تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۹ - بهر شهوت جان خود را می‌دهی همچون ستور
بهر شهوت جان خود را می‌دهی همچون ستور
وز برای جان خود که می‌دهی وان گه به زور
می‌ستانی از خسان تا وادهی ده چارده
در هوای شاهدی و لقمه‌‌‌یی ای بی‌حضور
آن سبدکش می‌کشد آن لقمه‌ها را تون به تون
می‌دواند مرده کش مر شاهدت را گور گور
لقمه‌ات مردار آمد شاهدت هم مرده‌‌‌یی
در میان این دو مرده چون نمی‌باشی نفور؟
چشم آخر را ببند و چشم آخر برگشا
آخر هر چیز بنگر تا بگیرد چشم نور
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۸۰ - ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور
ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور
زان جمال و زان کمال و فر و سیما دور دور
گر چه پیر کهنه‌‌‌یی در حکمت و ذوق و صفا
از شراب صاف ما هستی تو پیرا دور دور
چون که بینایان نمی‌بینند رنگ جام را
عقل خود داند که باشد جان اعمی دور دور
چون صریح و رمز قاضی می‌نداند جان او
دور باشد از دل او رمز و ایما دور دور
تا نبرد تیغ شمس الحق زنار تو را
جان تو باشد از آن لطف و چلیپا دور دور
تا ز خوبی بتان خالی نگردد جان تو
باشی از رخسار آن دلدار زیبا دور دور
گر چه اندر بزم شاهان تو بدی سرده ولیک
چون درین بزم اندرآیی باشی این جا دور دور
تو شنیدی قرب موسی طور سینا نور حق
در حضور خضر بود آن طور سینا دور دور
سقف مینا گرچه بس عالی‌‌ست پیش چشم تو
لیک پیش رفعتش بد سقف مینا دور دور
ای گران جان یا سبک شو یا برو از بزم ما
یا مکن مانند خود از عیش ما را دور دور
مطرب عشاق بهر من زن این نادر نوا
زان که هست از گوش کر این بانگ سرنا دور دور
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۸۱ - ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار
ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار
عنبر و مشک ختن، از چین به قسطنطین بیار
گر سلامی از لب شیرین او داری، بگو
ور پیامی از دل سنگین او داری، بیار
سر چه باشد تا فدای پای شمس الدین کنم؟
نام شمس الدین بگو، تا جان کنم بر او نثار
خلعت خیر لباس از عشق او دارد دلم
حسن شمس الدین دثار و عشق شمس الدین شعار
ما به بوی شمس دین سرخوش شدیم و می‌رویم
ما ز جام شمس دین مستیم، ساقی می میار
ما دماغ از بوی شمس الدین معطر کرده‌ایم
فارغیم از بوی عود و عنبر و مشک تتار
شمس دین بر دل مقیم و شمس دین بر جان کریم
شمس دین در یتیم و شمس دین نقد عیار
من نه تنها می‌سرایم شمس دین و شمس دین
می‌سراید عندلیب از باغ و کبک از کوهسار
حسن حوران شمس دین و باغ رضوان شمس دین
عین انسان شمس دین و شمس دین فخر کبار
روز روشن شمس دین و چرخ گردان شمس دین
گوهر کان شمس دین و شمس دین لیل و نهار
شمس دین جام جم است و شمس دین بحر عظیم
شمس دین عیسی دم است و شمس دین یوسف‌عذار
از خدا خواهم ز جان خوش دولتی با او نهان
جان ما اندر میان و شمس دین اندر کنار
شمس دین خوش‌تر ز جان و شمس دین شکرستان
شمس دین سرو روان و شمس دین باغ و بهار
شمس دین نقل و شراب و شمس دین چنگ و رباب
شمس دین خمر و خمار و شمس دین هم نور و نار
نی خماری کز وی آید انده و حزن و ندم
آن خمار شمس دین کز وی فزاید افتخار
ای دلیل بی‌دلان و ای رسول عاشقان
شمس تبریزی بیا، زنهار دست از ما مدار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۸۲ - عقل بند ره روان و عاشقان است ای پسر
عقل بند ره روان و عاشقان است ای پسر
بند بشکن ره عیان اندر عیان است ای پسر
عقل بند و دل فریب و تن غرور و جان حجاب
راه ازین جمله گرانی‌ها نهان است ای پسر
چون ز عقل و جان و دل برخاستی بیرون شدی
این یقین و این عیان هم در گمان است ای پسر
مرد کو از خود نرفته‌‌ست او نه مرد است ای پسر
عشق کان از جان نباشد آفسانه‌‌ست ای پسر
سینه خود را هدف کن پیش تیر حکم او
هین که تیر حکم او اندر کمان است ای پسر
سینه‌‌‌یی کز زخم تیر جذبه او خسته شد
بر جبین و چهره او صد نشان است ای پسر
گر روی بر آسمان هفتمین ادریس وار
عشق جانان سخت نیکونردبان است ای پسر
هر طرف که کاروانی نازنازان می‌رود
عشق را بنگر که قبله‌ی کاروان است ای پسر
سایه افکنده‌‌ست عشقش همچو دامی بر زمین
عشق چون صیاد او بر آسمان است ای پسر
عشق را از من مپرس از کس مپرس از عشق پرس
عشق در گفتن چو ابر درفشان است ای پسر
ترجمانی من و صد چون منش محتاج نیست
در حقایق عشق خود را ترجمان است ای پسر
عشق کار خفتگان و نازکان نرم نیست
عشق کار پردلان و پهلوان است ای پسر
هر که او مر عاشقان و صادقان را بنده شد
خسرو و شاهنشه و صاحب قران است ای پسر
این جهان پرفسون از عشق تا نفریبدت
کین جهان بی‌وفا از تو جهان است ای پسر
بیت‌های این غزل گر شد دراز از وصل‌ها
پرده دیگر شد ولی معنی همان است ای پسر
هین دهان بربند و خامش کن از این پس چون صدف
کین زبانت در حقیقت خصم جان است ای پسر
عقل بند ره روان و عاشقان است ای پسر
بند بشکن ره عیان اندر عیان است ای پسر
عقل بند و دل فریب و تن غرور و جان حجاب
راه ازین جمله گرانی‌ها نهان است ای پسر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۸۰ - سیدی انی کلیل انت فی زی النهار
سیدی انی کلیل انت فی زی النهار
اشتکی من طول لیلی الفرار این الفرار؟
لیلتی مدت یداها امسکت ذیل الصباح
لیلتی دار قرار دونها دار القرار
ربنا اتمم لنا یوم التلاقی نورنا
ربنا و اغفر لنا ثم اکسنا ذاک الغفار
انما اجسامنا حالت کسور بیننا
حبذا یا ربنا من جنة خلف الجدار
ربنا فارفع جدارا قام فیما بیننا
ربنا و ارحم فانا فی حیاء واعتذار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۹۴ - گر نه‌یی دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز
گر نه‌یی دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز
گر چه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز
گر چه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزن
بازگرد ای مرغ گر چه خسته‌یی از چنگ باز
چند خانه گم کنی و یاوه گردی گرد شهر؟
ورز شهری نیز یاوه با قلاوزی بساز
اسپ چوبین برتراشیدی که این اسپ من است
گر نه چوبین است اسبت خواجه یک منزل بتاز
دعوت حق نشنوی آن گه دعاها می‌کنی
شرم بادت ای برادر زین دعای‌ بی‌نماز
سر به سر راضی نه‌یی که سر بری از تیغ حق
کی دهد بو همچو عنبر چون که سیری و پیاز
گر نیازت را پذیرد شمس تبریزی ز لطف
بعد از آن بر عرش نه تو چاربالش بهر ناز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۹۵ - سوی خانه‌ی خویش آمد عشق آن عاشق نواز
سوی خانه‌ی خویش آمد عشق آن عاشق نواز
عشق دارد در تصور صورتی صورت گداز
خانه خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی
از در دل اندرآ تا پیشگاه جان بتاز
ذره ذره از وجودم عاشق خورشید توست
هین که با خورشید دارد ذره‌ها کار دراز
پیش روزن ذره‌ها بین خوش معلق می‌زنند
هر که را خورشید شد قبله چنین باشد نماز
در سماع آفتاب این ذره‌ها چون صوفیان
کس نداند بر چه قولی بر چه ضربی بر چه ساز
اندرون هر دلی خود نغمه و ضربی دگر
پای کوبان آشکار و مطربان پنهان چو راز
برتر از جمله سماع ما بود در اندرون
در او رقصان به صد گون عز و ناز
شمس تبریزی تویی سلطان سلطانان جان
چون تو محمودی نیامد همچو من دیگر ایاز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۹۶ - عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز
عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز
خوردنی و خواب نی اندر هوای دلفروز
گر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باش
جمله شب می‌گداز و جمله شب خوش می‌بسوز
غیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزان
در میان آن خزان باشد دل عاشق تموز
گر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام را
عاشقانه نعره‌یی زن عاشقانه فوز فوز
ور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکن
در ببند اندر خلا و شهوت خود را بسوز
عاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دل؟
عیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوز؟
گر‌ همی‌خواهی که بویی بشنوی زین رمزها
چشم را از غیر شمس الدین تبریزی بدوز
ور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دین
بر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوز
رو به کتاب تعلم گرد علم فقه گرد
تا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوز
جان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شد
عشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوز
عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماند
زان کمانم هست عریان از لباس نقش و توز
ای جلال الدین بخسپ و ترک کن املا بگو
که تک آن شیر را اندرنیابد هیچ یوز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۰۷ - نیم شب از عشق تا دانی چه‌‌‌ می‌گوید خروس
نیم شب از عشق تا دانی چه‌‌‌ می‌گوید خروس
خیز شب را زنده دار و روز روشن نستکوس
پره‌‌ها بر هم زند یعنی دریغا خواجه ام
روزگار نازنین را‌‌‌ می‌دهد بر آنموس
در خروش است آن خروس و تو همی در خواب خوش
نام او را طیر خوانی نام خود را اثربوس
آن خروسی که تو را دعوت کند سوی خدا
او به صورت مرغ باشد در حقیقت انگلوس
من غلام آن خروسم کو چنین پندی دهد
خاک پای او به آید از سر واسیلیوس
گرد کفش خاک پای مصطفیٰ را سرمه ساز
تا نباشی روز حشر از جمله کالویروس
رو شریعت را گزین و امر حق را پاس دار
گر عرب باشی وگر ترک وگر سراکیوس
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۴۳ - اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش
اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش
اندرآ ای آب آب زندگانی شاد باش
گرت بیند زندگانی تا ابد باقی شود
ورت بیند مرده هم داند که جانی شاد باش
همچنین تو دم به دم آن جام باقی‌‌‌ می‌رسان
تا شویم از دست و آن باقی تو دانی شاد باش
بر نشانه‌ی خاک ما اینک نشان زخم تو
ای نشانه شاد زی و ای نشانی شاد باش
ای هما کز سایه‌ات پر یافت کوه قاف نیز
ای همای خوش لقای آن جهانی شاد باش
هم ظریفی هم حریفی هم چراغی هم شراب
هم جهانی هم نهانی هم عیانی شاد باش
تحفه‌‌های آن جهانی‌‌‌ می‌رسانی دم به دم
می‌رسان و‌‌‌ می‌رسان خوش‌‌‌ می‌رسانی شاد باش
رخت‌‌ها را‌‌‌ می‌کشاند جان مستان سوی تو
می‌چشان و‌‌‌ می‌کشان خوش‌‌‌ می‌کشانی شاد باش
ای جهان را شاد کرده وی زمین را جمله گنج
تا زمین گوید تو را کی آسمانی شاد باش
گر سر خوبی بخارد دلبری در عهد تو
پرچمش آرند پیشت ارمغانی شاد باش
گوهر آدم به عالم شمس تبریزی تویی
ای ز تو حیران شده بحر معانی شاد باش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۴۴ - ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش
ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش
در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش
هر یکی زین کاروان مر رخت خود را ره زنند
خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش
حسن فانی می‌دهند و عشق فانی می‌خرند
زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش
می‌کشندت دست دست این دوستان تا نیستی
دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش
این نگاران نقش پرده‌ی آن نگاران دلند
پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش
با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش
از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش
رو مکن مستی از آن خمری کزو زاید غرور
غرهٔ آن روی بین و هوشیار خویش باش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۴۵ - آن که بیرون از جهان بد در جهان آوردمش
آن که بیرون از جهان بد در جهان آوردمش
وان که‌‌‌ می‌کرد او کرانه در میان آوردمش
آن که عشوه کار او بد عشوه‌یی بنمودمش
وان که از من سر کشیدی کش کشان آوردمش
آن که هر صبحی تقاضا‌‌‌ می‌کند جان را ز من
از تقاضا بر تقاضا من به جان آوردمش
جان سرگردان که گم شد در بیابان فراق
از بیابان‌‌ها سوی دارالامان آوردمش
گفت جان من‌‌‌ می‌نیایم تا بننمایی نشان
کو نشان؟ کو مهر سلطان؟ من نشان آوردمش
مهربانی کردن این باشد که بستم دست دزد
دست بسته پیش میر مهربان آوردمش
چون که یک گوشه‌ی ردای مصطفیٰ آمد به دست
آن که بد در قعر دوزخ در جنان آوردمش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۴۶ - دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش
گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خدا
پر کنی پیمانه‌یی و نشکنی پیمان خویش
خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم
حرمتت دارم به حق و حرمت ایمان خویش
ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم
پر می رخشنده همچون چهرهٔ رخشان خویش
سجده کردم پیش او و درکشیدم جام را
آتشی افکند در من می ز آتشدان خویش
چون پیاپی کرد و بر من ریخت زان سان جام چند
آن می چون زر سرخم برد اندر کان خویش
از گل رخسار او سرسبز دیدم باغ خویش
ز ابروی چون سنبل او پخته دیدم نان خویش
بخت و روزی هر کسی اندر خراباتی روید
من کی‌ام؟ غم خوارگی را یافتم من آن خویش
بولهب را دیدم آن جا دست می‌خایید سخت
بوهریره دست کرده در دل انبان خویش
بولهب چون پشت بود و رو نبیند هیچ پشت
بوهریره روی کرده در مه و کیوان خویش
بولهب در فکر رفته حجت و برهان طلب
بوهریره حجت خویش است و هم برهان خویش
نیست هر خم لایق می هین سر خم را ببند
تا برآرد خم دیگر ساقی از خمدان خویش
بس کنم تا میر مجلس بازگوید با شما
داستان صد هزاران مجلس پنهان خویش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۴۷ - عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده‌شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلی‌یی شدند
عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
بعد ازین میزان خود شو تا شوی موزون خویش
گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش
لنگری از گنج مادون بسته‌یی بر پای جان
تا فروتر‌‌‌ می‌روی هر روز با قارون خویش
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی؟ جوابم داد بر قانون خویش
گفت بودم اندرین دریا غذای ماهی‌یی
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش
زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش؟
باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دل تریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
باده گلگونه‌‌‌ست بر رخسار بیماران غم
ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش
من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی‌‌‌ می‌دهد ز افسون خویش
در بهشت استبرق سبز است و خلخال و حریر
عشق نقدم‌‌‌ می‌دهد از اطلس و اکسون خویش
دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد
گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش
مه که باشد با مه ما؟ کز جمال و طالعش
نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۴۸ - ساقیا بی‌گه رسیدی می بده مردانه باش
ساقیا بی‌گه رسیدی می بده مردانه باش
ساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش
سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مده
وان کزین میدان بترسد گو برو در خانه باش
چون ز خود بیگانه گشتی رو یگانه‌ی مطلقی
بعد از آن خواهی وفا کن خواه رو بیگانه باش
درهای باصدف را سوی دریا راه نیست
گر چنان دریات باید بی‌صدف دردانه باش
بانگ بر طوفان بزن تا او نباشد خیره کش
شمع را تهدید کن کی شمع چون پروانه باش
کاسهٔ سر را تهی کن وان گهی با سر بگو
کی مبارک کاسهٔ سر عشق را پیمانه باش
لانهٔ تو عشق بوده‌ست ای همای لایزال
عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۰۳ - گر تو تنگ آیی ز ما، زوتر برون رو، ای حریف
گر تو تنگ آیی ز ما، زوتر برون رو، ای حریف
کز ترش رویی همی‌رنجد دلارام ظریف
گر همی‌انکار خود پنهان کنی، بر روی تو
می نماید دشمنی‌ها بر رخ تو لیف لیف
روز گردک بر رخ داماد می‌باشد نشان
از جمال او که نامش کرد رومی نیف نیف
چون خداوند شمس دین چوگان زند، یارش کجاست؟
ور بر اسب فضل بنشیند، کجا دارد ردیف؟
خوان و بزم هر دو عالم، نزد بزم شمس دین
چون یکی کاسه پرآش و بر سر او یک رغیف
وان رغیف و آش و کاسه، صدقه تبریز دان
از کمال و حرمت شهر شهنشاه شریف
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۰۸ - گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق
گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق
دررسد در حین مدد از ساقی صهبای عشق
ور بدرد طبل شادی لشکر عشاق را
مژده انافتحنا دردمد سرنای عشق
زهر اندر کام عاشق شهد گردد در زمان
زان شکرهایی که روید هر دم از نی‌های عشق
یک زمان ابری بیاید، تا بپوشد ماه را
ابر را در حین بسوزد، برق جان افزای عشق
در میان ریگ سوزان، در طریق بادیه
بانگ‌های رعد بینی، می‌زند سقای عشق
ساقیا از بهر جانت، ساغری بر خلق ریز
یا صلا درده به سوی قامت و بالای عشق
شمس تبریز ار بتابد از قباب رشک حق
قبه‌های موج خیزد آن دم از دریای عشق
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۲۵ - عشق خامش طرفه‌تر یا نکته‌های چنگ، چنگ؟
عشق خامش طرفه‌تر یا نکته‌های چنگ، چنگ؟
آتش ساده عجب‌تر، یا رخ من رنگ، رنگ؟
برق آن رخ را چه نسبت، با رخان زرد، زرد؟
تنگ شکر را چه نسبت، با دل بس تنگ، تنگ؟
مه برای مشتری بر تخت دل، بر تخت دل
صد هزاران جان حیران گرد تختش دنگ، دنگ
کوه طور جان‌ها، سودای او، سودای او
اندران که بهر لعلش می‌جهد جان سنگ، سنگ
صیقل عشق ورا بگزین که تا از آینه‌ت
زود بزداید به لطف خویشتن او زنگ، زنگ
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۴۳ - صد هزاران همچو ما غرقه درین دریای دل
صد هزاران همچو ما غرقه درین دریای دل
تا چه باشد عاقبتشان، وای دل، ای وای دل
گر امان خواهی، امانی ندهدت آن بی‌امان
می‌کشد جان را ازین گل، تا به سربالای دل
هر نواحی فوج فوج اندر گوی یا پشته‌یی
گاه پشته، گاه گو، از چیست؟ از غوغای دل
قلزم روح است دل، یا کشتی نوح است دل
موج موج خون فراز جوشش و گرمای دل
شور می نوشان نگر، وان نور خاموشان نگر
جملگی سر گشت آن کو مرد اندر پای دل
گرد ما در می‌پری، ای رشک ماه و مشتری
آمدی تا دل بری، ای قاف و ای عنقای دل
ای که کالیوه بگشتی در جهان با پر جان
هیچ دیدی شیوه‌یی تو، لایق سودای دل؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۶۰ - باده ده ای ساقی جان، بادهٔ بی‌درد و دغل
باده ده ای ساقی جان، بادهٔ بی‌درد و دغل
کار ندارم جز ازین، گر بزیم تا به اجل
هات حبیبی سکرا، لا بفتور وکسل
یقطع عن شاربه کل ملال وفشل
باده چو زر ده که زرم، ساغر پر ده که نرم
غرقهٔ مقصود شدی، تا چه کنی علم و عمل؟
اصبح قلبی سهرا من سکر مفتخرا
ان کذب الیوم صدق، ان ظلم الیوم عدل
ای قدح امروز تو را، طاق و طرنبی‌ست، بیا
بادهٔ خنب ملکی، دادهٔ حق عزوجل
طفت به معتمرا، فزت به مفتخرا
من سقی الیوم کذی، جملة ما رام حصل
مست و خوشی، خواجه حسن، نی نه چنان مست که من
کیسهٔ زر مست کند، لیک نه چون جام ازل
لواءنا مرتفع، وشملنا مجتمع
وروحنا کما تری، فی درجات ودول
توبهٔ ما، جان عمو توبهٔ ماهی‌ست زجو
از دل و جان توبه کند هیچ تن، ای شیخ اجل؟
عشقک قد جادلنا، ثم عدا جادلنا
من سکر مفتضح شاربه حیث دخل
بحر که مسجور بود، تلخ بود شور بود
در دل ماهی روشش به بود از قند و عسل
یا اسدا عن لنا، فنعم ما سن لنا
حبک قد حببنا، فاعف لنا کل زلل
بس بود ای مست، خمش جان زبدن رست، خمش
باده ستان که دگران عربده دارند و جدل
اسکت یا صاح کفی، واعف عفا الله عفا
هات رحیقا بصفا، قد وصل الوصل وصل