تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۰۲ - بیداد غم، ار دلم بگوید
بیداد غم، ار دلم بگوید
در ماتم من فلک بموید
اشکم چو زند بر آسمان موج
در خرمن ماه خوشه روید
بل کز مدد سرشک خونین
بر صفحه دیده لاله روید
هر صبح طلایه دار آدم
در راه فلک دو اسبه پوید
از غصه هجر او به جانم
کز دیده من دیت نجوید
سلطانی دست شست از پای
ترسم که ز دیده دست شوید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷۴ - ای دل، ز بتان دو دیده برگیر
ای دل، ز بتان دو دیده برگیر
اندیشه ز عالم دگر گیر
تا شحنه غم ترا درین راه
سر بر نگرفت، پای برگیر
شور و شر بیخودیست اینجا
با خود شو و ترک شور و شر گیر
نی نی غلطم که چون اسیران
دنباله جعدهای ترگیر
گر درد سریت هست از عشق
با درد بساز و ترک سر گیر
سرباز مکش ز پای خوبان
گر بی سپر است، بی سپر گیر
خاکی که بر او بتی گذشته ست
از مردم دیده در گهر گیر
خاری که بر او گلی نشسته ست
در دیده میل سرمه برگیر
ور عقل رهت زند به کویش
ترک من مست بی خبر گیر
خسرو، بنشین و دختر رز
با خوش پسران سیمبر گیر
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷۵ - ای لعل لبت چو بر شکر شیر
ای لعل لبت چو بر شکر شیر
شکر ز لب تو چاشنی گیر
از زلف بریدنت دل من
دیوانه شد و برید زنجیر
زلفش بگرفت و کرد در هم
فریاد هزار باد شبگیر
می گیری و می زنی به تیرم
من کشته شدم، ازین زد و گیر
مادر چو تویی نزاد بر تو
چون دیده فرو نیاورد شیر
تقصیر نمی کنی تو هر چند
تقدیر همی کند چه تقصیر
در پند تو بسته ماند خسرو
بیچاره کجا رود ز زنجیر!
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷۶ - ای بر دلم از فراق صدبار
ای بر دلم از فراق صدبار
ناگشته به وصل شاد یک بار
در بارگه وصال خویشم
از لطف نمی دهی دمی بار
شب تیره و بار و خر شده لنگ
ترسم نرسد به منزل این بار
بلبل به هوای بوستان سوخت
وین خار نمی دهد گلی بار
باران سعادت الهی
از بهر عطا به خسروت بار
امید به کس ندارم، الا
بر رحمت و لطف ایزد بار
خسرو که ز فرقت تو سوزد
روزی نظری به سوی او دار
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷۷ - ای شمع، رخ تو مطلع نور
ای شمع، رخ تو مطلع نور
زین حسن و جمال چشم بد دور
با پرتو عارض تو خورشید
چون شمع در آفتاب بی نور
رخسار تو در جهان فروزی
ماننده آفتاب مشهور
از روی تو شام صبح گردد
وز زلف تو صبح شام دیجور
انگیخته شام را ز خورشید
آمیخته مشک را ز کافور
از دست غم تو در زمانه
یک خانه دل نماند معمور
بر دار غمت حلال باشد
زو وصل تو گشته همچو منصور
خاطر نرود به گلستانی
آن را که جمال تست منظور
خسرو که همیشه بر در تست
از درگه خود مکن ورا دور
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۱۸ - بر جان من شکسته دل باز
بر جان من شکسته دل باز
کردی تو شراب خوردن آغاز
جانا، مخور این قدح که مستی
لب را بزن و به من بده باز
شد نوبت شربت پسینم
جرعه به پیاله من انداز
ما را غم تو ز خلق ببرید
در صحبت دوستان دمساز
پرسی که چگونه ای، چه گویم؟
کز مرده برون نیاید آواز
گویند مرا، برو از ین کوی
دل گم کردم، کجا روم باز؟
خوش نیست سرود خسروان را
مطرب مست است و چنگ ناساز
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۷ - ماییم و شبی و یار در پیش
ماییم و شبی و یار در پیش
جام می خوشگوار در پیش
وقت چمن و شکفته باغی
بی زحمت خارخار در پیش
گل آمده و خزان گشته
دی رفته و نوبهار در پیش
من بیهش و مست یار و یارم
نی مست و نه هوشیار در پیش
دستم به لب و نظر به رویش
می بر کف و لاله زار در پیش
رفت آنکه چو غنچه بود یک چند
در بسته و پرده دار در پیش
امروز چو شاخ گل به صد لطف
آمد ز برای یار در پیش
ای دور فلک، اگر ترا هست
وقتی به ازین بیار در پیش
مست حق را که هست با دوست
زین گونه هزار کار در پیش
خسرو، می ناب کش که زین پس
نارد فلکت خمار در پیش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۴۸ - دزدانه در آمد از درم دوش
دزدانه در آمد از درم دوش
افگنده کمند زلف بر دوش
برخاستم و فتادم از پای
چون او بنشست، رفتم از هوش
گشتم به نظاره جمالش
حیران و خراب و مست و بیهوش
آن نرگس نیم مست جادوش
آهوبره ای به خواب خرگوش
هر کس که ببیندت به یک روز
ملک دو جهان کند فراموش
بی روی تو نوش می شود نیش
وز دست تو نیش می شود نوش
یک حلقه به گوش خسرو انداز
کو بنده تست و حلقه در گوش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۹۸ - ما دلشدگان بیقراریم
ما دلشدگان بیقراریم
ما سوختگان خام کاریم
آتش زدگان سوز عشقیم
رسوا شدگان کوی یاریم
بودیم خراب ساقیی دوش
امروز هم اندر آن خماریم
این کاسه سر سبوی می راست
زیرا سر مصلحت نداریم
از خار ره بتان چه باک است؟
گر تیغ زنند، سرنخاریم
ای ترک، چه جای زحمت اینجا
تو تیر بزن، که ما شکاریم
جانی ست فدای یک نظاره
نه در هوس لب و کناریم
جنت طلبا، تو دانی و حور
با شاهد خود نمی گذاریم
ما خاک رهیم همچو خسرو
وز کوی بتان به یادگاریم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۰۱ - آن مرغ که بود زیرکش نام
آن مرغ که بود زیرکش نام
افتاده به هر دو پای در دام
در دام بلا فتاد ز آغاز
تا خود به کجا رسد سرانجام!
آیا تو کجا و ما کجاییم
دردا که به هرزه رفت ایام
ترسم که به جور تو برآید
ناگاه به شهر فتنه عام
خرم دل آن که با نگاری
در گوشه خلوتی کشد جام
رخسار تو زیر زلف مشکین
صبح است مقیم بر در شام
چون کام دل از تو بر نیاید
صبر از تو همی کنم به ناکام
نومید مشو، دلا، چه دانی
باشد که بیایی، خسروا، کام
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۰۲ - نه دست رسی به یار دارم
نه دست رسی به یار دارم
نه طاقت انتظار دارم
هر جور که از تو بر من آید
از گردش روزگار دارم
در دل غم تو کنم خزینه
گر یک دل و گر هزار دارم
این خسته دل چو موی باریک
از زلف تو یادگار دارم
من کانده تو کشیده باشم
اندوه زمانه خار دارم
در آب دو دیده از تو غرقم
و امید لب و کنار دارم
دل بردی و تن زدی، همین بود
من باز بسی شمار دارم
دشنام همی دهد به خسرو
من با دو لب تو کار دارم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۰۳ - من کشته روی یار خویشم
من کشته روی یار خویشم
در مانده روزگار خویشم
زین غم که به کس نمی توان گفت
شبهاست که غمگسار خویشم
در خون خود ار نباشمت یار
پس یار تویی که یار خویشم
ساقی، بده آن قدح مرا، زانک
من سوخته خمار خویشم
یاران چو قرار و صبر جویند
از من نه که برقرار خویشم
ای ناصح من که می دهی پند
می گوی که من به کار خویشم
گویند که، خسروا، چه نالی؟
من فاخته بهار خویشم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۰۴ - ای روی تو عمر جاودانم
ای روی تو عمر جاودانم
عمری ست که بی تو در فغانم
از نرگس جادوی تو هر روز
پیداست که چیست در نهانم؟
چون سحر دو چشم تو ببینم
«هذین لساحران » بخوانم
رویت دیدم نکو نکردم
هر بد که کنی سرای آنم
غم خور که ز عاشقی زبونم
می ده که ز بیدلی زبانم
می نالم زار، ازانکه چون نای
بی مغز شده ست استخوانم
در اول عشق رفتم از دست
تا چون شود آخرش، ندانم
بر خاک درت فتاده ماندم
مگذار که هم چنین بمانم
گفتی «غم خود بگو» چه گویم؟
چون کار نمی کند زبانم
نی با تو دمی همی نشینم
نی خاستن از تو می توانم
غم خسرو را به هیچ بفروخت
بستان که غلام رایگانم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۰۵ - من عاشق آن رخ چو ماهم
من عاشق آن رخ چو ماهم
گو زار مکش که بی گناهم
تاراج غمت شدم که فتنه
زد در شب گیسوی تو راهم
از شعله بسی گریخت پشمم
هم داد ازین نمد کلاهم
در زیستنم نماند امید
ور ماند ترا حیات خواهم
بر من نفسی بخند تا بوک
صبحی دمد از شب سیاهم
پخته نشدم ز عشق هر چند
جان سوخته شد ز دود آهم
گفتی که «گهی نداشت خسرو
آن صبر که بود چند گاهم »
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۰۶ - ای گریه، ترا چه شکر گویم؟
ای گریه، ترا چه شکر گویم؟
کز تست هزار آبرویم
آید همه، بوی آتش دل
هر بار که از جگر ببویم
بیگانه و آشنا به یک بار
دانند که من غلام اویم
ای دیده، به جای اشک خون ریز
یا دست ز دیدنت بشویم!
گفتی که «اسیر کیست خسرو؟»
از غمزه بپرس، من چه گویم؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۵۲۶ - روزی که به عالم است شب دان
روزی که به عالم است شب دان
پرسیدن گرم را ز تب دان
ز اشکال زمانه نور هر کار
خورشید به عقده ذنب دان
لافیدن سفله باشد از مسال
بر جیفه کلاه بر شغب دان
در فاقه بود فروغ تقوی
پیرایه گر چراغ شب دان
بر اشک حریص عارفان را
صد خنده ذخیره زیر لب دان
نقب افگن حرص تو ز دینست
مه پرده درنده قصب دان
از خسرو پند تلخ سود است
بپذیر و ملیله را لعب دان
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۵۲۷ - از همچو تویی برید نتوان
از همچو تویی برید نتوان
بر تو دگری گزید نتوان
تا چند کشم جفایت آخر
محنت همه عمر دید نتوان
زین پس من و جور عشق و تسلیم
کز آمده سر کشید نتوان
غم سینه بسوخت، چون توان کرد؟
خود پرده خود درید نتوان
یاران عزیز، پند گویند
گویند، ولی شنید نتوان
من کز پی خواریم چه تدبیر؟
عزت به درم خرید نتوان
بی یاری بخت کام دل نیست
بی پر به هوا پرید نتوان
ایوان مراد بس بلند است
آنجا به هوس رسید نتوان
این شربت عاشقیست خسرو
بی خون جگر چشید نتوان
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۵۲۸ - ای میر همه شکر فروشان
ای میر همه شکر فروشان
توبه شکن صلاح کوشان
عشاق ز دست چون تو ساقی
خونابه به جای باده نوشان
در میکده غمت سفالی
نرخ همه معرفت فروشان
یک خرقه رخت درست نگذاشت
در صومعه کبود پوشان
در کاوش کنه خوبی تو
کند است خیال تیزهوشان
از پرده چو گل دمی برون آی
باد همه نیکوان فروشان
خوش وقت تو کآگهی نداری
از آتش سینه های جوشان
بیدار نگشت نرگس مست
از ناله بلبل خروشان
از تو سخنی به هر ولایت
خسرو به ولایت خموشان
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۵۲۹ - زین خوش پسران و شکل ایشان
زین خوش پسران و شکل ایشان
بیگانه شدم ز جمله خویشان
خوبان همه شهر و یک دل من
بیچاره دلم به دست ایشان
با ما سر راستی ندارند
این کج کلهان مو پریشان
کشتند به تیغ غمزه ما را
این سخت دلان سست کیشان
جانا، مگذر نمک فشانان
بر سوختگان و سینه ریشان
ای جمله نیکوان فدایت
لیکن دل و جان من فدیشان
گر خون ریزی ز صد چو خسرو
با گرگ چه دم زنند میشان؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۵۳۰ - ای آرزوی امیدواران
ای آرزوی امیدواران
ای مرهم درد دل فگاران
از دشمنی آنچه بود، کردی
ای دوست، چنین کنند یاران؟
تا سایه زلف تو بدیدم
دیوانه شدم چو سایه داران
افگند تنم چو موی باریک
در زیر گلیم سوکواران
می گریم بر غریبی خویش
چون ابر به موسم بهاران
گر شرح دهم غم تو صد سال
یک قصه نگویم از هزاران
آن ها که تو می کنی برین دل
از دل نشنود به روزگاران
با این همه چشم بر سر راه
می دارم چون امیدواران
تا کی گذری به سوی خسرو
چون بر سر کشت خشک باران