تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۰۱ - چون تو طبیب دردی درد تو با که گویم
چون تو طبیب دردی درد تو با که گویم
درمان درد دوری ای دلبر از که جویم
آبم ببرد عشقت بر باد داد عمرم
از آتش فراقت کمتر ز خاک کویم
از تاب زلف پرچین چوگان مزن خدا را
کاندر فراق رویت سرگشته تر ز گویم
در بوستان وصلت ای جان من چو بلبل
بر روی چون گل تو آشفته همچو مویم
چون ترک عشق گویم تا روز حشر جانا
ور کوزه گر بسازد از خاک من سبویم
جانم ز پا درآمد در جست و جوی وصلت
در کوی هجرت آخر تا کی به سر بپویم
گرچه ز ما فراغت دارد نگار لیکن
من در جهان به بویش دایم به جست و جویم
درمان درد دوری ای دلبر از که جویم
آبم ببرد عشقت بر باد داد عمرم
از آتش فراقت کمتر ز خاک کویم
از تاب زلف پرچین چوگان مزن خدا را
کاندر فراق رویت سرگشته تر ز گویم
در بوستان وصلت ای جان من چو بلبل
بر روی چون گل تو آشفته همچو مویم
چون ترک عشق گویم تا روز حشر جانا
ور کوزه گر بسازد از خاک من سبویم
جانم ز پا درآمد در جست و جوی وصلت
در کوی هجرت آخر تا کی به سر بپویم
گرچه ز ما فراغت دارد نگار لیکن
من در جهان به بویش دایم به جست و جویم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۴۴ - از دستت ای قلم من خواهم به جان رسیدن
از دستت ای قلم من خواهم به جان رسیدن
از تو زبان درازی و ز من زبان بریدن
تا کی چنین نمایی حال دلم به تحریر
وز ماجرای عشقش این سرزنش شنیدن
پیوند مهرم از دل بشکست عهد لیکن
ما را ز جان شیرین مشکل توان بریدن
در پای جان فروشد صد خار هجر و دستم
یک گل نمی تواند از باغ وصل چیدن
آن را که همچو بلبل باشد هوای گلزار
چون گل بباید او را صد پیرهن دریدن
آن سرو را چو بر ما هرگز گذار نبود
تا کی توان به خواری گرد جهان دویدن
دارم هوای رویش امّا نمی تواند
مرغ دل ضعیفم در کوی او پریدن
هرکس که سر ز خطّش بیرون کشد به زاری
خطّ خطا بباید بر حرف او کشیدن
گویی ز جان کشیدند نقش رخ تو ورنی
از آب و گل بدیعست این صورت آفریدن
از تو زبان درازی و ز من زبان بریدن
تا کی چنین نمایی حال دلم به تحریر
وز ماجرای عشقش این سرزنش شنیدن
پیوند مهرم از دل بشکست عهد لیکن
ما را ز جان شیرین مشکل توان بریدن
در پای جان فروشد صد خار هجر و دستم
یک گل نمی تواند از باغ وصل چیدن
آن را که همچو بلبل باشد هوای گلزار
چون گل بباید او را صد پیرهن دریدن
آن سرو را چو بر ما هرگز گذار نبود
تا کی توان به خواری گرد جهان دویدن
دارم هوای رویش امّا نمی تواند
مرغ دل ضعیفم در کوی او پریدن
هرکس که سر ز خطّش بیرون کشد به زاری
خطّ خطا بباید بر حرف او کشیدن
گویی ز جان کشیدند نقش رخ تو ورنی
از آب و گل بدیعست این صورت آفریدن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۳۲ - جان در غم فراقت دل بر بلا نهاده
جان در غم فراقت دل بر بلا نهاده
مرغ دل ضعیفم در قیدت اوفتاده
دل بسته ام به زلفت مگشایش از هم ای جان
زین رو که دیده جان بر روی تو گشاده
تو شهسوار عشقی بر بادپای هجران
با تو چه چاره سازد بیچاره پیاده
بنشست پیش قدّت سرو چمن ز خجلت
وانگه به پای ماچان بنگر که ایستاده
مسکین دل ضعیفم در عالم حقیقت
گویی به عشق رویت از مادری بزاده
اخلاص ما به رویت بیرون ز حدّ و حصرست
آن دم مباد این دل بیرون رود ز جاده
آن ترک شوخ چشمش دارد کمان ابرو
از غمزه اش حذر کن چون مست شد ز باده
جز این و آن ندانم دانم که چشم مستش
صد شور و فتنه باری اندر جهان نهاده
هر شب چو ماه کاهم در حسرت وصالش
هر روز درد عشقش بر جان ما زیاده
مرغ دل ضعیفم در قیدت اوفتاده
دل بسته ام به زلفت مگشایش از هم ای جان
زین رو که دیده جان بر روی تو گشاده
تو شهسوار عشقی بر بادپای هجران
با تو چه چاره سازد بیچاره پیاده
بنشست پیش قدّت سرو چمن ز خجلت
وانگه به پای ماچان بنگر که ایستاده
مسکین دل ضعیفم در عالم حقیقت
گویی به عشق رویت از مادری بزاده
اخلاص ما به رویت بیرون ز حدّ و حصرست
آن دم مباد این دل بیرون رود ز جاده
آن ترک شوخ چشمش دارد کمان ابرو
از غمزه اش حذر کن چون مست شد ز باده
جز این و آن ندانم دانم که چشم مستش
صد شور و فتنه باری اندر جهان نهاده
هر شب چو ماه کاهم در حسرت وصالش
هر روز درد عشقش بر جان ما زیاده
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۳۳ - ای ما جهان و جان را بر باد عشق داده
ای ما جهان و جان را بر باد عشق داده
وز دیده در فراقت صد جوی خون گشاده
مهر تو در دل ما تا هست روح باقیست
با عشق چون بزادی مادر مرا بزاده
عشق تو شهسواریست بر بادپای چون برق
با او چه گونه کوشد مسکین دلی پیاده
گویی مرا ملولی ای جان و دل چه گویم
ناخوش دلم ز هجران تو سرخوشی ز باده
با سرو آب می گفت سرکش چنین چرایی
تو سر کشیده و ما سر در پیت نهاده
ابروی و چشم خوبان دل می برند از آن روی
پیوسته میل دلها بر عارضیست ساده
وز دیده در فراقت صد جوی خون گشاده
مهر تو در دل ما تا هست روح باقیست
با عشق چون بزادی مادر مرا بزاده
عشق تو شهسواریست بر بادپای چون برق
با او چه گونه کوشد مسکین دلی پیاده
گویی مرا ملولی ای جان و دل چه گویم
ناخوش دلم ز هجران تو سرخوشی ز باده
با سرو آب می گفت سرکش چنین چرایی
تو سر کشیده و ما سر در پیت نهاده
ابروی و چشم خوبان دل می برند از آن روی
پیوسته میل دلها بر عارضیست ساده
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۴۴ - ای مثل چشم مستت چشم فلک ندیده
ای مثل چشم مستت چشم فلک ندیده
نقش خیال رویت بر لوح جان کشیده
دل ز اشتیاق وصلت از جان ملول گشته
جان در هوای لعلت از غم به لب رسیده
صدبار خار هجرت در پای دل شکسته
وز بوستان وصلت هرگز گلی نچیده
کس چون تو دلربایی بی رحم پادشایی
فارغ ز هر گدایی نه دیده نه شنیده
تا کلک صنع ایزد نقش وجود بسته
چون تو ملک نهادی هرگز نیافریده
جانا خبر نداری کاین خسته فراقت
دل رایگان بداده غم را به جان خریده
تا دیده دید رویت سیلاب شوق رانده
تا دل گزید مهرت از جان طمع بریده
تا چشم نیم مستت بر من کمین گشاده
پشتم ز بار هجران چون ابرویت خمیده
ای نور دیده، دیده گرد جهان دویده
تا در جهان خوبی یاری چو تو گزیده
نقش خیال رویت بر لوح جان کشیده
دل ز اشتیاق وصلت از جان ملول گشته
جان در هوای لعلت از غم به لب رسیده
صدبار خار هجرت در پای دل شکسته
وز بوستان وصلت هرگز گلی نچیده
کس چون تو دلربایی بی رحم پادشایی
فارغ ز هر گدایی نه دیده نه شنیده
تا کلک صنع ایزد نقش وجود بسته
چون تو ملک نهادی هرگز نیافریده
جانا خبر نداری کاین خسته فراقت
دل رایگان بداده غم را به جان خریده
تا دیده دید رویت سیلاب شوق رانده
تا دل گزید مهرت از جان طمع بریده
تا چشم نیم مستت بر من کمین گشاده
پشتم ز بار هجران چون ابرویت خمیده
ای نور دیده، دیده گرد جهان دویده
تا در جهان خوبی یاری چو تو گزیده
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۴۷ - در سر مرا ز عشقش سودا بود همیشه
در سر مرا ز عشقش سودا بود همیشه
در دل مرا ز شوقش غوغا بود همیشه
او هست نور دیده زان روی دیده جان
بر روی همچو ماهش بینا بود همیشه
بر روی چون گل تو بلبل صفت به بستان
در مدح او زبانم گویا بود همیشه
در بوستان شادی پهلوی سرو و شمشاد
آن قد خوش خرامش پیدا بود همیشه
مسکین دل حزینم از درد روز هجران
در کیش عشق بازان رسوا بود همیشه
بر روی چون نگارش آشفته شد دل من
چون افعی دو زلفش شیدا بود همیشه
بیداد و جور و خواری از دوست دایمم هست
فریاد و آه و زاری از ما بود همیشه
چون سرو در دو چشمم بنشین بر آب چشمه
زیرا که سرو را جا بالا بود همیشه
با سرو آب می گفت سرکش ز ما چرایی
سرسبزی تو دانی کز ما بود همیشه
سروش جواب می داد کاندر چمن ز لطفش
ای دوست قامت ما زیبا بود همیشه
مشکن تو زلف خود را همچون دل جهانی
آری دل شکسته ما را بود همیشه
در دل مرا ز شوقش غوغا بود همیشه
او هست نور دیده زان روی دیده جان
بر روی همچو ماهش بینا بود همیشه
بر روی چون گل تو بلبل صفت به بستان
در مدح او زبانم گویا بود همیشه
در بوستان شادی پهلوی سرو و شمشاد
آن قد خوش خرامش پیدا بود همیشه
مسکین دل حزینم از درد روز هجران
در کیش عشق بازان رسوا بود همیشه
بر روی چون نگارش آشفته شد دل من
چون افعی دو زلفش شیدا بود همیشه
بیداد و جور و خواری از دوست دایمم هست
فریاد و آه و زاری از ما بود همیشه
چون سرو در دو چشمم بنشین بر آب چشمه
زیرا که سرو را جا بالا بود همیشه
با سرو آب می گفت سرکش ز ما چرایی
سرسبزی تو دانی کز ما بود همیشه
سروش جواب می داد کاندر چمن ز لطفش
ای دوست قامت ما زیبا بود همیشه
مشکن تو زلف خود را همچون دل جهانی
آری دل شکسته ما را بود همیشه
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۹۷ - ای دل به درد عشقش دانم دوا نداری
ای دل به درد عشقش دانم دوا نداری
یک دم خیال رویش از خود جدا نداری
ای دل به درد هجران تا کی صبور باشم
ای نور هر دو دیده ترس از خدا نداری
کارت جفاست بر من تا کی توان کشیدن
مشکل که یک سر مو در دل وفا نداری
این درد با که گویم مسکین دل جفاکش
چون نزد او رسولی بیش از صبا نداری
تا گویدش که جانم بر لب رسید از غم
زین بیش جور بر من دانم روا نداری
من جز وفا گناهی بر خود نمی شناسم
لیکن تو بر ضعیفان غیر از جفا نداری
سلطانی جهان شد بر تو مقرّر ای دل
لیکن چه سود چون تو میل گدا نداری
یک دم خیال رویش از خود جدا نداری
ای دل به درد هجران تا کی صبور باشم
ای نور هر دو دیده ترس از خدا نداری
کارت جفاست بر من تا کی توان کشیدن
مشکل که یک سر مو در دل وفا نداری
این درد با که گویم مسکین دل جفاکش
چون نزد او رسولی بیش از صبا نداری
تا گویدش که جانم بر لب رسید از غم
زین بیش جور بر من دانم روا نداری
من جز وفا گناهی بر خود نمی شناسم
لیکن تو بر ضعیفان غیر از جفا نداری
سلطانی جهان شد بر تو مقرّر ای دل
لیکن چه سود چون تو میل گدا نداری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۳۸ - در دیده ام نیامد جز روی تو خیالی
در دیده ام نیامد جز روی تو خیالی
جز قامتش نیامد در چشم ما نهالی
هجران به جانم آورد بر حال من ببخشای
جانم به طاقت آمد در حسرت وصالی
در حسرتم که روزی در خاک پات غلطم
ای آب زندگانی گر افتدت مجالی
چون چنگم ار نوازی از وصل خویش یک شب
یابند دشمنانت چون عود گوشمالی
حیران آن دو ابرو پیوسته من ز جانم
سرگشته در شب [تار] از جتسن هلالی
هر درد را زوالی باشد به روز درمان
آخر چرا ندارد هجران تو زوالی
سرو بلند بی تو ذوقی چنان ندارد
دارد قدت نگارا از لطف اعتدالی
خواهم که همچو دامن افتم به پات لیکن
ترسم ز من نشیند بر خاطرت ملالی
عمری که در جهانم سرگشته همچو پرگار
چشمم ندیده باری چون روی تو جمالی
جز قامتش نیامد در چشم ما نهالی
هجران به جانم آورد بر حال من ببخشای
جانم به طاقت آمد در حسرت وصالی
در حسرتم که روزی در خاک پات غلطم
ای آب زندگانی گر افتدت مجالی
چون چنگم ار نوازی از وصل خویش یک شب
یابند دشمنانت چون عود گوشمالی
حیران آن دو ابرو پیوسته من ز جانم
سرگشته در شب [تار] از جتسن هلالی
هر درد را زوالی باشد به روز درمان
آخر چرا ندارد هجران تو زوالی
سرو بلند بی تو ذوقی چنان ندارد
دارد قدت نگارا از لطف اعتدالی
خواهم که همچو دامن افتم به پات لیکن
ترسم ز من نشیند بر خاطرت ملالی
عمری که در جهانم سرگشته همچو پرگار
چشمم ندیده باری چون روی تو جمالی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۵۷ - همچون قلم نگارا چندم به سر دوانی
همچون قلم نگارا چندم به سر دوانی
چندم به تیغ هجران از پیش خود برانی
من بر سر وفایم تو بر سر جفایی
چندانکه من بر اینم تو سنگدل بر آنی
تو راحت روانی تو آرزوی جانی
تو شهره زمینی تو طرفه زمانی
من بنده ضعیفم سرگشته اسیرم
گر رحم می نمایی ور می کشی تو دانی
جان من از فراقت بر لب رسیده جانا
در من نظر کن آخر روزی اگر توانی
یاقوت دُرفشانت تا بست لعل شکّر
بشکست از لطافت بازار لعل کانی
دانم که رحمت آید بر محنت جهانت
گر از سر حقیقت حال جهان بدانی
چندم به تیغ هجران از پیش خود برانی
من بر سر وفایم تو بر سر جفایی
چندانکه من بر اینم تو سنگدل بر آنی
تو راحت روانی تو آرزوی جانی
تو شهره زمینی تو طرفه زمانی
من بنده ضعیفم سرگشته اسیرم
گر رحم می نمایی ور می کشی تو دانی
جان من از فراقت بر لب رسیده جانا
در من نظر کن آخر روزی اگر توانی
یاقوت دُرفشانت تا بست لعل شکّر
بشکست از لطافت بازار لعل کانی
دانم که رحمت آید بر محنت جهانت
گر از سر حقیقت حال جهان بدانی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۶۲ - ای جان و زندگانی عمری و شادمانی
ای جان و زندگانی عمری و شادمانی
بر حال ما نظر کن کز لطف می توانی
من سخت ناتوانم جز تو کسی ندارم
از پیش خود مرانم هرچه کنی توانی
من در غم تو زارم وز خود خبر ندارم
لطفی بود به کارم گر از غمم رهانی
عشق تو آشکارا شد چون کنم نگارا
آخر تفقدی کن ای جان ما نهانی
از سوز ما و زاری آخر خبر نداری
تا کی کشم جفایت تا کی وفا ندانی
دانم ترا فراغت از حال زار ما هست
گر در دلت نیایم هم پرسشی توانی
عمریست تا دل من در کار عشق خون شد
بی دوست سیر گشتم از عمر و زندگانی
نرگس میان بستان مخمور بود باری
کز چشم شوخت [آموخت] سستی و ناتوانی
تلخست کام عیشم زهرست بی تو نوشم
جز وصل تو چه باشد مقصود این جهانی
بر حال ما نظر کن کز لطف می توانی
من سخت ناتوانم جز تو کسی ندارم
از پیش خود مرانم هرچه کنی توانی
من در غم تو زارم وز خود خبر ندارم
لطفی بود به کارم گر از غمم رهانی
عشق تو آشکارا شد چون کنم نگارا
آخر تفقدی کن ای جان ما نهانی
از سوز ما و زاری آخر خبر نداری
تا کی کشم جفایت تا کی وفا ندانی
دانم ترا فراغت از حال زار ما هست
گر در دلت نیایم هم پرسشی توانی
عمریست تا دل من در کار عشق خون شد
بی دوست سیر گشتم از عمر و زندگانی
نرگس میان بستان مخمور بود باری
کز چشم شوخت [آموخت] سستی و ناتوانی
تلخست کام عیشم زهرست بی تو نوشم
جز وصل تو چه باشد مقصود این جهانی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۹۶ - بی وصل تو ندارد جان با تن آشنایی
بی وصل تو ندارد جان با تن آشنایی
یارب چه باشد ار تو یک دم ز در درآیی
هیچت زیان ندارد ای نور دیده و دل
گر یابد از جمالت این دیده روشنایی
بازآی و خاطرم را بازآر کاو نزارست
ما با توایم جانا آخر تو خود کجایی
ما چشم دیده و دل در قامت تو بستیم
ای سرو ناز بستان از ما مکن جدایی
عمری مرا و عمری جان در سر تو کردیم
زان رو چو عمر هرگز با هیچکس نپایی
تو پادشاه حسنی در عالم لطافت
زان می کنم شب و روز در کوی تو گدایی
تو گوهری و ما خس در بحر عشقت ای جان
شد مشتری دل من با آن گران بهایی
گویی جهان وفایی چندان نمی نماید
حقّا که از تو آموخت آئین بی وفایی
گر چه تو بی وفایی همچون جهان ولیکن
هر لحظه بر دل ما مهری دگر فزایی
یارب چه باشد ار تو یک دم ز در درآیی
هیچت زیان ندارد ای نور دیده و دل
گر یابد از جمالت این دیده روشنایی
بازآی و خاطرم را بازآر کاو نزارست
ما با توایم جانا آخر تو خود کجایی
ما چشم دیده و دل در قامت تو بستیم
ای سرو ناز بستان از ما مکن جدایی
عمری مرا و عمری جان در سر تو کردیم
زان رو چو عمر هرگز با هیچکس نپایی
تو پادشاه حسنی در عالم لطافت
زان می کنم شب و روز در کوی تو گدایی
تو گوهری و ما خس در بحر عشقت ای جان
شد مشتری دل من با آن گران بهایی
گویی جهان وفایی چندان نمی نماید
حقّا که از تو آموخت آئین بی وفایی
گر چه تو بی وفایی همچون جهان ولیکن
هر لحظه بر دل ما مهری دگر فزایی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴۰۰ - تا کی بود دو چشمت در عین دلربایی
تا کی بود دو چشمت در عین دلربایی
وآنگه کند ز پیشم او میل بر جدایی
دردست در دل من باشد علاج وصلش
بر من ترحّمی کن چون درد را دوایی
طاقم ز صبر جانا طاقت نماند یارا
دوری مجو ز پیشم چون نور چشم مایی
ای سرو راست قامت تا کی کنم قیامت
از روی لطف خواهم روزی ز در درآیی
گر یک نظر به حالم اندازی ای پری روی
ای نور هر دو دیده لطفی بود خدایی
تو پادشاه حسنی بر حال ما نظر کن
در کوی شاه ما را رسمی بود گدایی
وآنگه کند ز پیشم او میل بر جدایی
دردست در دل من باشد علاج وصلش
بر من ترحّمی کن چون درد را دوایی
طاقم ز صبر جانا طاقت نماند یارا
دوری مجو ز پیشم چون نور چشم مایی
ای سرو راست قامت تا کی کنم قیامت
از روی لطف خواهم روزی ز در درآیی
گر یک نظر به حالم اندازی ای پری روی
ای نور هر دو دیده لطفی بود خدایی
تو پادشاه حسنی بر حال ما نظر کن
در کوی شاه ما را رسمی بود گدایی
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱ - مسکینی و غریبی از حد گذشت ما را
مسکینی و غریبی از حدّ، گُذَشْت، ما را
بر ما اگر ببخشی، وقت است وقت یارا
چون ریختی به خواری، خونِ مرا به زاری
بر تُرْبَتَم گذاری کافیست خونبها را
شه خفته و به درگاه، خلقی ز دادخواهان
غفلت ز دادخواهی خود چیست پادشا را؟
چون رحمتِ تو گردد افزون ز عذرخواهی
هرچند بیگناهم، عُذْر آورم خطا را
مَحْمِلنشینِ ناقِه، ای ساربان! بگو کیست؟
کز ناله میچکد خون، در کاروان، دِرا را
از دردِ خود گشایم، کِی لب، برِ مسیحا؟
هم درد، تو فِرِسْتی؛ هم تو دَهی دوا را
هرچند ما خَموشیم، ای چرخِ بیمروّت
حدّی بود ستم را، اندازهای جفا را
بیگانه ز آشنایان، گر گشتهام، عجب نیست
بسیار آزمودم یارانِ آشنا را
ما و «طبیب» تا چند مخمور در خرابات؟
اعطوا لَنَا حیو، یَا أَیُّهَا السُّکَاری
بر ما اگر ببخشی، وقت است وقت یارا
چون ریختی به خواری، خونِ مرا به زاری
بر تُرْبَتَم گذاری کافیست خونبها را
شه خفته و به درگاه، خلقی ز دادخواهان
غفلت ز دادخواهی خود چیست پادشا را؟
چون رحمتِ تو گردد افزون ز عذرخواهی
هرچند بیگناهم، عُذْر آورم خطا را
مَحْمِلنشینِ ناقِه، ای ساربان! بگو کیست؟
کز ناله میچکد خون، در کاروان، دِرا را
از دردِ خود گشایم، کِی لب، برِ مسیحا؟
هم درد، تو فِرِسْتی؛ هم تو دَهی دوا را
هرچند ما خَموشیم، ای چرخِ بیمروّت
حدّی بود ستم را، اندازهای جفا را
بیگانه ز آشنایان، گر گشتهام، عجب نیست
بسیار آزمودم یارانِ آشنا را
ما و «طبیب» تا چند مخمور در خرابات؟
اعطوا لَنَا حیو، یَا أَیُّهَا السُّکَاری
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳ - از حال ما چه پرسی ای بیوفا که چون است
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۴ - چون رحمتت فزاید بر عذرخواهی ای دوست
چون رحمتت فزاید بر عذرخواهی ای دوست
عذر گناه خواهم با بیگناهی ایدوست
خواندی در آستانت روزی گدای خویشم
زان روز ننگم آید از پادشاهی ایدوست
دریا همه گرفتم ساحل شودچه حاصل
اکنون که گشت ما را کشتی تباهی ایدوست
تابنده اختری کو، کز پرتوی درآرد
تاریک شام ما را از این سیاهی ایدوست
وقتست کز تو خواهم داد غرور حسنت
ترسم که مانع آید از دادخواهی ایدوست
بی تو طبیب خسته از بس فغان و زاری
آهش بمه رسیده اشگش بماهی ای دوست
عذر گناه خواهم با بیگناهی ایدوست
خواندی در آستانت روزی گدای خویشم
زان روز ننگم آید از پادشاهی ایدوست
دریا همه گرفتم ساحل شودچه حاصل
اکنون که گشت ما را کشتی تباهی ایدوست
تابنده اختری کو، کز پرتوی درآرد
تاریک شام ما را از این سیاهی ایدوست
وقتست کز تو خواهم داد غرور حسنت
ترسم که مانع آید از دادخواهی ایدوست
بی تو طبیب خسته از بس فغان و زاری
آهش بمه رسیده اشگش بماهی ای دوست
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۱۹ - ای شب خجل ز مویت گل تنگ دل ز رویت
ای شب خجل ز مویت گل تنگ دل ز رویت
کوثر عرق گرفته از شرم خاک کویت
ماییم و خشک جانی بر کف نهاده پیشت
یا رحمت است رایت یا کشتن آرزویت
عالم ز عشوه پر کن دلها به غمزه بشکن
کس را نماند رویی کارد سخن به رویت
آشوب شهر جویی بربند راه وصلت
خون ریز خلق خواهی بگشای بند مویت
اینک مجیر و شهری در پی به خصمی تو
با تو چه جای بیم است با خصم کینه جویت؟
کوثر عرق گرفته از شرم خاک کویت
ماییم و خشک جانی بر کف نهاده پیشت
یا رحمت است رایت یا کشتن آرزویت
عالم ز عشوه پر کن دلها به غمزه بشکن
کس را نماند رویی کارد سخن به رویت
آشوب شهر جویی بربند راه وصلت
خون ریز خلق خواهی بگشای بند مویت
اینک مجیر و شهری در پی به خصمی تو
با تو چه جای بیم است با خصم کینه جویت؟
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۴۶ - مگذار تا توانی کز غم فغان برآرم
مگذار تا توانی کز غم فغان برآرم
ترسم کز آتش دل دود از جهان برآرم
آبی بر آتشم زن ورنه به آه سینه
بس گرد فتنه هر شب کز آسمان برآرم
عمرم به وصل بستان کاین دولتم نباشد
کز جیب عشق سودی بی صد زیان برآرم
جان خواستی غمت را گو پای بر کران نه
تا من به جان سپردن دست از میان برآرم
از روز رفته بگذر کاکنون به شحنه غم
دل می دهم به رشوت تا کار جهان برآرم
افغان من به بوسی در لب شکن که گردون
با فتنه سر در آرد گر من فغان برآرم
گفتی مجیر ازین در کی باز گردد آخر
آنگه که پای دل را زان آستان برآرم
ترسم کز آتش دل دود از جهان برآرم
آبی بر آتشم زن ورنه به آه سینه
بس گرد فتنه هر شب کز آسمان برآرم
عمرم به وصل بستان کاین دولتم نباشد
کز جیب عشق سودی بی صد زیان برآرم
جان خواستی غمت را گو پای بر کران نه
تا من به جان سپردن دست از میان برآرم
از روز رفته بگذر کاکنون به شحنه غم
دل می دهم به رشوت تا کار جهان برآرم
افغان من به بوسی در لب شکن که گردون
با فتنه سر در آرد گر من فغان برآرم
گفتی مجیر ازین در کی باز گردد آخر
آنگه که پای دل را زان آستان برآرم
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۵۹ - ای گرد صبح صادق از مشگ وام کرده
ای گرد صبح صادق از مشگ وام کرده
روی چو آفتابت صد صبح شام کرده
خون حرام ما را کرده حلال بر خود
وصل حلال خود را بر ما حرام کرده
بسته کمر چو جوزا یعنی غلام خاصم
وانگه به شوخ چشمی مه را غلام کرده
صد کار بوده بر هم غم را ز ناتمامی
چشمت به چشم زخمی هر صد تمام کرده
جور تو دیده گردون وانگه ترا و ما را
دلبر لقب نهاده دلخسته نام کرده
از بهر آنک هر شب مه را همین تقاضا
صد بوسه از لبانت بی وعده وام کرده
گویی مجیر بیند یک شب ز روی مستی
تو سوی وی گذشته بر وی سلام کرده
روی چو آفتابت صد صبح شام کرده
خون حرام ما را کرده حلال بر خود
وصل حلال خود را بر ما حرام کرده
بسته کمر چو جوزا یعنی غلام خاصم
وانگه به شوخ چشمی مه را غلام کرده
صد کار بوده بر هم غم را ز ناتمامی
چشمت به چشم زخمی هر صد تمام کرده
جور تو دیده گردون وانگه ترا و ما را
دلبر لقب نهاده دلخسته نام کرده
از بهر آنک هر شب مه را همین تقاضا
صد بوسه از لبانت بی وعده وام کرده
گویی مجیر بیند یک شب ز روی مستی
تو سوی وی گذشته بر وی سلام کرده
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۶۸ - باز از دو لب به عالم صد شور درفگندی
باز از دو لب به عالم صد شور درفگندی
بنیاد عمر ما را یکباره بر فگندی
بر می ز پر طوطی مهری دگر نهادی
بر گل ز طوق قمری بندی دگر فگندی
گفتم که تا بد از تو خورشید وصل بر من
خود بر چنین سخنها کم سایه بر فگندی
گفتی که خاک من شو تا آب روی بینی
گشتم ولی چو خاکم بیرون در فگندی
تر بود چشم من خود از بهر خشک جانی
تو آمدی و آتش در خشک و تر فگندی
یک روزه وصل جستم گفتی سرش ندارم
زانم خجل که خود را در دردسر فگندی
هر شب مجیر بی تو زان با جگر خورد خون
کورا به وعده کژ خون در جگر فگندی
بنیاد عمر ما را یکباره بر فگندی
بر می ز پر طوطی مهری دگر نهادی
بر گل ز طوق قمری بندی دگر فگندی
گفتم که تا بد از تو خورشید وصل بر من
خود بر چنین سخنها کم سایه بر فگندی
گفتی که خاک من شو تا آب روی بینی
گشتم ولی چو خاکم بیرون در فگندی
تر بود چشم من خود از بهر خشک جانی
تو آمدی و آتش در خشک و تر فگندی
یک روزه وصل جستم گفتی سرش ندارم
زانم خجل که خود را در دردسر فگندی
هر شب مجیر بی تو زان با جگر خورد خون
کورا به وعده کژ خون در جگر فگندی
مجیرالدین بیلقانی : قطعات
شماره ۲۶ - ای صدر شاه رتبت قطب فلک جلالت
ای صدر شاه رتبت قطب فلک جلالت
کایام تحفه تو فتح و ظفر فرستد
بس مدتی نماند کین چار طاق ازرق
هر دم به بارگاهت نزلی دگر فرستد
گردون به مجلس تو از بهر شمع و سفره
هم جرم مه فشاند هم قرص خور فرستد
آخر رسید روزی کز بهر بندگانت
حورا عبیر ساید جوزا کمر فرستد
از بهر تیر ایشان یک ره اشارتی کن
تا سدره شاخ ریزد سیمرغ پر فرستد
نی شد مجیر عمدا تا در ثنات چون نی
از دل نوا سراید وز لب شکر فرستد
زحمت نداد اگر نه می خواست تا به خدمت
جانی شکسته بسته پیشت بدر فرستد
ایمه چه زهره دارد سیمرغ عزلتی کو
پیش هزار عیسی یک سم خر فرستد
دانی که کیست بنده آنکو به چون تو خواجه
یا جان خشک بخشد یا شعر تر فرستد
در زر گرفت مدحت لیکن نه از پی آنک
یا خلق مدح گوید یا خواجه زر فرستد
او بود و نیم جانی با خاطری که از وی
هر لحظه ای به بزمت گنج گهر فرستد
زان طمع در فرستاد این قطعه تا بخوانی
جان ماند و گر بخواهی آن نیز در فرستد
کایام تحفه تو فتح و ظفر فرستد
بس مدتی نماند کین چار طاق ازرق
هر دم به بارگاهت نزلی دگر فرستد
گردون به مجلس تو از بهر شمع و سفره
هم جرم مه فشاند هم قرص خور فرستد
آخر رسید روزی کز بهر بندگانت
حورا عبیر ساید جوزا کمر فرستد
از بهر تیر ایشان یک ره اشارتی کن
تا سدره شاخ ریزد سیمرغ پر فرستد
نی شد مجیر عمدا تا در ثنات چون نی
از دل نوا سراید وز لب شکر فرستد
زحمت نداد اگر نه می خواست تا به خدمت
جانی شکسته بسته پیشت بدر فرستد
ایمه چه زهره دارد سیمرغ عزلتی کو
پیش هزار عیسی یک سم خر فرستد
دانی که کیست بنده آنکو به چون تو خواجه
یا جان خشک بخشد یا شعر تر فرستد
در زر گرفت مدحت لیکن نه از پی آنک
یا خلق مدح گوید یا خواجه زر فرستد
او بود و نیم جانی با خاطری که از وی
هر لحظه ای به بزمت گنج گهر فرستد
زان طمع در فرستاد این قطعه تا بخوانی
جان ماند و گر بخواهی آن نیز در فرستد