تعداد ۴۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۶۸ - عشق مستست و عقل مخمور است
عشق مستست و عقل مخمور است
عاقل از ذوق عاشقان دور است
عالم از نور او منور شد
هرچه آید به چشم ما نور است
آینه روشن است و می بینم
در نظر ناظر است و منظور است
رند مستی که ذوق ما دارد
خوشتر از زاهدی که مخمور است
احولی گر یکی دو می بیند
هیچ منعش مکن که معذور است
آفتاب است بر همه تابان
تو گمان می بری که مستور است
جام گیتی نما سید ماست
در همه کاینات مشهور است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۳۴۲ - همه را از همه بجوی ای دوست
همه را از همه بجوی ای دوست
هر که بینی خوشی بگو ای دوست
یار و اغیار را اگر یابی
از همه بوی او ببو ای دوست
آینه پاک دار خوش بنگر
جان و جانانه روبرو ای دوست
غسل کن از جنابت هستی
که چنین است شست و شو ای دوست
خم و خمخانه را به دست آور
چه کنی جام یا سبو ای دوست
هرچه از دوست می رسد ما را
بد نباشد بُود نکو ای دوست
نزد ما موج و بحر هر دو یکی است
از همه عین ما بجو ای دوست
هر چه در کاینات می بینی
همچو ما یک به یک ببو ای دوست
نعمت الله نور چشم من است
دیده ام نور او به او ای دوست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۳۶۷ - هرچه امروز حاصل ما نیست
هرچه امروز حاصل ما نیست
طلب آن مکن که فردا نیست
گر در اینجا ندیده ای او را
رؤیت او تو را در اینجا نیست
حق به حق بین که ما چنین دیدیم
دیده ای کان ندید بینا نیست
وانکه حق را به خویشتن بیند
دیده اش بر کمال گویا نیست
هر که گوید که حق به خود بیند
این سعادت ورا مهیا نیست
گر چه آبند قطره و دریا
قطره در وصف همچو دریا نیست
نعمت الله نور دیده بود
چشم هر کو ندید بینا نیست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۳۷ - هرچه بخشد خدا به ما بخشد
هرچه بخشد خدا به ما بخشد
پادشاهی به هر گدا بخشد
بحر رحمت به ما روان سازد
آبروئی به عین ما بخشد
دُردی درد عشق او مینوش
تا به لطفش تو را دوا بخشد
می به بیگانه کی دهد ساقی
ساغر می به آشنا بخشد
در خرابات اگر فنا گردی
از حیاتش تو را بقا بخشد
بندگی کن که حضرت سلطان
هرچه خواهی از او تو را بخشد
بینوایان نوا از او یابند
نعمت الله به بینوا بخشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۴۴ - آفتابی به ماه پیدا شد
آفتابی به ماه پیدا شد
صورت و معنئی هویدا شد
ظاهر و باطنی به هم بنمود
اول و آخری مهیا شد
در همه آینه یکی بیند
دیدهٔ روشنی که بینا شد
آمد و شد حقیقتا خود نیست
به مجاز است کآمد و یا شد
به خرابات رفت خاطر ما
چون از آنجاست باز آنجا شد
جان دریا دلم قفس بشکست
مرغ آبی به سوی مأوا شد
نعمت الله خدا به ما بخشید
نقد سید به بنده پیدا شد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۵۹ - گر نه او یار غار ما باشد
گر نه او یار غار ما باشد
در دو عالم که یار ما باشد
ما کجا دوستدار او باشیم
گر نه او دوستدار ما باشد
شادمانم به دولت غم او
زانکه او غمگسار ما باشد
رندی و عاشقی و میخواری
پیشه و کار و بار ما باشد
پادشاهیم و شاهد و ساقی
بر یمین و یسار ما باشد
سخن ما که روح می بخشد
در جهان یادگار ما باشد
نعمت الله که جان ما به فداش
سید و خواندگار ما باشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۶۳ - هر که را شیخ آن چنان باشد
هر که را شیخ آن چنان باشد
شرفش بر همه جهان باشد
دایره ای کرد او بود پرگار
او چو قطب است و در میان باشد
صورتش خلق و معنیش حق است
راحت جان انس و جان باشد
هر که با او نشست سلطان شد
زانکه او پادشه نشان باشد
هرچه خواهی از او همان یابی
زان که او را هم این هم آن باشد
همه محکوم حضرتش باشند
حکم او بر همه روان باشد
نعمت الله مرید حضرت اوست
لاجرم پیر عاشقان باشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۷۴ - هر که او را به نور او بیند
هر که او را به نور او بیند
هر چه بیند همه نکو بیند
آنکه با ما نشست در دریا
عین ما دید و سو به سو بیند
روی غیری ندیده دیدهٔ ما
غیر چون نیست دیده چو بیند
هر که در آینه کند نظری
جان و جانانه روبرو بیند
چشم باریک بین سید ما
رشته یک توست کی دو تو بیند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۸۰ - چشم ما عین ما به ما بیند
چشم ما عین ما به ما بیند
هم به نور خدا ، خدا بیند
دیدهٔ ما ندیده غیری را
غیر چون نیست او که را بیند
هر که خودبین بود نبیند او
زانکه خودبین همه خطا بیند
هر که با ما نشست در دریا
عین ما آشنای ما بیند
عارفی کو جمال او را دید
دیده باشد به او چو وا بیند
دردمندی که درد می نوشد
هم از آن درد دل دوا بیند
به خرابات رندی ار آید
سید مست دو سرا بیند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۹۹ - بود و نابود در نمی گنجد
بود و نابود در نمی گنجد
مایه و سود در نمی گنجد
ای که گوئی مرا وجودی داد
خوش بر وجود در نمی گنجد
آتش عشق عود دل را سوخت
بعد ازاین عود در نمی گنجد
ساقی اینجا کجا و مطرب کو
ساغر و رود در نمی گنجد
چندگوئی که خوش همی سوزم
آتش و دود در نمی گنجد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۱۳ - هرکه فانی شود بقا یابد
هرکه فانی شود بقا یابد
خوش بقائی از این فنا یابد
آنکه نام و نشان خود گم کرد
آنچه گم کرده است وایابد
بنده ای کو گدای سلطان است
پادشاهی دو سرا یابد
هر که با بینوا دمی دم زد
خوش نوائی ز بینوا یابد
غرق بحر محیط هر که شود
عین ما را به عین ما یابد
عشق مست است و عقل مخمور است
ذوق مستان ما کجا یابد
نعمت الله که نور دیدهٔ ماست
نور او را به دیده ها یابد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۴۵ - با من بینوا چه خواهی کرد
با من بینوا چه خواهی کرد
حاجتم جز روا چه خواهی کرد
جان غمدیده را چه خواهی داد
درد دل جز دوا چه خواهی کرد
ما نکردیم جز گنه چیزی
تو به ما جز عطا چه خواهی کرد
گر تو ما را به جرم ما گیری
کرم و لطف را چه خواهی کرد
این دل ریش مستمندان را
عاقبت جز شفا چه خواهی کرد
عاشقان آمدند بر خوانت
طعمه شان جز لقا چه خواهی کرد
ریختی خون نعمت الله را
ننگ خون گدا چه خواهی کرد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۱۰ - شکر گویم که باز سر مستم
شکر گویم که باز سر مستم
توبه کردم و لیک بشکستم
از سر کاینات خاسته‌ام
بر در می فروش بنشستم
زندهٔ جاودان از آن گشتم
که به خود نیستم به او هستم
تا که فانی شدم ، شدم باقی
قطره بودم به بحر پیوستم
سر به پایش نهاده‌ام سر مست
به امیدی که گیرد او دستم
در نظر نور او به من بنمود
هر خیالی که نقش او بستم
نعمت‌اللّه حریف و او ساقی
سید عاشقان سرمستم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۳۹ - توبه از زهد و زاهدی کردم
توبه از زهد و زاهدی کردم
در خرابات مست می گردم
می خمخانهٔ حدوث و قدم
شادی روی عاشقان گردم
خاطر کس ز من ملول نشد
ننشسته به دامنی گردم
دُردی درد دل همی نوشم
دردمندانه همدم دردم
زن دنیا و آخرت چه کنم
رند و مست و مجرد و فردم
عاشق و صادقم گواهانم
اشک سرخست و چهرهٔ زردم
بندهٔ سید خراباتم
هر چه فرمود بنده آن کردم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۰۱ - ما حلقه به گوش می فروشیم
ما حلقه به گوش می فروشیم
ما مست و خراب و باده نوشیم
ز اسرار الست در سماعیم
وز جام بلاش در خروشیم
هر دم به هوای آتش دل
چون بحر به خویشتن بجوشیم
یک جرعه ز دُرد درد عشقش
والله اگر به جان فروشیم
می نوش تو پند و باده می نوش
ز آن ساغر و خم که ما سبوشیم
گر دُرد دهد به ما و گر صاف
شادی روان او بنوشیم
سید چو نگار ساقی ماست
شاید که به می خوری بکوشیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۰۶ - حضرتی غیر او نمی دانم
حضرتی غیر او نمی دانم
گر تو دانی بگو نمی دانم
هر که گوید که غیر او باشد
مشنو از وی بگو نمی دانم
عین او را به عین او جویم
به از این جستجو نمی دانم
می خمخانه پاک می نوشم
کوزه ای یا سبو نمی دانم
برو ای عقل و گفتگو بگذار
مستم و گفتگو نمی دانم
هو هو لا اله الا هو
من چه گویم جز او نمی دانم
سید عاشقان یک رویم
عاقلانه دو رو نمی دانم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۴۴ - مائیم که مظهر صفاتیم
مائیم که مظهر صفاتیم
سر حلقهٔ عارفان ذاتیم
سیاح ولایت قدیمیم
هم ساکن خطهٔ جهاتیم
باقی به بقای ذات عشقیم
ایمن ز حیات و از مماتیم
دانندهٔ سر حرف گوئیم
پرگار وجود کایناتیم
خضریم که رهنمای خلقیم
پروردهٔ چشمهٔ حیاتیم
او بحر محیط ، ما چو موجیم
او نیشکر است و ما نباتیم
ما بندهٔ سیدیم از جان
بیزار ز لات و از مناتیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۶۳ - ما عاشق چشم مست یاریم
ما عاشق چشم مست یاریم
آشفتهٔ زلف بیقراریم
سرمست می الست عشقیم
شوریدهٔ چشم پر خماریم
آئینهٔ روشن ضمیریم
خورشید منیر بی غباریم
پرگار وجود کایناتیم
هر چند که نقطه را نگاریم
هر دم که نفس ز خود برآریم
جانی به جهانیان سپاریم
در هر دو جهان یکیست موجود
باقی همه صورت نگاریم
یک باده و صد هزار جام است
ما جمله یکیم اگر هزاریم
سیمرغ هوای قاف قربیم
شهباز فضای برج یاریم
دُریم و لیک در محیطیم
بحریم ولیک درگذاریم
تا واصل ذات عشق گشتیم
در هر صفتی دمی برآریم
دریاب رموز نعمت الله
پنهان چه کنیم آشکاریم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۶۴ - دایم به خیال آن نگاریم
دایم به خیال آن نگاریم
کاری به جز این دگر نداریم
صاحبنظریم و نقش رویش
بر دیدهٔ دیده می نگاریم
هر دم که ز نقش خود برآئیم
جانی به هوای او سپاریم
ما عاشق مست و عقل مخمور
در صحبت خود کجا گذاریم
خوش درد دلی است در دل ما
دل زنده ز درد بی قراریم
مائیم و حیات جاودانی
با او نفسی دمی برآریم
با عمر عزیز در میانیم
با سید خویش در کناریم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۶۶ - ما عاشق رند دلپذیریم
ما عاشق رند دلپذیریم
ما ساقی مست دلپذیریم
معشوق خودیم و عاشق خود
جز دامن عشق خود نگیریم
مستغنیم از وجود عالم
دایم باشیم ما نمیریم
زنده به حیات جاودانیم
تا ظن نبری که ناگزیریم
گر طالب حضرت خدائی
ما را بطلب که ناگزیریم
این طرفه که ما محب خویشیم
محبوب بسی جوان و پیریم
از دولت بندگی سید
بر جملهٔ عاشقان امیریم