تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۶۶ - از بوی گلم دماغ بگرفت
از بوی گلم دماغ بگرفت
زان روی دلم به باغ بگرفت
خشکست دماغ من ز سودا
بی یار ز باغ و راغ بگرفت
در ظلمت هجرتم گرفتار
وصل تو شبی چراغ بگرفت
عشق تو چو بر دلم فزون شد
حسن تو چنین به داغ بگرفت
چون بوی گل از چمن برون شد
سرتاسر باغ و راغ بگرفت
دانی به جهان که سینه ی جان
از دست فراق داغ بگرفت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۸۳ - ای دوست بگو که چیست رایت
ای دوست بگو که چیست رایت
تا کی بکشم جفا برایت
بر خون منت گرت مرادست
سر چون بکشم ز حکم و رایت
هر چند جفا کنی تو بر ما
بیرون نکنم ز دل وفایت
بر ما بگذر چو سرو جانا
در دیده کشیم خاک پایت
از جان و دل اشتیاق باری
داریم به دوست بی نهایت
بر جوی دو چشم ما فرود آی
تا در دل و جان کنیم جایت
سلطان جهان تویی به تحقیق
می پرس ز حالت گدایت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۳۶ - صبوری در غم جانان که دارد
صبوری در غم جانان که دارد
دوای درد بی درمان که دارد
مرا گفتید بی سامانی از عشق
به عشق تو سرو سامان که دارد
به جان آمد دلم در بند هجران
چنین مشکل بگو آسان که دارد
طبیب من تویی آخر نگویی
که درد دل ز تو پنهان که دارد
مفرما صبرم از روی دلارام
صبوری از رخ جانان که دارد
خیالت نور هر دو دیده ماست
بگو تا این چنین مهمان که دارد
همه کس را بود مهر تو در دل
بجز من مهر تو در جان که دارد
جهانی در غمت بس ناشکیبند
از این پس طاقت هجران که دارد
به عید روی تو جان جهان را
فدا کردم چنین قربان که دارد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۳۹ - دلبر غم حال ما ندارد
دلبر غم حال ما ندارد
یک ذرّه به دل وفا ندارد
در خاطر او مگر وفا نیست
یا خود سر و برگ ما ندارد
از حد بگذشت جور بر ما
باشد که چنین روا ندارد
او جان منست بی تکلّف
جان از تن ما جدا ندارد
دردیست مرا که جز وصالش
در هر دو جهان دوا ندارد
با بخت من آن نگار باری
غیر از ستم و جفا ندارد
داریم هوای کوی دلبر
این بنده جز این خطا ندارد
چون نیست ورا نظر به سویم
او دست ز ما چرا ندارد
سلطان جهان ز روی رحمت
رحمی به دل گدا ندارد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۴۰ - گویند جهان وفا ندارد
گویند جهان وفا ندارد
میلی سوی وصل ما ندارد
با هر که دمی به زجر می زد
آخر به چه از جفا ندارد
دردیست مرا ز بی وفاییش
کان درد جفا دوا ندارد
سلطان جهان ز روی رحمت
رحمی به دل گدا ندارد
از حد بگذشت جور بر ما
باشد که چنین روا ندارد
بی مهر بتیست بس ستمگر
از روی جهان حیا ندارد
ای باد بگو که آن نگارم
دارد سر وصل یا ندارد
بیچاره دلم به غیر عشقش
در هر دو جهان خطا ندارد
آزرده دل من از جفایش
گویی که به دل وفا ندارد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۴۳ - آن بنده که جز تو کس ندارد
آن بنده که جز تو کس ندارد
جز بندگیت هوس ندارد
رنجور فراقت ای دلارام
جز یک نفس از نفس ندارد
در راه تو شاه باز عشقست
اندیشه ز خرمگس ندارد
آن بلبل دل که پای بندست
چون بانگ در این قفس ندارد
بیچاره کسی که غرق دریاست
کاو راه ز پیش و پس ندارد
فریاد غم دل جهان رس
کاین بنده بجز تو کس ندارد
مسکین دل من محیط عشقست
واندیشه ز بار خس ندارد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۳ - برگشت نگار و دل ز ما برد
برگشت نگار و دل ز ما برد
ما را به غم فراق بسپرد
آن دل که ز ما ستد به دستان
بستد ز من آن بگو کجا برد
برگشت ز ما و خسته جانم
از تیغ فراق خود بیازرد
از دست فراق او دل من
خون جگر از دو دیده بفشرد
فریاد که هجر سوزناکت
گردِ ستم از جهان برآورد
آوخ چه کنم که باد بویی
سوی من خسته دل نیاورد
می دان به یقین که برنیاید
کاری که بزرگ باشد از خرد
این باده فروش هم غلط کرد
نشناخت شراب صافی از درد
بر آتش عشق گرم بودیم
آخر تو بگو که از چه بفسرد
هر چند که در جهان وفا نیست
در درد غمت وفا به سر برد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۵۶ - یاری که در او وفا نباشد
یاری که در او وفا نباشد
با ماش بجز جفا نباشد
ما را بکشد به درد روزی
اندیشه اش از خدا نباشد
خونم ز ستم به راه ریزد
از دیده و خون بها نباشد
بر من ستم ای نگار مپسند
زیرا که چنین روا نباشد
با یار که حال ما بگوید
دانم که به جز صبا نباشد
بر روی نگار شوق ما را
فریاد که منتها نباشد
آن دلبر سست مهر بدعهد
با ماش بجز وفا نباشد
آن کیست که در هوس نمودن
در بند چنین هوا نباشد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۸۸ - دل از تاب شب هجرانش خون شد
دل از تاب شب هجرانش خون شد
تن مسکین ز آه دل زبون شد
ز دل نالم نگارا یا ز دلدار
ز دیده کاو دلم را رهنمون شد
میان خون دل او را بهشتم
ندانم حال آن بیچاره چون شد
چو دیدم عارض چون آفتابش
دل من همچو زلفش سرنگون شد
مرا بالا به وصلش چون الف بود
به درد هجر رویش همچو نون شد
مپوشان بیش از این رویت ز چشمم
که خون از چشمه چشمم برون شد
ندانم تا چه کردم در غم او
که او را دل چو بختم واژگون شد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۰۳ - این جور و جفای چرخ تا چند
این جور و جفای چرخ تا چند
دارد دل خاص و عام در بند
از حادثه ی زمانه باری
بیخ شجر امید برکند
از باغ دل جهان تو گویی
هر برگ به گوشه ای پراکند
سرو چمن مراد جانها
دست ستمش ز پا بیفکند
فریاد ز دست چرخ فریاد
بیداد به جان ما بگو چند
وین دل چه کنم که از عزیزان
با درد و غم تو نشنود پند
وین گوش زمانه اش تو گویی
کز پنبه ی غفلتش بیاکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۱۸ - خالیست بر آن لبان دلبند
خالیست بر آن لبان دلبند
همچون مگسی نشسته بر قند
چندان به کرشمه شیوه ها کرد
تا کرد دلم به زلف پابند
از ما بربود صبر و آرام
تا زلف به روی مه پراکند
آن غمزه ی شوخ همچو پیکان
مرغ دل ما به دامش افکند
بردی دل عالمی به دستان
این سرکشی و عتاب تا چند
از سلسله دو زلف مشکین
تار دل ما فتاد در بند
دیوانه دلم ز پیر معنی
حاصل چه بود چه نشنود پند
بار غم عشق بر دل من
کوهیست عظیم چون دماوند
مهر رخ آن صنم تو گویی
با جان جهانش هست پیوند
ار بنده گناه اگرچه باشد
هم عفو کند مگر خداوند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۲ - چشمان تو مست و ناتوانند
چشمان تو مست و ناتوانند
پر فتنه و شهره ی زمانند
در وصف تو طوطیان هندی
یک سر همه لال و بی زبانند
سر بر سر این خط و بناگوش
بنهاده چه پیر و چه جوانند
بردار ز رخ حجاب تا خلق
حیران جمال تو بمانند
قومی نکشیده تلخی هجر
قدر شب وصل تو چه دانند
بر روی تو عاشقان بسی هست
بعضی به ملا چه در نهانند
شب تا به سحر ز عشق رویت
با ناله و آه و با فغانند
همچون دهن تو عاشقانت
از هستی خویش در گمانند
در کوی غمت نشسته بر خاک
پیوسته ز دور پاسبانند
عشاق بجز غمت چه خواهند
از بهر غم تو در جهانند
هم رحم کنند بر گدایان
شاهان جهان چو می توانند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۲۷ - ای بر دلم از فراق صد بار
ای بر دلم از فراق صد بار
ناگشته به وصل شاد یک بار
در بارگه وصال خویشم
از لطف نمی دهد دمی بار
بار غم تو مرا نه بس بود
کز هجر نهاده ای به سر بار
شب تیره و بار شیشه خر لنگ
ترسم نرود به منزل این بار
بلبل ز هوای بوستان سوخت
و این خار نمی دهد گلی بار
باران سعادت الهی
از ابر عطات بر جهان بار
امید به کس ندارم الّا
بر رحمت و لطف ایزد بار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳۵ - در جار چمن گلست بر بار
در جار چمن گلست بر بار
بی رنج رقیب و زحمت خار
در صبح نظر خوشست بر گل
خوش نیست ولیک بی رخ یار
معشوقه به خواب تا دم صبح
بلبل به چمن ز شوق بیدار
گل خنده زنان به صبح و بلبل
گرینده بر او چو ابر آذار
استاده به پات سوسن آزاد
در بندگیت دلا نگه دار
افتاده بنفشه بر سر خاک
در پای توأش ز خاک بردار
نرگس به چمن مدام مستست
از چشم خوش تو گشته خمّار
دستان همه روزه در گلستان
نام تو کند همیشه تکرار
هرکس به کسی برد پناهی
کس نیست مرا بجز جهاندار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۳۹ - با ما چو وفا نمی کند یار
با ما چو وفا نمی کند یار
او را به مراد خویش بگذار
گر کرد جفا و جور سهلست
ای دل تو وفای خود نگه دار
یاریست که مهر ما ندارد
ما در غم عشق او چنین زار
در خواب خوشست دلبر و من
شبها ز غم فراق بیدار
خندان شده او چو گل به حالم
گریان شده من چو ابر آذار
یارب غم عشق آن دلارام
از جان من شکسته بردار
گر میل وفای ما ندارد
هر لحظه نهد مرا به دل بار
بودیم عزیز مصر دلها
گشتیم بر تو در جهان خوار
گویند جهان وفا ندارد
بنما تو به ما یکی وفادار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۴۹ - تا چند به ما جفا کند یار
تا چند به ما جفا کند یار
وز خویشتنم جدا کند یار
جان در سر کار عشق کردیم
گفتم که مگر وفا کند یار
وین خسته دل حزین ما را
از وصل شبی دوا کند یار
وز لعل لب شکر فروشش
کام دل ما روا کند یار
گفتم که مگر چو سرو بستان
از جان همه میل ما کند یار
آن ترک خطا بریخت خونم
تا چند چنین خطا کند یار
امّید من شکسته خاطر
از وصل چرا هبا کند یار
آخر ز چه روی بی گناهی
بر ما ستم و جفا کند یار
چندین ستم و جفا نگویید
بر جان جهان چرا کند یار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۷۷۱ - بردی دل من به چشم مخمور
بردی دل من به چشم مخمور
ای چشم بدان ز چشم بد دور
هرکس که به رویت افکند چشم
در چشم نیایدش دگر حور
ای دیده جان ما ندیده
ای نور دو دیده چون تو منظور
بازآی که از غم فراقت
در دیده نماند بی رخت نور
مسکین دل من به رغم نشسته
بر شهد لب تو همچو زنبور
عشق رخ تو چو شاه بازست
بیچاره دلم به سان عصفور
هستی تو طبیب درد دلها
ماییم ز درد هجر رنجور
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۵۶ - ما زان توئیم بی تکلّف
ما زان توئیم بی تکلّف
در ما نگر از سر تلطّف
جانم به لب آمد از فراقت
در وصل چرا کنی توقّف
گر لعل لبت به خواب بینم
گوئی که مکن درو تصرّف
بگذر ز جفا و با میان آی
تا چند نمایی این تصوّف
از شعبده بازیت چه حاصل
از حد بگذشت این تعنّف
بیگانه نئیم با تو ما را
دیریست که هست این تعرّف
گر جان جهان تو راست درخور
ایثار تو است بی تکلّف
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۷۰ - ای برده رخت ز روی گل رنگ
ای برده رخت ز روی گل رنگ
یارب دل تو دلست یا سنگ
صلحست و صفا میان احباب
با مات چرا همه بود جنگ
گر تیغ زنی ز دست و بازو
دل چون گسلد ز دامنت چنگ
نزدیک بود غم تو چون جان
گر دور شود هزار فرسنگ
با عشق تو عقل برنیاید
عقلست زبون و عشق سرهنگ
مهر رخ تو چو آفتابست
دل دست زده در او چو حرچنگ
از چشم تو عالمیست سرمست
ای چون دهنت دل جهان تنگ
دیدم گل روی دوست در باغ
گفتم نه که عارضیست گلرنگ
سنگین دل و بی وفا نگاریست
وانگاه به سر جفاش پا سنگ
سرو از قد سرکشت گرفتست
در جلوه قامت این همه ننگ
شکرست که صیقل غم تو
بزدود ز لوح خاطرم رنگ
چون عود که گوشمال یابم
بر چنگ مرا زنند چون چنگ
ور همچو دفم قفا بدرد
چون نی بکشم به یادش آهنگ
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۷۱ - دردی که مراست بر دل تنگ
دردی که مراست بر دل تنگ
از دست جفای شاهدی شنگ
آخر تو بگو که با که گویم
کاو هست همه جفا و نیرنگ
یک ذره وفا به دل ندارد
دارد دلکی ز آهن و سنگ
از وصل نکرد شادمانم
هجرانش ببرد از رخم رنگ
گر تیغ زند ز دست و بازو
نگذاشت ز دامنش دلم چنگ
جای تو در اندرون جانست
گر دور شوی هزار فرسنگ
زین بیش جفا مکن تو بر ما
بگذار تو جای صلح در جنگ
مگذار که آینه جمالت
گیرد ز شرار آه ما زنگ
از دست جفای چرخ غدّار
اقصای جهانست بر دلم تنگ