تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۰۹ - ما قحطیان تشنه و بسیارخوارهایم
ما قحطیان تشنه و بسیارخوارهایم
بیچاره نیستیم، که درمان و چارهایم
در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار
در شکر همچو چشمه و در صبر خارهایم
ما پادشاه رشوت باره نبودهایم
بل پاره دوز خرقهٔ دلهای پارهایم
از ما مپوش راز، که در سینهٔ توایم
وز ما مدزد دل، که نه ما دل فشارهایم
ما آب قلزمیم، نهان گشته زیر کاه
یا آفتاب تن زده اندر ستارهایم
ما را ببین تو مست چنین بر کنار بام
داند کنار بام که ما بیکنارهایم
مهتاب را چه ترس بود از کنار بام
پس ما چه غم خوریم، که بر مه سوارهایم
گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشق
بیزحمت جگر تو ببین خون چکارهایم
قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زار
هم میچریم در ده و هم بر قنارهایم
ما مهرهایم و هم جهت مهره حقهایم
هنگامه گیردل شده و هم نظارهایم
خاموش باش اگر چه به بشرای احمدی
همچون مسیح ناطق طفل گوارهایم
در عشق شمس، مفخر تبریز، روز و شب
برچرخ دیوکش، چو شهاب و شرارهایم
بیچاره نیستیم، که درمان و چارهایم
در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار
در شکر همچو چشمه و در صبر خارهایم
ما پادشاه رشوت باره نبودهایم
بل پاره دوز خرقهٔ دلهای پارهایم
از ما مپوش راز، که در سینهٔ توایم
وز ما مدزد دل، که نه ما دل فشارهایم
ما آب قلزمیم، نهان گشته زیر کاه
یا آفتاب تن زده اندر ستارهایم
ما را ببین تو مست چنین بر کنار بام
داند کنار بام که ما بیکنارهایم
مهتاب را چه ترس بود از کنار بام
پس ما چه غم خوریم، که بر مه سوارهایم
گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشق
بیزحمت جگر تو ببین خون چکارهایم
قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زار
هم میچریم در ده و هم بر قنارهایم
ما مهرهایم و هم جهت مهره حقهایم
هنگامه گیردل شده و هم نظارهایم
خاموش باش اگر چه به بشرای احمدی
همچون مسیح ناطق طفل گوارهایم
در عشق شمس، مفخر تبریز، روز و شب
برچرخ دیوکش، چو شهاب و شرارهایم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۰ - با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
با چشم تو زباده و خمار فارغیم
خانه گرو نهاده و در کوی تو مقیم
دکان خراب کرده و از کار فارغیم
رختی که داشتیم به یغما ببرد عشق
از سود و از زیان و ز بازار فارغیم
دعوی عشق وانگه ناموس و نام و ننگ؟
ما ننگ را خریده و از عار فارغیم
غم را چه زهره باشد تا نام ما برد؟
دستی بزن که از غم و غمخوار فارغیم
ای روترش که کاله گران است چون خرم؟
بگذر، مخر، که ما زخریدار فارغیم
ما را مسلم آمد شادی و خوشدلی
کز باد و بود اندک و بسیار فارغیم
بررفت و برگذشت سر ما ز آسمان
کز ذوق عشق از سر و دستار فارغیم
ما لاف میزنیم و تو انکار میکنی
زاقرار هر دو عالم و زانکار فارغیم
مشتی سگان نگر که به هم درفتادهاند
ما سگ نزادهایم و زمردار فارغیم
اسرار تو خدای همیداند و بس است
ما از دغا و حیلت و مکار فارغیم
درسی که عشق داد، فراموش کی شود؟
از بحث و از جدال و زتکرار فارغیم
پنهان تو هر چه کاری، پیدا بروید آن
هر تخم را که خواهی، میکار فارغیم
آهن ربای جذب رفیقان کشید حرف
ور نی درین طریق زگفتار فارغیم
با نور روی مفخر تبریز، شمس دین
از شمس چرخ گنبد دوار فارغیم
با چشم تو زباده و خمار فارغیم
خانه گرو نهاده و در کوی تو مقیم
دکان خراب کرده و از کار فارغیم
رختی که داشتیم به یغما ببرد عشق
از سود و از زیان و ز بازار فارغیم
دعوی عشق وانگه ناموس و نام و ننگ؟
ما ننگ را خریده و از عار فارغیم
غم را چه زهره باشد تا نام ما برد؟
دستی بزن که از غم و غمخوار فارغیم
ای روترش که کاله گران است چون خرم؟
بگذر، مخر، که ما زخریدار فارغیم
ما را مسلم آمد شادی و خوشدلی
کز باد و بود اندک و بسیار فارغیم
بررفت و برگذشت سر ما ز آسمان
کز ذوق عشق از سر و دستار فارغیم
ما لاف میزنیم و تو انکار میکنی
زاقرار هر دو عالم و زانکار فارغیم
مشتی سگان نگر که به هم درفتادهاند
ما سگ نزادهایم و زمردار فارغیم
اسرار تو خدای همیداند و بس است
ما از دغا و حیلت و مکار فارغیم
درسی که عشق داد، فراموش کی شود؟
از بحث و از جدال و زتکرار فارغیم
پنهان تو هر چه کاری، پیدا بروید آن
هر تخم را که خواهی، میکار فارغیم
آهن ربای جذب رفیقان کشید حرف
ور نی درین طریق زگفتار فارغیم
با نور روی مفخر تبریز، شمس دین
از شمس چرخ گنبد دوار فارغیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۱ - بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
پروانهیی تو، بهر تو بفروز سینه را
تا خویش را زعشق بر آن سینه برزنیم
بفزای خوف عشق، نخواهیم ایمنی
زیرا زخوف عشق تو ما سخت ایمنیم
پروانه را زشمع تو هر روز مژدهییست
یعنی که مات شو، که همیمات ضامنیم
شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من
بی من شویم از خود، وز عشق صد منیم
تا باغ گلستان جمال تو دیدهایم
چون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم
بر گلشن زمانه برو آتشی بزن
زیرا ز عشق روی تو، زان سوی گلشنیم
ای آن که سستدل شدهیی در طریق عشق
در ما گریز زود، که ما برج آهنیم
از ذوق آتش شه تبریز، شمس دین
داریم آب رو و همه محض روغنیم
حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
پروانهیی تو، بهر تو بفروز سینه را
تا خویش را زعشق بر آن سینه برزنیم
بفزای خوف عشق، نخواهیم ایمنی
زیرا زخوف عشق تو ما سخت ایمنیم
پروانه را زشمع تو هر روز مژدهییست
یعنی که مات شو، که همیمات ضامنیم
شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من
بی من شویم از خود، وز عشق صد منیم
تا باغ گلستان جمال تو دیدهایم
چون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم
بر گلشن زمانه برو آتشی بزن
زیرا ز عشق روی تو، زان سوی گلشنیم
ای آن که سستدل شدهیی در طریق عشق
در ما گریز زود، که ما برج آهنیم
از ذوق آتش شه تبریز، شمس دین
داریم آب رو و همه محض روغنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۲ - ما در جهان موافقت کس نمیکنیم
ما در جهان موافقت کس نمیکنیم
ما خانه زیر گنبد اطلس نمیکنیم
مخمور و مست و تشنه و بسیارخوارهایم
بس کردهاند جمله و ما بس نمیکنیم
این موج رحمت است و عدو چون کف و خس است
ما ترک موج دل پی هر خس نمیکنیم
ما قصر و چارطاق برین عرصهٔ فنا
چون عاد و چون ثمود مقرنس نمیکنیم
جز صدر قصر عشق در آن ساحت خلود
چون نوح و چون خلیل موسس نمیکنیم
ما را مطار زان سوی قاف است در شکار
ما قصد صید مرده چو کرکس نمیکنیم
دیو سیاه غرچه فریب پلید را
بر جای حور پاک معرس نمیکنیم
ما آن نهاله را که بر و میوهاش جفاست
در تیره خاک حرص مغرس نمیکنیم
از لذتی که هست نظر را ز قدس او
ما خود نظر به جان مقدس نمیکنیم
خاموش نظم و قافیه را ما از این سپس
از رشک غیر جنس، مجنس نمیکنیم
ما خانه زیر گنبد اطلس نمیکنیم
مخمور و مست و تشنه و بسیارخوارهایم
بس کردهاند جمله و ما بس نمیکنیم
این موج رحمت است و عدو چون کف و خس است
ما ترک موج دل پی هر خس نمیکنیم
ما قصر و چارطاق برین عرصهٔ فنا
چون عاد و چون ثمود مقرنس نمیکنیم
جز صدر قصر عشق در آن ساحت خلود
چون نوح و چون خلیل موسس نمیکنیم
ما را مطار زان سوی قاف است در شکار
ما قصد صید مرده چو کرکس نمیکنیم
دیو سیاه غرچه فریب پلید را
بر جای حور پاک معرس نمیکنیم
ما آن نهاله را که بر و میوهاش جفاست
در تیره خاک حرص مغرس نمیکنیم
از لذتی که هست نظر را ز قدس او
ما خود نظر به جان مقدس نمیکنیم
خاموش نظم و قافیه را ما از این سپس
از رشک غیر جنس، مجنس نمیکنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۳ - خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم
خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم
دیدیم این جهان را، تا آن جهان رویم
نی نی که این دو باغ اگر چه خوش است و خوب
زین هر دو بگذریم و بدان باغبان رویم
سجده کنان رویم سوی بحر همچو سیل
بر روی بحر زان پس ما کف زنان رویم
زین کوی تعزیت به عروسی سفر کنیم
زین روی زعفران به رخ ارغوان رویم
از بیم اوفتادن لرزان چو برگ و شاخ
دلها همیطپند، به دارالامان رویم
از درد چاره نیست چو اندر غریبیایم
وز گرد چاره نیست چو در خاکدان رویم
چون طوطیان سبز به پر و به بال نغز
شکرستان شویم و به شکرستان رویم
این نقشها نشانهٔ نقاش بینشان
پنهان ز چشم بد هله تا بینشان رویم
راهی پر از بلاست، ولی عشق پیشواست
تعلیممان دهد که درو بر چهسان رویم
هر چند سایهٔ کرم شاه حافظ است
در ره همان به است که با کاروان رویم
ماییم همچو باران بر بام پرشکاف
بجهیم از شکاف و بدان ناودان رویم
همچون کمان کژیم که زه در گلوی ماست
چون راست آمدیم، چو تیر از کمان رویم
در خانه ماندهایم چو موشان زگربگان
گر شیرزادهایم، بدان ارسلان رویم
جان آینه کنیم به سودای یوسفی
پیش جمال یوسف، با ارمغان رویم
خامش کنیم تا که سخن بخش گوید این
او آنچنان که گوید، ما آنچنان رویم
دیدیم این جهان را، تا آن جهان رویم
نی نی که این دو باغ اگر چه خوش است و خوب
زین هر دو بگذریم و بدان باغبان رویم
سجده کنان رویم سوی بحر همچو سیل
بر روی بحر زان پس ما کف زنان رویم
زین کوی تعزیت به عروسی سفر کنیم
زین روی زعفران به رخ ارغوان رویم
از بیم اوفتادن لرزان چو برگ و شاخ
دلها همیطپند، به دارالامان رویم
از درد چاره نیست چو اندر غریبیایم
وز گرد چاره نیست چو در خاکدان رویم
چون طوطیان سبز به پر و به بال نغز
شکرستان شویم و به شکرستان رویم
این نقشها نشانهٔ نقاش بینشان
پنهان ز چشم بد هله تا بینشان رویم
راهی پر از بلاست، ولی عشق پیشواست
تعلیممان دهد که درو بر چهسان رویم
هر چند سایهٔ کرم شاه حافظ است
در ره همان به است که با کاروان رویم
ماییم همچو باران بر بام پرشکاف
بجهیم از شکاف و بدان ناودان رویم
همچون کمان کژیم که زه در گلوی ماست
چون راست آمدیم، چو تیر از کمان رویم
در خانه ماندهایم چو موشان زگربگان
گر شیرزادهایم، بدان ارسلان رویم
جان آینه کنیم به سودای یوسفی
پیش جمال یوسف، با ارمغان رویم
خامش کنیم تا که سخن بخش گوید این
او آنچنان که گوید، ما آنچنان رویم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۴۴ - جانا بیار باده و بختم بلند کن
جانا بیار باده و بختم بلند کن
زان حلقههای زلف دلم را کمند کن
مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم
آتش بیار و چارهٔ مشتی سپند کن
زان جام بیدریغ در اندیشهها بریز
در بیخودی سزای دل خودپسند کن
ای غم برو برو، بر مستانت کار نیست
آن را که هوشیار بیابی گزند کن
مستان مسلمند ز اندیشهها و غم
آن کو نشد مسلم، او را نژند کن
ای جان مست مجلس ابرار یشربون
بر گربهٔ اسیر هوا، ریش خند کن
ریش همه به دست اجل بین و رحم کن
از مرگ وارهان همه را، سودمند کن
عزم سفر کن ای مه و بر گاو نه تو رخت
با شیرگیر مست مگو، ترک پند کن
در چشم ما نگر، اثر بیخودی ببین
ما را سوار اشقر و پشت سمند کن
یک رگ اگر درین تن ما هوشیار هست
با او حساب دفتر هفتاد و اند کن
ای طبع روسیاه، سوی هند بازرو
وی عشق ترک تاز، سفر سوی جند کن
آن جا که مست گشتی، بنشین، مقیم شو
وان جا که باده خوردی، آن جا فکند کن
در مطبخ خدا اگرت قوت روح نیست
آن گاه سر در آخر این گوسفند کن
خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شوند
دل را حریف صیقل آیینه رند کن
ای دل خموش کن، همه بیحرف گو سخن
بیلب حدیث عالم بیچون و چند کن
زان حلقههای زلف دلم را کمند کن
مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم
آتش بیار و چارهٔ مشتی سپند کن
زان جام بیدریغ در اندیشهها بریز
در بیخودی سزای دل خودپسند کن
ای غم برو برو، بر مستانت کار نیست
آن را که هوشیار بیابی گزند کن
مستان مسلمند ز اندیشهها و غم
آن کو نشد مسلم، او را نژند کن
ای جان مست مجلس ابرار یشربون
بر گربهٔ اسیر هوا، ریش خند کن
ریش همه به دست اجل بین و رحم کن
از مرگ وارهان همه را، سودمند کن
عزم سفر کن ای مه و بر گاو نه تو رخت
با شیرگیر مست مگو، ترک پند کن
در چشم ما نگر، اثر بیخودی ببین
ما را سوار اشقر و پشت سمند کن
یک رگ اگر درین تن ما هوشیار هست
با او حساب دفتر هفتاد و اند کن
ای طبع روسیاه، سوی هند بازرو
وی عشق ترک تاز، سفر سوی جند کن
آن جا که مست گشتی، بنشین، مقیم شو
وان جا که باده خوردی، آن جا فکند کن
در مطبخ خدا اگرت قوت روح نیست
آن گاه سر در آخر این گوسفند کن
خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شوند
دل را حریف صیقل آیینه رند کن
ای دل خموش کن، همه بیحرف گو سخن
بیلب حدیث عالم بیچون و چند کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۴۵ - تو آب روشنی، تو درین آب گل مکن
تو آب روشنی، تو درین آب گل مکن
دل را مپوش، پردهٔ دل را تو دل مکن
پاکان به گرد دل به تماشا نشستهاند
دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن
دل نعره میزند که بکش خویش را ز عشق
ور جمله جان نگردی، دل را بحل مکن
مس را که زر کنند یکی علم دیگر است
زینها که میکنی نشود زر، بهل مکن
دوری بگشت این تن کز دل بگشتهیی
سی سال دور باشد، سی را چهل مکن
چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد
این سرمه نیست، دیده از آن مکتحل مکن
هنگامههاست در ره، هر جا مایست، رو
بیگاه گشت روز، تو خود مشتغل مکن
دل را مپوش، پردهٔ دل را تو دل مکن
پاکان به گرد دل به تماشا نشستهاند
دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن
دل نعره میزند که بکش خویش را ز عشق
ور جمله جان نگردی، دل را بحل مکن
مس را که زر کنند یکی علم دیگر است
زینها که میکنی نشود زر، بهل مکن
دوری بگشت این تن کز دل بگشتهیی
سی سال دور باشد، سی را چهل مکن
چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد
این سرمه نیست، دیده از آن مکتحل مکن
هنگامههاست در ره، هر جا مایست، رو
بیگاه گشت روز، تو خود مشتغل مکن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۴۶ - مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
آمد بهار خرم و گشتند هم نشین
صورت نداشتند، مصور شدند خوش
یعنی مخیلات مصورشده ببین
دهلیز دیده است دل، آنچه به دل رسید
در دیده اندرآید، صورت شود یقین
تبلی السرایر است و قیامت میان باغ
دلها همینمایند، آن دلبران چین
یعنی تو نیز دل بنما، گر دلیت هست
تا کی نهان بود دل تو در میان طین؟
ایاک نعبد است زمستان دعای باغ
در نوبهار گوید ایاک نستعین
ایاک نعبد آن که به دریوزه آمدم
بگشا در طرب، مگذارم دگر حزین
ایاک نستعین که ز پری میوهها
اشکسته میشوم، نگهم دار، ای معین
هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب
نرگس چه خیره مینگرد، سوی یاسمین
سوسن زبان برون کند، افسوس میکند
گوید سمن فسوس مکن بر کس، ای لسین
یکتا مزوریست بنفشه، شده دوتا
نیلوفر است واقف تزویرش، ای قرین
سر چپ و راست میفکند سنبل از خمار
اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین
سبزه پیاده میدود اندر رکاب سرو
غنچه نهان همیکند از چشم بد جبین
بید پیاده بر لب جو اندر آینه
حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین
اول فشاندنیست که تا جمع آورد
وان گه کند نثار، درافشان واپسین
در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار
مرغان چو مطربان بسرایند آفرین
آن میر مطربان که ورا نام بلبل است
مست است و عاشق گل ازان است خوش حنین
گوید به کبک فاخته کآخر کجا بدیت؟
گوید؟ بدان طرف که مکان نبود و مکین
شاهین به باز گوید کین صیدهای خوب
کی صید کرد از عدم آورد بر زمین؟
یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان
کندر حجاب غیب کرامند و کاتبین
ما چند صورتیم، یزک وار آمده
نک میرسند لشکر خوبان از آن کمین
یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان
شیرین لبان رسند ز دریای انگبین
نک نامهشان رسید به خرما و نیشکر
وان نار، دانه دانه و بیهیچ دانه بین
ای وادیی که سیب درو رنگ و بوی یافت
مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین
انگور دیر آمد، زیرا پیاده بود
دیرآ و پخته آ، که تویی فتنه ای مهین
ای آخرین سابق و ای ختم میوهها
وی چنگ درزده تو به حبل الله متین
شیرینیات عجایب و تلخیت خود مپرس
چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین
اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات
تلخی بلای توست، چو خار ترنگبین
ای عارف معارف و ای واصل اصول
ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین
از دست توست خربزه در خانهیی نهان
در نی دریچه نی، که تو جانی و من جنین
از تو کدو گریخت، رسن بازییی گرفت
آن نیم کوزه کی رهد از چشمهٔ معین
چون گوش تو نداشت، ببستند گردنش
گوشش اگر بدی، بکشیدیش خوش طنین
فی جیدها ببست خدا حبل من مسد
زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین
گوشی که نشنود ز خدا، گوش خر بود
از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین
ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج
بیگوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین
حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر
مردم ز راه گوش شود، فربه و سمین
باقیش برنویسد آن شهریار لوح
نقاش چین بگوید، تو نقشها مچین
نقاش چین بگفتم آن روح محض را
آن خسرو یگانهٔ تبریز، شمس دین
آمد بهار خرم و گشتند هم نشین
صورت نداشتند، مصور شدند خوش
یعنی مخیلات مصورشده ببین
دهلیز دیده است دل، آنچه به دل رسید
در دیده اندرآید، صورت شود یقین
تبلی السرایر است و قیامت میان باغ
دلها همینمایند، آن دلبران چین
یعنی تو نیز دل بنما، گر دلیت هست
تا کی نهان بود دل تو در میان طین؟
ایاک نعبد است زمستان دعای باغ
در نوبهار گوید ایاک نستعین
ایاک نعبد آن که به دریوزه آمدم
بگشا در طرب، مگذارم دگر حزین
ایاک نستعین که ز پری میوهها
اشکسته میشوم، نگهم دار، ای معین
هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب
نرگس چه خیره مینگرد، سوی یاسمین
سوسن زبان برون کند، افسوس میکند
گوید سمن فسوس مکن بر کس، ای لسین
یکتا مزوریست بنفشه، شده دوتا
نیلوفر است واقف تزویرش، ای قرین
سر چپ و راست میفکند سنبل از خمار
اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین
سبزه پیاده میدود اندر رکاب سرو
غنچه نهان همیکند از چشم بد جبین
بید پیاده بر لب جو اندر آینه
حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین
اول فشاندنیست که تا جمع آورد
وان گه کند نثار، درافشان واپسین
در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار
مرغان چو مطربان بسرایند آفرین
آن میر مطربان که ورا نام بلبل است
مست است و عاشق گل ازان است خوش حنین
گوید به کبک فاخته کآخر کجا بدیت؟
گوید؟ بدان طرف که مکان نبود و مکین
شاهین به باز گوید کین صیدهای خوب
کی صید کرد از عدم آورد بر زمین؟
یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان
کندر حجاب غیب کرامند و کاتبین
ما چند صورتیم، یزک وار آمده
نک میرسند لشکر خوبان از آن کمین
یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان
شیرین لبان رسند ز دریای انگبین
نک نامهشان رسید به خرما و نیشکر
وان نار، دانه دانه و بیهیچ دانه بین
ای وادیی که سیب درو رنگ و بوی یافت
مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین
انگور دیر آمد، زیرا پیاده بود
دیرآ و پخته آ، که تویی فتنه ای مهین
ای آخرین سابق و ای ختم میوهها
وی چنگ درزده تو به حبل الله متین
شیرینیات عجایب و تلخیت خود مپرس
چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین
اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات
تلخی بلای توست، چو خار ترنگبین
ای عارف معارف و ای واصل اصول
ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین
از دست توست خربزه در خانهیی نهان
در نی دریچه نی، که تو جانی و من جنین
از تو کدو گریخت، رسن بازییی گرفت
آن نیم کوزه کی رهد از چشمهٔ معین
چون گوش تو نداشت، ببستند گردنش
گوشش اگر بدی، بکشیدیش خوش طنین
فی جیدها ببست خدا حبل من مسد
زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین
گوشی که نشنود ز خدا، گوش خر بود
از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین
ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج
بیگوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین
حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر
مردم ز راه گوش شود، فربه و سمین
باقیش برنویسد آن شهریار لوح
نقاش چین بگوید، تو نقشها مچین
نقاش چین بگفتم آن روح محض را
آن خسرو یگانهٔ تبریز، شمس دین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۴۷ - میآیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
میآیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
برکندهیی به خشم دل از یار مهربان
از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت
پشتم خم است و سینه کبودم، چو آسمان
زان تیرهای غمزهٔ خشمین که میزنی
صد قامت چو تیر، خمیدهست چون کمان
از پرسشم ز خشم لب لعل بستهیی
جان ماندم زغصهٔ این، یا دل و زبان؟
لطف تو نردبان بده بر بام دولتی
ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان
این لابهام به ذات خدا نیست بهر جان
ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان
یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی
نقشی ز جان خون شده، من دادمت نشان
جانا به حق آن شب کان زلف جعد را
در گردنم درافکن و سرمست میکشان
تا جان باسعادت، غلطان همیرود
چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان
کرسی عدل نه تو به تبریز، شمس دین
تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان
برکندهیی به خشم دل از یار مهربان
از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت
پشتم خم است و سینه کبودم، چو آسمان
زان تیرهای غمزهٔ خشمین که میزنی
صد قامت چو تیر، خمیدهست چون کمان
از پرسشم ز خشم لب لعل بستهیی
جان ماندم زغصهٔ این، یا دل و زبان؟
لطف تو نردبان بده بر بام دولتی
ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان
این لابهام به ذات خدا نیست بهر جان
ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان
یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی
نقشی ز جان خون شده، من دادمت نشان
جانا به حق آن شب کان زلف جعد را
در گردنم درافکن و سرمست میکشان
تا جان باسعادت، غلطان همیرود
چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان
کرسی عدل نه تو به تبریز، شمس دین
تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۴۸ - آن کیست ای خدای کزین دام خامشان
آن کیست ای خدای کزین دام خامشان
ما را همیکشد به سوی خود کشان کشان؟
ای آن که میکشی تو گریبان جان ما
از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان
بگرفته گوش ما و بشوزیده هوش ما
ساقی باهشانی و آرام بیهشان
بیدست میکشی تو و بیتیغ میکشی
شاگرد چشم تو نظر بیگنه کشان
آب حیات نزل شهیدان عشق توست
این تشنه کشتگان را ز آن نزل میچشان
دل را گره گشای نسیم وصال توست
شاخ امید را به نسیمی همیفشان
خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود
زان ساکنند زیر و زبر این مفتشان
مقصود ره روان، همه دیدار ساکنان
مقصود ناطقان، همه اصغای خامشان
آتش در آب گشته نهان، وقت جوش آب
چون آب آتش آمد، الغوث ز آتشان
در روح دررسی چو گذشتی ز نقشها
وز چرخ بگذری، چو گذشتی ز مه وشان
همیان چه مینهی به امانت به مفلسان؟
پا را چه مینهی تو به دندان گربه شان
از نو چو میر گولان بستد کلاه و کفش
خواهی تو روستایی، خواهی ز اکدشان
دانش سلاح توست و سلاح از نشان مرد
مردی چو نیست، به که نباشد تو را نشان
دیگر مگو سخن، که سخن ریگ آب توست
خورشید را نگر، چو نهیی جنس اعمشان
ما را همیکشد به سوی خود کشان کشان؟
ای آن که میکشی تو گریبان جان ما
از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان
بگرفته گوش ما و بشوزیده هوش ما
ساقی باهشانی و آرام بیهشان
بیدست میکشی تو و بیتیغ میکشی
شاگرد چشم تو نظر بیگنه کشان
آب حیات نزل شهیدان عشق توست
این تشنه کشتگان را ز آن نزل میچشان
دل را گره گشای نسیم وصال توست
شاخ امید را به نسیمی همیفشان
خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود
زان ساکنند زیر و زبر این مفتشان
مقصود ره روان، همه دیدار ساکنان
مقصود ناطقان، همه اصغای خامشان
آتش در آب گشته نهان، وقت جوش آب
چون آب آتش آمد، الغوث ز آتشان
در روح دررسی چو گذشتی ز نقشها
وز چرخ بگذری، چو گذشتی ز مه وشان
همیان چه مینهی به امانت به مفلسان؟
پا را چه مینهی تو به دندان گربه شان
از نو چو میر گولان بستد کلاه و کفش
خواهی تو روستایی، خواهی ز اکدشان
دانش سلاح توست و سلاح از نشان مرد
مردی چو نیست، به که نباشد تو را نشان
دیگر مگو سخن، که سخن ریگ آب توست
خورشید را نگر، چو نهیی جنس اعمشان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۴۹ - ای دم به دم مصور جان از درون تن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۵۰ - جانا بیار باده و بختم تمام کن
جانا بیار باده و بختم تمام کن
عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن
زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست
دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن
همچون مسیح، مایده از آسمان بیار
از نان و شوربا بشری را فطام کن
مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان
مشتی گدای را شه بااحتشام کن
این روی پرگره را خندان و شاد کن
این عمر منقطع را عمری مدام کن
ای شوق هر دماغ، سر عاشقان بخار
وی ذوق هر مقام، بر ما مقام کن
آن خانه را که جام نباشد، چو نیست نور
ما خانه ساختیم، تو تدبیر جام کن
ما را وظیفههاست، ز لطف تو صد هزار
درمانده گشت دل، که چه گوید؟ کدام کن؟
خاموش کن که دوست مجیب است بیسوال
نظارهٔ کرم کن و ترک کلام کن
عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن
زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست
دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن
همچون مسیح، مایده از آسمان بیار
از نان و شوربا بشری را فطام کن
مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان
مشتی گدای را شه بااحتشام کن
این روی پرگره را خندان و شاد کن
این عمر منقطع را عمری مدام کن
ای شوق هر دماغ، سر عاشقان بخار
وی ذوق هر مقام، بر ما مقام کن
آن خانه را که جام نباشد، چو نیست نور
ما خانه ساختیم، تو تدبیر جام کن
ما را وظیفههاست، ز لطف تو صد هزار
درمانده گشت دل، که چه گوید؟ کدام کن؟
خاموش کن که دوست مجیب است بیسوال
نظارهٔ کرم کن و ترک کلام کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۵۱ - میبینمت که عزم جفا میکنی، مکن
میبینمت که عزم جفا میکنی، مکن
عزم عتاب و فرقت ما میکنی، مکن
در مرغزار غیرت، چون شیر خشمگین
در خونم ای دو دیده چرا میکنی، مکن
بخت مرا چو کلک نگون میکنی، مکن
پشت مرا چو دال دوتا میکنی، مکن
ای تو تمام لطف خدا و عطای او
خود را نکال و قهر خدا میکنی، مکن
پیوند کردهیی کرم و لطف با دلم
پیوند کرده را چه جدا میکنی، مکن
آن بیذقی که شاه شدهست از رخ خوشت
بازش به مات غم چه گدا میکنی، مکن
آن بندهیی که بدر شد از پرتو رخت
چون ماه نو ز غصه دوتا میکنی، مکن
گر گبر و مومن است، چو کشتهی هوای توست
بر گبر کشته، تو چه غزا میکنی، مکن
بیهوش شو، چو موسی و همچون عصا خموش
مانند طور تو چه صدا میکنی، مکن
عزم عتاب و فرقت ما میکنی، مکن
در مرغزار غیرت، چون شیر خشمگین
در خونم ای دو دیده چرا میکنی، مکن
بخت مرا چو کلک نگون میکنی، مکن
پشت مرا چو دال دوتا میکنی، مکن
ای تو تمام لطف خدا و عطای او
خود را نکال و قهر خدا میکنی، مکن
پیوند کردهیی کرم و لطف با دلم
پیوند کرده را چه جدا میکنی، مکن
آن بیذقی که شاه شدهست از رخ خوشت
بازش به مات غم چه گدا میکنی، مکن
آن بندهیی که بدر شد از پرتو رخت
چون ماه نو ز غصه دوتا میکنی، مکن
گر گبر و مومن است، چو کشتهی هوای توست
بر گبر کشته، تو چه غزا میکنی، مکن
بیهوش شو، چو موسی و همچون عصا خموش
مانند طور تو چه صدا میکنی، مکن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۵۲ - ای آن که از میانه کران میکنی، مکن
ای آن که از میانه کران میکنی، مکن
با ما ز خشم روی گران میکنی، مکن
دربند سود خویشی وندر زیان ما
کس زین نکرد سود، زیان میکنی، مکن
راضی شدی که بیش نجویی زیان ما
این از پی رضای کیان میکنی؟ مکن
بر جای باده سرکهٔ غم میدهی، مده
در جوی آب خون چه روان میکنی؟ مکن
از چهرهام نشاط طرب میبری، مبر
بر چهرهام ز دیده نشان میکنی، مکن
مظلوم میکشی و تظلم همیکنی
خود راه میزنی و فغان میکنی، مکن
پایم به کار نیست که سرمست دلبرم
مر مست را بهل، چه کشان میکنی؟ مکن
گویی بیا که بر تو کنم صبر را شبان
بر بره گرگ را چه شبان میکنی؟ مکن
در روز زاهدی و به شب زاهدان کشی
امشب که آشتیست، همان میکنی، مکن
ای دوستان ز رشک تو خصمان همدگر
این دوست را چه دشمن آن میکنی؟ مکن
گویی که می مخور، پس اگر می همیدهی
مخمور را چه خشک دهان میکنی؟ مکن
گویی چو تیر راست رو اندر هوای ما
پس تیر راست را چه کمان میکنی؟ مکن
گویی خموش کن، تو خموشم نمیهلی
هر موی را ز عشق زبان میکنی، مکن
با ما ز خشم روی گران میکنی، مکن
دربند سود خویشی وندر زیان ما
کس زین نکرد سود، زیان میکنی، مکن
راضی شدی که بیش نجویی زیان ما
این از پی رضای کیان میکنی؟ مکن
بر جای باده سرکهٔ غم میدهی، مده
در جوی آب خون چه روان میکنی؟ مکن
از چهرهام نشاط طرب میبری، مبر
بر چهرهام ز دیده نشان میکنی، مکن
مظلوم میکشی و تظلم همیکنی
خود راه میزنی و فغان میکنی، مکن
پایم به کار نیست که سرمست دلبرم
مر مست را بهل، چه کشان میکنی؟ مکن
گویی بیا که بر تو کنم صبر را شبان
بر بره گرگ را چه شبان میکنی؟ مکن
در روز زاهدی و به شب زاهدان کشی
امشب که آشتیست، همان میکنی، مکن
ای دوستان ز رشک تو خصمان همدگر
این دوست را چه دشمن آن میکنی؟ مکن
گویی که می مخور، پس اگر می همیدهی
مخمور را چه خشک دهان میکنی؟ مکن
گویی چو تیر راست رو اندر هوای ما
پس تیر راست را چه کمان میکنی؟ مکن
گویی خموش کن، تو خموشم نمیهلی
هر موی را ز عشق زبان میکنی، مکن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۵۳ - با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با آن که نیست عاشق، یک دم مشو قرین
ورزان که یار پردهٔ عزت فروکشید
آن را که پرده نیست برو، روی او ببین
آن روی بین که بر رخش آثار روی او است
آن را نگر، که دارد خورشید بر جبین
از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد
شهمات میشود ز رخش، ماه بر زمین
در طرههاش نسخهٔ ایاک نعبد است
در چشم هاش غمزهٔ ایاک نستعین
بیخون و بیرگ است تنش چون تن خیال
بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین
از بس که در کنار همیگیردش نگار
بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین
صبحیست بیسپیده و شامیست بیخضاب
ذاتیست بیجهات و حیاتیست بیحنین
کی نور وام خواهد خورشید از سپهر؟
کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین؟
بیگفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر
تا زود بر خزینهٔ گوهر شوی امین
در گوش تو بگویم، با هیچ کس مگو
این جمله کیست؟ مفخر تبریز، شمس دین
با آن که نیست عاشق، یک دم مشو قرین
ورزان که یار پردهٔ عزت فروکشید
آن را که پرده نیست برو، روی او ببین
آن روی بین که بر رخش آثار روی او است
آن را نگر، که دارد خورشید بر جبین
از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد
شهمات میشود ز رخش، ماه بر زمین
در طرههاش نسخهٔ ایاک نعبد است
در چشم هاش غمزهٔ ایاک نستعین
بیخون و بیرگ است تنش چون تن خیال
بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین
از بس که در کنار همیگیردش نگار
بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین
صبحیست بیسپیده و شامیست بیخضاب
ذاتیست بیجهات و حیاتیست بیحنین
کی نور وام خواهد خورشید از سپهر؟
کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین؟
بیگفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر
تا زود بر خزینهٔ گوهر شوی امین
در گوش تو بگویم، با هیچ کس مگو
این جمله کیست؟ مفخر تبریز، شمس دین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۵۴ - بشنیدهام که عزم سفر میکنی، مکن
بشنیدهام که عزم سفر میکنی، مکن
مهر حریف و یار دگر میکنی، مکن
تو در جهان غریبی، غربت چه میکنی؟
قصد کدام خسته جگر میکنی؟ مکن
از ما مدزد خویش، به بیگانگان مرو
دزدیده سوی غیر نظر میکنی، مکن
ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست
ما را خراب و زیر و زبر میکنی، مکن
چه وعده میدهی و چه سوگند میخوری؟
سوگند و عشوه را تو سپر میکنی، مکن
کو عهد و کو وثیقه که با بنده کردهیی؟
از عهد و قول خویش عبر میکنی، مکن
ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو
از خطهٔ وجود گذر میکنی، مکن
ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو
بر ما بهشت را چو سقر میکنی، مکن
اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم
آن زهر را حریف شکر میکنی، مکن
جانم چو کورهییست پرآتش بست نکرد؟
روی من از فراق چو زر میکنی، مکن
چون روی درکشی تو، شود مه سیه ز غم
قصد خسوف قرص قمر میکنی، مکن
ما خشک لب شویم، چو تو خشک آوری
چشم مرا به اشک چه تر میکنی، مکن
چون طاقت عقیلهٔ عشاق نیستت
پس عقل را چه خیره نگر میکنی؟ مکن
حلوا نمیدهی تو به رنجور ز احتما
رنجور خویش را تو بتر میکنی، مکن
چشم حرام خوارهٔ من، دزد حسن توست
ای جان سزای دزد بصر میکنی، مکن
سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست
در بیسری عشق چه سر میکنی؟ مکن
مهر حریف و یار دگر میکنی، مکن
تو در جهان غریبی، غربت چه میکنی؟
قصد کدام خسته جگر میکنی؟ مکن
از ما مدزد خویش، به بیگانگان مرو
دزدیده سوی غیر نظر میکنی، مکن
ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست
ما را خراب و زیر و زبر میکنی، مکن
چه وعده میدهی و چه سوگند میخوری؟
سوگند و عشوه را تو سپر میکنی، مکن
کو عهد و کو وثیقه که با بنده کردهیی؟
از عهد و قول خویش عبر میکنی، مکن
ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو
از خطهٔ وجود گذر میکنی، مکن
ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو
بر ما بهشت را چو سقر میکنی، مکن
اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم
آن زهر را حریف شکر میکنی، مکن
جانم چو کورهییست پرآتش بست نکرد؟
روی من از فراق چو زر میکنی، مکن
چون روی درکشی تو، شود مه سیه ز غم
قصد خسوف قرص قمر میکنی، مکن
ما خشک لب شویم، چو تو خشک آوری
چشم مرا به اشک چه تر میکنی، مکن
چون طاقت عقیلهٔ عشاق نیستت
پس عقل را چه خیره نگر میکنی؟ مکن
حلوا نمیدهی تو به رنجور ز احتما
رنجور خویش را تو بتر میکنی، مکن
چشم حرام خوارهٔ من، دزد حسن توست
ای جان سزای دزد بصر میکنی، مکن
سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست
در بیسری عشق چه سر میکنی؟ مکن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۳۳ - ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آیی به حجرهٔ من و گویی که گل، برو؟
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم
دانم من این قدر که به ترکیست آب سو
آب حیات تو گر ازین بنده تیره شد
ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو
رزق مرا فراخی ازان چشم تنگ توست
ای تو هزار دولت و اقبال تو به تو
ای ارسلان قلج مکش از بهر خون من
عشقت گرفت جملهٔ اجزام مو به مو
زخم قلج مبادا بر عشق تو رسد
از بخل جان نمیکنم ای ترک گفت و گو
بر ما فسون بخواند گکجک یا قشلرن
ای سزدش تو سیرک، سزدش قنی؟ بجو
نام تو ترک گفتم از بهر مغلطه
زیرا که عشق دارد صد حاسد و عدو
دکتر شنیدم از تو و خاموش ماندم
غماز من بس است درین عشق رنگ و بو
آیی به حجرهٔ من و گویی که گل، برو؟
تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم
دانم من این قدر که به ترکیست آب سو
آب حیات تو گر ازین بنده تیره شد
ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو
رزق مرا فراخی ازان چشم تنگ توست
ای تو هزار دولت و اقبال تو به تو
ای ارسلان قلج مکش از بهر خون من
عشقت گرفت جملهٔ اجزام مو به مو
زخم قلج مبادا بر عشق تو رسد
از بخل جان نمیکنم ای ترک گفت و گو
بر ما فسون بخواند گکجک یا قشلرن
ای سزدش تو سیرک، سزدش قنی؟ بجو
نام تو ترک گفتم از بهر مغلطه
زیرا که عشق دارد صد حاسد و عدو
دکتر شنیدم از تو و خاموش ماندم
غماز من بس است درین عشق رنگ و بو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۳۴ - ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
آیینه گشتهام، همه بهر خیال تو
وین طرفهتر که چشم نخسپد ز شوق تو
گرمابه رفته هر سحری از وصال تو
خاتون خاطرم که بزاید به هر دمی
آبستن است، لیک ز نور جلال تو
آبستن است نه مهه کی باشدش قرار؟
او را خبر کجاست ز رنج و ملال تو؟
ای عشق اگر بجوشد خونم به غیر تو
بادا به بیمرادی خونم حلال تو
سر تا قدم ز عشق مرا شد زبان حال
افغان به عرش برده و پرسان ز حال تو
گر از عدم هزار جهان نو شود دگر
بر صفحهٔ جمال تو باشد چو خال تو
از بس که غرقهام چو مگس در حلاوتت
پروا نباشدم به نظر در خصال تو
در پیش شمس، خسرو تبریز، ای فلک
میباش در سجود، که این شد کمال تو
آیینه گشتهام، همه بهر خیال تو
وین طرفهتر که چشم نخسپد ز شوق تو
گرمابه رفته هر سحری از وصال تو
خاتون خاطرم که بزاید به هر دمی
آبستن است، لیک ز نور جلال تو
آبستن است نه مهه کی باشدش قرار؟
او را خبر کجاست ز رنج و ملال تو؟
ای عشق اگر بجوشد خونم به غیر تو
بادا به بیمرادی خونم حلال تو
سر تا قدم ز عشق مرا شد زبان حال
افغان به عرش برده و پرسان ز حال تو
گر از عدم هزار جهان نو شود دگر
بر صفحهٔ جمال تو باشد چو خال تو
از بس که غرقهام چو مگس در حلاوتت
پروا نباشدم به نظر در خصال تو
در پیش شمس، خسرو تبریز، ای فلک
میباش در سجود، که این شد کمال تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۳۵ - آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
وآورد قصههای شکر از لبان تو
گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان
جان و جهان چه بیخبرند از جهان تو
آخر چه بودهیی و چه بودهست اصل تو؟
آخر چه گوهری و چه بودهست کان تو؟
دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید
اول غلام عشقم و آن گاه آن تو
بنهاد دست بر دل پر خون که آن کیست؟
هر چند شرم بود، بگفتم کزان تو
بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست؟
گفتم مها دو ابرتر درفشان تو
از خون به زعفران دلم دید لاله زار
گفتم که گل رخا همه نقش و نشان تو
هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت
گفتم نکو نگر، که چنینم به جان تو
ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست
در حلقهٔ وفا بر دردی کشان تو
وآورد قصههای شکر از لبان تو
گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان
جان و جهان چه بیخبرند از جهان تو
آخر چه بودهیی و چه بودهست اصل تو؟
آخر چه گوهری و چه بودهست کان تو؟
دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید
اول غلام عشقم و آن گاه آن تو
بنهاد دست بر دل پر خون که آن کیست؟
هر چند شرم بود، بگفتم کزان تو
بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست؟
گفتم مها دو ابرتر درفشان تو
از خون به زعفران دلم دید لاله زار
گفتم که گل رخا همه نقش و نشان تو
هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت
گفتم نکو نگر، که چنینم به جان تو
ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست
در حلقهٔ وفا بر دردی کشان تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۳۶ - جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو
جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو
گه تکیه گاه خلقم و گه اژدهای تو
در دست فضل و رحمت تو یارم و عصا
ماری شوم چو افکندم اصطفای تو
ای باقی و بقای تو بیروز و روزگار
شد روز و روزگار من اندر وفای تو
صد روز و روزگار دگر گر دهی مرا
بادا فدای عشق و فریب و ولای تو
دل چشم گشت جمله، چو چشمم به دل بگفت
بیکام و بیزبانه عجب وصفهای تو
زان دم که از تو چشم خبر برد سوی دل
دل میکند دعای دو چشم و دعای تو
می گردد آسمان همه شب با دو صد چراغ
در جست و جوی چشم خوش دلربای تو
گر کاسه بینوا شد، ور کیسه لاغری
صد جان و دل فزود رخ جان فزای تو
گر خانه و دکان ز هوای تو شد خراب
درتافت لاجرم به خرابم ضیای تو
ای جان اگر رضای تو غم خوردن دل است
صد دل به غم سپارم بهر رضای تو
از زخم هاون غم خود، خوش مرا بکوب
زین کوفتن رسد به نظر، توتیای تو
جان چیست؟ نیم برگ ز گلزار حسن تو
دل چیست؟ یک شکوفه ز برگ و نوای تو
خامش کنم اگرچه که گوینده من نیم
گفت آن توست و گفتن خلقان صدای تو
گه تکیه گاه خلقم و گه اژدهای تو
در دست فضل و رحمت تو یارم و عصا
ماری شوم چو افکندم اصطفای تو
ای باقی و بقای تو بیروز و روزگار
شد روز و روزگار من اندر وفای تو
صد روز و روزگار دگر گر دهی مرا
بادا فدای عشق و فریب و ولای تو
دل چشم گشت جمله، چو چشمم به دل بگفت
بیکام و بیزبانه عجب وصفهای تو
زان دم که از تو چشم خبر برد سوی دل
دل میکند دعای دو چشم و دعای تو
می گردد آسمان همه شب با دو صد چراغ
در جست و جوی چشم خوش دلربای تو
گر کاسه بینوا شد، ور کیسه لاغری
صد جان و دل فزود رخ جان فزای تو
گر خانه و دکان ز هوای تو شد خراب
درتافت لاجرم به خرابم ضیای تو
ای جان اگر رضای تو غم خوردن دل است
صد دل به غم سپارم بهر رضای تو
از زخم هاون غم خود، خوش مرا بکوب
زین کوفتن رسد به نظر، توتیای تو
جان چیست؟ نیم برگ ز گلزار حسن تو
دل چیست؟ یک شکوفه ز برگ و نوای تو
خامش کنم اگرچه که گوینده من نیم
گفت آن توست و گفتن خلقان صدای تو