تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷ - کردار بدان نیاید از خوب
کردار بدان نیاید از خوب
خوبست هر آنچه کرد محبوب
بر طالب کعبه خستگی نیست
چون پرده کشد جمال مطلوب
بر طالب کعبه خستگی نیست
چون پرده کشد جمال مطلوب
ای عشق چه آفتی که دایم
تو غالب و کاینات مغلوب
ای یکه سوار عرش میدان
بیرق به فراز نه فلک کوب
آن دل که به دوست راغب آمد
رغبت نکند به هیچ مرغوب
گفتی که ز چهره زاده خالش
زنگی بچه با مهست منسوب
از چشم تو دل که بازگیرد
ترکست و گرفته خانه مغضوب
ای عشق کفایتی که ما را
عقل است تباه و نفس معیوب
کتمان حدیث عشق شرطست
این سر نسزد به صفحه مکتوب
آشفته به کسوت سگ توست
این کسوت ازو مکن تو مسلوب
سگ می نرود ز آستانت
چندان که زنی به سنگ یا چوب
تو راکب دلدلی ولیکن
نه خنک فلک تو راست مرکوب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - خون ریخته و بفکر یغماست
خون ریخته و بفکر یغماست
آن ترک نگر چه بی محاباست
ای گوهر شب فروز باز آی
کز هجر توام دو دیده دریاست
زان چشم سیاه و حلقه زلف
بربسته ره من از چپ و راست
آن طره زلف و آن بناگوش
یا مارسیه بدست موسی است
زان زلف سیاه ناگزیر است
هر دل که اسیر دام سوداست
هر فتنه که در جهان پدید است
زان غمزه فتنه خیز برجاست
هند و بچه مقیم کوثر
یا خال نشان بلعل گویاست
ترسا بچه چو تو که دیده
کاندر لب او دم مسیحاست
از شور مگس همیشه در شهر
در کوی شکر فروش غوغاست
نبود عجب از هجوم عشاق
کاشوب به کوی یار برپاست
هر جا که چو من صنم پرستی است
آشفته طره چلیپاست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - آمد ز درم خراب و سرمست
آمد ز درم خراب و سرمست
شیشه به کف و پیاله در دست
زان فتنه که کرده بود برپا
کردیم هزار سعی و ننشست
از منظر خوب ماهرویان
حاشا که ره نظر توان بست
خون دل ما بخورد چشمت
پرهیز کجا ز می کند مست
ای کوی مغان چه رفعتست این
کت عرش برین به خاک پستست
غیر از در پیر میفروشان
حاشا که مرا در دگر هست
آن پیر طریقت و حقیقت
کش شرع مبین به خانه بنشست
آشفته شوی به دوست ملحق
وقتی که ز خویشتن توان رست
از سلسله فارغ است فردا
هر کس که به حلقه تو پیوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۵ - جا کرده میان جان من دوست
جا کرده میان جان من دوست
چون مغز که کرده جای در پوست
گفتم به قد تو سرو ماند
کی دلبر و دل‌فریب و دل‌جوست
بالای تو سرو ناز خواندم
گفتم چو مهت عذار نیکوست
بر سرو کجا رخی است چون ماه
بر ما کجا هلال ابروست
نبود عجب ار بریخت خونم
ترکست و ستمگر است و بدخوست
عقلم به شکنجه کرد یاسا
ای عشق بیا که وقت یرغوست
رد کرده به چهره زلف و خالت
آتشکده قبله گاه هندوست
این معجزه زان دو لعل گویاست
این سحر از آن دو چشم جادوست
گه جان دهد و گهی کشد زار
این کشتن و زنده کردن از اوست
گفتم بر چشم زلف مشکین
گفتا نه به چین مقام آهوست
ما راست دل خراب بغداد
مژگان تو لشکر هلاکوست
آشفته دلم که کرده ناسور
همخابه زلف عنبرین بوست
آورد هجوم لشکر خصم
بگریز دلا به حضرت دوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۳ - از شعله آه من جهان سوخت
از شعله آه من جهان سوخت
تنها نه زمین که آسمان سوخت
این آتش و آب دیده و دل
هم وهم بشست و هم گمان سوخت
کی سوز دلم نهان بماند
زین داغ که مغز استخوان سوخت
این سوز نهفته درون را
گفتم که بگویمش زبان سوخت
فریاد که پیک آه مجنون
در قافله بود کاروان سوخت
این خضر که بود کاندرین راه
از آب حیات همرهان سوخت
آه دل من شدت عنان گیر
هشدار که اسب و هم عنان سوخت
مرغ دل من به سینه از شوق
ققنس صفت اندر آشیان سوخت
بلبل ز فراق گل چو نالید
تنها نه که باغ باغبان سوخت
می‌خواست که سوز عشق سنجد
آشفته مرا به امتحان سوخت
نه عقل به جا بماند و نه دین
از شعله عشق این و آن سوخت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵۷ - این شکل بشر زمشکلاتست
این شکل بشر زمشکلاتست
ممکن چو تو کی زممکنانست
این جمله صفات کبریائی
تفسیر بیان حسن ذاتست
حاشا که بجز خط تو باشد
بر تنگ شکر اگر نباتست
پیش گل روی تو گلستان
چون نقش بر آب بی ثباتست
کی ذات تو را صفت توان کرد
کاوصاف تو برتر از صفاتست
بر دیده ما بران سفینه
کاین دجله آن دگر فراتست
در بتکده رو که بشکنی بت
کی چون تو صنم بسومناتست
صبحست قفای شام هجران
در ظلمت چشمه حیاتست
هر چیز بود جهت پذیرد
جز عشق که خارج از جهاتست
در بازی عشق خسرو عقل
شاه است ولی اسیر و ماتست
آشفته میفروش نوح است
میخانه سفینه نجاتست
از خاک نجف تو رو مگردان
کاین خانه پناه کایناتست
در وصف علیست عقل حیران
نه واجب نه زممکناتست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - خار ره عشق بوستان است
خار ره عشق بوستان است
گل عاریتی زبوستان است
کی هاله زحسن مه بکاهد
خط زینت روی دلستان است
مرغی که پرد بوادی عشق
در حلقه دامش آشیان است
روی تو زغایت ظهورش
از دیده این و آن نهان است
از رتبه عشق لوحش الله
کش عرش کمینه آستان است
آهسته بران که ساربانا
مجنون بقفای کاروان است
عشق ازلست سرنوشتم ‏
تا اشم ابد سخن همان است
این طفل که بود کز شکوهش
رستم بمصاف ناتوان است
از بهر نثار خاک راهت
هر چند بود حقیر جان است
آشفته مدیح حضرتی گوی
کش سر خدا زرخ عیان است
در خاک نجف مکان حیدر
جستی و باوج لامکان است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - هر غیر که بنگری زیار است
هر غیر که بنگری زیار است
این نقش و نگار از نگار است
سر پنجه آن نگار ساده
از خون جهانیان نگار است
هرگز خطر گهر ندارد
هر کو که زبحر برکنار است
آتش نه قرارگاه هندوست
زلفین تو از چه بیقرار است
نقصان نکند چو زر در آذر
هر کس که بعشق پایدار است
درمان نپذیرد از طبیبان
آن دل که زدرد تو فکار است
گویند دل است منزل عشق
دل رفته و عشق بر قرار است
آشفته زجام عشق سر خویش
نه مست چنان نه هوشیار است
از میکده علی بکش می
کان باده خالی از خمار است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۶۸ - آن فتنه زانجمن چو برخاست
آن فتنه زانجمن چو برخاست
شد قامت او قیامتی راست
شنعت نزند بعشق بازان
هر کس که زرمز عشق داناست
بالای تو گر بلاست شاید
هر فتنه و هر بلا زبالاست
بر خواسته ی زبزم و اما
نقش تو گمان مبر که برخاست
از غارت دل نمیشوی سیر
ای ترک مگر که خوان یغماست
از چیست زه کمانت ای عشق
کش چوبه تیر نخل خرماست
تو کسوت زشت خود بیفکن
کان نقش ازل تمام زیباست
آئینه صاف زنگ بگرفت
از رنگ تعلقی که بر ماست
آشفته سگ در علی شد
این مرتبت از خدای میخواست
از خاک در تو سر نپیچم
زیرا که پناه آدم اینجاست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۵۲ - نقش رخ یار سرو قامت
نقش رخ یار سرو قامت
بر دل بنشست تا قیامت
کی سود کند مرا نصیحت
سودا ننشیند از ملامت
گشتیم بپا و سر جهان را
کردیم بکوی تو اقامت
هر کار که کرده ایم جز عشق
حاصل نشدش بجز ندامت
مگریز زعشق عافیت سوز
کو آفت دین شد و سلامت
شاید شوم ار علم برندی
کز عشق تو باشدم علامت
آشفته بکوی میکشان رو
وز پیر مغان بجو کرامت
آن صاحب رتبه سلونی
آن والی کشور امامت
از شیخ طمع ببر که هرگز
ناید زلئیم جز لئامت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - این فتنه که چشم تو برانگیخت
این فتنه که چشم تو برانگیخت
بس خون که زمردمان فروریخت
چون شمع زبسکه سوختم دوش
پروانه بدامنم در آویخت
تا زلف تو شد کمند دلها
زنار برید و سبحه بگسیخت
پرویزن چرخ در فراقت
بس خاک بفرق عاشقان بیخت
نام تو شنیدم از لب غیر
این زهر که با شکر در آمیخت
تا مرغ دلم گرفت بالی
در زلف تو طرح آشیان ریخت
ای شیر خدا زسطوت هجر
آشفته بدرگه تو بگریخت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۹ - ایدل غم عشق ریشه ات کند
ایدل غم عشق ریشه ات کند
از کوی بتان تو رخت بربند
از تیر نظر بخون نشستی
ای دیده در نظر فروبند
تو مور و بود حریف تو پیل
تو کاهی و عشق کوه الوند
حاشا که بود تو را نصیبی
جز زهر از آن لب شکرخند
این نغمه کیست کاید ازنی
جانسوز نوائید زهر بند
شدجای دلم بکوی تو تنگ
از بسکه بروی هم دل افکند
فرصت ندهند مشتری را
زین سان که مگس نشسته بر قند
ناسور نمود زخمت ایدل
نه از پند تو راست سود و نه بند
چون نیست تو را دگر علاجی
این است صلاح تو که یکچند
آشفته صفت بری زاغیار
با مهر علی کنی تو پیوند
از بلبل زند خوان بیاموخت
زردشت کتاب زند و پازند
مجنون شده ای زشور لیلی
یعقوب شدی زمهر فرزند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴۵ - آهوی تو شیر کرده نخجیر
آهوی تو شیر کرده نخجیر
گیسوی تو مه کشد بزنجیر
ای سوره نور صورت تو
خط تو بر او نوشته تفسیر
کردند به بندگیت اقرار
خوبان ختا بتان کشمیر
دل بتکده شد زمهر رویت
شاید اگرم کنند تکفیر
از آب سرای میفروشان
شستیم زسینه نقش تزویر
آن بت چو به بتکده درآمد
زاصنام بلند گشت تکبیر
در خواب بهشت عدن دیدم
دوشم بوصال رفت تعبیر
عشق تو که گنج شایگان است
ویرانه دل نمود تعمیر
آن تیر دعا که در کمان بود
از شست برفت امشب آن تیر
تا عهد بطره بتان بست
آشفته گسست عقد تدبیر
زلف تو کمند آفتاب است
ابروت بمه کشیده شمشیر
آنان که بتان چین پرستند
روی تو نکرده اند تصویر
در معرض حشر و روز پرسش
ایدست خدا تو دست من گیر
تقدیر من است اگر چه دوزخ
در کش قلمی بخط تقدیر
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۶ - ای چشمِ بَدان ز دیدنت دور
ای چشمِ بَدان ز دیدنت دور
ظلم است فراق ظلمت و نور
ما چشم به دیگران نداریم
وقف است نظر به روی منظور
در حشر که نوبت نشور است
هنگام بروز حکم و منشور
عاشق به رضای دوست طالب
زاهد به هوای جنت و حور
هر کس که به خاک کوی تو خفت
از جا نرود به نفخه صور
مستسقی عشق کی شکیبد
از کوثر و سلسبیل و کافور
هر کس که اسیر زلف یار است
باشد خبرش ز شام دیجور
کاو شد به هلاک خویش ناچار
با باز چو پنجه کرد عصفور
عشقت نتوان نهفت در دل
آتش نشود به پرده مستور
ایمان نه به روزه و نماز است
زاهد نشوی به خویش مغرور
ای آب حیات رحمتی کن
کز هجر تو سوخت جان مهجور
هر چند ز دیده دور رفتی
حاشا که ز چشم دل شوی دور
آشفته که بود آنکه آورد
شکر ز نی و عسل ز زنبور
تا مهر علی به سینه جا کرد
شد کعبه دل چو بیت معمور
تا پای سگ درش ببوسم
من جهد کنم به قدر مقدور
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴۸ - گل پیش رخ تو باخته رنگ
گل پیش رخ تو باخته رنگ
شکر زدهان تست در تنگ
پیش ذقنت به بهشتی
بردار سیاست است آونگ
برخاست به پیش پای تو سرو
بودش قدمی بمعذرت لنگ
ای لعل چو دم زنی از آن لب
گو گوهر خود مزن تو بر سنگ
طغرائی خط بگوش او گفت
من نسخ کنم کتاب ارژنگ
برهان مطلب زعاشق ای شیخ
کاو شسته کتاب عقل و فرهنگ
میمیرم از این حسد که امشب
بر کشتن غیر کردی آهنگ
ما رنگ و نواز عشق سازیم
مطرب چه زنی نوای سارنگ
آشفته به بین چه دست و پا کرد
بر دامن مرتضی زده چنگ
من نامورم زمدحت شاه
او راست گر از مدیح من ننگ
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۹ - میرفت و هزار دل دنبال
میرفت و هزار دل دنبال
سر پنجه زخون مرد و زن آل
سمین ذقنش چو چاه بیژن
گیسوش کمند رستم زال
میرفت چو آهوان وحشی
میکرد گهی نظر بدنبال
میکرد گه از مژه اشارت
میریخیت زچشم خلق قیفال
میرفت الف صفت مجرد
زلفش بقفا خمیده چون دال
چون سایه منش دویدم از پی
در پای فتادمش چو خلخال
گفتم مرو ای روان عشاق
گفتم مرو ای همای اقبال
تو رفتی و دیده ماند بی نور
تو جانی و بی تو تن بزلزال
گر مطلب تست خون عاشق
برخیز چه میکنی تو احمال
من بسمل و غافل است صیاد
گو شیر بدردم بچنگال
خم کرد کمان ابروان را
بگذاشت در او خدنگ قتال
گفتا بگذار دامنم را
ورنه کنمت زخون قبا آل
آشفته تو بسته کمندی
ای صعوه چه میزنی پر و بال
چون عشق بزورمندی آمد
از کار افتاد عقل فعال
بر دامن مرتضی بزن چنگ
بنشین همه عمر فارغ البال
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶۹ - گفتی زفراق یار چونم
گفتی زفراق یار چونم
چون مردم دیده غرق خونم
بی ماه رخ تو کوکب از چشم
ریزد زستارگان فزونم
در ظلمت هجر راه گمشد
ای خضر تو باش رهنمونم
تا گشت مسلمم غم دوست
در مدرس عشق ذی فنونم
مگذار بزیر تیغ غیرم
غیرت کن و خود بریز خونم
من تشنه و دوست آبحیوان
بی یار بیا ببین که چونم
ای حلقه زلف از ترحم
زنجیر بیار بر جنونم
گفتا ظفر از منست زلفت
پرچم شده گرچه سرنگونم
با جادوی چشم گو خدا را
کز ره نبرند از فسونم
رفتی تو و آسمان همیخواست
کز این حرکت برد سکونم
تا چشم رقیب شد سرایت
صد عین روان شد از عیونم
بر مردم دیده بی جمالت
نشتر همه شب زند جفونم
ای شیر خدا زلطف برهان
از منت روزگار دونم
ای ابر مژه بزن زرحمت
آبی تو بر آتش درونم
آشفته تو بود گرفتار
بگسل تو علاقه جنونم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۱۹ - خواهی که بخاک ره بمیرم
خواهی که بخاک ره بمیرم
تا روی زپات برنگیرم
از دام تو کی دلم گریزد
کز دانه خال ناگزیرم
تا بندی زلف مهوشانم
من پند کسی نمی پذیرم
درویش تو و بفقر شام
سلطانم و پیش تو فقیرم
از دولت وصل نوجوانان
بخت است جوان اگر چه پیرم
از حسرت آن کمان ابرو
جا کرده بدل هزار تیرم
ای نفخه باد صبحگاهی
در پیش نسیم تو بمیرم
چون میگذری بسنبل باغ
برگو که بزلف او اسیرم
سیمین بدنش بناز میگفت
بر تن نه سزا بود حریرم
آشفته بیاد چین زلفش
سنبل میروید از ضمیرم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۹ - وقتی زفراق رنجه بودم
وقتی زفراق رنجه بودم
صبر دل خسته آزمودم
دیدم سر عاشقان کنی گوی
منهم بهوس سری نمودم
خوش آنکه بکار زار عشقت
چوگان تو همچو گو ربودم
از شور لب تو تلخ کامم
وانگشت بر آن نمک نسودم
کام دل خویشتن گرفتم
دشنامی از آن دهن شنودم
صد حکمت اگر بیارمت پیش
چون تو نپسندیش چه سودم
نازد بحرم اگر کبوتر
من پر بحریم تو گشودم
دیریست که عشق نقش جان است
حاشا که رود زسینه زودم
آتشکده شد فسرده و عشق
آتشکده ساخته زدودم
آشفته زخاک میکشان است
هم خاک شوم چنانکه بودم
در جلد سگان تو شدم دوش
بر رتبه خویش میفزودم
نساج غم تو بافت ما را
از مهر علیست تار و پودم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۶ - ای آفت دین و خصم اسلام
ای آفت دین و خصم اسلام
ای فتنه دهر و شور ایام
ای رهزن پارسا و زاهد
ای صوفی شهر از تو بدنام
گفتی که بکوی من وطن کن
شاید بسگان من شوی رام
تا پوست و استخوانیم بود
کردند از او نهار یا شام
اکنون که زهستی اوفتادم
رانند مرا زهر در و بام
من ماندم و دل که صید وحشی است
با هیچکسی نمیشود رام
تو سر خوش و با رقیب در بزم
گه بوسه دهی و گه کشی جام
یا مرغ اسیر خودرها کن
یا زود بکش که گیرد آرام
از آتش ما خبر ندارد
مشنو تو حدیث زاهد خام
آشفته زوصل روی خوبان
خواهی که بری تمتع و کام
پرواز کن از دیار شیراز
بر طوف در نجف کن اقدام
ورنه بنشین و از خم دل
چون من قدحی زخون بیاشام