تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۹۳ - تا جای گرفته ای تو در دل
تا جای گرفته ای تو در دل
کار دل خسته گشت مشکل
خالی ز تو نیستم زمانی
تا چند شوی ز بنده غافل
جز بندگیت هوس ندارم
هستم به گناه خویش قایل
تا چند شوم قتیل عشقت
فریادکنان ز دست قاتل
دیوانه عشق را به زنجیر
گویند که می کنند عاقل
زنجیر دو زلف دوست ما را
دیوانه شوق کرد و بی دل
مستغرق بحر عشق داند
این راز نهفته بر سواحل
از جان و دل و روان شدستم
شوریده ی شکل و آن شمایل
تا دید دلم قد دلارات
چون سر بماند پای در گل
ای سرو روان به ما نظر کن
زیرا که به ماست سرو مایل
در حسرت این مراد گردم
در گرد جهان درین قبایل
باشد که شبی دو دست دل را
در گردن او کنم حمایل
کار دل خسته گشت مشکل
خالی ز تو نیستم زمانی
تا چند شوی ز بنده غافل
جز بندگیت هوس ندارم
هستم به گناه خویش قایل
تا چند شوم قتیل عشقت
فریادکنان ز دست قاتل
دیوانه عشق را به زنجیر
گویند که می کنند عاقل
زنجیر دو زلف دوست ما را
دیوانه شوق کرد و بی دل
مستغرق بحر عشق داند
این راز نهفته بر سواحل
از جان و دل و روان شدستم
شوریده ی شکل و آن شمایل
تا دید دلم قد دلارات
چون سر بماند پای در گل
ای سرو روان به ما نظر کن
زیرا که به ماست سرو مایل
در حسرت این مراد گردم
در گرد جهان درین قبایل
باشد که شبی دو دست دل را
در گردن او کنم حمایل
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۹۷ - آن مرغ که بود زیرکش نام
آن مرغ که بود زیرکش نام
افتاده به هر دو پای در دام
در بند بلا فتاد از آغاز
تا خود به کجا رسد سرانجام
آیا تو کجا و ما کجائیم
دردا که به هرزه رفت ایام
ترسم که ز جور تو برآید
ناگاه به شهر فتنه عام
خرّم دل آنکه با نگاری
در گوشه ی خلوتی کشد جام
رخسار تو زیر زلف مشکین
صبحیست مقیم بوده ی شام
سرپنجه ی روزگار غدّار
شیران زمانه را کند رام
چون کام دل از تو برنیامد
صبر از تو همی کنم به ناکام
نومید مشو دلا چه دانی
باشد که بیابی از جهان کام
افتاده به هر دو پای در دام
در بند بلا فتاد از آغاز
تا خود به کجا رسد سرانجام
آیا تو کجا و ما کجائیم
دردا که به هرزه رفت ایام
ترسم که ز جور تو برآید
ناگاه به شهر فتنه عام
خرّم دل آنکه با نگاری
در گوشه ی خلوتی کشد جام
رخسار تو زیر زلف مشکین
صبحیست مقیم بوده ی شام
سرپنجه ی روزگار غدّار
شیران زمانه را کند رام
چون کام دل از تو برنیامد
صبر از تو همی کنم به ناکام
نومید مشو دلا چه دانی
باشد که بیابی از جهان کام
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲۷ - بی روی تو نیست خورد و خوابم
بی روی تو نیست خورد و خوابم
پیوسته ز هجر در عذابم
بر خاک نشسته ام ز جورت
وز دیده ز سرگذشت آبم
بگذشت فغان من ز گردون
وز کبر نمی دهی جوابم
از تاب دو زلف پیچ در پیچ
ای دوست برفت هوش و تابم
سیلاب همی رود ز دیده
وز آتش غم جگر کبابم
مخمور ز چشم نرگسینم
از لعل لبت بده شرابم
گفتم به طبیب درد پنهان
جز صبر نمی دهد جوابم
گر عکس رخت به ما نمایی
حاجت نبود به آفتابم
گفتا تو ز ماه می زنی لاف
تو مه طلبی من آفتابم
تو در سر آب و در جهان شاد
من از غم دوست در سرابم
پیوسته ز هجر در عذابم
بر خاک نشسته ام ز جورت
وز دیده ز سرگذشت آبم
بگذشت فغان من ز گردون
وز کبر نمی دهی جوابم
از تاب دو زلف پیچ در پیچ
ای دوست برفت هوش و تابم
سیلاب همی رود ز دیده
وز آتش غم جگر کبابم
مخمور ز چشم نرگسینم
از لعل لبت بده شرابم
گفتم به طبیب درد پنهان
جز صبر نمی دهد جوابم
گر عکس رخت به ما نمایی
حاجت نبود به آفتابم
گفتا تو ز ماه می زنی لاف
تو مه طلبی من آفتابم
تو در سر آب و در جهان شاد
من از غم دوست در سرابم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۳۶ - تا دل به غم رخت نهادم
تا دل به غم رخت نهادم
از دیده دو جوی خون گشادم
نامم چو کنند مرغ زیرک
در دام غمت از آن فتادم
ما را که بسوخت آتش عشق
چون خاک بداده ای به بادم
جانا چه کنم که مادر دهر
با مهر رخت مگر بزادم
تو با دگری نشسته خرّم
من با غم روی دوست شادم
چون نیست مرا ز وصل تو کام
ناچار به هجر دل نهادم
بی یاد تو نیستم زمانی
یک لحظه نمی کنی تو یادم
ای دوست جهان و جان نخواهم
چون از دو جهان تویی مرادم
از دیده دو جوی خون گشادم
نامم چو کنند مرغ زیرک
در دام غمت از آن فتادم
ما را که بسوخت آتش عشق
چون خاک بداده ای به بادم
جانا چه کنم که مادر دهر
با مهر رخت مگر بزادم
تو با دگری نشسته خرّم
من با غم روی دوست شادم
چون نیست مرا ز وصل تو کام
ناچار به هجر دل نهادم
بی یاد تو نیستم زمانی
یک لحظه نمی کنی تو یادم
ای دوست جهان و جان نخواهم
چون از دو جهان تویی مرادم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۵۹ - در حسرت روی آن نگارم
در حسرت روی آن نگارم
خون جگر از دو دیده بارم
پایم به غم زمانه در بند
از دست برفت کار و بارم
از دست جفای چرخ باری
آشفته چو زلف آن نگارم
جانم به لب آمد از فراقش
روزی ز غمش هزار بارم
چون یاد کنم ز روزگاران
کو روز و کجاست روزگارم
بودیم عزیز جان و دلها
و امروز چو خاک راه خوارم
بردار مرا ز خاک راهت
زنهار چنین روا مدارم
کردیم خطا و جرم بسیار
ای دوست به عفو درگذارم
از دامن لطف دست امّید
آخر تو بگو که چون بدارم
بسیار کست به جای من هست
من جز تو در این جهان ندارم
خون جگر از دو دیده بارم
پایم به غم زمانه در بند
از دست برفت کار و بارم
از دست جفای چرخ باری
آشفته چو زلف آن نگارم
جانم به لب آمد از فراقش
روزی ز غمش هزار بارم
چون یاد کنم ز روزگاران
کو روز و کجاست روزگارم
بودیم عزیز جان و دلها
و امروز چو خاک راه خوارم
بردار مرا ز خاک راهت
زنهار چنین روا مدارم
کردیم خطا و جرم بسیار
ای دوست به عفو درگذارم
از دامن لطف دست امّید
آخر تو بگو که چون بدارم
بسیار کست به جای من هست
من جز تو در این جهان ندارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۶۵ - امشب سر وصل یار دارم
امشب سر وصل یار دارم
کز هجر دلی فگار دارم
سرمست دو چشم آن نگارین
وز باده ی او خمار دارم
وز خون دو دیده در غم او
بر دست جهان نگار دارم
در پای خیال او ز دیده
هر لحظه بسی نثار دارم
بارم چو به وصل نیست زان روی
بر دل ز فراق بار دارم
از خاک کف سمند هجران
بر دیده ی دل غبار دارم
از باغ وصال آن گل اندام
در دست همیشه خار دارم
سرگشتگی و بلا و محنت
این جمله ز روزگار دارم
بی روی تو در جهان نگارا
آخر تو بگو چه کار دارم
کز هجر دلی فگار دارم
سرمست دو چشم آن نگارین
وز باده ی او خمار دارم
وز خون دو دیده در غم او
بر دست جهان نگار دارم
در پای خیال او ز دیده
هر لحظه بسی نثار دارم
بارم چو به وصل نیست زان روی
بر دل ز فراق بار دارم
از خاک کف سمند هجران
بر دیده ی دل غبار دارم
از باغ وصال آن گل اندام
در دست همیشه خار دارم
سرگشتگی و بلا و محنت
این جمله ز روزگار دارم
بی روی تو در جهان نگارا
آخر تو بگو چه کار دارم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۱۳ - بگرفت ز دست غم ملالم
بگرفت ز دست غم ملالم
باشد که نظر کنی به حالم
من بلبل مست در گلستان
از شوق رخش چرا ننالم
در حسرت آن هلال ابرو
ای دوست ببین که چون هلالم
آشفته به عشق آن پری رو
مشتاق بدان دو زلف و خالم
در وصل تو چون الف قدم بود
وامروز ز هجر همچو دالم
با آنکه مرا نمی کنی یاد
یکدم نروی تو از خیالم
در بند فراق تو گرفتار
محروم به یک ره از وصالم
سرگشته چو خضر بر لب جوی
بر لب بچکان از آن زلالم
باشد که نظر کنی به حالم
من بلبل مست در گلستان
از شوق رخش چرا ننالم
در حسرت آن هلال ابرو
ای دوست ببین که چون هلالم
آشفته به عشق آن پری رو
مشتاق بدان دو زلف و خالم
در وصل تو چون الف قدم بود
وامروز ز هجر همچو دالم
با آنکه مرا نمی کنی یاد
یکدم نروی تو از خیالم
در بند فراق تو گرفتار
محروم به یک ره از وصالم
سرگشته چو خضر بر لب جوی
بر لب بچکان از آن زلالم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۱۶ - آخر نظری فکن به حالم
آخر نظری فکن به حالم
از دست فراق چند نالم
بفرست خیال تا ببیند
کز جور غم تو بر چه حالم
گفتم مگرت به خواب بینم
شوق تو نمی دهد مجالم
جستیم هلال در شب عید
ابروی تو گفت من هلالم
بازآی که در فراق رویت
بگرفت ز جان خود ملالم
بر خاک درش نهاده ام روی
تا بر کف پای دوست مالم
وصل تو چو در جهان محالست
پیوسته ز هجر در خیالم
از دست فراق چند نالم
بفرست خیال تا ببیند
کز جور غم تو بر چه حالم
گفتم مگرت به خواب بینم
شوق تو نمی دهد مجالم
جستیم هلال در شب عید
ابروی تو گفت من هلالم
بازآی که در فراق رویت
بگرفت ز جان خود ملالم
بر خاک درش نهاده ام روی
تا بر کف پای دوست مالم
وصل تو چو در جهان محالست
پیوسته ز هجر در خیالم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۱۸ - تا هست نظر بدان جمالم
تا هست نظر بدان جمالم
یک لحظه نرفت از خیالم
در شوق دو روی چون گل تو
تا چند چو بلبلی بنالم
در حسرت طاق ابروانش
پیوسته ز هجر چون هلالم
تا چند کشی به داغ هجرم
محروم چرا من از وصالم
رحم آر بدین شکسته خاطر
کز دست خیال چون خیالم
از لطف تو دلبرا چه باشد
گر زود کنی نظر به حالم
بازآی که در فراق رویت
بگرفت ز جان خود ملالم
از شوخی آن دو چشم و ابرو
هر چند اسیر زلف و خالم
سرو قد دوست بس بلندست
دستی نرسد بدان نهالم
یک لحظه نرفت از خیالم
در شوق دو روی چون گل تو
تا چند چو بلبلی بنالم
در حسرت طاق ابروانش
پیوسته ز هجر چون هلالم
تا چند کشی به داغ هجرم
محروم چرا من از وصالم
رحم آر بدین شکسته خاطر
کز دست خیال چون خیالم
از لطف تو دلبرا چه باشد
گر زود کنی نظر به حالم
بازآی که در فراق رویت
بگرفت ز جان خود ملالم
از شوخی آن دو چشم و ابرو
هر چند اسیر زلف و خالم
سرو قد دوست بس بلندست
دستی نرسد بدان نهالم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۲۲ - تا هست به عشق تو توانم
تا هست به عشق تو توانم
تا هست مرا رمق ز جانم
دست از غم تو چگونه دارم
ای مونس و راحت روانم
جانست مرا رخت خدا را
صبر از تو بگو که چون توانم
از درد شب فراق باری
چون چشم خوش تو ناتوانم
زین بیش به هجر خود نگارا
از دیده مدار خون روانم
در حسرت سرو قامت تو
چون آب روان به سر دوانم
از درد فراق آن پری رخ
هر شب به فلک رسد فغانم
ای یاد تو مونس دل و جان
ای نام خوش تو بر زبانم
گر عهد شکسته ای و پیمان
در عهد غم تو من همانم
بسیار ستم مکن وگر نی
زاری به فلک ز غم رسانم
هر جور و جفا که بر من آید
من ره به دری دگر ندانم
بنواز مرا به وصل جانا
جز لطف تو کیست در جهانم
تا هست مرا رمق ز جانم
دست از غم تو چگونه دارم
ای مونس و راحت روانم
جانست مرا رخت خدا را
صبر از تو بگو که چون توانم
از درد شب فراق باری
چون چشم خوش تو ناتوانم
زین بیش به هجر خود نگارا
از دیده مدار خون روانم
در حسرت سرو قامت تو
چون آب روان به سر دوانم
از درد فراق آن پری رخ
هر شب به فلک رسد فغانم
ای یاد تو مونس دل و جان
ای نام خوش تو بر زبانم
گر عهد شکسته ای و پیمان
در عهد غم تو من همانم
بسیار ستم مکن وگر نی
زاری به فلک ز غم رسانم
هر جور و جفا که بر من آید
من ره به دری دگر ندانم
بنواز مرا به وصل جانا
جز لطف تو کیست در جهانم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۳۶ - پشتم ز فراق شد خم
پشتم ز فراق شد خم
کم نیست ز دیده روز و شب نم
شد ریش دلم ز نیش هجران
جز وصل توأش مباد مرهم
آخر مددی که جان غمگین
آمد به لب ای نگارم از غم
این آتش سوزناک هجران
خونابه ز دیده راند هردم
می بینم و با من وفاجوی
از جور و جفا نمی کنی کم
بنیاد ستم نهاده ای باز
بر ما بگذشت و بگذرد هم
چون چشم تو ناتوان بماندم
چون زلف تو کار رفته درهم
از یار و دیار دور گشتم
بر خاک مذلّت اوفتادم
گویند که همدمی نداری
ما را به جهان غمست همدم
کم نیست ز دیده روز و شب نم
شد ریش دلم ز نیش هجران
جز وصل توأش مباد مرهم
آخر مددی که جان غمگین
آمد به لب ای نگارم از غم
این آتش سوزناک هجران
خونابه ز دیده راند هردم
می بینم و با من وفاجوی
از جور و جفا نمی کنی کم
بنیاد ستم نهاده ای باز
بر ما بگذشت و بگذرد هم
چون چشم تو ناتوان بماندم
چون زلف تو کار رفته درهم
از یار و دیار دور گشتم
بر خاک مذلّت اوفتادم
گویند که همدمی نداری
ما را به جهان غمست همدم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۰۲ - درد دل خویش با که گویم
درد دل خویش با که گویم
درمان دل خود از که جویم
بی روی تو اوفتان و خیزان
سرگشته ی زلف تو چو گویم
جانم به لب آمد از فراقت
در جستن وصل چند پویم
بر حال دلم دهد گواهی
خوناب دو چشم و رنگ رویم
در شوق میان همچو مویت
از غصّه گداخته چو مویم
از خاک وجود ناشکیبا
گر کوزه گری کند سبویم
بر شادی دوست و رغم دشمن
من ترک وصال تو نگویم
تا چند تحمّل فراقت
آخر نه ز آهن و نه رویم
ای نور دو دیده چهره از غم
تا چند به آب دیده شویم
گر یار ز عشق خویش صد داغ
بر جان و دلم نهد چه گویم
از جمله مخلصان چه باشد
من بنده ی بندگان اویم
غیر از تو کسی دگر ندارم
ای از دو جهان تو آرزویم
درمان دل خود از که جویم
بی روی تو اوفتان و خیزان
سرگشته ی زلف تو چو گویم
جانم به لب آمد از فراقت
در جستن وصل چند پویم
بر حال دلم دهد گواهی
خوناب دو چشم و رنگ رویم
در شوق میان همچو مویت
از غصّه گداخته چو مویم
از خاک وجود ناشکیبا
گر کوزه گری کند سبویم
بر شادی دوست و رغم دشمن
من ترک وصال تو نگویم
تا چند تحمّل فراقت
آخر نه ز آهن و نه رویم
ای نور دو دیده چهره از غم
تا چند به آب دیده شویم
گر یار ز عشق خویش صد داغ
بر جان و دلم نهد چه گویم
از جمله مخلصان چه باشد
من بنده ی بندگان اویم
غیر از تو کسی دگر ندارم
ای از دو جهان تو آرزویم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۰۸ - از وصل دری گشا به رویم
از وصل دری گشا به رویم
کاشفته به روی تو چو مویم
گر لطف و کرم کنی توانی
ور جور و جفا کنی چه گویم
از باده ی عشق مست گردد
گر کوزه گری کند سبویم
بر خاک در تو ز آتش عشق
رخساره به آب دیده شویم
از دست جفا و جورت ای جان
سرگشته ز هجر تو چو گویم
از بوی تو باد صبح مستست
من زنده از آن حیات بویم
دایم چو جهان به جست و جویت
باشد همه روز گفت و گویم
کاشفته به روی تو چو مویم
گر لطف و کرم کنی توانی
ور جور و جفا کنی چه گویم
از باده ی عشق مست گردد
گر کوزه گری کند سبویم
بر خاک در تو ز آتش عشق
رخساره به آب دیده شویم
از دست جفا و جورت ای جان
سرگشته ز هجر تو چو گویم
از بوی تو باد صبح مستست
من زنده از آن حیات بویم
دایم چو جهان به جست و جویت
باشد همه روز گفت و گویم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۲۳ - ای سخت گمان سست پیمان
ای سخت گمان سست پیمان
تا چند زنی مرا به پیکان
از تیر جفا دلم بخستی
جز مرهم وصل نیست درمان
ای سرو روان و مونس دل
بازآ ز درم دمی خرامان
پیراهن صبر را کنم چاک
هر شب ز غم تو تا گریبان
دست دل زار زار تنگم
ای دوست کجا رسد به دامان
بازآی که عاشقان رویت
در هجر تو بی سرند و سامان
مشکل همه آنکه دولت وصل
یک روز نگشت بر من آسان
گر وصل تو دست من گرفتی
در پای تو کردمی دل و جان
بر جان جهان ستم بتا رفت
از جور و جفای تو فراوان
تا چند زنی مرا به پیکان
از تیر جفا دلم بخستی
جز مرهم وصل نیست درمان
ای سرو روان و مونس دل
بازآ ز درم دمی خرامان
پیراهن صبر را کنم چاک
هر شب ز غم تو تا گریبان
دست دل زار زار تنگم
ای دوست کجا رسد به دامان
بازآی که عاشقان رویت
در هجر تو بی سرند و سامان
مشکل همه آنکه دولت وصل
یک روز نگشت بر من آسان
گر وصل تو دست من گرفتی
در پای تو کردمی دل و جان
بر جان جهان ستم بتا رفت
از جور و جفای تو فراوان
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۶۰ - یک لحظه به سوی ما گذر کن
یک لحظه به سوی ما گذر کن
وز لطف به حال من نظر کن
آزار دلم مجوی ازین بیش
از آه چو آتشم حذر کن
این تندی و تیزی ای جفا جوی
از بهر خدا ز سر به در کن
چون خاک ره تو گشتم از جان
چون سرو سهی به ما گذر کن
در کلبه حزن ما نگارا
شمعی ز جمال خویش برکن
ای دل چو وصال نیست ممکن
برخیز و ز کوی او سفر کن
یا با غم عشق یار می ساز
یا خوش بنشین و ترک سر کن
بر عهد نه محکمست دلبند
اندیشه دلبری دگر کن
شیرینی قند اگر نیابی
میلی به وفا سوی شکر کن
از خون جگر دلا ز جورش
یک روی جهان ز دیده تر کن
وز لطف به حال من نظر کن
آزار دلم مجوی ازین بیش
از آه چو آتشم حذر کن
این تندی و تیزی ای جفا جوی
از بهر خدا ز سر به در کن
چون خاک ره تو گشتم از جان
چون سرو سهی به ما گذر کن
در کلبه حزن ما نگارا
شمعی ز جمال خویش برکن
ای دل چو وصال نیست ممکن
برخیز و ز کوی او سفر کن
یا با غم عشق یار می ساز
یا خوش بنشین و ترک سر کن
بر عهد نه محکمست دلبند
اندیشه دلبری دگر کن
شیرینی قند اگر نیابی
میلی به وفا سوی شکر کن
از خون جگر دلا ز جورش
یک روی جهان ز دیده تر کن
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۸۳ - ای بار غم تو بر دل من
ای بار غم تو بر دل من
مهر تو سرشته در گل من
آخر چه شود به لطف آسان
از وصل کنی تو مشکل من
گفتم ز تو کی شوم شبی دور
بنگر تو خیال باطل من
در عشق رخت نبود جز غم
ای نور دو دیده حاصل من
او سرو سهی و من چو خاکم
آخر ز چه نیست مایل من
گفتم نکند ز ما صبوری
مسکین دل تنگ غافل من
ای دوست مدام ایستادست
نقش رخ تو مقابل من
گر خاک شوم مگر که مهرت
بیرون رود از مفاصل من
گر جمله جهان شوند حوری
جز مهر تو نیست در دل من
مهر تو سرشته در گل من
آخر چه شود به لطف آسان
از وصل کنی تو مشکل من
گفتم ز تو کی شوم شبی دور
بنگر تو خیال باطل من
در عشق رخت نبود جز غم
ای نور دو دیده حاصل من
او سرو سهی و من چو خاکم
آخر ز چه نیست مایل من
گفتم نکند ز ما صبوری
مسکین دل تنگ غافل من
ای دوست مدام ایستادست
نقش رخ تو مقابل من
گر خاک شوم مگر که مهرت
بیرون رود از مفاصل من
گر جمله جهان شوند حوری
جز مهر تو نیست در دل من
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۱۸۵ - آه از ستم زمانه ی دون
آه از ستم زمانه ی دون
کاو کرد مرا جگر پر از خون
از درد فراق آن دلارام
از دیده روان شدست جیحون
قدی چو الف که بود ما را
از تاب فراق کرد چون نون
لیلی صفتا منم ز شوقت
سرگشته به کوه و دشت مجنون
عشق رخت ای بت ستمگر
نتوان که ز دل کنیم بیرون
از دیده نمی رود خیالت
یادم نکنی ز بخت وارون
چشم تو بریخت خون دلها
هردم به هزار مکر و افسون
آب رخ ما ز آتش هجر
کردی تو به خاک راه هامون
بر هر دو جهان تو حاکمی عدل
ما را نرسد چگونه و چون
کاو کرد مرا جگر پر از خون
از درد فراق آن دلارام
از دیده روان شدست جیحون
قدی چو الف که بود ما را
از تاب فراق کرد چون نون
لیلی صفتا منم ز شوقت
سرگشته به کوه و دشت مجنون
عشق رخت ای بت ستمگر
نتوان که ز دل کنیم بیرون
از دیده نمی رود خیالت
یادم نکنی ز بخت وارون
چشم تو بریخت خون دلها
هردم به هزار مکر و افسون
آب رخ ما ز آتش هجر
کردی تو به خاک راه هامون
بر هر دو جهان تو حاکمی عدل
ما را نرسد چگونه و چون
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۱۱ - بردی دل من به چشم و ابرو
بردی دل من به چشم و ابرو
خون کرده ز دیده ایم در جو
بردیم جفا بسی ز دستت
ای مونس جان به قول بدگو
کردیم وفا به هرچه گفتیم
جز جور نکرد آن جفا جو
بی دوست نکرد دیده ی من
ای جان جهان نظر بهر سو
من بنده باد صبحگاهم
تا از سر زلف عنبرین بو
بویی به مشام ما رساند
تا جان بدهم برای آن بو
بر رغم حسود کور دیده
گفتم بکنیم روی در رو
نشیند و ز ما عنان بپیچید
فریاد ز آن نگار بدخو
خون کرده ز دیده ایم در جو
بردیم جفا بسی ز دستت
ای مونس جان به قول بدگو
کردیم وفا به هرچه گفتیم
جز جور نکرد آن جفا جو
بی دوست نکرد دیده ی من
ای جان جهان نظر بهر سو
من بنده باد صبحگاهم
تا از سر زلف عنبرین بو
بویی به مشام ما رساند
تا جان بدهم برای آن بو
بر رغم حسود کور دیده
گفتم بکنیم روی در رو
نشیند و ز ما عنان بپیچید
فریاد ز آن نگار بدخو
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۴۸ - فریاد ز جور این زمانه
فریاد ز جور این زمانه
وز دست جفای آن یگانه
خون دل من ز هجر رویت
گشتست ز دیده ام روانه
مخمور فراق بامدادان
مستست ز باده شبانه
فریاد که آتش فراقش
هر لحظه همی زند زبانه
بربود دلم ز دست باری
دلبر به دو چشم آهوانه
مسکین دل من ز خال و زلفش
سرگشته چو گوست در میانه
چون سرو سهی جویباری
تا چند کنی ز ما کرانه
تا جان به جهان بود نگارا
فریاد زنیم عاشقانه
از خون جگر که رفتم از چشم
بگرفت به روی ما نشانه
عمری تو و چیست خوشتر از عمر
فریاد که نیست جاودانه
وز دست جفای آن یگانه
خون دل من ز هجر رویت
گشتست ز دیده ام روانه
مخمور فراق بامدادان
مستست ز باده شبانه
فریاد که آتش فراقش
هر لحظه همی زند زبانه
بربود دلم ز دست باری
دلبر به دو چشم آهوانه
مسکین دل من ز خال و زلفش
سرگشته چو گوست در میانه
چون سرو سهی جویباری
تا چند کنی ز ما کرانه
تا جان به جهان بود نگارا
فریاد زنیم عاشقانه
از خون جگر که رفتم از چشم
بگرفت به روی ما نشانه
عمری تو و چیست خوشتر از عمر
فریاد که نیست جاودانه
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۶۳ - زان لعل لبم بده زکاتی
زان لعل لبم بده زکاتی
تا در تن ما کنی حیاتی
چون شکّر آن لبم ندادی
ای جان و جهان کم از زکاتی
از دوست جز این قدر نخواهم
کاندر قدمش بود ثباتی
بر خط لبم دهد به هر سال
آن نور دو دیدگان براتی
در سیهی دیده گو قلم زن
گر زآنکه نیابد او دواتی
من تشنه آن لب چو قندم
سودم نکند لب فراتی
در عرصه عشقت ای جهانگیر
شاه دل من شدست ماتی
تا در تن ما کنی حیاتی
چون شکّر آن لبم ندادی
ای جان و جهان کم از زکاتی
از دوست جز این قدر نخواهم
کاندر قدمش بود ثباتی
بر خط لبم دهد به هر سال
آن نور دو دیدگان براتی
در سیهی دیده گو قلم زن
گر زآنکه نیابد او دواتی
من تشنه آن لب چو قندم
سودم نکند لب فراتی
در عرصه عشقت ای جهانگیر
شاه دل من شدست ماتی