تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتد
شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتد
خوشا اقبال صیّادی که در دام شکار افتد
گذشتم بر خزان باد بهارم خون به جوش آورد
چه خواهد شد اگر روزی گذارم بر بهار افتد!
محیط عشق خوبان زورق‌آشام است گردابش
درین دریا عجب دارم که موجی برکنار افتد
چنان گرم ره شوقم که گاه ناتوانی‌ها
نگه آرد به پروازم اگر پایم ز کار افتد
به معشوقی نزیبد هر که دارد نام معشوقی
ز صد خوبان یکی باشد که شاه و شهریار افتد
ندیدم در جهان یاری که از دل غم برد بیرون
غمم افزون کند هر کس که با من غمگسار افتد
نه هر دل قابل دردست و هر جان باب نومیدی
به صد خون لاله‌ای از یک چمن گل داغدار افتد
پسند ناکسان بودن نشان ناکسی باشد
چه بهتر دردمندی گر ز چشم روزگار افتد
بیا و موج‌زن دریای رحمت را تماشا کن
به هر جا قطرة اشکی ز چشم اشکبار افتد
وفای دلبران بهتر که دایم بیوفا باشد
قرار عشق آن بهتر که دایم بیقرار افتد
سخن در امتحان کوهکن بود ارنه می‌بایست
که برق تیشه آتش گردد و در کوهسار افتد
من و غم سال‌ها فیّاض با هم داشتیم الفت
بدان گرمی که بعد از مدتی یاری به یار افتد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۰ - وجودت تا ز چشم کیمیای امتیاز افتد
وجودت تا ز چشم کیمیای امتیاز افتد
چو سیم قلب یک دم کاش راهت بر گداز افتد
تو کز هول صراط از پا فتادی وه نمی‌دانم
چه خواهی کرد اگر ره بر دم شمشیر ناز افتد؟
چه یکرنگی است این یارب که گر محمود را بر دل
شکست از غم رسد چین بر سر زلف ایاز افتد
خوشا بخت همایون فال مرغی کز شگون‌بختی
کند تا سر برون از بیضه در چنگال باز افتد
دلی کو از ازل با خاکساری الفتی دارد
گرش چون آفتاب از خاک برگیرند باز افتد
چنین کز اهل دل زلف درازت می‌رباید دل
از آن ترسم که شهراه حقیقت بر مجاز افتد
مرا تا عمر باقی، شکوة زلف بتان باقی‌ست
مبادا آنکه کس را درد دل دور و دراز افتد
زمانی نگذرد کان مه به بیدادیم ننوازد
خوش آن عاشق که معشوقش چنین عاشق نواز افتد
شدم بیچاره‌تر تا چاره‌ام در دست گردون شد
مبادا کار کس هرگز به بند کارساز افتد
اگر خواهی که یابی قبلة حاجت برو سر نه
به هر جایی که اشک از گوشة چشم نیاز افتد
برون پرده‌ای آگه نیی از اضطراب دل
دلت فیّاض خواهم محرم اسرار راز افتد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - ز استغنا خیالش را به ما پروا نمی‌افتد
ز استغنا خیالش را به ما پروا نمی‌افتد
نگاهش پرتو خور گر بود بر ما نمی‌افتد
مه رویش گهی تاب از غضب دارد گه از باده
به گلزار جمال او گل از گل وانمی‌افتد
اگر سررشتة کار اسیران بلا نبود
سر زلف درازت این چنین در پا نمی‌افتد
چنان هنگامة بازارِ دامن‌گیریش گرمست
که نوبت در قیامت هم به دست ما نمی‌افتد
نرنجی گر نگاهش بر رقیبان می‌فتد فیّاض
که تیر خردسالان متّصل یک جا نمی‌افتد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - ز من دور آن پری پیکر به صد دستور می‌گردد
ز من دور آن پری پیکر به صد دستور می‌گردد
به دل نزدیک‌تر از جان به ظاهر دور می‌گردد
برای زخم تیرش سینة بی‌طالعی دارم
که گر الماس ریزم مرهم کافور می‌گردد
نگاه ما چه سربازی تواند کرد در کویش
که آنجا پرتو خورشید هم از دور می‌گردد
صبا بند قبای غنچه چون پیش تو بگشاید!
که درصد پرده از شرم تو گل مستور می‌گردد
پلاس محنت فیّاض شد تشریف نوروزی
بلی در عید دیدار تو ماتم سور می‌گردد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۵ - ز اشک گرم من آتش کباب می‌گردد
ز اشک گرم من آتش کباب می‌گردد
چه آتشی است که در دیده آب می‌گردد
نگاه نرگس مست که در کمین منست؟
که صبر در دل من اضطراب می‌گردد
خراب میکدة عشوه‌ای شوم کانجا
به نیم جرعه به سر آفتاب می‌گردد
هلاک شیوة ناز توام که مستانه
به گرد آن مژة نیم‌خواب می‌گردد
جدا ز روی تو از سیر گل چنان خجلم
که بوی گل به مشامم گلاب می‌گردد
به یاد چشم تو در بزم آرزو مستان
کنند زهر به جام و شراب می‌گردد
مخواه نان ز تنور سپهر دون فیّاض
که آسیای فلک از سراب می‌گردد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد
نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد
اجل بی‌تاب می‌گردد که خود را بر نشان بندد
به صد دل از دم شمشیر نازش آرزو دارد
اجل تعویذ زخمی را که بر بازوی جان بندد
به کینم بر کمر شمشیر جرأت بست و حیرانم
که چون هرگز کسی از شعله مویی بر میان بندد!
نگاه او نهانم می‌کشد در خون و می‌ترسم
که ناگه تهمت خون مرا بر آسمان بندد
اگر رشک زلیخایی برد ترسم که نگذارد
که بوی پیرهن در مصر بار کاروان بندد
ز بس موج سرشکم گوهر ارزان کرده می‌ترسم
فلک بازار گرم کان و دریا را دکان بندد
متاع رنگ و بو دارد رواج امشب که می‌خواهد
چمن آیین عید جلوة آن دلستان بندد
نگیرد تا اجازت از رخش مشّاطة گلشن
طلسم رنگ نتواند به روی ارغوان بندد
خوش آن عزّت که پیشش چون کمر بر بستگان فیّاض
گهش بند قبا بگشایدش گاهی میان بندد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد
لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد
دلم هنگامة اهل جنون را مضطرب دارد
به من گرم تواضع آن بت و اشکم سراسیمه
که گرمی کردن خورشید خون را مضطرب دارد
چه سان پنهان کنم مهر تو بر اغیار سنگین دل!
که غم‌های تو بیرون و درون را مضطرب دارد
به حال کس نمی‌پردازد از بس بی‌قراری‌ها
چه یارب این سپهر سرنگون را مضطرب دارد؟
فلک از نالة فیّاض اگر درهم شود شاید
که زخم تیشه کوه بیستون را مضطرب دارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۸ - چنان دل تیر آن ابرو کمان را در نظر دارد
چنان دل تیر آن ابرو کمان را در نظر دارد
که رقص جلوه دایم بر بساط نیشتر دارد
مدان خاصم اگر ظاهر نگردد سوز پنهانم
ز آتش ابرة خاکستر من آستر دارد
چو خون بسته خود را در رگ یاقوت می‌دزدم
ز بی‌آبی سپهرم غرقه در آب گهر دارد
دل سنگ از سرشک گریه‌ام سوراخ سوراخست
اسیر چشم او الماس در بار جگر دارد
سرم را کرده از آشفتگی بیگانة بالین
سر زلفی که دایم سر به بالین کمر دارد
همای زلف او کی سایه اندازد به سرما را
که دایم بیضة خورشید را در زیر پر دارد
مرا آشفتگی محروم دارد از لبش فیّاض
وگرنه می‌تواند دل ز لعلش کام بردارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - ز اشکم چهره گه خونین و گه همرنگ زر دارد
ز اشکم چهره گه خونین و گه همرنگ زر دارد
مر آن رنگرز هر لحظه در رنگ دگر دارد
اگر در آرزوی پای بوسش خاک گردیدم
نسیمی آید و ناگه مرا از خاک بردارد
چه شد بازم، دگر روی دلم با کیست کز سینه
نفس می‌آید و همراه خود خیل اثر دارد
ترا شیوه تغافل آسمان را کار بی‌مهری
برای کشتن ما هر کسی فکر دگر دارد
سرایت کرد بیماری چشمت در دل فیّاض
پرستش کردن بیمار آخر این خطر دارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۰ - به رنگ عشقبازان برگ برگش رنگ زر دارد
به رنگ عشقبازان برگ برگش رنگ زر دارد
نرنجد نوبهار از ما، خزان جای دگر دارد
عجب دامی به بال از ذوق پرواز قفس دارم
وگرنه می‌تواند دل ز گلشن کام بردارد
پیام شوق ادا کردن نباشد کار هر خامی
به شمع خود دل از پروانه مرغ نامه بردارد
نداری گوش ذوق نغمة این گفتگو ورنه
ز کوی یار هر بادی که می‌آید خبر دارد
به بی‌پا و سران می‌ماند این گردون نمی‌دانم
درین بیهوده گردیدن به فکر ما چه سر دارد!
چراغ مه ندارد منّتی بر کلبه‌ام هرگز
که با یاد تو شام حسرتم فیض سحر دارد
کمان ناله از زه وامکن از ضعف دل فیّاض
چو تیر آه عاشق نارسا باشد اثر دارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - نه اخگر از فسردان گرد خاکستر به بردارد؟
نه اخگر از فسردان گرد خاکستر به بردارد؟
که آتش نیز در عهد رخش خاکی به سر دارد
نگاهی گر کند با ناز صد ره مصلحت بیند
چو من، سر رشتة او نیز بدخویی دگر دارد
چنین کز ناتوانی در رهش از پای افتادم
مگر باد صبا گرد مرا از خاک بر دارد
کجا آزادی اندر خواب بیند ناتوان مرغی
که دام خویش با خود در شکنج بال و پر دارد
کسی حسرت برد فیّاض را بر بی‌کلاهی‌ها
که دایم بر سر از دولت کلاه درد سر دارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۳ - حدیث قتل من با تیغ دایم در عیان دارد
حدیث قتل من با تیغ دایم در عیان دارد
همیشه خنجر او حرف خونم بر زبان دارد
به ابرویش نهادم دل ولی از بیم می‌لرزم
چو آن مرغی که بر شاخ بلندی آشیان دارد
فریب خط مخور، از فتنة چشمش مشو ایمن
هنوز ابروی او ناجسته تیری در کمان دارد
به خونم می‌کشد طفلی که می‌ریزد سرشکم را
نهان گر کشته گردم اشک از خونم نشان دارد
چه‌ها بر سر نمی‌آید مرا از نقش بالینم
خوشا آن سر که نقش تکیه‌ای بر آستان دارد
تب از نادیدن روی تو می‌افزایدم هر دم
مگر پرهیز بیمار محبّت را زیان دارد!
ز آشوب دو چشم مست او ایمن مشو فیّاض
نگاه او نشان فتنة آخر زمان دارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۴ - لب شیرین تبسّم خندة سحرآفرین دارد
لب شیرین تبسّم خندة سحرآفرین دارد
ز خوبی هر چه دارد نازنینم نازنین دارد
در آزار دل من ضبط خود کی می‌تواند کرد!
که از صد عاشق بی‌خان و مان زلفش همین دارد
شب دیجور کرد اظهار همچشمی او روزی
سر زلفش هنوز از ننگ این، چین بر جبین دارد
منم فرمانروای کشور دیوانگی اکنون
که نقش پای من این عرصه را زیر نگین دارد
نمی‌دانم چه می‌‌خواند به من فیّاض جادوگر
ولی می‌دانم امشب هر چه خواند آفرین دارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - به ما عمریست زلف یار سودا در میان دارد
به ما عمریست زلف یار سودا در میان دارد
خم و پیچی که دارد جمله با ما در میان دارد
به دست ما اسیران بلا سررشتة کاری
نخواهد بود تا زلف بتان پا در میان دارد
نه از فرهاد بر جا ماند نقشی نه ز خسرو هم
فسون عشق عمری شد که ما را در میان دارد
نیاز ما به عجز از زور ناز او نمی‌ماند
دو پرگاریم، گردون خوش تماشا در میان دارد
هزار افسانه آخر گشت و طفل اشک ما فیّاض
هنوز افسانة بی‌خوابی ما در میان دارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - ز طرز غنچه پی بردم که شرم روی او دارد
ز طرز غنچه پی بردم که شرم روی او دارد
ز رنگ شعله دانستم که بیم خوی او دارد
گمان داری که آزادند نزدیکان او؟ نه نه
گره‌بند قبا پیوسته در پهلوی او دارد
نگه در دیده می‌دزدم که دارد عکس او در بر
نفس در سینه می‌پیچم که بوی موی او دارد
نمی‌بیند ز شرم عکس در آیینه هم گاهی
دل عاشق مگر آیینه‌ای بر روی او دارد!
چرا قفل گره در زنگ دارد خاطر فیّاض؟
کلید یک جهان دل گوشة ابروی او دارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - به آن قد سرفرازی می‌توان کرد
به آن قد سرفرازی می‌توان کرد
به آن رخ عشقبازی می‌توان کرد
به آن نازی که بر خود چید حسنت
به عالم بی‌نیازی می‌توان کرد
به رویت هر که زلفت دید دانست
که با خورشید بازی می‌توان کرد
چو دل بردی ز دست بیقراران
گهی هم دلنوازی می‌توان کرد
تظلّم می‌کند بیچارگی‌ها
که گاهی چاره سازی می‌توان کرد
جفا بس ای فلک کز یک شرر آه
هزار انجم گدازی می‌توان کرد
چه لازم کوتهی ای بختِ فیّاض
چو زلف غم درازی می‌توان کرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۸ - به آن رخ جلوة خور می‌توان کرد
به آن رخ جلوة خور می‌توان کرد
به آن لب کار شکّر می‌توان کرد
گلستان گر ز رویت برفروزد
چراغ از رنگ گل بر می‌توان کرد
فریب بوسه زان لب می‌توان خورد
خیال آب کوثر می‌توان کرد
توان گر یک گره زان زلف برداشت
دو عالم را معطّر می‌توان کرد
لبت قند مکرّر می‌توان گفت
سخن را زان مکرّر می‌توان کرد
چو جوهر غوطه در خون می‌توان زد
شنا در آب خنجر می‌توان کرد
به کوی عشق رخسارم گواهست
که اینجا خاک را زر می‌توان کرد
قیامت گر شب وصل تو باشد
ز هجران شکوه‌ای سر می‌توان کرد
غرض گر قتل فیّاض است هجران
چه حاجت فکر دیگر می‌توان کرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۴ - دماغم باج ذوق از نشئة سرشار می‌گیرد
دماغم باج ذوق از نشئة سرشار می‌گیرد
گلم از تردماغی بر سر دستار می‌گیرد
به دشمن کرد عهد من وفا یاری تماشا کن
برای خاطر من خاطر اغیار می‌گیرد
ز خود آزرده‌ام راهی به شهر بیخودی خواهم
که در غربت دلم می‌گیرد و بسیار می‌گیرد
مسیحا در علاج عشق قانون خوشی دارد
که از خود می‌رود آنگه رگ بیمار می‌گیرد
مرا آزرده زان دارد که از خود نیست آرامش
ز بس بی‌طاقتی آیینه در زنگار می‌گیرد
به محرومی نهادم دل ولی نومید نتوان شد
که حرمان تو باج از دولت بیدار می‌گیرد
زبون غیر اگر گشتیم در عشقش از آن باشد
که آن گل دامن ما را به دست خار می‌گیرد
عجب در خاک و خون غلتیده‌ام ظالم تماشایی
تو گل می‌چینی و نخل شهادت باز می‌گیرد!
به کف آیینة رازست اخلاص زلیخا را
چرا غافل سراغ یوسف از بازار می‌گیرد
حدیث سبحه چون با دست در آیین دینداری
بگوش من که پند از حلقة زنّار می‌گیرد
نه لایق بود نام غیر بردن پیش او فیّاض
زبان غیرتم از شرم این گفتار می‌گیرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۵ - به صد افسون در آن دل یاد من منزل نمی‌گیرد
به صد افسون در آن دل یاد من منزل نمی‌گیرد
بلی آیینة خور تیرگی در دل نمی‌گیرد
دل آسودگان از دستبرد فتنه آزادست
کسی هرگز خراج از ملک بی‌حاصل نمی‌گیرد
چنان در خط و زلف او زبان شانه جاری شد
که گر صد عقده پیش آید یکی مشکل نمی‌گیرد
به نوعی عاجزم در عاشقی از دادخواهی‌ها
که بعد از قتل خونم دامن قاتل نمی‌گیرد
زدم گر دست و پا در خون ز بی‌تابی مکن عیبم
تپیدن را کسی فیّاض بر بسمل نمی‌گیرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۶ - چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمی‌گیرد
چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمی‌گیرد
دماغم جام خوشحالی ز دست جم نمی‌گیرد
چه حال است اینکه حسرت را دماغ آشفته می‌بینم
چه ذوقست اینکه مرغ ناله‌ام را دم نمی‌گیرد
ملایک را گواه خویش می‌گیرم که در محشر
کسی عشق جوانان بر بنی‌آدم نمی‌گیرد
اگر درد دلی باشد به اشک خویش می‌گویم
ملامت پیشه جز غمّاز را محرم نمی‌گیرد
تو گر نازکدلی ای شوخ من هم پاکدامانم
ز برگ گل غباری دامن شبنم نمی‌گیرد
به کار عشق کوتاهی ز من هرگز نمی‌آید
برای دادخواهی دامن من غم نمی‌گیرد
حریف مزد دست مرد نتواند وصالت شد
سر راهی به این غم خاطر خرم نمی‌گیرد