرینده، بس است این، نه سحابی
ای ساقی مه روی چه مست است دو چشمت
انگشتک میزن که تو بر راه صوابی
بگشای دهان، زانچه نگفتم تو بیان کن
بگشا در دلها، که تو سلطان خطابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۰ - یا ساقی شرف بشراباتک زندی
یا ساقی شرف بشراباتک زندی
فالراح مع الروح، من افضالک عندی
برخیز که شورید خرابات، افندی
مستان نگر و نقل و شرابات، افندی
هر مست درآویخته با مست ز مستی
گردان شده ساقی به مساقات، افندی
یک موی نمیگنجد، در حلقهٔ مستان
جز رقص و هیاهوی و مراعات، افندی
بسم الله، ساقی ولی نعمت برخیز
تا جان بدهیمت به مکافات، افندی
در هر دو جهان است و نبودهست و نباشد
جز دیدن روی تو کرامات، افندی
چون تنگ شکر، میر خرابات درآمد
یا رب چه لطیف است ملاقات، افندی
می خندد و میگوید من خفته بدم مست
هیهای شنیدم من و هیهات، افندی
زان خنده و زان گفتن و زان شیوهٔ شیرین
صد غلغله در سقف سماوات، افندی
خورشید ز برق رخ تو چشم ببندد
کافزون ز زجاجهست و ز مشکات، افندی
در خانهٔ خمار و خرابات که دیدهست
معراج و تجلی و مقامات، افندی
با مست خرابات خدا تا بنپیچی
تا وا ننماید همه رگهات، افندی
در خانهٔ دل کژ مکن آن چانه به افسوس
کامروز عیان است خفیات، افندی
روزی که روم جانب دریای معانی
یاد آیدت این جمله مقالات، افندی
شاد آمدی ای کان شکر، عیب مفرما
گر بوسه دهد بنده بران پات، افندی
واجب کند ای دوست که آرم به صد اخلاص
در سایهٔ زلف تو مناجات، افندی
از مصحف آن روی چو ماه تو بخوانیم
سورهی قصص و نادره آیات، افندی
مستیم ز جام تو، وزان نرگس مخمور
رستیم به شاهیت ز شهمات، افندی
عالم همه پرغصه و آن نرگس مخمور
فارغ ز بدایات و نهایات، افندی
چون سایه فناییم به خورشید جمالت
ایمن شده از جملهٔ آفات، افندی
سرمست بیا جانب بازار نظر کن
تا راست شود جمله مهمات، افندی
تا روز اجل هر چه بگوییم زاشعار
این است و دگر جمله خرافات، افندی
سلطان غزلهاست و همه بندهٔ اینند
هر بیتش مفتاح مرادات، افندی
من کردم خاموش، تو باقیش بفرما
ای جان اشارات و عبارات، افندی
فالراح مع الروح، من افضالک عندی
برخیز که شورید خرابات، افندی
مستان نگر و نقل و شرابات، افندی
هر مست درآویخته با مست ز مستی
گردان شده ساقی به مساقات، افندی
یک موی نمیگنجد، در حلقهٔ مستان
جز رقص و هیاهوی و مراعات، افندی
بسم الله، ساقی ولی نعمت برخیز
تا جان بدهیمت به مکافات، افندی
در هر دو جهان است و نبودهست و نباشد
جز دیدن روی تو کرامات، افندی
چون تنگ شکر، میر خرابات درآمد
یا رب چه لطیف است ملاقات، افندی
می خندد و میگوید من خفته بدم مست
هیهای شنیدم من و هیهات، افندی
زان خنده و زان گفتن و زان شیوهٔ شیرین
صد غلغله در سقف سماوات، افندی
خورشید ز برق رخ تو چشم ببندد
کافزون ز زجاجهست و ز مشکات، افندی
در خانهٔ خمار و خرابات که دیدهست
معراج و تجلی و مقامات، افندی
با مست خرابات خدا تا بنپیچی
تا وا ننماید همه رگهات، افندی
در خانهٔ دل کژ مکن آن چانه به افسوس
کامروز عیان است خفیات، افندی
روزی که روم جانب دریای معانی
یاد آیدت این جمله مقالات، افندی
شاد آمدی ای کان شکر، عیب مفرما
گر بوسه دهد بنده بران پات، افندی
واجب کند ای دوست که آرم به صد اخلاص
در سایهٔ زلف تو مناجات، افندی
از مصحف آن روی چو ماه تو بخوانیم
سورهی قصص و نادره آیات، افندی
مستیم ز جام تو، وزان نرگس مخمور
رستیم به شاهیت ز شهمات، افندی
عالم همه پرغصه و آن نرگس مخمور
فارغ ز بدایات و نهایات، افندی
چون سایه فناییم به خورشید جمالت
ایمن شده از جملهٔ آفات، افندی
سرمست بیا جانب بازار نظر کن
تا راست شود جمله مهمات، افندی
تا روز اجل هر چه بگوییم زاشعار
این است و دگر جمله خرافات، افندی
سلطان غزلهاست و همه بندهٔ اینند
هر بیتش مفتاح مرادات، افندی
من کردم خاموش، تو باقیش بفرما
ای جان اشارات و عبارات، افندی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۱ - تو دوش زهیدی و شب دوش رهیدی
تو دوش زهیدی و شب دوش رهیدی
امروز مکن حیله، که آن رفت که دیدی
ما را به حکایت به در خانه ببردی
بر در بنشاندی و تو بر بام دویدی
صد کاسهٔ همسایهٔ مظلوم شکستی
صد کیسه درین راه به حیلت ببریدی
آن کیست که او را به دغل خفته نکردی؟
وز زیر سر خفته گلیمی نکشیدی؟
گفتی که ازان عالم کس بازنیامد
امروز ببینی چو بدین حال رسیدی
امروز ببینی که چه مرغی و چه رنگی
کز زخم اجل بند قفص را بدریدی
امروز ببینی که کیان را یله کردی
امروز ببینی که کیان را بگزیدی
یا شیر ز پستان کرامات چشیدی
یا شیر ز پستان سیه دیو مکیدی
ای باز کلاه از سر و روی تو برون شد
خوش بنگر و خوش بشنو آنچ نشنیدی
آن جا بردت پای که در سر هوسش بود
وان جا بردت دیده که آن جا نگریدی
بر تو زند آن گل، که به گلزار بکشتی
در تو خلد آن خار، که در یار خلیدی
تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام
آن زهرگیایی که درین دشت چریدی
آن آهن تو نرم شد امروز، ببینی
که قفل درییا جهت قفل کلیدی
طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی
رد فلکی این دم اگر زشت و پلیدی
گر آب حیاتی تو وگر آب سیاهی
این چشم ببستی تو دران چشمه رسیدی
با جمله روانها به پر روح، روانی
این است سزای تو گر از نفس جهیدی
با خالق آرام تو آرام گرفتی
وز آب و گل تیرهٔ بیگانه رمیدی
امروز تو را بازخرد شعلهٔ آن نور
کین جا زدل و جان، به دل و جانش خریدی
آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید
کو را چو نثار زر ازین خاک بچیدی
ای عشق ببخشای تو بر حال ضعیفان
کز خاک همان رست، که در خاک دمیدی
خامش کن و منمای به هر کس سر دل، زانک
در دیدهٔ هر ذره چو خورشید پدیدی
خاموش و دهان را به خموشی تو دوا کن
زیرا که ز پستان سیه دیو چشیدی
امروز مکن حیله، که آن رفت که دیدی
ما را به حکایت به در خانه ببردی
بر در بنشاندی و تو بر بام دویدی
صد کاسهٔ همسایهٔ مظلوم شکستی
صد کیسه درین راه به حیلت ببریدی
آن کیست که او را به دغل خفته نکردی؟
وز زیر سر خفته گلیمی نکشیدی؟
گفتی که ازان عالم کس بازنیامد
امروز ببینی چو بدین حال رسیدی
امروز ببینی که چه مرغی و چه رنگی
کز زخم اجل بند قفص را بدریدی
امروز ببینی که کیان را یله کردی
امروز ببینی که کیان را بگزیدی
یا شیر ز پستان کرامات چشیدی
یا شیر ز پستان سیه دیو مکیدی
ای باز کلاه از سر و روی تو برون شد
خوش بنگر و خوش بشنو آنچ نشنیدی
آن جا بردت پای که در سر هوسش بود
وان جا بردت دیده که آن جا نگریدی
بر تو زند آن گل، که به گلزار بکشتی
در تو خلد آن خار، که در یار خلیدی
تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام
آن زهرگیایی که درین دشت چریدی
آن آهن تو نرم شد امروز، ببینی
که قفل درییا جهت قفل کلیدی
طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی
رد فلکی این دم اگر زشت و پلیدی
گر آب حیاتی تو وگر آب سیاهی
این چشم ببستی تو دران چشمه رسیدی
با جمله روانها به پر روح، روانی
این است سزای تو گر از نفس جهیدی
با خالق آرام تو آرام گرفتی
وز آب و گل تیرهٔ بیگانه رمیدی
امروز تو را بازخرد شعلهٔ آن نور
کین جا زدل و جان، به دل و جانش خریدی
آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید
کو را چو نثار زر ازین خاک بچیدی
ای عشق ببخشای تو بر حال ضعیفان
کز خاک همان رست، که در خاک دمیدی
خامش کن و منمای به هر کس سر دل، زانک
در دیدهٔ هر ذره چو خورشید پدیدی
خاموش و دهان را به خموشی تو دوا کن
زیرا که ز پستان سیه دیو چشیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۲ - ای جان گذرکرده ازین گنبد ناری
ای جان گذرکرده ازین گنبد ناری
در سلطنت فقر و فنا، کار تو داری
ای رخت کشیده به نهان خانهٔ بینش
وی کشته وجود همه و خویش به زاری
پوشیده قباهای صفتهای مقدس
وز دلق دو صدپارهٔ آدم شده عاری
از شرم تو گل ریخته در پای جمالت
وز لطف تو هر خار، برون رفته ز خاری
بی برگ نشاید که دگر غوره فشارد
در میکده، اکنون که تو انگور فشاری
اقبال کف پای تو بر چشم نهاده
اندر طمعی که سرش از لطف بخاری
از غار به نور تو به باغ ازل آیند
اییار چه یاری تو و ای غار چه غاری
بر کار شود در خود و بیکار زعالم
آن کز تو بنوشیدیکی شربت کاری
در باغ صفا، زیر درختی، به نگاری
افتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری
کز لذت حسن تو درختان به شکوفه
آبستن تو گشته، مگر جان بهاری
در سجده شدم بیخود و گفتم که نگارا
آخر ز کجایی تو؟ علی الله، چه یاری
او گفت که از پرتو شمس الحق تبریز
کاوصاف جمال رخ او نیست شماری
در سلطنت فقر و فنا، کار تو داری
ای رخت کشیده به نهان خانهٔ بینش
وی کشته وجود همه و خویش به زاری
پوشیده قباهای صفتهای مقدس
وز دلق دو صدپارهٔ آدم شده عاری
از شرم تو گل ریخته در پای جمالت
وز لطف تو هر خار، برون رفته ز خاری
بی برگ نشاید که دگر غوره فشارد
در میکده، اکنون که تو انگور فشاری
اقبال کف پای تو بر چشم نهاده
اندر طمعی که سرش از لطف بخاری
از غار به نور تو به باغ ازل آیند
اییار چه یاری تو و ای غار چه غاری
بر کار شود در خود و بیکار زعالم
آن کز تو بنوشیدیکی شربت کاری
در باغ صفا، زیر درختی، به نگاری
افتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری
کز لذت حسن تو درختان به شکوفه
آبستن تو گشته، مگر جان بهاری
در سجده شدم بیخود و گفتم که نگارا
آخر ز کجایی تو؟ علی الله، چه یاری
او گفت که از پرتو شمس الحق تبریز
کاوصاف جمال رخ او نیست شماری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۳ - در خانهٔ خود یافتم از شاه نشانی
در خانهٔ خود یافتم از شاه نشانی
انگشتری لعل و کمر خاصهٔ کانی
دوش آمده بودهست و مرا خواب ببرده
آن شاه دلارامم و آن محرم جانی
بشکسته دو صد کاسه و کوزه شه من دوش
از عربده مستانه بدان شیوه که دانی
گویی که گزیدهست زمستی، رخ من بر
کز شاه رخ من بر،گازیست نهانی
امروز درین خانه همیبوی نگار است
زین بوی به هر گوشه نگاریست عیانی
خون در تن من بادهٔ صرف است ازین بوی
هر موی ز من هندوی مست است شبانی
گوشی بنه و نعرهٔ مستانه شنو تو
از قامت چون چنگ من الحان اغانی
هم آتش و هم باده و خرگاه، چو نقد است
پیران طریقت بپذیرند جوانی
در آینهٔ شمس حق و دین شه تبریز
هم صورت کل شهره و هم بحر معانی
انگشتری لعل و کمر خاصهٔ کانی
دوش آمده بودهست و مرا خواب ببرده
آن شاه دلارامم و آن محرم جانی
بشکسته دو صد کاسه و کوزه شه من دوش
از عربده مستانه بدان شیوه که دانی
گویی که گزیدهست زمستی، رخ من بر
کز شاه رخ من بر،گازیست نهانی
امروز درین خانه همیبوی نگار است
زین بوی به هر گوشه نگاریست عیانی
خون در تن من بادهٔ صرف است ازین بوی
هر موی ز من هندوی مست است شبانی
گوشی بنه و نعرهٔ مستانه شنو تو
از قامت چون چنگ من الحان اغانی
هم آتش و هم باده و خرگاه، چو نقد است
پیران طریقت بپذیرند جوانی
در آینهٔ شمس حق و دین شه تبریز
هم صورت کل شهره و هم بحر معانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۴ - امروز درین شهر نفیر است و فغانی
امروز درین شهر نفیر است و فغانی
از جادویی چشم یکی شعبده خوانی
در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشیست
از عشق چنین حلقه ربا چرب زبانی
بیزخم نیابی تو درین شهر یکی دل
از تیر نظرهای چنین سخته کمانی
ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید است
ای شهر مکان تو شد از لطف زمانی
چه جای مکان است و چه سودای زمان است؟
ای هر دو شده از دم تو نادره لانی
شهریست که او تختگه عشق خداییست
بغداد نهان است، و زو دل همدانی
امروز درین مصر ازین یوسف خوبی
بیزجر و سیاست شده هر گرگ شبانی
صد پیر دو صد ساله ازین یوسف خوش دم
مانند زلیخا شده در عشق جوانی
او حاکم دلها و روانهاست درین شهر
مانندهٔ تقدیر خدا، حکم روانی
صد نور یقین سجده کن روی چو ماهش
کی سوی مهش راه بزد ابر گمانی
صد چون من و تو محو چنان بی من و مایی
چون ظلمت شب، محو رخ ماه جهانی
جز حضرت او نیست فقیرانه حضوری
جز سایهٔ خورشید رخش نیست امانی
از حیلهٔ او یک دو سخن دارم بشنو
چون زهره ندارم که بگویم که فلانی
گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم
زین باده شکافیده شود شیشهٔ جانی
هین دست ملرزان و فروکش قدح عشق
پازهر چو داری، نکند زهر زیانی
هر چیز که خواهی تو ز عطار بیابی
دکان محیط است و جز این نیست دکانی
از جادویی چشم یکی شعبده خوانی
در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشیست
از عشق چنین حلقه ربا چرب زبانی
بیزخم نیابی تو درین شهر یکی دل
از تیر نظرهای چنین سخته کمانی
ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید است
ای شهر مکان تو شد از لطف زمانی
چه جای مکان است و چه سودای زمان است؟
ای هر دو شده از دم تو نادره لانی
شهریست که او تختگه عشق خداییست
بغداد نهان است، و زو دل همدانی
امروز درین مصر ازین یوسف خوبی
بیزجر و سیاست شده هر گرگ شبانی
صد پیر دو صد ساله ازین یوسف خوش دم
مانند زلیخا شده در عشق جوانی
او حاکم دلها و روانهاست درین شهر
مانندهٔ تقدیر خدا، حکم روانی
صد نور یقین سجده کن روی چو ماهش
کی سوی مهش راه بزد ابر گمانی
صد چون من و تو محو چنان بی من و مایی
چون ظلمت شب، محو رخ ماه جهانی
جز حضرت او نیست فقیرانه حضوری
جز سایهٔ خورشید رخش نیست امانی
از حیلهٔ او یک دو سخن دارم بشنو
چون زهره ندارم که بگویم که فلانی
گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم
زین باده شکافیده شود شیشهٔ جانی
هین دست ملرزان و فروکش قدح عشق
پازهر چو داری، نکند زهر زیانی
هر چیز که خواهی تو ز عطار بیابی
دکان محیط است و جز این نیست دکانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۵ - امروز سماع است و مدام است و سقایی
امروز سماع است و مدام است و سقایی
گردان شده بر جمع قدحهای عطایی
فرمان سقی الله رسیده ست، بنوشید
ای تن همه جان شو، نه که زاخوان صفایی؟
ای دور چه دوری تو و ای روز چه روزی
وی گلشن اقبال، چه بابرگ و نوایی
از خاک برویند درین دور خلایق
کین نفخه صور است که کردهست صدایی
از کوه شنو نعرهٔ صد ناقهٔ صالح
وز چرخ شنو بانگ سرافیل صلایی
هین، رخت فروگیر و بخوابان شتران را
آخر بگشا چشم، که در دست رضایی
ای مرده بشو زنده و ای پیر جوان شو
وی منکر محشر، هله تا ژاژ نخایی
خواهم سخنی گفت، دهانم بمبندید
کامروز حلال است ورا رازگشایی
ور زانکه ز غیرت ره این گفت ببندید
ره باز کنم سوی خیالات هوایی
ما نیز خیالات بدستیم و ازین دم
هستی پذرفتیم زدمهای خدایی
صد هستی دیگر به جز این هست بگیری
کین را تو فراموش کنی، خواجه کجایی
گردان شده بر جمع قدحهای عطایی
فرمان سقی الله رسیده ست، بنوشید
ای تن همه جان شو، نه که زاخوان صفایی؟
ای دور چه دوری تو و ای روز چه روزی
وی گلشن اقبال، چه بابرگ و نوایی
از خاک برویند درین دور خلایق
کین نفخه صور است که کردهست صدایی
از کوه شنو نعرهٔ صد ناقهٔ صالح
وز چرخ شنو بانگ سرافیل صلایی
هین، رخت فروگیر و بخوابان شتران را
آخر بگشا چشم، که در دست رضایی
ای مرده بشو زنده و ای پیر جوان شو
وی منکر محشر، هله تا ژاژ نخایی
خواهم سخنی گفت، دهانم بمبندید
کامروز حلال است ورا رازگشایی
ور زانکه ز غیرت ره این گفت ببندید
ره باز کنم سوی خیالات هوایی
ما نیز خیالات بدستیم و ازین دم
هستی پذرفتیم زدمهای خدایی
صد هستی دیگر به جز این هست بگیری
کین را تو فراموش کنی، خواجه کجایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۶ - ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
گر دلشدهیی، چند پی نان و کبابی؟
آتش خور در عشق به مانند شترمرغ
اندر عقب طعمه چه شاگرد عقابی؟
لقمه دهدت تا کند او لقمهٔ خویشت
این چرخ فریبنده و این برق سحابی
هین لقمه مخور، لقمه مشو آتش او را
بی لقمهٔ او در دل و جان رزق بیابی
آن وقت که از ناف همیخورد تنت خون
نی حلق و گلو بود و نه خرمای رطابی
آن ماهی چه خوردهست که او لقمه ما شد
در چشم نیاید خورش مردم آبی
از نعمت پنهان خورد این نعمت پیدا
زان راه شود فربه و زان ماه خضابی
گر ز آنک خرابت کند این عشق برونی
چون سنبله شد دانه در این روز خرابی
آن سنبله از خاک برآورد سر و گفت
من مردم و زنده شدم از داد ثوابی
خواهی که قیامت نگری، نقد به باغ آی
نظارهٔ سرسبزی اموات ترابی
ماییم که پوسیده و ریزیدهٔ خاکیم
امروز چو سرویم، سرافراز و خطابی
بیحرف سخن گوی، که تا خصم نگوید
کین گفت کسان است و سخنهای کتابی
گر دلشدهیی، چند پی نان و کبابی؟
آتش خور در عشق به مانند شترمرغ
اندر عقب طعمه چه شاگرد عقابی؟
لقمه دهدت تا کند او لقمهٔ خویشت
این چرخ فریبنده و این برق سحابی
هین لقمه مخور، لقمه مشو آتش او را
بی لقمهٔ او در دل و جان رزق بیابی
آن وقت که از ناف همیخورد تنت خون
نی حلق و گلو بود و نه خرمای رطابی
آن ماهی چه خوردهست که او لقمه ما شد
در چشم نیاید خورش مردم آبی
از نعمت پنهان خورد این نعمت پیدا
زان راه شود فربه و زان ماه خضابی
گر ز آنک خرابت کند این عشق برونی
چون سنبله شد دانه در این روز خرابی
آن سنبله از خاک برآورد سر و گفت
من مردم و زنده شدم از داد ثوابی
خواهی که قیامت نگری، نقد به باغ آی
نظارهٔ سرسبزی اموات ترابی
ماییم که پوسیده و ریزیدهٔ خاکیم
امروز چو سرویم، سرافراز و خطابی
بیحرف سخن گوی، که تا خصم نگوید
کین گفت کسان است و سخنهای کتابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۷ - امروز سماع است و شراب است و صراحی
امروز سماع است و شراب است و صراحی
یک ساقی بدمست،یکی جمع مباحی
زان جنس مباحی که ازان سوی وجود است
نی اباحتی گیج حشیشی مزاحی
روحیست مباحی که ازان روح چشیده ست
کو روح قدیمی و کجا روح ریاحی
در پیش چنین فتنه و در دست چنین می
یا رب، چه شود جان مسلمان صلاحی
زین باده کسی را جگر تشنه خنک شد
کو خون جگر ریخت، درین ره به سفاحی
جاوید شود عمر بدین کاس صبوحی
ایمن شود از مرگ و ز افغان نیاحی
این صورت غیب است که سرخیش ز خون نیست
اسپید ز نور است، نه کافور رباحی
شمعیست برافروخته، وز عرش گذشته
پروانهٔ او سینهٔ دلهای فلاحی
سوزیده ز نورش حجب سبع سماوات
پران شده جانها و روانها زنواحی
این حلقهٔ مستان خرابات خراب است
دور از لب و دندان تو، ای خواجهٔ صاحی
شاباش زهی حال، که از حال رهیدیت
شاباش زهی عیش صبوحی و صباحی
با خود ملک الموت بگوید هله واگرد
کین جا نکند هیچ سلاح تو سلاحی
ما را خبری نی که خبر نیز چه باشد؟
خود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی
از غیب شنو نعرهٔ مستان و خمش کن
یک غلغلهٔ پاک ز آواز صیاحی
ور نه بدو نان بندهٔ دونان و خسان باش
می خور پی سه نان ز سنان زخم رماحی
فارس شده شمس الحق تبریز همیشه
بر شمس شموس و نکند شمس جماحی
یک ساقی بدمست،یکی جمع مباحی
زان جنس مباحی که ازان سوی وجود است
نی اباحتی گیج حشیشی مزاحی
روحیست مباحی که ازان روح چشیده ست
کو روح قدیمی و کجا روح ریاحی
در پیش چنین فتنه و در دست چنین می
یا رب، چه شود جان مسلمان صلاحی
زین باده کسی را جگر تشنه خنک شد
کو خون جگر ریخت، درین ره به سفاحی
جاوید شود عمر بدین کاس صبوحی
ایمن شود از مرگ و ز افغان نیاحی
این صورت غیب است که سرخیش ز خون نیست
اسپید ز نور است، نه کافور رباحی
شمعیست برافروخته، وز عرش گذشته
پروانهٔ او سینهٔ دلهای فلاحی
سوزیده ز نورش حجب سبع سماوات
پران شده جانها و روانها زنواحی
این حلقهٔ مستان خرابات خراب است
دور از لب و دندان تو، ای خواجهٔ صاحی
شاباش زهی حال، که از حال رهیدیت
شاباش زهی عیش صبوحی و صباحی
با خود ملک الموت بگوید هله واگرد
کین جا نکند هیچ سلاح تو سلاحی
ما را خبری نی که خبر نیز چه باشد؟
خود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی
از غیب شنو نعرهٔ مستان و خمش کن
یک غلغلهٔ پاک ز آواز صیاحی
ور نه بدو نان بندهٔ دونان و خسان باش
می خور پی سه نان ز سنان زخم رماحی
فارس شده شمس الحق تبریز همیشه
بر شمس شموس و نکند شمس جماحی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۸ - ای آنکه به دلها ز حسد خار خلیدی
ای آنکه به دلها ز حسد خار خلیدی
اینها همه کردی و دران گور خزیدی
تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام
آن زهرگیاهی که درین دشت چریدی
آن آهن تو نرم شد امروز ببینی
که قفل درییا جهت قفل کلیدی
طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی
رد فلکی این دم اگر جان پلیدی
با جمله روانها به تک روح روانی
سلطان جهادی، اگر از نفس جهیدی
با خالق آرام، تو آرام گرفتی
وز دیو رمیده، تو به هنگام رهیدی
امروز تو را بازخرد از غمش آن نور
کو را چو دل و جان، به دل و جان بخریدی
آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید
کو را چو نثار زر ازین خاک بچیدی
ای عشق ببخشای برین خاک، که دانی
کز خاک همان رست، که در خاک دمیدی
خامش کن و منمای به هر کس سر دل، زانک
در دیدهٔ هر ذره چو خورشید پدیدی
اینها همه کردی و دران گور خزیدی
تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام
آن زهرگیاهی که درین دشت چریدی
آن آهن تو نرم شد امروز ببینی
که قفل درییا جهت قفل کلیدی
طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی
رد فلکی این دم اگر جان پلیدی
با جمله روانها به تک روح روانی
سلطان جهادی، اگر از نفس جهیدی
با خالق آرام، تو آرام گرفتی
وز دیو رمیده، تو به هنگام رهیدی
امروز تو را بازخرد از غمش آن نور
کو را چو دل و جان، به دل و جان بخریدی
آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید
کو را چو نثار زر ازین خاک بچیدی
ای عشق ببخشای برین خاک، که دانی
کز خاک همان رست، که در خاک دمیدی
خامش کن و منمای به هر کس سر دل، زانک
در دیدهٔ هر ذره چو خورشید پدیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳۹ - برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
بگشای کنار، آمد آن یار کناری
برخیز بیا دبدبهٔ عمر ابد بین
رستند و گذشتند زدمهای شماری
آن رفت که اقبال بخارید سر ما
ای دل سر اقبال ازین بار، تو خاری
گنجی تو، عجب نیست که در تودهٔ خاکی
ماهی تو، عجب نیست که در گرد و غباری
اندر حرم کعبهٔ اقبال خرامید
از بادیه ایمن شده، وز ناز مکاری
گردان شده بین چرخ که صد ماه درو هست
جز تابشیک روزه، تو ای چرخ چه داری؟
آن ساغر جان که ملک الموت اجل شد
نی شورش دل آرد و نی رنج خماری
بس کن که اگر جان بخورد صورت ما را
صد عذر بخواهد لبش از خوب عذاری
بگشای کنار، آمد آن یار کناری
برخیز بیا دبدبهٔ عمر ابد بین
رستند و گذشتند زدمهای شماری
آن رفت که اقبال بخارید سر ما
ای دل سر اقبال ازین بار، تو خاری
گنجی تو، عجب نیست که در تودهٔ خاکی
ماهی تو، عجب نیست که در گرد و غباری
اندر حرم کعبهٔ اقبال خرامید
از بادیه ایمن شده، وز ناز مکاری
گردان شده بین چرخ که صد ماه درو هست
جز تابشیک روزه، تو ای چرخ چه داری؟
آن ساغر جان که ملک الموت اجل شد
نی شورش دل آرد و نی رنج خماری
بس کن که اگر جان بخورد صورت ما را
صد عذر بخواهد لبش از خوب عذاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۴۰ - مگریز ز آتش، که چنین خام بمانی
مگریز ز آتش، که چنین خام بمانی
گر بجهی ازین حلقه، دران دام بمانی
مگریز زیاران، تو چو باران و مکش سر
گر سر کشی، سرگشتهٔ ایام بمانی
با دوست وفا کن، که وفا وام الست است
ترسم که بمیری و درین وام بمانی
بگرفت تو را تاسه و حال تو چنان است
کز عجز تو در تاسهٔ حمام بمانی
میترسی ازین سر که تو داری و ازین خو
کان سر تو به رنجوری سرسام بمانی
با ما تو یکی کن سر، زیرا سر وقت است
تا همچو سران شاد سرانجام بمانی
گر بجهی ازین حلقه، دران دام بمانی
مگریز زیاران، تو چو باران و مکش سر
گر سر کشی، سرگشتهٔ ایام بمانی
با دوست وفا کن، که وفا وام الست است
ترسم که بمیری و درین وام بمانی
بگرفت تو را تاسه و حال تو چنان است
کز عجز تو در تاسهٔ حمام بمانی
میترسی ازین سر که تو داری و ازین خو
کان سر تو به رنجوری سرسام بمانی
با ما تو یکی کن سر، زیرا سر وقت است
تا همچو سران شاد سرانجام بمانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۴۱ - گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
از جنبش او، جنبش این پرده نبینی؟
از تابش آن مه،که در افلاک نهان است
صد ماه بدیدی تو در اجزای زمینی
ای برگ پریشان شده در باد مخالف
گر باد نبینی تو، نبینی که چنینی؟
گر باد ز اندیشه نجنبد تو نجنبی
وان باد اگر هیچ نشیند، تو نشینی
عرش و فلک و روح درین گردش احوال
اشتر به قطارند و تو آن بازپسینی
میجنب تو بر خویش و همیخور تو ازین خون
کندر شکم چرخیکی طفل جنینی
در چرخ دلت ناگه یک درد درآید
سر برزنی از چرخ، بدانی که نه اینی
ماه نهمت چهرهٔ شمس الحق تبریز
ای آنکه امان دو جهان را تو امینی
تا ماه نهم صبر کن ای دل تو درین خون
آن مه تویی ای شاه که شمس الحق و دینی
از جنبش او، جنبش این پرده نبینی؟
از تابش آن مه،که در افلاک نهان است
صد ماه بدیدی تو در اجزای زمینی
ای برگ پریشان شده در باد مخالف
گر باد نبینی تو، نبینی که چنینی؟
گر باد ز اندیشه نجنبد تو نجنبی
وان باد اگر هیچ نشیند، تو نشینی
عرش و فلک و روح درین گردش احوال
اشتر به قطارند و تو آن بازپسینی
میجنب تو بر خویش و همیخور تو ازین خون
کندر شکم چرخیکی طفل جنینی
در چرخ دلت ناگه یک درد درآید
سر برزنی از چرخ، بدانی که نه اینی
ماه نهمت چهرهٔ شمس الحق تبریز
ای آنکه امان دو جهان را تو امینی
تا ماه نهم صبر کن ای دل تو درین خون
آن مه تویی ای شاه که شمس الحق و دینی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۴۲ - زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
کین جاست تو را خانه، کجایی تو، کجایی؟
آن جا که نه جای است، چراگاه تو بودهست
زین شهره چراگاه، تو محروم چرایی؟
جاندار سراپردهٔ سلطان عدم باش
تا بازرهی از دم این جان هوایی
گه پای مشو گه سر، بگریز ازین سو
مستی و خرابی نگر و بیسر و پایی
ای راهنمای از می و منزل چو شوی مست
نی راه به خود دانی و نی راه نمایی
مستان ازل در عدم و محو چریدند
کز نیست بود قاعدهٔ هست نمایی
جان بر زبر همدگر افتاده زمستی
همچون ختن غیب، پر از ترک خطایی
این نعرهزنان گشته که، هیهای چه خوبی
وان سجده کنان گشته که بس روح فزایی
مخدوم خداوندی، شمس الحق تبریز
هم نور زمینی تو و خورشید سمایی
کین جاست تو را خانه، کجایی تو، کجایی؟
آن جا که نه جای است، چراگاه تو بودهست
زین شهره چراگاه، تو محروم چرایی؟
جاندار سراپردهٔ سلطان عدم باش
تا بازرهی از دم این جان هوایی
گه پای مشو گه سر، بگریز ازین سو
مستی و خرابی نگر و بیسر و پایی
ای راهنمای از می و منزل چو شوی مست
نی راه به خود دانی و نی راه نمایی
مستان ازل در عدم و محو چریدند
کز نیست بود قاعدهٔ هست نمایی
جان بر زبر همدگر افتاده زمستی
همچون ختن غیب، پر از ترک خطایی
این نعرهزنان گشته که، هیهای چه خوبی
وان سجده کنان گشته که بس روح فزایی
مخدوم خداوندی، شمس الحق تبریز
هم نور زمینی تو و خورشید سمایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۴۳ - ای شاه تو ترکی، عجمی وار چرایی؟
ای شاه تو ترکی، عجمی وار چرایی؟
تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی؟
گلزار چو رنگ از صدقات تو ببردند
گلزار بده زان رخ و پرخار چرایی؟
الحق تو نگفتی و دم بادهٔ او گفت
ای خواجهٔ منصور تو بر دار چرایی؟
در غار فتم، چون دل و دلدار حریفند
دلدار چو شد، ای دل در غار چرایی؟
آن شاه نشد لیک پی چشم بد این گو
گر شاه بشد، مخزن اسرار چرایی؟
گر بیخ دلت نیست دران آب حیاتش
ای باغ چنین تازه و پربار چرایی؟
گر راه نبردهست دلت جانب گلزار
خوش بو و شکرخنده و دلدار چرایی؟
گر دیو زند طعنه که خود نیست سلیمان
ای دیو اگر نیست تو در کار چرایی؟
بر چشمهٔ دل گر نه پری خانه حسن است
ای جان سراسیمه، پری دار چرایی؟
ای مریم جان گر تو نهیی حامل عیسی
زان زلف چلیپا، پی زنار چرایی؟
گر از می شمس الحق تبریز نه مستی
پس معتکف خانهٔ خمار چرایی؟
تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی؟
گلزار چو رنگ از صدقات تو ببردند
گلزار بده زان رخ و پرخار چرایی؟
الحق تو نگفتی و دم بادهٔ او گفت
ای خواجهٔ منصور تو بر دار چرایی؟
در غار فتم، چون دل و دلدار حریفند
دلدار چو شد، ای دل در غار چرایی؟
آن شاه نشد لیک پی چشم بد این گو
گر شاه بشد، مخزن اسرار چرایی؟
گر بیخ دلت نیست دران آب حیاتش
ای باغ چنین تازه و پربار چرایی؟
گر راه نبردهست دلت جانب گلزار
خوش بو و شکرخنده و دلدار چرایی؟
گر دیو زند طعنه که خود نیست سلیمان
ای دیو اگر نیست تو در کار چرایی؟
بر چشمهٔ دل گر نه پری خانه حسن است
ای جان سراسیمه، پری دار چرایی؟
ای مریم جان گر تو نهیی حامل عیسی
زان زلف چلیپا، پی زنار چرایی؟
گر از می شمس الحق تبریز نه مستی
پس معتکف خانهٔ خمار چرایی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۴۴ - یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی
زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم
حیران و پریشانم و تعبیر نکردی
یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را
دیوانهٔ آن زلف چو زنجیر نکردی
بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم
وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی
در کعبهٔ خوبی تو احرام ببستیم
بس تلبیه گفتیم و تو تکبیر نکردی
بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت
شد پیر دلم، پیروی پیر نکردی
با قوس دو ابروی تو یک دل به جهان نیست
تا خسته بدان غمزههٔ چون تیر نکردی
بس عقل که در آیت حسن تو فروماند
وز وی به کرم روزی تفسیر نکردی
در بردن جانها و در آزردن جانها
الحق صنما هیچ تو تقصیر نکردی
در کشتنم ای دلبر خون خوار بکردم
صد لابه و یک ساعت تاخیر نکردی
در آتش عشق تو دلم سوخت به یک بار
وز بهر دوا قرص تباشیر نکردی
بیمار شدم از غم هجر تو و روزی
از بهر من خسته، تو تدبیر نکردی
خورشید رخت با زحل زلف سیاهت
صد بار قران کرد و تو تاثیر نکردی
بر خاک درت روی نهادم ز سر عجز
وز قصهٔ هجرانم تحریر نکردی
خامش شوم و هیچ نگویم پس ازین من
هر چاکر دیرینه چو توفیر نکردی
وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی
زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم
حیران و پریشانم و تعبیر نکردی
یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را
دیوانهٔ آن زلف چو زنجیر نکردی
بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم
وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی
در کعبهٔ خوبی تو احرام ببستیم
بس تلبیه گفتیم و تو تکبیر نکردی
بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت
شد پیر دلم، پیروی پیر نکردی
با قوس دو ابروی تو یک دل به جهان نیست
تا خسته بدان غمزههٔ چون تیر نکردی
بس عقل که در آیت حسن تو فروماند
وز وی به کرم روزی تفسیر نکردی
در بردن جانها و در آزردن جانها
الحق صنما هیچ تو تقصیر نکردی
در کشتنم ای دلبر خون خوار بکردم
صد لابه و یک ساعت تاخیر نکردی
در آتش عشق تو دلم سوخت به یک بار
وز بهر دوا قرص تباشیر نکردی
بیمار شدم از غم هجر تو و روزی
از بهر من خسته، تو تدبیر نکردی
خورشید رخت با زحل زلف سیاهت
صد بار قران کرد و تو تاثیر نکردی
بر خاک درت روی نهادم ز سر عجز
وز قصهٔ هجرانم تحریر نکردی
خامش شوم و هیچ نگویم پس ازین من
هر چاکر دیرینه چو توفیر نکردی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۸۲ - بغداد همان است که دیدی و شنیدی
بغداد همان است که دیدی و شنیدی
رو دلبر نو جوی، چو دربند قدیدی؟
زین دیگ جهان یک دو سه کفگیر بخوردی
باقی، همه دیگ آن مزه دارد که چشیدی
الله مراد لی والله مریدی
فرقت علی الله عتیقی و جدیدی
من فرش شدم زیر قدمهای قضاهاش
خود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی
لا خیر ولا میر سوی الله تعالیٰ
فالغیبة عنه نفسا غیر سدید
از راحت و دردش نکشم خویش و ندزدم
قفلی دهدم حکم حق و گاه کلیدی
لا ارفع عنه بصری طرفة عین
لا امنع عن رب طریفی و تلیدی
مرآه هو العین و بالعین تطریٰ
روحی، و عمادی، و عتادی، و عتیدی
رو خویش درانداز چو گوی، ارچه زنندت
شه را تو به میدان نه که بازیچهٔ عیدی؟
این خلق چو چوگان و زننده ملک و بس
فاعل همه او دان، به قریبی و بعیدی
از ناز برون آی، کزین ناز به ارزی
تو روشنی چشم حسینی، نه یزیدی
صالحت و بایعت مع العشق علیٰ ان
یأتینی محیاه نصیری و شهیدی
لا اقسم بالوعد و بالصادق فیه
ان قد ملاء العشق مرادی بمریدی
هرجای که خشکیست درین بحر در آیید
تا تر شود و تازه و غرقاب مجیدی
الغصة والصحو جزاء لشحیح
والقهوة والسکر وفاق لسعید
العزة لله تعالیٰ، فتعالوا
فالعز من الله نثار لعبید
یا خامد یا جامد یا منکر سکری
یا قایم فی الصورة، یا شر حسیدی
ارواح درین گلشن چون سرو روانند
تو همچو بنفشه به جوانی چه خمیدی؟
لا حول ولا قوة الٰا بملیک
یجعلک ملیکا وسنا کل ولید
ای آهوی خوش ناف بران ناف عبر، باف
کز سوسن و از سنبل آن پار چریدی
رو دلبر نو جوی، چو دربند قدیدی؟
زین دیگ جهان یک دو سه کفگیر بخوردی
باقی، همه دیگ آن مزه دارد که چشیدی
الله مراد لی والله مریدی
فرقت علی الله عتیقی و جدیدی
من فرش شدم زیر قدمهای قضاهاش
خود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی
لا خیر ولا میر سوی الله تعالیٰ
فالغیبة عنه نفسا غیر سدید
از راحت و دردش نکشم خویش و ندزدم
قفلی دهدم حکم حق و گاه کلیدی
لا ارفع عنه بصری طرفة عین
لا امنع عن رب طریفی و تلیدی
مرآه هو العین و بالعین تطریٰ
روحی، و عمادی، و عتادی، و عتیدی
رو خویش درانداز چو گوی، ارچه زنندت
شه را تو به میدان نه که بازیچهٔ عیدی؟
این خلق چو چوگان و زننده ملک و بس
فاعل همه او دان، به قریبی و بعیدی
از ناز برون آی، کزین ناز به ارزی
تو روشنی چشم حسینی، نه یزیدی
صالحت و بایعت مع العشق علیٰ ان
یأتینی محیاه نصیری و شهیدی
لا اقسم بالوعد و بالصادق فیه
ان قد ملاء العشق مرادی بمریدی
هرجای که خشکیست درین بحر در آیید
تا تر شود و تازه و غرقاب مجیدی
الغصة والصحو جزاء لشحیح
والقهوة والسکر وفاق لسعید
العزة لله تعالیٰ، فتعالوا
فالعز من الله نثار لعبید
یا خامد یا جامد یا منکر سکری
یا قایم فی الصورة، یا شر حسیدی
ارواح درین گلشن چون سرو روانند
تو همچو بنفشه به جوانی چه خمیدی؟
لا حول ولا قوة الٰا بملیک
یجعلک ملیکا وسنا کل ولید
ای آهوی خوش ناف بران ناف عبر، باف
کز سوسن و از سنبل آن پار چریدی
مولوی : ترجیعات
دوازدهم
زان بادهٔ صوفی بود از جام، مجرد
کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد
در حالت مستی چو دل و هوش نگنجید
پس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد
اول سبقت بود « الف هیچ ندارد »
زان پیش رو افتاد و سپهدار و مؤید
« حی » نیز اگر هیچ ندارد، چو الف نیز
در صورت جیم آمد، و جیمست مقید
میم از الف و هاست مرکب بنبشتن
ترکیب بود علت بر هستی مفرد
پس بزم رسول آمد بیساغر و بیجام
تا جمع به خود باشد هستی محمد
بام فلک از استن و دیوار چو تنهاست
هر بام درافتاده و آن بام مشبد
بالاتر ازین چرخ کهن عالم لطفیست
کارواح در آ، ناحیه مانند، مجدد
عریان شدهٔ بر لب این جوی، پی غسل
نی جوی نماید به نظر صرح ممرد
آن دیو و پری ساخته از پی تغلیط
تا شیشه نماید به نظر آب مسرد
از مکر گریزان شو و در وکر رضا رو
تا زنده شوی فارغ از انفاس معدد
ترجیع کنم خواجه، که این قافیه تنگست
نی، خود نزنم دم، که دم ما همه ننگست
من دم نزنم، لیک دم نحن نفحنا
در من بدمد، ناله رسد تا به ثریا
این نای تنم را چو ببرید و تراشید
از سوی نیستان عدم عز تعالا
دل یکسر نی بود و دهان یکسر دیگر
آن سر ز لب عشق همی بود شکرخا
چون از دم او پر شد و از دو لب او مست
تنگ آمد و مستانه، برآورد علالا
والله ز می آن دو لب ار کوه بنوشد
چون ریگ شود کوه، ز آسیب تجلا
نی پردهٔ لب بود که گر لب بگشاید
نی چرخ فلک ماند و نی زیر ونه بالا
آواز ده اندر عدم ای نای و نظر کن
صد لیلی و مجنون و دو صد وامق و عذرا
بگشاید هر ذره دهان گوید: « شاباش »
وندر دل هر ذره حقیر آید صحرا
زود از حبش تن بسوی روم جنان رو
تا برکشدت قیصر، بر قصر معلا
اینجای نه آنجاست که اینجا بتوان بود
هی، جای خوشی جوی و درآ در صف هیجا
هین، وقت جهادست و گه حملهٔ مردان
صفرا مکن و درشکن از حمله تو، صف را
ترجیع سوم آمد و گفتی تو خدایا
« برگم شده مگری که مرا هست عوضها »
آن مطرب خوش نغمهٔ شیرین دهن آمد
جانها همه مستند که آن، جان به من آمد
خندان شده اشکوفه و گل جامه دریده
کز سوی عدم سنبله و یاسمن آمد
جانهای گلستان بدم دی بپریدند
هنگام بهاران شد، و هر جان به تن آمد
خوبان برسیدند ز بتخانهٔ غیبی
کوری خزانی که بخو، بتشکن آمد
چون صبر گزیدند بدی جمله درختان
آن هجر چو چاهست و صبوری رسن آمد
چون صبر گزید آیس، آمد فرجش زود
چون خلق حسن کرد، نگار حسن آمد
در عید بهار، ابر برافشاند گلابی
وان رعد بران اوج هوا، طبل زن آمد
یک باغ پر از شاهد، نی ترک و نه رومی
کندر حجب غیب، هزاران ختن آمد
بس جان که چو یوسف به چه مهلکه افتاد
پنداشت که گم گشت خود او در وطن آمد
زیرا که ره آب خضر مظلم و تاریست
آخر ز ره خار، گل اندر چمن آمد
خامش کن، اگرچه که غزل اغلب باقیست
تا شاه بگوید، چو درین انجمن آمد
ای ماه عذار من و ای خوش قد و قامت
برخیز که برخاست ز عشق تو قیامت
کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد
در حالت مستی چو دل و هوش نگنجید
پس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد
اول سبقت بود « الف هیچ ندارد »
زان پیش رو افتاد و سپهدار و مؤید
« حی » نیز اگر هیچ ندارد، چو الف نیز
در صورت جیم آمد، و جیمست مقید
میم از الف و هاست مرکب بنبشتن
ترکیب بود علت بر هستی مفرد
پس بزم رسول آمد بیساغر و بیجام
تا جمع به خود باشد هستی محمد
بام فلک از استن و دیوار چو تنهاست
هر بام درافتاده و آن بام مشبد
بالاتر ازین چرخ کهن عالم لطفیست
کارواح در آ، ناحیه مانند، مجدد
عریان شدهٔ بر لب این جوی، پی غسل
نی جوی نماید به نظر صرح ممرد
آن دیو و پری ساخته از پی تغلیط
تا شیشه نماید به نظر آب مسرد
از مکر گریزان شو و در وکر رضا رو
تا زنده شوی فارغ از انفاس معدد
ترجیع کنم خواجه، که این قافیه تنگست
نی، خود نزنم دم، که دم ما همه ننگست
من دم نزنم، لیک دم نحن نفحنا
در من بدمد، ناله رسد تا به ثریا
این نای تنم را چو ببرید و تراشید
از سوی نیستان عدم عز تعالا
دل یکسر نی بود و دهان یکسر دیگر
آن سر ز لب عشق همی بود شکرخا
چون از دم او پر شد و از دو لب او مست
تنگ آمد و مستانه، برآورد علالا
والله ز می آن دو لب ار کوه بنوشد
چون ریگ شود کوه، ز آسیب تجلا
نی پردهٔ لب بود که گر لب بگشاید
نی چرخ فلک ماند و نی زیر ونه بالا
آواز ده اندر عدم ای نای و نظر کن
صد لیلی و مجنون و دو صد وامق و عذرا
بگشاید هر ذره دهان گوید: « شاباش »
وندر دل هر ذره حقیر آید صحرا
زود از حبش تن بسوی روم جنان رو
تا برکشدت قیصر، بر قصر معلا
اینجای نه آنجاست که اینجا بتوان بود
هی، جای خوشی جوی و درآ در صف هیجا
هین، وقت جهادست و گه حملهٔ مردان
صفرا مکن و درشکن از حمله تو، صف را
ترجیع سوم آمد و گفتی تو خدایا
« برگم شده مگری که مرا هست عوضها »
آن مطرب خوش نغمهٔ شیرین دهن آمد
جانها همه مستند که آن، جان به من آمد
خندان شده اشکوفه و گل جامه دریده
کز سوی عدم سنبله و یاسمن آمد
جانهای گلستان بدم دی بپریدند
هنگام بهاران شد، و هر جان به تن آمد
خوبان برسیدند ز بتخانهٔ غیبی
کوری خزانی که بخو، بتشکن آمد
چون صبر گزیدند بدی جمله درختان
آن هجر چو چاهست و صبوری رسن آمد
چون صبر گزید آیس، آمد فرجش زود
چون خلق حسن کرد، نگار حسن آمد
در عید بهار، ابر برافشاند گلابی
وان رعد بران اوج هوا، طبل زن آمد
یک باغ پر از شاهد، نی ترک و نه رومی
کندر حجب غیب، هزاران ختن آمد
بس جان که چو یوسف به چه مهلکه افتاد
پنداشت که گم گشت خود او در وطن آمد
زیرا که ره آب خضر مظلم و تاریست
آخر ز ره خار، گل اندر چمن آمد
خامش کن، اگرچه که غزل اغلب باقیست
تا شاه بگوید، چو درین انجمن آمد
ای ماه عذار من و ای خوش قد و قامت
برخیز که برخاست ز عشق تو قیامت